حالا دیگر همهچیز تمام شده.
روز دهم گذشته... شب شده است. نیمهشب نزدیک است. روضهخوانها دیگر بعد از ده شب، صدایشان بالا نمیآید. دیگر حتی روضه شام غریبان را هم خواندهاند.
همه چیز تمام شده...
از اینجا به بعدِ مقتل، دیگر دیالوگهای حسین را ننوشتهاند. دیگر حسین دیالوگی ندارد!
اما از اینجا به بعدِ دیالوگها، برای یکنفر دیگر است. یک نفر که از اینجا به بعد، باید بار همه چیز را به دوش بکشد.
حالا تازه همه چیز شروع شده است...
حالا حسین همه چیز را سپرده است به زینب! باید حواسش به سرهای روی نیزه باشد. باید حواسش به بچهها باشد. باید از رقیه مراقبت کند. باید رباب را دلداری دهد. باید مراقب زنهای دیگر باشد؛ که هرکدام عزیزی از دست دادهاند. باید مراقب بقیه کاروان باشد.
از آن طرف باید زینب صدایش را صاف کند که برای خطبه خواندن رسا باشد. که از حسین بگوید. از روز دهم بگوید. از کربلا بگوید...! بگوید که اینها را که کشتند؛ فرزندان مصطفی بودند. بگوید اینها را که اسیر کردند؛ اهلبیتاند. بگوید که با حق چه کردند.
حالا زینب باید ادامه راه حسین را کاملتر کند.
تا اینجا که پسرهایش را برای یاری امام فرستاده. داغ عزیزانش را برای یاری امام تحمل کرده. تا اینجا که برای یاری امام چهها که نکرده... از اینجا به بعد هم، باید از امام دفاع کند. باید نگذارد که پسر برادرش را که امامش است را شهید کنند.
حالا دیگر زینب باید از امانت حسین مراقبت کند. زینب باید امام را یاری دهد.
حالا تازه همهچیز شروع شده است...
_شبِ یازدهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
افُقْ ...
بشیر را امام سجاد مامور کرده که برود تا همهی مدینه را خبر کند؛ از آنچه که اتفاق افتاده... باید برود کوچه به کوچه، محله به محله، جار بزند و مهمترین خبر عالم را به گوش همه برساند. حرفهایش بغض دارد. روضه دارد. ضجه دارد. گریه دارد. آه دارد. اما باید تمام تلاشش را بکند؛ که اخبار را به گوش همه برساند. همه محلهها... همه کوچهها... همه خانهها... همه شهر...!
اما گریز هم دارد. توی رفتنش، ترس هم دارد. ترس روبهرو شدن با یکنفر...!
امالبنین را میگویم. میترسد که مبادا با مادرِ عباس روبهرو شود. آنوقت چه بگوید؟! چگونه بگوید؟! اما میشود آنکه نباید بشود. چشم توی چشم میشود. باید بگوید.
امالبنین، بشیر را میبیند. جلو میآید. سوال میکند: «این خبرها که میگویند؛ راست است؟! بگو... از کربلا چه خبر؟!»
بشیر باید از شهادت عباس بگوید. از شهادت سه پسر دیگرش باید بگوید.
میگوید: «لابهلای اسامی شهدای کربلا، اسم فرزندان شما هم هست...»
امالبنین دوباره سوال میکند: «از کربلا چه خبر...؟!»
بشیر صدایش میلرزد. باید اسم عباس را بیاورد. میگوید: «عباس هم....»
امالبنین اما حرفش را نصفه میکند و سوال میپرسد: «اینها که میگویی؛ جواب من که نیست! میگویم از کربلا چه خبر...؟ کربلا یعنی حسین! از حسین چه خبر؟!»
مادر است. چهار پسر بزرگ کرده. بعد هم راهیشان کرده. عباسش را هم...؛
هر چهارتایشان را برای همین روز بزرگ کرده. همه عمر بزرگشان کرده که برای همین یک روز آماده باشند. که مبادا حسین تنها بماند. مبادا پسر فاطمه تنها بماند.
عباسش را یک عمر بزرگ کرده که حسین را تنها نگذارد. همه عمر توی گوش عباس تکرار کرده که:
«مبادا پدر را به لفظ خالی پدر صدا کنی! مبادا حسن و حسین را برادر خطاب کنی! مبادا زینب و امکلثوم را خواهر بخوانی! آقای من و بانوی من...! این صمیمانهترین خطاب تو باشد با سروران و موالیات... مبادا از پشت سرشان قدمی فرا پیش بگذاری! مبادا پیش از آنها آب بنوشی! مبادا پیش از آنها آب بنوشی...!»
