#عاشقانه_های_شهدا 😍💞
ظرف های شام معمولاً دو تا بشقاب و یک لیوان بود و یک قابلمه وقتی می رفتم آنها را بشویم، می دیدم همانجا در آشپزخانه ایستاده، به من می گفت: #انتخاب کن، یا بشور یا آب بکش😊
به او میگفتم: مگر چقدر ظرف است؟! در جواب میگفت: هر چه هست، #با_هم می شوییم.
یک روز خانواده مهدی همه منزل ما مهمان بودند. همه با هم سر سفره نشسته بودیم.
من بلند شدم و رفتم از آشپزخانه چیزی بیاورم. وقتی آمدم، دیدم همه تقریباً نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش #نزده تا من برگردم.
#سردارشهید_مهدی_زین_الدین
🥀 @morvaridkhaky
#خطابهء_غدیر
┄┄┅═✧❁🍁🌸🍁❁✧═┅┄
🔰 فراز《۹》
◽️…فأوحي إلَيَّ : بسم اللّهِ الرحمانِ الرّحيمِ ، يا أيُّها الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ إليكَ مِن رَبِّكَ - في عَليٍّ يَعني فِي الخِلافَةِ لِعَليِّ بن ابيطالِبٍ - و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ في النّاسِ . مَعاشِرَ النّاس ! ما قَصَرتُ في تَبليغِ ما أنزَلَ اللّهُ تَعالي إلَيَّ و أنا اُبَيِّنُ لَكُم سَبَبَ هذه الآيةِ : ...
🔹…پس آنگاه خداوند چنین وحے ام فرمود:
به نام خداوند همه مهرِ مهرورز ؛ اے فرستادهء ما !
آنچه از سوے پروردگارت دربارهء علے و جانشینے او بر تو فرو فرستادیم ، به مردم برسان ؛
و گر نه رسالت خداوندے را به انجام نرسانده اے ,
و او تو را از آسیب مردمان نگاه مےدارد …(مائده /٦٧) ؛
هان مردمان ! در تبلیغ آنچه خداوند بر من نازل فرموده کوتاهے نکرده ام و اکنون سبب نزول آیه را بیان مےکنم :
📢 #مبلغ_غدیر_باشیم
┄┄┅═✧❁🍁🌸🍁❁✧═┅┄
🥀 @morvaridkhaky
35.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روز_شمار_غدیر
🌹۱۶🌹روز مانده تا عید بزرگ غدیر خم
🍃فقط حیدر امیر المومنین است 🍃
#مبلغ_غدیر_باشیم
حداقل ارسال برای یک نفر 👌🏻👌🏻
🥀 @morvaridkhaky
☆∞🦋∞☆
شهیدانـــــه🌿
شهید مرادے میگفتـــــ :
دعا ڪنید که مبتلا بشیم
با خودتون میگید به چے مبتلا بشیم؟!
میگفتـــــ ؛
دعا ڪنید به دردِ بـــــے قرار شدن
براے امام زمان مبتلا بشین: )🥀
میگفتــــــــ ؛
اون وقتـــــ اگه یه جمعه دعاے
ندبه رو نخوندین...
حس ڪسے رو دارین ڪه..
شبانه لشڪر امام حسین "علیه السلام" رو ترڪ ڪرده!
#یاصاحبـــــ_الزمان
🥀 @morvaridkhaky
مروارید های خاکی
❣﷽❣ 📚 #رمان 💥 #تنها_میان_داعش 1⃣ #قسمت_اول 💠 وسعت سرسبز باغ در گرمای دلچسب غروب، تماشاخانهای بود
❣﷽❣
📚 #رمان
💥 #تنها_میان_داعش
2⃣#قسمت_دوم
💠 در تاریکی و تنهایی اتاق، خشکم زده و خیره به نام عدنان، هرآنچه از او در خاطرم مانده بود، روی سرم خراب شد.
حدود یک ماه پیش، در همین باغ، در همین خانه برای نخستین بار بود که او را میدیدم.
💢 وقتی از همین اتاق قدم به ایوان گذاشتم تا برای میهمان عمو چای ببرم که نگاه خیره و ناپاکش چشمانم را پُر کرد، طوری که نگاهم از #خجالت پشت پلکهایم پنهان شد. کنار عمو ایستاده و پول پیش خرید بار انگور را حساب میکرد.
💠عمو همیشه از روستاهای اطراف #آمرلی مشتری داشت و مرتب در باغ رفت و آمد میکردند اما این جوان را تا آن روز ندیده بودم.
