اهل سایه؛)/!
[ عاشق رویاهات باش🕊
چون اونا یروزی بـــ واقعیت تبدیل میشن🤍 ]
دیروز دوستم داشت میگفت دلم برای قرارگاه خیلی تنگ شده منم گفتم دقیقاااااا، دیدی که چقدر تو اینستاهم برا قرارگاه پست میزارن
ظهر که اومدم خونه دیدم رفیق قرارگاهیم یه پیام برام فرستاده که برای قرارگاهه بازش کردم
اونجا بود که دلتنگی منو برد ساعت ۶ صبح دعای عهد و نم نم بارون، صدای خانم موسوی که بچهاااا بلند شید باید برید شیفت یا شاید هم صدای مسئول اتوبوس ها که دخترا پاشید باید بریم یادمان هااااا دیر میشه هاااا
اونجاست که سخت ترین لحظه است دل کندن از قرارگاه...!
امسال وقتی همه رفتن من و دوستم که قرار بود بریم یادمان ها و نشد اومدیم کنار جدول نشستیم صدای مداحی "کور خوندن امروز کور خوندن حسابی یه حماسه دونفره ساختیم" بهش گفتم نرجس قبول داری قرارگاه زنده است هنوزم شهدا اینجا رفت و آمد دارن اون وسط میبینی دوتا شهید که دارن وسیله ها رو اینور اونور میکنن رو حس میکنی چشمات رو ببند صدا رومیفهمی دارن شهدا رو بدرقه میکنن سمت خط مقدمـ...!
اونم گفت آره
شاید فک کنید ما خیالاتی شده بودیم اما نه بخدااااا وقتی اون شب از تهران برای دیدن قرارگاه اومده بودند خانمه به من و نرجس گفت چه قرارگاه زنده ایییی نمیدونم چرا اینجا خیلی حس کردم شهدا رو...!
اونجا ما شهید یوسف الهی و شهید کاظمی رو تصور میکردیم غافل از اینکه یکمی اونور تر از ما توی مهدیه دو تا شهید بودن که ده روز بعد قرار بود شهید بشن دوتا شهیدی که در عین اینکه همه میشناختنشون اما ما خیلی کم دیده بودیمشون انگاری توی خادمی خدا این بچه ها رو دیده بود...!
شهید احمدی و شهید حسینخانی رو میگم زمانی که شهید شدن باورم نمیشد از بچهای قرارگاه بوده باشن اصلا یادم نبود تا اینکه یه خاطره ای از یه شب شلوغ یادم اومد اون شب محمد مهدی و چندتا از پسرهای دیگه غذاها رو آوردن دم در، مسئول خبر دادن برای رسیدن غذا من بودم صدا زدم خانم فلانی غذا رسید، غذا کتلت بود با کلم و خیارشور یکی از غذا ها کلم و خیار شور نداشت غذا رو بچه ها برگردوندن و مسئول تحویل غذا، غذا رو داد دست یکی از پسرها گفت این خیارشور و کلم نداره یهو برگشت به محمد مهدی گفت بیا شام امشبمون هم جور شد اونجا بود تا صبح ذهنم درگیر بود که این بچها بعضی شبا شامم نمیخورن و چه رزق پربرکتی بود غذای بدون کلم و خیارشور اون شب...!؛)
خلاصه که قرارگاه هر سال داره یه حس میسازه برام از درخت سایه گرفته تا سنگرآشتی کنون با شهدا یا شایدهم شهدای گمناام و آقا محمد مهدی و آقا امیر محمد، یا اصلا لانچری که از میونش گل روییده یا کلی خاطره دیگه که همشون جون دوباره بهم میده🙂
@mosaaver
📌 زیارت مجازی «قرارگاه ثارالله شـهـید ســلیمانی»
(موقعیت شـهـید کازرونی)
🇮🇷 میعادگاه رزمندگان لشکر ۴۱ ثارالله استان کرمان:
🌐 koolebarkerman.ir/Qararghah/
#راهیان_نور #قرارگاه_شهید_کازرونی
#قرارگاه_ثارالله_شهید_سلیمانی
●🇮🇷 قرارگاه ثارالله شهید سلیمانی«موقعیت شهید کازرونی»
@sarallahkerman
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
📌 زیارت مجازی «قرارگاه ثارالله شـهـید ســلیمانی» (موقعیت شـهـید کازرونی) 🇮🇷 میعادگاه رزمندگان لشکر ۴
بعد خوندن پیامم اینم ببینید🥺❤️
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
اهل سایه؛)/!
+سلام خوبی میشه یک عکس خیلی واضح از نوشته های قوتو ها بگیری
_سلام بلههه فرستادم خیلی دقیقققق😅
به نظرم آدم ریسک پذیری ام
چون انجام بعضی کارها بهم خیلی چیزها رو ثابت میکنه؛)/!
@mosaaver
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
اسمش امیده آقاییه که سندروم دوان داره ما بهش میگم آقا امید میدونی 🥹🩵 توی تمام این ۱۸٠تا شب اومده م
اهل سایه؛)/!
+سلام میخواستم بگم ایشون که گفتید سندرم داره اسمش محمد تقی هست نه امید و اون خانم که سربند براش بسته خانمشه نه مادرش
_بچها کنسله از حالا باید صداشون کنیم آقا محمدتقی میدونی 😅
از دست منو دوستم نمیدونم چرا به این بنده خدا گفتیم امید😂🤦♀️
من فک میکردم ازدواج نکرده خودم شک کرده بودم😅
خلاصه بچها دیدن اینم از روایت نوشتن من 😭😂
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
اهل سایه؛)/! +سلام میخواستم بگم ایشون که گفتید سندرم داره اسمش محمد تقی هست نه امید و اون خانم که س
اهل سایه:)/!
+آقااااا
من همچنان میگم امید😂😂
از همون روز اول به من گفتن امیده ، در نتیجه از این به بعد هم برای من همون امیده😂😂
_دقیقااااا منم😂
اصلا حس نمیکنم به آدمی که صد و هشتاد شب گفتیم امید یهویی بیاییم بگیم محمدتقی🥲