eitaa logo
پایگاه خبری تحلیلی مشتلق کتول
191 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
20 فایل
جهاد تبیین واجب کفایی است
مشاهده در ایتا
دانلود
یادداشت وارده: 《 رقص قلم ، برای پول بی ارزش》 《 به نام خداوند بخشاینده مهربان 》 ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ نون سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند (قرآن کریم، سوره قلم) گاهی چیزهایی برای ما مقدس است و از آن با عزت و احترام یاد می شود، اما آنکه خداوند عزوجل آنرا مقدس می داند و به آن قسم یاد میکند، قطعا جایگاهی بی بدیل دارد، این سوره مبارک که با این آیه مقدس شروع می شود، در درون خود مطالبی اعجاب آور دارد، که بی شک در لحظه لحظه زندگی مان باید سرمشق و سر لوحه مان باشد. اما امروزکسانی دانسته یا ندانسته، برای رسیدن به منافع دنیوی، بر خلاف آنچه خود می گویند ، قلم ( آخرت ) خود را برای دنیای دیگران می فروشند آنهم نه در برابر کوهی از طلا و اشرفی بلکه به بهای اندک ( کارت هدیه )، عده ای که تا دیروز بواسطه نرسیدن به خواسته هایشان همین ستایش شوندگان را به باد دشنام می گرفتند ، امروز در برابر صله ای ( کارت هدیه ) آخرت خود را به باد می دهند. قلمی که باید برای حق می سرود امروز برای کارت هدیه می رقصد و چنین قلمی و چنین قلم به مزدی مقید هیچ معیار اخلاقی نیست . ملک الشعرای بهار ، شاعر سیاسی معاصر این اصحاب رسانه و قلم به مزدهای مزدور را چنین معرفی می کند : ای سید عراقی شغلی دگر نداری یا دخلکی تراشی یا پولکی درآری وآنجا که دخلکی نیست آری خلاف اگرچه فرمان عفو بخشند بر عیسی و حواری بیچاره‌ای به هر کار جز کار چاپلوسی بیگانه‌ای ز هر فن‌، جز فن مفت‌خواری دلال مظلماتی مبل ادارجاتی گه در محاسباتی‌، گه در خزانه‌داری بدقلب و روسیاهی بداصل و دین‌تباهی هم ملعنت پناهی‌، هم مفسدت شعاری خود را همی چه پوشی چون آب در بن چه کز افتضاح پیدا چون شعله بر مناری ریش و ردا و مندیل فسق ترا نپوشد زیرا چو بوی ناخوش از پرده آشکاری در کار خیر سستی‌، در اخذ رشوه چستی از بس که نادرستی‌، از بس که نابکاری باشد دورویی تو نزدیک شه مسلم چون سکه‌های مغشوش پیدا ز کم‌عیاری تو سود خو‌یش خواهی در حضرت شهنشه من خیر خلق خواهم در قرب شهریاری بر بنده شد اشارت کاز انتخاب بگذر تا خدمت وطن را طرزی دگر گزاری من در وطن‌پرستی مشهورم و وطن را محتاج شاه دانم وین طرز ملکداری بهر وطن گذشتم از سود خویش و بالله گر قصد جان نماید، شادم به جان‌سپاری گر مملکت گلستان گردد ز مُردن من من مرگ خویش خواهم از پیشگاه باری لیکن تو کیستی خود تا از وطن زنی دم کز سفرهٔ اجانب شادی به ریزه‌خواری من تکیه‌گاه پنهان از اجنبی ندارم تو تکیه‌گاه پنهان جز اجنبی نداری تو کوری و ز خورشید جز گرمی‌ای ندانی کز چشم توست پنهان آن نور کردگاری روز تو هم سر آید، روزی که شاه گیتی بخشد به پاکمردان سرخط کامکاری