eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• از اون نوجوون عراقی که مثل خیلی‌های دیگه، روی صندلی‌های پلاستیکیِ کنار جاده‌ی نجف – کربلا نشسته بود و داشت خستگی در می کرد. اما یه تفاوت اساسی با بقیه داشت که اول از محتویاتِ ظرف یکبار مصرفی که دستش گرفته بود، شروع شد. کاملاً منحصر به فرد و غیرقابل پیش‌بینی: سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ی تُرد و طلایی همراه با سس قرمزی که به صورت بی‌رحمانه‌ای روی سر و ته سیب‌زمینی‌ها آوار شده بود و داشت می‌گفت تو پیاده‌روی سال‌های گذشته مثل منو ندیدی و تو پیاده‌روی سال‌های آینده هم منو نخواهی دید. رشحاتی از شکم‌پرستی شررباری که تو شریان‌هام ریشه کرده بود، شتاب صفر تا صد لامبورگینی رو پشت سر گداشت و کنترل مغزم رو به دست گرفت و کلتش رو مسلح کرد و با لحن پلیس‌های شاغل تو بخش جنایی، به پاهام فرمان «ایییییست» داد. زبونه‌های زبونی و ذلّت از زبونم شعله کشید و با سلامی که آخرین مجوّزهای مربوطه رو از انجمنِ «گرگ‌های بی‌طمع» گرفته بود، وارد گود شدم و با ایماء و اشاره به نوجوون فهموندم که: «اینا رو از کجا گرفتی؟» انگشتاش دورترها رو نشون داد و با من از یه راه طی‌شده صحبت کرد. تو یه لحظه و قبل از این‌که ناامیدی و غم به سراغم بیان، جدالی جنجالی بین منِ شکمو و منِ تنبل درگرفت: «برم دنبال سیب‌زمینی سرخ کرده‌هه؟ نه بابا! مگه حال داری این راهو برگردی؟» و با یه اشکل‌گربه، شونه‌ی منِ شکمو به خاک مالیده شد. منِ تنبل مثل نتیجه‌ی همه‌ی دعواهاش با سایر اخلاق رذیله‌‌‌م، به پیروزی رسیده بود و داشت روی تشک، سجده‌ی شکر به جا می‌آورد و همزمان دوبنده‌اش رو مرتّب می‌کرد. یه «شکراً» به سمت نوجوون پرتاب کردم و روم رو برگردوندم که ییهو دستش اومد روی شونه‌م و منو به سمت خودش برگردوند و ظرف مملوّ از اون کالای استراتژیک رو گرفت جلوم. داور از این‌که دست منِ تنبل رو بالا ببره منصرف شد و منِ شکمو درخواست ویدئوچک کرد. هیأت ژوری بعد از ملاحظه‌ی صحنه‌ی مرام و معرفت برادر عراقی‌مون اعلام کرد برخلاف برجام، تو اینجا حالتِ بُردبُرد پیش اومده. دستم رو به علامت مخالفت تکون دادم و با خنده، مراتب تسلیت و تأسف و شرمندگی‌ام و این‌که نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه رو ابراز کردم و همین‌طور که از خدای منّان، صبر جزیل برایش مسألت می‌نُمودم، ظرف یکبارمصرف رو توی دستم فشار داد؛ به طوری که صدای تق‌تق‌ش خبر از غلبه‌ی فتوّت و مروّت نوجوون بر شکم‌پرستی و تنبلی من می‌داد. دوباره راه افتادم. سعی می‌کردم ندای خجالت زورش به صدای دلنشین خُرد شدن سیب‌زمینی‌های تُرد زیر دندونام نرسه و همزمان فکر می‌کردم که نکنه این ظرف پرمحتوا، مصداق غذاهای لذیذی باشه که از خوردن‌شون توی راه کربلا نهی شده و خدا رو شکر می‌کردم که هنوز پای فست‌فودهای نذری ایرانی به پیاده‌روی اربعین باز نشده و ته‌مونده‌ی زیارت‌ ما شکموها رو باطل نکرده. تو همین فکرا بودم که ییهو سنگینی یه نگاه رو حس کردم که خبر از آه مظلوم می‌داد؛ از همون جایی که فتنه آغاز شده بود: صندلی پلاستیکی کنار جادّه. اما این دفعه، یه نوجوون