مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_شصت_وچهارم: قول زنانه تا چشم مادرم بهم افت
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚 #رمان
#نسل_سوخته 🔥
#قسمت_شصت_وپنجم: عیدی بدون بی بی
نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود اما ازش اجازه رو گرفت. بعد از ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید و حضورش هم اجازه رسمی برای حضور من شد و از همون روز کارم رو شروع کردم ...
از مدرسه که می اومدم سریع یه چیزی می خوردم و می نشستم سر درس هام و بعد از ظهر راس ساعت 4 توی کارگاه بودم . اشتیاق عجیبی داشتم و حس می کردم دیگه واقعا مرد شدم ...
شب هم حدود هشت و نیم، نه می رسیدم خونه تقریبا همزمان با پدرم.
سریع دوش می گرفتم و لباسم رو عوض می کردم و بلافاصله بعد از غذا می نشستم سر درس هر چی که از ظهر باقی مونده بود.
من توی اون مدت که از بی بی نگهداری می کردم به کار و نخوابیدن عادت کرده بودم و همین سبک جدید زندگی من رو وارد فضای اون ایام می کرد.
تنها اشکال کار یه چیز بود. سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 10:30 می خوابید و دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم. ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و میومدم توی حال گاهی هم همون طوری خوابم می برد کنار وسایلم روی زمین.
عید نوروز نزدیک می شد. اما امسال برعکس بقیه من اصلا دلم نمی خواست برم مشهد یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم اما هر بار رد شد ...
علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد ،همه اونجا دور هم جمع می شدن ، یه عالمه بچه دور هم بازی می کردن ،پسر خاله ها ، دختر دایی ها ، پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ...
اما برای من غیر از زیارت امام رضا(ع )خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود. علی الخصوص، عید اول ، اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ...
بین دلخوری و غصه معلق می زدم که محمد مهدی زنگ زد ،پسر خاله مادرم ...
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky
#محبت تجارت نيست، چرتکه نندازيم
که من چه کردم تو چه کردی
مومن وقت #دنیا کمه، همگی #مسافران خاکیم!!
#شبتان_خدایی
🥀 @morvaridkhaky
﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽
به یاد تو کران تا بیکران دل
برایت میتپد هفت آسمان دل
کدامین جمعه میآیی؟ که از شوق
کنم تقدیم تو صد جمڪران دل
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#صبحتون_مهدوے 🌼 🍃
🥀 @morvaridkhaky
🌹❤️ عرض ادب حاج قاسم نسبت به مادران و پدران شهدا
#سلام_صبحتون_شهدایی
🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حماسه خلبانان
حاج قاسم سلیمانی در جمع مدافعان حرم نیروی هوایی ارتش:
اگر این مجاهدت خلبانها نبود، در سوریه صد در صد ما این توفیق را نداشتیم. آن چیزی که به عنوان حماسه خلبانان[نیروی هوایی ایران] در سوریه اتفاق افتاد با حماسه مجاهدین در زمین برابری میکرد.
#سفیر_روشنگری
@Safir_Roshangari🇮🇷
6.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✌️#بمناسبت_یوم_الله_22_بهمن🇮🇷
⏯ #شور #حماسی #انقلابی
🍃ما پای انتخابمون انقلابمون میمونیم
🍃ما پای اعتقادمون اتحادمون میمونیم
🎤 #جواد_مقدم
👌فوق زیبا
✌️#دهه_فجر
🥀 @morvaridkhaky
🔻 نامه #امام_خامنه_ای به جوانان عراقی:
آینده عراق در دستان شماست
🔸 رهبر معظم انقلاب به جوانان عراق: من به شما علاقمند هستم و از خداوند مسئلت میکنم به شما پیروزی و توفیق در کسب سعادت دنیوی و اخروی و ثبات در صراط مستقیم عطا کند.
🔸 من به شما مژده آیندهای درخشان برای عراق را میدهم؛ آیندهای که به دستان شما و اراده والایتان ساخته خواهد شد.
ولا حول ولا قوة الا باللّه
سیّد علی خامنهای
🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید ابراهیم هادی کسی بود که دست یک دزد رو گرفت و به خدا رسوند...
کاش ما هم کمی اندازه شهدا جذب داشتیم!
به مناسبت ۲۲ بهمن ماه، سالروز شهادت شهید ابراهیم هادی
🥀 @morvaridkhaky
مروارید های خاکی
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 #رمان #نسل_سوخته 🔥 #قسمت_شصت_وپنجم: عیدی بدون بی بی نمی دونم مادر
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚#رمان
#نسل_سوخته🔥
#قسمت_شصت_وششم: محمد مهدی
شب بود که تلفن زنگ زد، محمد مهدی، پسر خاله مادرم بود. پسر خاله ای که تا
قبل از بیماری مادربزرگ به کل، من از وجود چنین شخصی بی اطلاع بودم.
توی مدتی که از بی بی پرستاری می کردم دو بار برای عیادت اومد مشهد، آدم
خون گرم، مهربان، بی غل و غش، متواضع و خنده رو که پدرم به شدت ازش بدش
می اومد این رو از نگاه ها، حالت ها و رفتار پدرم فهمیدم علی الخصوص وقتی
خیلی عادی پاش رو در می آورد و تکیه می داد به دیوار ، صدای غرولندهای یواشکی
پدرم بلند می شد.
زنگ زد تا اجازه من رو برای یه سفر مردونه از پدرم بگیره. اون تماس اولین تماس
محمد مهدی به خونه ما بود .
پدرم، سعی می کرد خیلی مودبانه پای تلفن باهاش صحبت کنه اما چهره اش مدام
رنگ به رنگ می شد. خداحافظی کرد و تلفن رو با عصبانیت خاصی کوبید سر جاش
...
- مرتیکه زنگ زده میگه داریم یه گروه مردونه میریم جنوب مناطق جنگی اگر
اجازه بدید آقا مهران رو هم با خودمون ببریم یکی نیست بگه ...
و حرفش رو خورد و با خشم زل زد بهم.
- صد دفعه بهت گفتم با این مردک صمیمی نشو، گرم نگیر بعد از 20 ،19 سال پر رو زنگ زده که ...
که با چشم غره های مادرم حرفش رو خورد مادرم نمی خواست این حرف ها به بچه
ها کشیده بشه و فکرش هم درست بود ...
علی رغم اینکه با تمام وجود دلم می خواست باهاشون برم مناطق جنگی، عشق دیدن
مناطق جنگی شهدا اونم دفعه اول بدون کاروان ...
اما خوب می دونستم چرا پدرم اینقدر از آقا محمدمهدی بدش میاد. تحمل رقیب
عشقی کار ساده ای نیست.
این رو توی مراسم ختم بی بی از بین حرف های
بزرگ ترها شنیده بودم وقتی بی توجه به شنونده دیگه داشتن با هم پشت سر
پدرم و محمد مهدی صحبت می کردن ...
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky