+گر خدا بودم دگر این شعله ی عصیان
کی مرا، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشت هایم، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوار ها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که هستی در تن دیوار ها میمرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کار ها تدبیر می کردم
می دریدم جامه ی پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
-فروغ فرخ زاد
دلبرا، جانا، نگارا، نازنین، دریای عشق
هر چه میگویم کم است! جانا چه نامم من تو را...