eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
323 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
373 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
پیچیده توی شهر ما عطر بوی محرمت...!
ناشناس ها(: +سلام سلام انشاالله حال دلتون عالی باشه _سلام قربونتون، همچنین 😊
ناشناس ها(: +بیاید یک چالش بزاریم هرکسی بگه از کودکی داخل کدام هیئت و حسینیه بوده خوب حالا یکی از اتفاقات خیلی جالبی که براش افتاده رو بگه _ریحانه: اوکی، خب از خودم شروع میکنم کودکی بنده توی مسجد کنار خانمون بودم وخیلی بچه آرومی و خجالتی بودم همش روی پای مامانم خواب بودم😂 مصورالخضر:
ناشناس ها (: +سلام جانم چقدر کانالت خوبه ولاگ بزاررررر _ریحانه:..... مصورالخضر:
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
ناشناس ها(: +بیاید یک چالش بزاریم هرکسی بگه از کودکی داخل کدام هیئت و حسینیه بوده خوب حالا یکی از ا
من که کلی خاطره متفاوت دارم بگم اما دوست دارم از یه معجزه ای که توی نوجوونی هام دیدم حرف بزنم
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
من که کلی خاطره متفاوت دارم بگم اما دوست دارم از یه معجزه ای که توی نوجوونی هام دیدم حرف بزنم
اینجا دوازده امام هستش یه زیارتگاه تو محله سرباز کرمان قبلا یه اتاق خیلی قشنگ داشت اما خب حالا غریبانه یه گوشه ای از مسجده و به سختی میشه رفت کنارش...! میخوام یه خاطره از کنار اینجا براتون بگم
اولای نوجوونیم بود یه شب خواهرم تب کرد بعد از تب شدیدی که داشت تشنج کرد و به سختی فروان بردیمش دکتر و خلاصه خوب شد و آوردیمش خونه، بعد از اون ماجرا دکتر گفت خیلی باید حواستون باشه تو چندماه آینده بچه تب نکنه گذشت تو همون مدت تب کرد تب خیلی سنگینی هر چی دارو و دوا بود بهش دادیم بردیمش دکتر، دکتر گفت فقط پاشویه اش بدید و شربت ها و این چیزا رو بدید بخوره ان شاءالله خوب میشه اون روزا، روزای آخر ماه محرم یا صفر بود مامانم از اونجایی که خیلی نگران بود و نمیدونست چکار کنه با ناامیدی تمام بچه رو برداشت رفتیم دوازده امام، همونجوری گوشه دیوار نشسته بودیم و مامانمم داشت دعا میکرد تب آبجیم بیاد پایین دوباره مجبور نشیم بریم بیمارستان همون موقع یه خانوم مُسنی وارد شد و دید مامانم داره گریه میکنه و نگرانی از صورتش میباره گفت چی شدی دختر!؟ مامانمم ماجرا رو تعریف کرد خلاصه دست کرد توی کیفش و یه شیشه خیلی کوچیک آورد بیرون و یه قطره از اون چیزی که توی اون شیشه بود ریخت توی دهن آبجیم خیلی کنجکاو شدم چیه من به عنوان شخص سوم فقط اون لحظه تماشاچی بودم گفت گلابه از خونه حاج ماشاءالله آوردم اون زمان خیلی ها از شفای آقا ماشاءالله حرف میزدن یعنی یه کلیپی رسانه ای شده بود واسه همین خوب تو ذهن من مونده بود خانومه به مامانم گفت امام حسین آقا ماشاءالله که امیدی به زنده موندنش نبود رو شفا داد بعد بچه تو که یه تب داره رو شفا نده این گلاب هم، گلاب اعلای امام حسین بود امشب برو خونه اگه بچه ات خوب نشد هر چی خواستی بگی بگو رفتیم خونه فردا صبحش اثری از تب نبود از اون سال تا الان خواهرمم دیگه به اون شدت تب نکرده الحمدالله...! این ماجرا سالهاست توی ذهن من مونده و هر بار که در موردش حرف میزنم خداروشکر میکنم بابت شیعه بودنم بابت مهر امام حسین به خودم و خانواده ام
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
داستان آقا ماشاءالله کرمانی
ناشناس ها (: +من برای ولاگ صدا دارم پیوی ارسال کنم ؟ _آره بفرستید برام