عباس را بزرگ کرده برای همان روز؛ همان لحظه؛ همان ثانیه؛ که مبادا پیش از حسین آب بنوشد! امالبنین است دیگر... کربلا برایش حسین است. دلشوره حسین را دارد. که حسین چه شد؟! همه چیز، حسین است. چهار پسر که ناقابل است برای پسر فاطمه! پسرهایش فدای حسین! عباسش فدای پسر فاطمه... امالبنین است دیگر... حتی اگر مادر باشد. حتی اگر مادر چهار شهید باشد.
_شب دوازدهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
لیلا نگران نباش...!
زینب برای پسرت مادری کرد. مثل پروانه دور علی گشت. لباس رزم تنش کرد. قربان صدقهاش رفت. بدرقهاش کرد. و در عزایش خون گریه کرد.
خوب شد که نبودی آنجا؛ لیلا...!
به شما، کم کم خبر داغ همسر و فرزند را دادند. اما در کربلا داغ پشت داغ بود. اما باز هم خواندن مرثیه یک دلاور برای مادر سخت است. خیلی سخت...!
وقتی پسرت به دنیا آمد؛ عدهای تو را آمنه خواندند. بس که شبیه بود علیات به محمد(ص)...!
آمنهوار علی را بزرگ کردی!
خدا خیرت دهد لیلا...
پسری بزرگ کردی که عصای دست پدر شد. دوش به دوش پدر، ایستاد. رزمآوری کرد. پدر امر کرد و پسر اطاعت... لیلا شاید در کربلا نبودی؛ اما صاحب اثر بودی...! پسری بزرگ کردی مثل پیامبر...
ولایت پذیری و ادب را یادش دادی. حل شدن در وجود مولا را یادش دادی!
رسالتت را انجام دادی. هرچه داشتی برای یاری امامت گذاشتی. پاره تنت را فدای مولایت کردی.
خدا خیرت دهد لیلا...!
_شب سیزدهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
حس مادری خیلی عجیب است. وقتی مادر شدی، دیگر زندگیات مساوی میشود با کودکت! وقتی در آغوشش بگیری، دنیایت خلاصه میشود در کودکت! وقتی به چشمهایش زل بزنی، آرزوهایت میشود آرزوهایش! دیگر تصور میکنی برای بار اول بابا گفتنش را... تصور میکنی دویدنش را... تصور میکنی داماد شدنش را...
اما حالا دیگر کودکت شش ماهه شده. حالا دیگر وابستگیات قابل وصف نیست. حالا دیگر کودکت سینه خیز میرود. حالا دیگر کودکت جان گرفته و هر دم برایش وانیکاد میخوانی که از شر بلا حفظ بماند.
اما حالا تشنه است. باید شیر بخورد نوزاد شش ماهه...
پدر میآید؛ پشت و پناهت میآید؛ مامن زندگیات میآید. اما امام دارد میآید طرف خیمه... تو برای یاری امام، فقط علیاصغر را داری! شش ماهه است. اما برای یاری امام باید شش ماهه را هم سرباز سپاه کنی و لباس رزم تنش بپوشی و بسپاریاش به دست امام و دل بکنی از کودک شش ماهه که باید برود و پدر را یاری کند. امام را یاری کند.
اما رباب! شما یک مادری... دل آشوبی! هر لحظه صدای خندههای پسرکت در گوشت میپیچد. هرلحظه چشمهای پسرکت از جلو چشمانت میگذرد.
انگار صدای قدمهای پدر میآید سمت خیمه.... علیات را سپرده به خواهرش زینب. دستهایش خونی است. اشکهایش از صورتش روان شده! علیات سرداری شده بود توی دستهای بابایش... تو علی شش ماههات را به میدان فرستادی! که مبادا پدر، مبادا امام تنها باشد و یار بخواهد و فرزندت در بغلت باشد. حتی اگر شش ماهش باشد. پدر، یار میخواهد. امام، یار میخواهد.
_شب چهاردهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
افُقْ ...
معروف است به امِ عمرو... مادر عمروبنجنادة! همه به این نام او را میشناسند. انگار تمام هویتش خلاصه میشود در مادر بودنش! حق هم دارد...؛ باید هم همین باشد! توی ذهنت کلی علامت سوال شکل گرفته و از من دلیل میخواهی؟! صبر کن... باید برایت بگویم!
اسمش بحریه بود. همراه سپاه حسین بودند. خانوادگی...! خودش، شوهرش، پسرش! پسرش عمرو، یازده سال داشت. او هم نوجوان بود. مثل قاسم! قاسم تنها نماینده نوجوانها روز عاشورا نبود. عمرو هم بود. نوجوانها توی سپاه امام نقش داشتند. نوجوانها توی سپاه امام میداندار بودند. سردار بودند.