ایرانی رو دیدم که مثل ساسانیان رو سریر سلطنت سُر می‌خورد و چاقی رو به حدی رسونده بود که انگار تمام چیپس‌پنیرهایی که تو دوران نوجوونی با بچه‌ها به بدن زده بودیم و خودمونو با سس‌های فرانسوی‌ش خفه کرده بودیم، آره همه‌ی اونا رو با هم توی جیب چپش جا داده بود. چشم‌توچشم شدیم. چشمش برق زد ولی مدیونید فکر کنید برق چشمش مثل اون گرگه بود که تو کارتون دوردنیا در هشتاد روز، ضدّ ویلی فاگ نقشه می‌کشید و رو به دوربین می‌خندید. چون برق چشمای اون گرگه سفید بود ولی برق چشمای برادر ایرانی‌مون نارنجی بود: ترکیبی از انعکاس زردیِ سیب‌زمینی سرخ‌کرده و قرمزیِ سسِ روش که احتمالا با اشک شوق قاطی شده بود. راهمو به سمت شونه‌ی خاکی جاده کج کردم تا راه اون نوجوون عراقی رو ادامه بدم. هموطن عزیزم سرش رو به علامت مخالفت تکون داد و همزمان دستش رو برای گرفتن ظرف جلو آورد. هر وصالی یه فراقی داره. از اون نوجوون عراقی که هم تو وصال با سیب‌زمینی و هم تو فراق از سیب‌زمینی، منو مرام‌کُشِ خودش کرد. یادش گرامی و راهش پر رهرو. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
رهبر معظم انقلاب: اربعین، همه‌ مردم از داخل خانه اظهار ارادت کنیم. زیارت اربعین را با حال، با توجّه بخوانند و شِکوه کنند پیش امام حسین (علیه‌السلام) و بگوینـد یا سیّدالشّهداء، ما دلمان میخواست بیاییم، نشد. ۹۹/۶/۳۱ @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• ❤️ ممنونم از سیّد قاسم اهل روستاهای حاشیه نجف؛ با وجودی که تنگدستی از ظاهرش معلوم بود، کرایه پانصد دیناری من تا گاراژ را به زور حساب کرد و در به در به دنبال قلم و کاغذ بود تا به قول خودش «رساله الی السیده معصومه» بنویسد و به من بدهد تا به قم برسانم. ممنونم از افسر راهنمایی رانندگی که وسط خیابان، کاغذ را برای سیّد قاسم جور کرد و حیف از قلمی که پیدا نشد تا مجبور شوم دلداری‌ش بدهم و به او بگویم: «نامه نمی‌خواهد؛ سلامت را در حرم به حضرت معصومه می‌رسانم. حضرت می‌داند چه می‌خواهی.» ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ❤️ ممنونم از آن پیرزن عراقی زائر که در دسته فوق سنگین طبقه‌بندی می‌شد و با این‌که در تریلرهای زردرنگ مجّانی از شدت شلوغی، همه ایستاده بودیم، او نشسته بود و دوست داشت تکیه هم بدهد و افتخار متکاشدن را داده بود به ساق پای من. و ممنونم از برادران عراقی‌م که در آن وضعیت، کرونا را زیرپا گذاشتند و هر کدام از یک طرف، من را بغل کردند تا در تکان‌های تریلر ِ گیرافتاده در ترافیک، بتوانم همه آن دو ساعت را تاب بیاورم. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ❤️ ممنونم از مرد نجفی که وسط یکی از خیابان‌های نجف با ماشین مدل‌بالایش جلوی ما ترمز زد و مجانی ما را به تاکسی‌ها رساند و وقتی خواستیم پیاده شویم، مانع شد و گفت: «دقیقه» و رفت ماشینی را انتخاب کرد و به راننده گفت اینها را به هر جایی می‌خواهند برسان و کرایه‌ی جمع را حساب کرد. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ❤️ ممنونم از خادم حرم سیدالشهدا در انتهای شارع السدره که وقتی از او پرسیدم: «از کجا تسبیح تربت خوب بخرم؟»