یادش بخیر دهه فجر ...
از اول های بهمن همه در تکاپوی این بودیم که کلاسمون تو مدرسه اول بشه
هر کدوم از بچها دنبال یه وسیله میرفتن
یکی فانوس کاغذی می آورد
دیگری بادکنک های رنگی می آورد
و یکی که از همه پولدار تر بود فانوس های قرمز و سبز و زردی می آورد که ستاره و ماه بهشون وصل شده بود
از فانوس های کاغذی رنگی ، رنگی براتون بگم که بی شک همه مون یادمونه
فانوس های جمع و جوری که وقتی اونها رو باز میکردی زنجیره های پیج در پیچی داشتن که به کمک منگنه یا پونز اونها رو وصل میکردیم به دیوار
راستی یادتونه میون همه اونها یه دونه بود که از همه خاص تر بود و وقتی بازش میکردی مثل یه گل بزرگ میشد
بین همه این کلاس آرایی ها هر کسی هر هنری داشت رو میکرد
از تخم مرغ هایی که به سقف میخرد و کاغذ های رنگی ازش بیرون میریخت گرفته تا فانوس هایی که با کاغذ رنگی درست میشد
و کنار این همه زیبایی فقط بادکنک های رنگی که شبیه قلب بودن تکمیل کننده تزئین کلاسی مون بود
بادکنک های که با مغناطیس موها اونها رو به سقف می چسبوندیم و کلاسمون خاص تر میشد
اون زمان ها هیچ کتابی به غیر از کتاب های درسی نمیخوندیم اما دغدغه ذهنی مون این بود که دهه فجر یعنی چی ؟؟
چه کتابی بخونیم که خوب امام رو بهمون معرفی کنه که آخرش بین همه این خواسته ها روزنامه هایی به دستمون میرسید با یک تیتر بزرگِ ، امام آمد
و عکس هایی که جمعیت خیابان های تهران رو به تصویر میکشید
یکی با گل آمده بود و دیگری بدون ترس و با لبخند روی یک مقوای بزرگ نوشته بود مرگ بر شاه ...
و منی که آن روزها میگفتم کاش آن زمان بودم حداقل کیک و ساندیسی میخوردم¹ :)
و این روزهایی که دلم میخواهد جای عکاسی باشم که آن روزها رو به تصویر کشیده است
یادمه از کلاس سوم جزو گروه سرود بودم
همیشه از اول بهمن درگیر حفظ کردن سرود و پیدا کردن شال های سبز و سفید و قرمز بودم
(کلا بچه فعالی بودم کسی قدرمو نمیدونست)
آن روزها
علاوه بر تسلط روی سرود
پیگیر کشیدن نقاشی ای بودم که یک هواپیما بود و مرد خوش سیمایی از پله هایش پایین می آمد و دسته گل هایی که در انتظار رسیدن به دست آن بزرگ مرد بودند
روزهای زیبایی بود اما دیگر روزهایمان مثل آن وقت ها نشد ، دیگر در مدرسه ها دغدغه بچها کلاس برتر دهه فجر نبود
حتی دیگر سرود بوی گل و سوسن هم از یاد ها رفت
و هیچوقت نشد و نشد آن روزهای آمدن امام و نرفتن به کلاس و پیگیر شدن برای جشن های انقلابی مدرسه و اردو بردن ...
ولی بین همه این فراموشی ها هنوز هم
در ذهن من برج ۱۱ همان بهمن ماه است ،
ماهی از صوت :
بوی گلِ سوسن و یاسمن آید؛
عطرِ بهاران کنون از وطن آید…
جان ز تنِ رفتگان سوی تن آمد؛
رهبرِ محبوبِ خلق، از سفر آمد…
دیو چو بیرون رود؛ فرشته در آید!
¹=کنایه از اینکه میگن با یه ساندیس مردم انقلاب کردن و حتی به خاطر ساندیس پای این انقلاب و شرکت در راهپیمایی ها موندن
خواستم بگم
اره حاجی خوردن ساندیس انقلابی ارزش داره به پیتزای ضد انقلاب رو خوردن 😂
#نورا_نویس
@norabano80
#یادواره
🌷سی و هفتمین یادواره ی
شهید حاج یونس زنگی آبادی
و همرزمانش
🔹پنجشنبه:۱۲ بهمن ساعت ۱۹
🔹مکان:گلزار شهدای زنگی آباد.
مصلای حضرت اباالفضل (ع)
✅ @vaslekhooban
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
#یادواره 🌷سی و هفتمین یادواره ی شهید حاج یونس زنگی آبادی و همرزمانش 🔹پنجشنبه:۱۲ بهمن س
ولی من آخرش حسرت این یادواره رو دلم میمونه 🥲
اما شما از دستش ندید ...
به خاطر گذشته اش میخواست چیزی از او نباشد
نه اسم ، نه شهرت ،نه مزار و نه هیچ
چیز دیگر...
اما یاد او زنده است ، یاد او نه فقط در دل دوستان
بلکه در قلب ایرانیان
هم زنده است آری
وجودش گمنام است
اما او مزار دارد مزاری به
وسعت خاک های سرزمین ایران
#کتاب
@norabano80
و چقدر زیبا بود
عاشورایی بودن ، حر شدن ، و امام حسین گونه شهید شدن
_بخش هایی از کتاب شاهرخ
#کتاب
@norabano80
« همه میخندند. شاهرخ بدجوری شرمنده شده. نه که برایش خیط شدن در جمع مهم باشد، این نه. با همه رفیق است و اگر هم کسی زیادی بلند بخندد، هیکلش برای ساکت کردنش کافی است. از برخورد مربی شرمنده شده. از اینکه او را آنقدر آدم دیده که از خودش بپرسد کجا بودی و چرا دیر آمدی. که فرض نکرده و حکم خودش را تنهایی نبریده. مثل تمام معلمهایش. مثل همانی که بین همه فرق میگذاشت و آخر یک روز دیوانهاش کرد. این که دیر کرده و حالا تنبیه در راهش است؛ اما باز این قدر حالش خوب است و حس میکند کسی است، اسم دارد، حرمت دارد، این شرمندهاش کرده و چشمهایش را کمی، کمی اشکین.»
#شهید_شاهرخ_ضرغام
@norabano80
یک ماه گذشت تو این یک ماه خیلی سخت گذشت ولی ما به زندگی عادی خودمون ادامه دادیم
اما جگرم می سوزند برای
اون کسی که شب بدون فرزندش خوابید
یا اون معلمی که یک ماه شاگردش دیگر در کلاس نیست
حتی اون هیئتی هایی که دیگر حاج عادل مداح هیئشون نیست
یا اون همسری که بدون حضور همسرش منتظر به دنیا اومدن دخترشِ
حتی اون پدر مادری که منتظر بودن جگر گوشه اش از کرمون بره شهر خودشون
یه گله هم دارم که چجوری آنقدر زود تو فضای رسانه ای فراموش شدن ....
اینها همه درد است ...
دردی از جنس غمی که شهرمو فرا گرفته
برای شادی روح شهدای تروریستی صلوات 🌱
با من از عکاسی هیچی نگید
چون من اولین بار با این گوشی عکاسی کردم 😂
#نوستالژیک
#خونه_تکونی
@norabano80