هدایت شده از افُقْ ...
بشیر را امام سجاد مامور کرده که برود تا همهی مدینه را خبر کند؛ از آنچه که اتفاق افتاده... باید برود کوچه به کوچه، محله به محله، جار بزند و مهمترین خبر عالم را به گوش همه برساند. حرفهایش بغض دارد. روضه دارد. ضجه دارد. گریه دارد. آه دارد. اما باید تمام تلاشش را بکند؛ که اخبار را به گوش همه برساند. همه محلهها... همه کوچهها... همه خانهها... همه شهر...!
اما گریز هم دارد. توی رفتنش، ترس هم دارد. ترس روبهرو شدن با یکنفر...!
امالبنین را میگویم. میترسد که مبادا با مادرِ عباس روبهرو شود. آنوقت چه بگوید؟! چگونه بگوید؟! اما میشود آنکه نباید بشود. چشم توی چشم میشود. باید بگوید.
امالبنین، بشیر را میبیند. جلو میآید. سوال میکند: «این خبرها که میگویند؛ راست است؟! بگو... از کربلا چه خبر؟!»
بشیر باید از شهادت عباس بگوید. از شهادت سه پسر دیگرش باید بگوید.
میگوید: «لابهلای اسامی شهدای کربلا، اسم فرزندان شما هم هست...»
امالبنین دوباره سوال میکند: «از کربلا چه خبر...؟!»
بشیر صدایش میلرزد. باید اسم عباس را بیاورد. میگوید: «عباس هم....»
امالبنین اما حرفش را نصفه میکند و سوال میپرسد: «اینها که میگویی؛ جواب من که نیست! میگویم از کربلا چه خبر...؟ کربلا یعنی حسین! از حسین چه خبر؟!»
مادر است. چهار پسر بزرگ کرده. بعد هم راهیشان کرده. عباسش را هم...؛
هر چهارتایشان را برای همین روز بزرگ کرده. همه عمر بزرگشان کرده که برای همین یک روز آماده باشند. که مبادا حسین تنها بماند. مبادا پسر فاطمه تنها بماند.
عباسش را یک عمر بزرگ کرده که حسین را تنها نگذارد. همه عمر توی گوش عباس تکرار کرده که:
«مبادا پدر را به لفظ خالی پدر صدا کنی! مبادا حسن و حسین را برادر خطاب کنی! مبادا زینب و امکلثوم را خواهر بخوانی! آقای من و بانوی من...! این صمیمانهترین خطاب تو باشد با سروران و موالیات... مبادا از پشت سرشان قدمی فرا پیش بگذاری! مبادا پیش از آنها آب بنوشی! مبادا پیش از آنها آب بنوشی...!»
عباس را بزرگ کرده برای همان روز؛ همان لحظه؛ همان ثانیه؛ که مبادا پیش از حسین آب بنوشد! امالبنین است دیگر... کربلا برایش حسین است. دلشوره حسین را دارد. که حسین چه شد؟! همه چیز، حسین است. چهار پسر که ناقابل است برای پسر فاطمه! پسرهایش فدای حسین! عباسش فدای پسر فاطمه... امالبنین است دیگر... حتی اگر مادر باشد. حتی اگر مادر چهار شهید باشد.
_شب دوازدهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
داشتم با خودم فکر میکردم
به این نتیجه رسیدم که امشب برم دم خونه خانم ام البنین مثل عراقیا اونقدر در بزنم تا جوابم رو بدن ...
اونقدر التماس کنم تا توفیق کربلا رو بهم بدن :)
#مُصَوِرالخِضر
امام حسین جانم
خسته از همه آدم های شهر منو باخودت ببر
تو که از حال دلم داری خبر منو با خودت ببر
چشمامُ میبندم...
دارم با ذوق کوله اربعینم رو میبندم و با وسواس خودم رو با مشغول کردن به چیدن وسایل قبل سفر دلگرمی میدهم
بعد خودم رو مرز شلمچه پیدا میکنم؛
درست روبه روی گیت بازرسی
مامور میگوید خانم گذرنامه تون رو لطف میکنید ...
گذرنامه ام که مهر میخورد...
به سمت وصال یار می شتابم
به نجف میرسم و بعد هم
از جاده نجف به کربلا شروع میکنم به راه رفتن
گرمای زیاد باعث میشه صورتم قرمز بشه امونم رو از دست بدم ؛ اما به راهم ادامه میدم چون میدونم سفر کربلای یعنی اوج سختی ...
چند قدم که برمیدارم
بچه هایی خرما و آب تعارف میکنند
عطر سیب همه جا رو فرا گرفته
دل در دل ندارم تا برسم به عمود آخر...
آنقدر شوق دیدار دارم که تند تر راه میروم
برای خواب به موکب ها میروم
چقدر آن خواب میتواند شیرین باشد
خوابی با خیال راحت و روبروی کولر استراحت میکنم تا فردا دوباره راهی شوم
آنقدر راه میروم تا پاهایم خسته شود
شروع میکنم به غر زدن و مکان و زمان را فراموش میکنم
رفیقم به پهلویم میزند و میگوید پا رو ول کن عمود آخریم حرم رو نگاه کن ...
سرم با سرعت بالا می آورم
خواب نیست؛ رویا نیست؛ اینجا کربلاست
بغضم میشکند و اشک وجودم را در آغوش میگیرد ...
با او دوتایی به سجده میرویم و به هم میگیم دیدی رسیدیم ؛)
#مُصَوِرالخِضر