، اول از دو تا همکارش سوال پرسید. فکر کردم آدرس تسبیح‌فروشی را بلد نیست اما وقتی دستم را گرفت و به راه افتاد و در میانه راه فهمید که اهل قم هستم، تازه شصتم خبردار شد که میخواسته تسبیح رفقایش را بگیرد و به من هدیه بدهد. چند قدم بعد، وارد مغازه شد و یک تسبیح درجه یک برایم خرید و گفت سلام من را به حضرت معصومه برسان. ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• ❤️ ممنونم از خادم حرم حضرت اباالفضل که وقتی تلاش داشت من و چند نفر دیگر را از روبروی ضریح دور کند تا راه باز شود و التماس من را برای تمام‌کردن زیارتنامه دید، با مهربانی پَری از چوب‌پر ِ خادمی‌ش کَند و به عنوان تبرّکی به من هدیه داد تا از گریه پایم شُل شود و کنار بروم و شروع کنم به خواندنِ «دل عاشق به پیغامی بسازد...» ••─━⊱✦🔹✦⊰━─•• 🖊: سروش splus.ir/msnote ایتا Eitaa.com/msnote بله https://ble.im/msnote تلگرام https://t.me/msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• 🔹علمدار إخبات؛ پرچمدار تکامل🔹 ✅ همان اواخر زیارت ، وقتی موقع عرض حاجت به باب‌الحوائج می‌رسد، از خدا می‌خواهیم که ما را دور ، گرد هم بیاورد: «فجمع الله بیننا و بینک...» و کلمات بعدی، بعد جای عباس را در بهشت مشخص می‌کند: «فی منازل المُخبِتین...» جای اباالفضل _ اگر می‌خواهیم در بهشت، دور و برش باشیم _ همان جایگاهِ اهل «إخبات» است. همان اخباتی که حضرت صادق برای‌مان معنا کرد؛ وقتی اصحابش «تسلیم‌بودن» را خیلی جدی نگرفتند و امام به آنها نهیب زد: «می‌دانید تسلیم یعنی چه؟» و وقتی همه ساکت شدند، فرمود: «به خدا قسم که تسلیم، همان إخبات است.» البته که این معنا از اخبات، خیلی تناسب دارد با زیارت‌نامه‌ی عباس؛ که اگر همان اواخر، جایگاه بهشتی‌ش را بر محور «اخبات» توصیف می‌کند، همان اوائل هم برای او، به مقام «تسلیم» شهادت می‌دهد: «اشهد لک بالتسلیم...» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• شاید ذهنیت ما از «تسلیم»، یک‌جور سرسپردگی خشک و زمخت و بی‌روح باشد اما «اخبتوا الی ربهم» یا «فتخبت له قلوبهم»ـی که خدا در قرآنش گفته، «تسلیم» را با یک جور «تواضع و خشوع و نرمی و افتادگی» ترکیب کرده و بعد، «إن قلوب المخبتین الیک والهه»ـی که حضرت سجاد در «امین‌الله» برای‌مان به یادگار گذاشته، همه اینها را در «وَلَه و شیدایی و شیفتگی» ضرب کرده است. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• اباالفضل، تسلیم و اخبات در برابر حسین را به جایی رسانده بود که نرمی ِ قلبش و شیدایی ِ دلش برای ، سخت‌ترین انعطاف‌ها را با شیداترین رفتارها همراه کرد: به دستور امام، از جنگ و انتقام دست کشید و سراغ آب رفت اما سوز دلش برای حسین را طوری در عقلانیت و عملش سرازیر کرد که : محاصره‌ی چهارهزار نفره‌ی شریعه، با یک نفر شکسته شد و لحظاتی بعد، خاصیت ذاتی ِ آب در رفع تشنگی و میل جبریِ انسان به آن، جلوی شیدایی ِ عباس زانو زدند. اباالفضل سیراب‌تر از همیشه، از شریعه بیرون آمد و علمدار، پرچم «تکامل» را در قلّه‌ی اخبات و شیدایی در برابر معصوم، به اهتزاز درآورد و تا آخر تاریخ، مسیر رشد را برای دیگران ترسیم کرد. یعنی خیرخواهی برای امام، به بلوغ و مبالغه رسید و بالاترین توان برای نصرت معصوم ظهور کرد و «أنک قد بالغت فی النصیحه و اعطیت غایه المجهود» در قلب زیارت‌نامه‌اش جا گرفت. