مهمان برنامه #نخل_ایران بودم
با موضوع: آبادان و جنگ رمضان
قراره از شبکه خوزستان پخش بشه
فروردین ۱۴۰۴
واسه یه رویداد بینالمللی هنری و رسانه ای به مشهد رفته بودیم
این عکس دسته جمعی اهالی هنر و رسانه عراق و ایران هست
از اول تا آخر رویداد علیرضا با دشداشه سفید اومده بود
یه کلاه سفید هم گذاشته بود که روش لوگویی که خودش طراحی کرده بود "غرباو" به انگلیسی بود.
"بیاد هنرمند اهل رسانه، شهید علیرضا غرباوی"
۲۶ خرداد ۱۴۰۲
بهم گفته بود خیلی خسته ام بهم زنگ بزن واسه نماز صبح بیدارم کن
وقتی بهش زنگ زدم بهم پیام داد:
سید ناجح پشت و پناهت که از خواب بیدارم کردی❤️
بهش گفتم:
😘شهید شی همه ما رو از خواب بیدار کنی...
همینجور هم شد...
*هشتگ #تهران که زده بخاطر اینه که وقتی تهران بودیم واسه نماز صبح بیدارم کرد
**بخاطر اینکه ما اون موقع داشتیم واسه سید ناجح موسوی مستند میساختیم به سید ناجح اشاره کرد...
قبل از اعتکاف ۱۴۰۴
یه کانال زد بنام جک (جملات کلیدی تربیت)
وقتی منو عضو کرد گفتم عجب اسمی، دمت گرم
چون از چند ماه قبل از اعتکاف کتاب های بیشتری در مورد تربیت نوجوانان میخوند بیشتر باهام بحث میکرد
تا خودشو برای مباحث بعد از اعتکاف آماده کنه
به علیرضا گفتم یا امسال اعتکاف برگزار نکنیم یا اگر برگزار میکنیم ۹۰٪ برنامه هامون برای بعد از اعتکاف باشه، گفت بسمالله
توی محل سربازی اش چندین صفحه برام مینوشت و وقتی میاومد مؤسسه بهم نشون میداد که این چیزا به ذهنم رسید و شروع میکردیم به مباحثه
چند تا جلسه قبل از اعتکاف گرفتیم از ساعت ۲۳ تا ۳ شب فقط در مورد بعد از اعتکاف صحبت کردیم
بله رفقا
علیرضا بعد از اعتکاف اول روی خودش کار کرد
چون وصیت نامه ی آخرش رو ۲۰ دی ۱۴۰۴ نوشت یعنی چند روز بعد از اعتکاف...
و دقیقا ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ شهید شد...
بیاد هنرمند اهل رسانه شهید علیرضا غرباوی
هدایت شده از Shayan asadi | شایان اسدی
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش بخیر، پارسال همین موقعها مشهد بودیم. برای رویداد ملی "سفینةالنجاة" دعوتمون کرده بودن.هر کدوم از بچهها تو یه رشتهای مشغول بودند. علیرضا هم رشته اش گرافیک بود، آخرین شبی بود که حرم بودیم. قرار بود هر کی برای خودش یه خلوتی داشته باشه، یه دل سیر با امام رضا (ع) حرف بزنه. از هم جدا شدیم که راحت باشیم.
برام عجیب بود، هر جا که من میرفتم، علیرضا هم همونجا بود! انگار یه جورایی سایهبهسایه دنبالم بود.
الان که بیشتر همیشه حضورش رو در کنارمون حس میکنیم، انگار همون حس نزدیکی و همراهی علیرضا هم بیشتر شده. انگار اون موقع هم یه جورایی نشونهای بود از حضورش همیشه هست.
#هنرمند_شهید_علیرضا_غرباوی❣
https://eitaa.com/Shayan_asadi_0313
هدایت شده از Shayan asadi | شایان اسدی
این نیز بگذرددد❣
اگر بخواهم از علیرضا بگم، قبل از هر چیز از هنرمندیاش میگم؛ از دغدغهای که نسبت به رسانه داشت و از نگاه جدیاش به کار.
علیرضا آدمی بود که به شکل عجیبی برنامهریزی را جدی میگرفت. برای هر کاری برنامه داشت؛ چه در مؤسسه، چه در خانه. برای طول هفته و حتی برای آیندهاش همه چیز را از قبل مینوشت و مشخص میکرد.
دو شب قبل از شهادت، با بچهها موسسه رفته بودیم مسجد شباب اهل الجنه تا محتوای راهپیمایی رو به آنها بدیم. هنگام برگشت خونه، علیرضا بچهها را یکییکی رسوند من آخرین نفری بودم. همان شب، نزدیک دو ساعت فقط از آیندهاش با من حرف میزد… در حالی که انگار خودش میدانست زمان رفتنش نزدیک است.
شب آخر(۱۹ اسفند)، برگهای را به حاجآقا مافی داده بود که روی آن نوشته بود: «این نیز بگذرد – ۱۴۰۴/۱۲/۲۰». برای من این موضوع عجیب بود که میدونست قرار شهید بشه ولی باز برای آینده اش برنامه ریزی کرده بود
علیرضا برای زندگیاش دو مسیر را همزمان پیش میبرد:
برنامه برای معنویتش
و برنامه برای مادیاتش
#هنرمند_شهید_علیرضا_غرباوی❣
#خودسازی
https://eitaa.com/Shayan_asadi_0313
هدایت شده از Shayan asadi | شایان اسدی
ما هر پنجشنبه ها میرفتیم فوتبال علیرضا هم همیشه پای ثابت جمعمان بود؛ طوری که انگار بدون او فوتبال اصلاً صفا نداشت.
وقتی میخواستیم تیمها را بچینیم، علیرضا معمولاً بچههای کوچکتر را انتخاب میکرد. همین که بازی شروع میشد، میرفت عقب زمین و از همانجا انگار تمام مسابقه را زیر نظر میگرفت.
از عقب زمین با صدای بلند به بچهها رو هدایت میکرد و میگفت چه کار کنند و کجا بایستند؛ درست مثل یک مربی دلسوز که وسط زمین تیمش را هدایت میکند.
راستش را بخواهید، در تمام مسابقاتی که با تیم مؤسسه شرکت میکردیم، وقتی علیرضا توی تیم ما بود، خیالم راحت بود که میبریم. خودش هم همیشه بهترین بازیکن زمین بود و بودنش دلِ همهی تیم را قرص میکرد.
#هنرمند_شهید_علیرضا_غرباوی❣
#گروه_ورزشی_پاس
https://eitaa.com/Shayan_asadi_0313
هدایت شده از Shayan asadi | شایان اسدی
من آموزشی پدافند هوایی سمنان بودم اونجا گوشی نوکیا آزاد بود و مشکلی برای تماس اینها نبود
اونجا از ساعت ۱۶ به بعد در اختیار خودمون بودیم من از بچه های موسسه بیشتر به علیرضا زنگ میزدم
خیلی ازش مشورت می گرفتم که الان چه کار کنم چون واقعا هر وقت زنگ میزدم بهم روحیه میداد میگفت داداش اینهم تمام میشه کما نزنیا علیرضا همیشه حواسش به همه بچه ها بود
از موقعه ای که من رفته بودم سربازی خیلی حواسش به من بود داشت پیگیری میکرد که من بیوفتم آبادان به آقای کاظمی گفت بود شایان سمنان شهید میشه💔
فقط میتونم بگم خوش به حالت داداش
مثل همیشه حواست به داداشت باشه
💔🌹
#هنرمند_شهید_علیرضا_غرباوی❣