داشتم از بحریه میگفتم. از اینکه خانوادگی آمده بودند توی سپاه امام؛ که خانوادگی، امام را یاری کنند. مثل زنهای دیگر، خودش لباس رزم شوهرش را آماده کرد بود. خودش لباس رزم جنادة را دستش داده بود. خودش راهیاش کرده بود؛ که روز دهم برود؛ بجنگد؛ جان دهد؛ خون دهد؛ سر دهد... که امام را یاری کند. که مبادا این خانواده برای یاری امام کم گذاشته باشد. خودش شوهرش را، همه زندگیاش را، راهی میدان کرده بود که امام تنها نباشد. جنادة وسط میدان سرداری بود. جنگید. مثل همه اصحاب جانانه جنگید. خون داد. جان داد. سر داد.
بحریه که حرفی نداشت. بحریه که خوشحال بود از این قربانی! اما انگار هنوز قربانیاش کم بوده.. هنوز اسماعیلش مانده بود. امام تنها باشد و پسرکش کنارش باشد؟! نه... رسم خانمهای شیعه این نیست. میخواهد روز عاشورای شصت و یک باشد؛ میخواهد هزار و چهارصد سال بعد، توی جنگ ایران و عراق باشد. فرقی نمیکند! امام که یار بخواهد و "هل من ناصر ینصرنی" بگوید؛ مادر دست پسرش را میگیرد و خودش اسماعیلش را به قربانگاه میبرد...!
بحریه همینجا بود که شد امِ عمرو...! همینجا که روز عاشورا، دست پسریازده سالهاش را میگیرد؛ هدیهاش را میبرد محضر امام...؛ که مبادا امام تنها باشد! اما امام او را خاطر جمع میکند که همین که شوهرت سر داده؛ کافیست! عمرو بماند و عصای دست مادرش شود. اما مادر، عصای دست می.خواهد چکار؛ وقتی حسین تنهاست؟!
اینجا را در گوشی میگویم. ریش سفیدهای سپاه عمر سعد، سر پسرک ۱۱ ساله را برای مادرش فرستادند. و مگر چیزی غیر از این انتظار داری که امِ عمرو سر پسرش را پس بفرستد که خودش پسرش را هدیه فرستاده... حالا بحریه دیگر امِ عمرو است. دیگر اسماعیلش را قربانی کرده... دیگر خیالش راحت است که خانوادگی عاقبت بخیر شدند. و حالا نوبت خودش است! باید کنار زینب باشد! باید کنار بقیه خانمها باشد. حالا نوبت اسارت است.
_شب پانزدهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
بیروت، غزه، تهران؛ قاسم، هنیه، رضوان
آزادگان عالم در خیمه حسیناند...
- محمدمهدی سیار
«اِذا غابَ سَیّدٌ قامَ سَیّدٌ»
اگر بزرگی از میان ما رفت،
بزرگ دیگری جای او را خواهد گرفت.
اول/
این عکس برای پنج ساعت پیش است. یک خبرنگاری که اسمش اسماعیل است، آن را ثبت کرده. توی صفحه شخصیاش گذاشته..
عکس جزئیات دارد. بچهها روی خرابهها ایستادهاند. یک قاب عکس را دستشان گرفتهاند. قاب عکس کسی است، که از صبح خبر شهادتش همهجا پیچیده. از صبح همه ما به یک استیصال رسیدهایم و ادعای مقاومتمان را بردهایم زیر سوال! انگاری با هر اتفاق بیشتر متوجه میشویم ما اهل مقاومت نیستیم. کم هستیم. با ادعا، اهل مقاومت هستیم. فقط حرف است. هر اتفاق عجیب، ما را بهم میریزد. اما این عکس حرف دارد. رهبرشان را زدند. اما روی خرابهها ایستادهاند. عکس را دستشان گرفتهاند. عکس رهبرشان را... همان که صبح خبر شهادتش ما را به استیصال رسانده. بعد هم علامت پیروزی را بالا گرفتهاند و بعد هم خبرنگار عکس را ثبت کرده... روی لبشان یک لبخندی هم هست. اما جنسش فرق دارد. غم دارد، اما مغموم نیست. لبخند از جنس مقاومت است. که مبادا کسی چپ نگاه کند. عکس جزئیات دارد. حرف دارد. مقاومت دارد.
تکرار میکنم.
بچهها، روی خرابهها، ایستادهاند. قاب عکس دستشان است. علامت پیروزی را نشان میدهند. لبخند از جنس مقاومت روی لبشان است. این عکس خود مقاومت است....