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• گویا لحظاتِ «حاکمیت بر تکامل» فرا رسیده بود: عباس، «اباالفضل» و «پدر فضیلت» شد و در میان فقهاء و شهداء و هر غیرمعصوم ِ بلندمرتبه‌ای که شأنی جز بیعت و اجابت و اطاعت ندارد، همه «أفعل تفضیل»‌ها را مال خود کرد: «فجزاک الله افضل الجزاء و اکثر الجزاء و اوفر الجزاء و اوفی جزاء احدٍ مِمّن وفی ببیعته و استجاب له دعوته و اطاع ولاه امره» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• البته همه این‌ها وقتی بود که شدیدترین فشارها و عظیم‌ترین مصیبتها گلوی دستگاه ایمان را می‌فشرد و الا اگر آتشفشان انکار و عناد فوران نمی‌کرد، دست بازتری برای افشای شیفتگی‌اش داشت. شاید یکی از حکمتهای اینکه «از بین امامان، اولین رجعت برای حسین‌بن‌علی رقم می‌خورد»، شدت شیداییِ عباس برای خدمتگزاری به سیدالشهداء است و فاصله‌ای که او با اصحاب ِ بقیه‌ی ائمه دارد. هر چه باشد او پسر علی است که قرآن درباره ی پدرش فرمود: «کلّا لمّا یقضِ ما امره» و روایات این‌طور تأویلش کرده‌اند: «این آیه درباره رجعت است؛ علی هنوز آنچه بدان مأمور شده، انجام نداده و رجعت می‌کند تا مأموریتش را تمام کند.» حالا حالاها مانده است که عباس، آرزوهایش برای تسلیم و اخبات در برابر حسین و آشتی‌دادن بشریت با او را عملی کند... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• ولی قاعدتاً اصل مطلب باید در آن دنیا رقم بخورد؛ در بهشت و در «منازل المخبتین» و «جایگاه اهل اخبات و تسلیم و شیدایی» که عباس، سرسلسله‌ی آن است. آنجا که بهجت و سرور برای هر غیرمعصومی که به بهشت وارد شده و اصلاً هر نیروی لازم برای خلود و جاودانگی ِ ما محبّین، از شیفتگی عباس به حسین نشأت می‌گیرد؛ وقتی که هر روز یا هر ساعت، اباالفضل از «منازل المخبتین» به محضر سیدالشهداء می‌رود و با شیدایی تشدیدشده، او را زیارت می‌کند و شاید رودرروی او و روی لب، امین‌الله می‌خواند: «إن قلوب المخبتین الیک والهه...» و قلب بهشت و دل اهالیش را در شور و شیدایی غرق می‌کند... ادامه👇👇👇
من تصور می‌کنم که مقصود از خلقت دنیا و آخرت، همین لحظه‌هاست. کاش ما هم بتوانیم این صحنه ها را ببینیم و بشنویم و بچشیم... پس «فجمع الله بیننا و بینک فی منازل المخبتین» یا اباالفضل... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• _ تقدیم به مردی که ثابت کرد تکامل در دوران ما هم، به اخبات در برابر «نیابت عامّه» و سوز دل برای مقاصد او و دغدغه تحقق آنها بر می‌گردد و وقتی این شیفتگی و شیدایی در عقلانیت و عمل جاری شود، یلی به لشگر تاریخی اباالفضل اضافه شده که جامعه را تکان می‌دهد و قلب‌ها را نرم و تسلیم می‌کند. تقدیم به شهید یک و بیست دقیقه‌ی همه‌ی شب‌های جمعه؛ به سردار ِ نائب عامّ حضرت ولی‌عصر و به سپهسالار ولایت‌فقیه؛ حاج قاسم سلیمانی. همان علمداری که دیگر برنگشت اما برای همه پیام گذاشت و محور شیدایی و شیفتگی را معیّن کرد: «خامنه ایِ عزیز را عزیز جان خود بدانید.» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: سروش splus.ir/msnote ایتا Eitaa.com/msnote بله https://ble.im/msnote تلگرام https://t.me/msnote
