کسی حواسش به من نبود.
بی صدا از مغازه بیرون آمدم؛
دست هایم بوی عطر یاس گرفته بود . .
【آخرین جمله ی کتابِ خانوم ماه】
#کتاب #خانومماه
ساعت۴:۳۰صبحِ امروز کتاب #خانومماه رو تموم کردم و مطمئن تر شدم که "هرتیری که از تفنگ رها میشه و به یه نفر میخوره در واقع جونِ دونفر رو میگیره،یکی خود شهید و دیگری همسر شهید"🫠
شهدای خنثی سازی بمب بدجور دلمو سوزوند،خودمو که جای ماماناشون میزارم دلم کباب میشه،از طرفی هم ۴ تا شون میانگین سنیشون از من کمتر بود و من از این بابت خجالت زده ام..
آخه پسر چجوری دلبری کردی از امام حسین که تو این سِنت شهید شدی؟(:
#منوزندگیم
سال دوم ابتدایی که بودم،مدرسمون دیرتر از بقیه همیشه تموم میشد چون به جز زنگای اصلی مدرسه یه ساعت بیشتر می موندیم و زنگ حفظ قرآنمون بود.یه معلم حفظ داشتم فامیلیش محمدی بود،خانومِ محمدی🫠درواقع میتونم بگم خیلی زیاد دوسش داشتم:)))
یه روز از روز های خدا برای جشن عروسی خواهرش با مامانشینا همگی میرن به سمت تهران،وسط راه و قبل رسیدن به مراسم خواهرش تصادف میکنن و همه شون باهم میرن پیش خدا.هیچوقت یادم نمیره چقدر ناراحت بودم اون روزا چقدر سر کلاس گریه کردم بخاطر نبودش،تصویرش خیلی کم یادمه ولی آخرین باری که اومد کلاس ما مانتو و مقنعه سورمه ای تنش بود:))
اون خانوم معلم اولین کسی بود که دوسش داشتم و خیلی زود از دستش دادم.
امروز یادش افتادم و خواستم روز معلم رو بهش تبریک بگم ؛
روزت مبارک خانوم محمدیِ عزیزم🥺♥️
"لطفا اگه تونستید نفری یه فاتحه نثار روحشون کنید،ممنونم:)"
#منوزندگیم