آقای ایکس
بچه ها من یک ماه به فرسیا فرصت دادم بعد از اون اگه یکی از کتاب های مجموعه رو کامل نکرده بود از اینجا
تهدید های ویراستارمو مشاهده میکنید قربونش برم کم مونده چاقو بذاره زیر گلوم🤌🏻
آقای ایکس
بنا بر ایده ای که نیلو داد قرار شد یه صحنه از هر کتابی که خوندم بنویسم و صحنه ی مربوط به کتاب سنگ کا
بچه ها سلام
اگه یادتون باشه قرار بود هر بار که معرفی کتاب داشتیم من یه متن نسبتا کوچیکی درباره ی اون کتاب بنویسم، چیزی که هست اینه که متن ها اسپویل ندارن پس با خیال راحت میتونید بخونیدش اگه هنوز کتاب رو نخوندید
این صحنه ای که نوشتم مربوط به کتاب پنج بازمانده هستش
امیدوارم لذت ببرید و نظرتون رو با ما در میون بذارید
فرسیا^^
آقای ایکس
ذهن رِد سریع تر از همیشه کار میکرد
هیچوقت داستان هایی که درباره ی قدرتی که ترشح ادرنالین در انسان به وجود میاورد را باور نکرده بود اما الان میفهمید بالا رفتن ضربان قلبش و سریع تر پمپاژ شدن خون توی رگ هایش ان هم وقتی از بیرون به سمت شان شلیک میشد و پنج نفر به او خیره بودند تا بفهمند کاری از دستش بر میاید یا نه باعث میشود فعالیت بدنش هم سریع تر شود
دست هایش ظریف و چابک بودند برای همین بودکه در کمتر از ده دقیقه کانال های بیسیم را عوض میکرد تا ببیند میتواند کمک بگیرد یا نه
بقیه مثل همه ی وقتی که توی کاروان گیر افتاده بودند تحت فرمان الیور بودند و هرکدام به نوعی برده ی الیور شده بودند
رِد میدانست اگر قرار باشد یک نفر زنده از این کاروان بیرون برود الیور حاضر است همه را قربانی کند تا ان یک نفر خودش باشد
ارتور زیر لب اسمش را زمزمه کرده بود و او مور مورش شده بود
به سمتش برگشت
ارتور باز هم با همان صدای ارام گفته بود رِدفورد؟
رِد با چشمان متعجب و دست هایی که از کار افتاده بود نگاهش کرد و منتظر ماند
ارتور اما به جای اینکه حرفی بزند سر تکان داد و گفت اسم کاملت خیلی قشنگه بهم حس خوبی میده
رِد باید با این اعتراف مستقیم ارتور چه میکرد دقیقا ؟
فریاد بلند الیور او را که محو چشم های مشتاق ارتور شده بود به خود اورد و شانه هایش بالا پرید
نگاهش را با اکراه از ارتور گرفت و به الیور داد
اسمش را صدا زده بود
نه انطور که ارتور میگفت فقط داد زده بود : رِد!
الیور وقتی مطمئن شد که رِد نگاهش میکند گفت چی شد کسی هست جواب بده و بیاد کمک مون ؟
رِد به نشانه ی خیر سر تکان داد و الیور هم لعنتی گفت و دستش را روی میز کوبید
با این کار توجه همه ی انها جلب شد و به او خیره شدند
الیور نگاهش را بالا اورد و گفت ببخشید کنترلم رو از دست دادم من باید سریع از این مخمصه خلاص بشیم
رِد تصحیح کرد ما
الیور نگاهش کرد
رِد دوباره با همان صدای ریز و ارام گفت میگم ما باید از این مخمصه خلاص بشیم
الیورفقط با تمسخر خندید تا فضا پر تنش نشود
اما رِد میدانست او در نهایت قرار است همه شان را قربانی کند چون او را میشناخت یک دو روی عوضی به تمام معنا بود!
#معرفی
@mrxcollection
هامین از همون اول به خاطر اینکه نویان نقش یه کارمند با شرافت رو بازی میکنه و خودش یه مستخدمه، با نویان سر لج افتاده بود
پس نویان محض احتیاط، دو دست لباس اضافه با خودش سر کار میبرد
چون هر لحظه ممکن بود هامین روش قهوه بریزه!
#قلب_صورتی
#مجموعه_آقای_ایکس
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=496968.63667&btn=ارسال.نظر
چارلی پنج دقیقه قبل از اینکه بزنه پس کله ی جاسپر، با دقت بهش خیره مونده بود تا اشتباه نکنه
ولی وقتی زده بود، فهمیده بود، مثل همیشه گند زده و اون جاستین بوده
چون یه ثانیه بعدش کتک خورده بود.
_دوقلو های لعنتی!
#انگشتان_خونین
#مجموعه_آقای_ایکس
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=497398.38685&btn=ارسال.نظر
مکان های تاریخی ما را که قدمت شان، از طویله ی کوچک نحس خودشان، هزاران برابر بیشتر است، تخریب میکنند و بعد احمق ها و چاپلوسان داخلی برای تطهیر شان میگویند پایگاه بوده است؛
آن کس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند
@mrxcollection
#ماجراهای_منو_ویراستارم
عادی ترین بحث من و ویراستارم توی انظار عمومی:
_کی جنازه رو پیدا کنه؟
+جنازه باشه؟
_یه پای خالی باشه؟
+خاکش کرده باشن؟
_چه جوری کشته شده ؟
🤣🤣
سلام به همه و خوش آمد به اعضای جدید✨
بچه ها برای آشنا شدن با مجموعه ی کتاب های آقای ایکس میتونید پیام های سنجاق شده رو چک کنید
و اینکه هرکتاب و متن های مربوط بهش با هشتک های جدا مشخص شده و کتاب ها شامل:
#خون_طلایی
#چشمان_رنگی
#قلب_صورتی
#انگشتان_خونین
#ناخن_های_مشکی
#موهای_نقره_ای
و برای آشنایی بیشتر با نویسنده و ویراستار میتونید #ماجراهای_منو_ویراستارم رو دنبال کنید🫂
و بخش #یهویی که متن های بزرگ درباره ی کتاب های مجوموعه ست💆🏻♀
فرسیا^^
منم سلام میکنم به همه 🍄
یه تعریف کوچولو بخوایم داشته باشیم اینه که ما در حال نوشتن یک مجموعه کتاب هستیم با نام آقای ایکس تا الان سه تا از کتاب هاش نوشته شده یکی از اونها کامل و اون دوتا در حال ویرایشه😇
ما اینجا متن های کوچیکی درباره کتاب ها میذاریم که گاهی طنز و گاهی جنایی میشه
و البته #ماجراهای_منو_ویراستارم و بعضی وقت ها معرفی کتاب داریم و یه سری متن بلند که سکانس هایی از همین کتاب هاست که با عنوان #معرفی میتونید بخونیدشون 🙂
امیدوارم خوشتون بیاد
نیلو^^
جاستین گفت:چارلی و جاسپر، امشب بیرون میخوابید.
جاسپر با چشمای گرد شده پرسید:چی؟ برای چی؟
آلبرت نفسی گرفت و گفت:دیشب منو جاستین نتونستیم بخوابیم
چارلی:خب به ما چه؟
جاستین داد زد:چون شما دوتا احمق تا صبح داشتید به یه چیز مسخره میخندیدید
آلبرت تصحیح کرد :به یه نخ که فکر کردید ماره!
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=498178.36049&btn=ارسال.نظر