💢مردی لاغر و قدبلند، با صورتی بهشدت سبزه که زیر خط باریکی از ریش و سبیل، تیرهتر به نظر میرسید. چشمان گودرفتهاش مثل دو تیلّه کوچک سیاه برق میزد و احساس میکردم با همین نگاه شرّش برایم چشمک میزند.
💠از #شرمی که همه وجودم را پوشانده بود، چند قدمی عقبتر ایستادم و سینی را جلو بردم تا عمو از دستم بگیرد. سرم همچنان پایین بود، اما سنگینی حضورش آزارم میداد که هنوز عمو سینی را از دستم نگرفته، از تله نگاه تیزش گریختم.
💠 از چهارسالگی که پدر و مادرم به جرم #تشیع و به اتهام شرکت در تظاهراتی علیه #صدام اعدام شدند، من و برادرم عباس در این خانه بزرگ شده و عمو و زنعمو برایمان عین پدر و مادر بودند. روی همین حساب بود که تا به اتاق برگشتم، زنعمو مادرانه نگاهم کرد و حرف دلم را خواند :«چیه نور چشمم؟ چرا رنگت پریده؟»
💢رنگ صورتم را نمیدیدم اما از پنجه چشمانی که لحظاتی پیش پرده صورتم را پاره کرده بود، خوب میفهمیدم حالم به هم ریخته است. زن عمو همچنان منتظر پاسخی نگاهم میکرد که چند قدمی جلوتر رفتم. کنارش نشستم و با صدایی گرفته اعتراض کردم :«این کیه امروز اومده؟»
💠 زنعمو همانطورکه به پشتی تکیه زده بود، گردن کشید تا از پنجرههای قدی اتاق، داخل حیاط را ببیند و همزمان پاسخ داد :«پسر ابوسیفِ، مث اینکه باباش مریض شده این میاد واسه حساب کتاب.» و فهمید علت حال خرابم در همین پاسخ پنهان شده که با هوشمندی پیشنهاد داد :«نهار رو خودم براشون میبرم عزیزم!»
💢خجالت میکشیدم اعتراف کنم که در سکوتم فرو رفتم اما خوب میدانستم زیبایی این دختر #ترکمن شیعه، افسار چشمانش را آن هم مقابل عمویم، اینچنین پاره کرده است.
💠 تلخی نگاه تندش تا شب با من بود تا چند روز بعد که دوباره به سراغم آمد. صبح زود برای جمع کردن لباسها به حیاط پشتی رفتم، در وزش شدید باد و گرد و خاکی که تقریباً چشمم را بسته بود، لباسها را در بغلم گرفتم و بهسرعت به سمت ساختمان برگشتم که مقابلم ظاهر شد.
💢لب پله ایوان به ظاهر به انتظار عمو نشسته بود و تا مرا دید با نگاهی که نمیتوانست کنترلش کند، بلند شد. شال کوچکم سر و صورتم را به درستی نمیپوشاند که من اصلاً انتظار دیدن #نامحرمی را در این صبح زود در حیاطمان نداشتم.
💠 دستانی که پر از لباس بود، بادی که شالم را بیشتر به هم میزد و چشمان هیزی که فرصت تماشایم را لحظه ای از دست نمیداد.
💢با لبخندی زشت سلام کرد و من فقط به دنبال حفظ حیا و #حجابم بودم که با یک دست تلاش میکردم خودم را پشت لباسهای در آغوشم پنهان کنم و با دست دیگر شالم را از هر طرف میکشیدم تا سر و صورتم را بیشتر بپوشاند.
💠 آشکارا مقابل پله ایوان ایستاده بود تا راهم را سد کرده و معطلم کند و بیپروا براندازم میکرد. در خانه خودمان اسیر هرزگی این مرد #اجنبی شده بودم، نه میتوانستم کنارش بزنم نه رویش را داشتم که صدایم را بلند کنم.
💢دیگر چارهای نداشتم، به سرعت چرخیدم و با قدمهایی که از هم پیشی میگرفتند تا حیاط پشتی تقریباً دویدم و باورم نمیشد دنبالم بیاید!
💠 دسته لباسها را روی طناب ریختم و همانطور که پشتم به صورت نحسش بود، خودم را با بند رخت و لباسها مشغول کردم بلکه دست از سرم بردارد، اما دستبردار نبود که صدای چندشآورش را شنیدم :«من عدنان هستم، پسر ابوسیف. تو دختر ابوعلی هستی؟»
💢دلم میخواست با همین دستانم که از عصبانیت گُر گرفته بود، آتشش بزنم و نمیتوانستم که همه خشمم را با مچاله کردن لباسهای روی طناب خالی میکردم و او همچنان زبان میریخت :«امروز که داشتم میومدم اینجا، همش تو فکرت بودم! آخه دیشب خوابت رو می دیدم!»
