کتاب پنج بازمانده اثر هالی جکسون
کتاب جالبی بود البته ژانرش جناییه
داستان از اونجایی شروع میشه که ۶ تا نوجوون تصمیم میگرن به جای اینکه با هواپیما برن مسافرت با یه کاروان مسافرتی سفر کنن
وسطای راه که میرسن تو یه جاده گیر میوفتن و هرچهارتا چرخ ماشین پنچر میشه باک بنزین میترکه و همه ی بنزین ها خالی میشه علاوه بر اون هیچ کدومشون آنتن ندارن!
تا میان به خودشون بنجنبند میفهمن یه تک تیرانداز وجود داره که بهشون شلیک میکنه
اون تک تیرانداز فقط یه چیز میخواد
فاش شدن یه راز...
#معرفی
@mrxcollection
تاریخ قلمت بشکند اگر ننویسی به او دیکتاتور گفتند و موش صدایش زدند و او در اوج مظلومیتش در مکان مشخص و زمان مشخص روی زمین بود نه پنهان شده در زیرزمین و تونل های پی در پی
روی زمین بود پشت میز کارش با زبان روزه مشغول انجام وظایفش بود برای همان مردمی که نفرینش میکردند
تاریخ بشکند قلمت اگر ننویسی او را ترور کردند او را به شهادت رساندند او را به خاک و خون کشیدند چون صدای حنجره ی طفلان بی گناه زمین شده بود
زمین بسوز زمانه فریاد بزن که او را کشتند او را به خون کشیدند و هنوز هم بی مغز های کوته فکر نشسته اند و هلهله سر میدهند و فکر میکنند پیروز شده اند
کاش میشد توی صورت نحس تان فریاد بکشیم و بگوییم قلب ما را از سینه بیرون کشیده اند روی قطره خون های ریخته شده، نرقصید.
سلام
شهادت هموطن های عزیز مون و در راس انها رهبر امت اسلام رو تسلیت عرض میکنم
امیدوارم حالتون خوب باشه🙏🏻
فرسیا^^
سلام بچه ها 🖤
امیدوارم که حالتون بهتر باشه
من هم به نوبه خودم تسلیت میگم اولا شهادت امام علی علیه السلام
و بعد از آن سید علی عزیزمان را
نیلو^^
بچه ها من یک ماه به فرسیا فرصت دادم بعد از اون اگه یکی از کتاب های مجموعه رو کامل نکرده بود از اینجا لفت میدم 😊
آقای ایکس
بچه ها من یک ماه به فرسیا فرصت دادم بعد از اون اگه یکی از کتاب های مجموعه رو کامل نکرده بود از اینجا
تهدید های ویراستارمو مشاهده میکنید قربونش برم کم مونده چاقو بذاره زیر گلوم🤌🏻
آقای ایکس
بنا بر ایده ای که نیلو داد قرار شد یه صحنه از هر کتابی که خوندم بنویسم و صحنه ی مربوط به کتاب سنگ کا
بچه ها سلام
اگه یادتون باشه قرار بود هر بار که معرفی کتاب داشتیم من یه متن نسبتا کوچیکی درباره ی اون کتاب بنویسم، چیزی که هست اینه که متن ها اسپویل ندارن پس با خیال راحت میتونید بخونیدش اگه هنوز کتاب رو نخوندید
این صحنه ای که نوشتم مربوط به کتاب پنج بازمانده هستش
امیدوارم لذت ببرید و نظرتون رو با ما در میون بذارید
فرسیا^^
آقای ایکس
ذهن رِد سریع تر از همیشه کار میکرد
هیچوقت داستان هایی که درباره ی قدرتی که ترشح ادرنالین در انسان به وجود میاورد را باور نکرده بود اما الان میفهمید بالا رفتن ضربان قلبش و سریع تر پمپاژ شدن خون توی رگ هایش ان هم وقتی از بیرون به سمت شان شلیک میشد و پنج نفر به او خیره بودند تا بفهمند کاری از دستش بر میاید یا نه باعث میشود فعالیت بدنش هم سریع تر شود
دست هایش ظریف و چابک بودند برای همین بودکه در کمتر از ده دقیقه کانال های بیسیم را عوض میکرد تا ببیند میتواند کمک بگیرد یا نه
بقیه مثل همه ی وقتی که توی کاروان گیر افتاده بودند تحت فرمان الیور بودند و هرکدام به نوعی برده ی الیور شده بودند
رِد میدانست اگر قرار باشد یک نفر زنده از این کاروان بیرون برود الیور حاضر است همه را قربانی کند تا ان یک نفر خودش باشد
ارتور زیر لب اسمش را زمزمه کرده بود و او مور مورش شده بود
به سمتش برگشت
ارتور باز هم با همان صدای ارام گفته بود رِدفورد؟
رِد با چشمان متعجب و دست هایی که از کار افتاده بود نگاهش کرد و منتظر ماند
ارتور اما به جای اینکه حرفی بزند سر تکان داد و گفت اسم کاملت خیلی قشنگه بهم حس خوبی میده
رِد باید با این اعتراف مستقیم ارتور چه میکرد دقیقا ؟
فریاد بلند الیور او را که محو چشم های مشتاق ارتور شده بود به خود اورد و شانه هایش بالا پرید
نگاهش را با اکراه از ارتور گرفت و به الیور داد
اسمش را صدا زده بود
نه انطور که ارتور میگفت فقط داد زده بود : رِد!
الیور وقتی مطمئن شد که رِد نگاهش میکند گفت چی شد کسی هست جواب بده و بیاد کمک مون ؟
رِد به نشانه ی خیر سر تکان داد و الیور هم لعنتی گفت و دستش را روی میز کوبید
با این کار توجه همه ی انها جلب شد و به او خیره شدند
الیور نگاهش را بالا اورد و گفت ببخشید کنترلم رو از دست دادم من باید سریع از این مخمصه خلاص بشیم
رِد تصحیح کرد ما
الیور نگاهش کرد
رِد دوباره با همان صدای ریز و ارام گفت میگم ما باید از این مخمصه خلاص بشیم
الیورفقط با تمسخر خندید تا فضا پر تنش نشود
اما رِد میدانست او در نهایت قرار است همه شان را قربانی کند چون او را میشناخت یک دو روی عوضی به تمام معنا بود!
#معرفی
@mrxcollection