💠 شدت طپش قلبم را دیگر نه در قفسه سینه که در همه بدنم احساس میکردم و این کابوس تمامی نداشت که با نجاستی که از چاه دهانش بیرون میریخت، حالم را به هم زد :«دیشب تو خوابم خیلی قشنگ بودی، اما امروز که دوباره دیدمت، از تو خوابم قشنگتری!»
نزدیک شدنش را از پشت سر بهوضوح حس میکردم که نفسم در سینه بند آمد...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
🥀 @morvaridkhaky
#ســلام_مــولاجــانم 🤍
🌺🍃 یا رحمت للعالمین جبریل می خواند تو را
🌺🍃 ای منجی کل بشر بیرون بیا از این سرا
🌺🍃 تو شهریار عالمی تا چند در غار حرا
🌺🍃 ای یوسف مصر وجود از چاه تنهایی درآ
💚الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج💚
#التماس_دعای_فرج 🤲
بســـوے ظــــــــهور💫✨
🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تا میتونی عشق بازی ڪن 🙂🌷
#شهید_مصطفی_صدرزاده🌹
🥀 @morvaridkhaky
#خطابهء_غدیر
┄┄┅═✧❁🍁🌸🍁❁✧═┅┄
🔰فراز《۱۰》
◽️…إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَيَّ مِراراً ثَلاثاً يَامُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - و هو السّلامُ - أن أقومَ في هذا المَشهَدِ فَاُعلِمَ كُلَّ أبيَضٍ و أسوَدٍ : أنَّ عَليَّ بنَ ابيطالِبٍ أخي و وصيي و خَليفَتي عَلي اُمَّتي و الإمامُ مِن بَعدي ، ألَّذي مَحَلُّهُ مِنّي مَحَلُّ هارونَ مِن موسي إلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدي و هُو وَلِيِّكُم بَعدَ اللّهِ و رَسولِهِ ، و قَد أنزَلَ اللّهُ تَبارَكَ و تَعالي عَلَيَّ بِذلكَ آيَةً مِن كِتابِهِ هِيَ :"إنَّما وَليّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الّذينَ آمنوا الّذين يُقيمونَ الصَّلوةَ و يُؤتونَ الزَّكاةَ و هُم راكِعونَ" ، و عليُّ بنُ ابيطالِبٍ الّذي أقامَ الصَّلوةَ و آتي الزَّكاةَ و هو راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزّوجلَّ في كُلِّ حالٍ .…
🔹…همانا جبرییل از سوے سلام , پروردگارم - که تنها او سلام است -
سه مرتبه بر من فرود آمد و فرمانے آورد که در این مکان به پاخیزم ،
و به هر سفید و سیاهے اعلام کنم که:
علے بن ابیطالب ، برادر و وصے و جانشین من در میان امت و امام پس از من است ؛
همو که جایگاهش نسبت به من به سان هارون نسبت به موسے است ، مگر اینکه پیامبرے پس از من نخواهد بود ؛
و او پس از خدا و رسول او ، صاحب اختیار شماست ؛
و خداوند تبارک و تعالے بر من نازل فرموده که:
"همانا تنها ولے و سرپرست و صاحب اختیار شما خداوند و پیامبرش و مؤمنانے اند که نماز به پا مےدارند و در رکوع زکات مےپردازند …"
(مائده/٥٥)
و قطعاً علے بن ابیطالب نماز برپاداشته و در رکوع زکات پرداخته و پیوسته خداخواه است….
📢 #مبلغ_غدیر_باشیم……
┄┄┅═✧❁🍁🌸🍁❁✧═┅┄
🥀 @morvaridkhaky
29.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روز_شمار_غدیر
🌹۱۵🌹روز مانده تا عید بزرگ غدیر خم
🍃فقط حیدر امیر المومنین است 🍃
#مبلغ_غدیر_باشیم
حداقل ارسال برای یک نفر 👌🏻👌🏻
🥀 @morvaridkhaky
دستورالعمل ساده ی شهید مطهری برای رسیدن به موفقیت
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
همسر شهید مطهری میگفت: ۲۶ سال با مرتضی زندگی کردم ، در این مدت نیم ساعت هم بیوضو نبود، و همیشه تاکید میکرد که با وضو باشید...
استاد مطهری در نامهای به فرزندش نوشت: حتیالامکان روزی یک حزب قرآن بخوان و ثوابش رو تقدیم کن به روح پیامبر (ص) ، چون موجب برکت عمر و موفقیت میشه...
🌷خاطرهای از زندگی استاد شهید مرتضی مطهری
📚 منبع: کتاب جلوههای معلمی استاد مطهری
🥀 @morvaridkhaky