هدایت شده از نهج البلاغه خوانی مسجد ثارالله
🌹سهم : خطبه ۱۹۳ ┄┄┅┅✿❀🍃🌼🍃❀✿┅┅┄┄ 📜 : (يكی از ياران پرهيزكار امام (علیه السلام) به نام "هَمّام" گفت: ای اميرمؤمنان! پرهيزكاران را برای من آن چنان توصيف كن گويا آنان را با چشم می نگرم. امام (علیه السلام) در پاسخ او درنگی كرد و فرمودند: ای هَمام! از خدا بترس و نيكوكار باش كه خداوند با پرهيزكاران و نيكوكاران است. اما همام دست بردار نبود و اصرار ورزيد، تا آنكه امام (علیه السلام) تصميم گرفتند صفات پرهيزكاران را بيان فرمايند. پس خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پيامبرش درود فرستاد و فرمودند:) 1⃣ سيمای پرهيزكاران 🔻پس از ستايش پروردگار، همانا خداوند سبحان پديده ها را در حالی آفريد كه از اطاعتشان بی نياز و از نافرمانی آنان در امان بود. زيرا نه معصيت گناهكاران به خدا زيانی می رسانند و نه اطاعت مؤمنان برای او سودی دارد. روزی بندگان را تقسيم و هر كدام را در جايگاه خويش قرار داد. اما پرهيزكاران، در دنيا دارای فضيلت های برترند، سخنانشان راست، پوشش آنان ميانه روی و راه رفتنشان با تواضع و فروتنی است. چشمان خود را بر آنچه خدا حرام كرده می پوشانند و گوشهای خود را وقف دانش سودمند كرده اند و در روزگار سختی و گشايش حالشان يكسان است و اگر نبود مرگی كه خدا بر آنان مقدر فرمود، روح آنان حتی به اندازه برهم زدن چشم، در بدنها قرار نمی گرفت، از شوق ديدار بهشت و از ترس عذاب جهنم. خدا در جانشان بزرگ و ديگران كوچك مقدارند. بهشت برای آنان چنان است كه گویی آن را ديده و در نعمتهای آن بسر می برند و جهنم را چنان باور دارند كه گویی آن را ديده و در عذابش گرفتارند دلهای پرهيزكاران اندوهگين و مردم از آزارشان در امان، تنهايشان لاغر، درخواستهايشان اندك و عفيف و پاكدامنند. در روزگار كوتاه دنيا صبر كرده تا آسايش جاودانه قيامت را به دست آورند، تجارتی پرسود كه پروردگارشان فراهم فرمود، دنيا می خواست آنها را بفريبد اما عزم دنيا نكردند، می خواست آنها را اسير خود گرداند كه با فدا كردن جان، خود را آزاد ساختند. ┄┄┅┅✿❀🍃🌼🍃❀✿┅┅┄┄
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• 🔹 کسی چه می‌داند؟ شاید «کلینی» هم وقتی داشته این روایت را در باب فضیلتِ «نوشتن حدیث» نقل می‌کرده، دلگیر عصر غیبت و غمزده‌ی عصر جمعه بوده. شاید حضرت صادق وقتی داشته این جملات را با لبان و دهانش نورانی می‌کرده، تک‌تک باخته‌ها و گداخته‌های دوران بی‌امامی را از نظر گذرانده و برای‌شان دل سوزانده و با کلماتش، دست پدری به سر ما یتیم‌ها کشیده: «کتاب‌های [حدیثی‌]ت را برای فرزندانت به ارث بگذار؛ چون زمانی پرفتنه‌ خواهد آمد که مردم در آن جز با کتاب‌های‌شان انس نمی‌گیرند.» 🔹 لابد ما امام‌ندیده‌ها را می‌دیده که دیگر دست‌مان به «اهل بیت‌النبوه» و «موضع الرساله» و «مختلف الملائکه» و «معدن الرحمه» و «خُزّان العلم» و «منتهی الحلم» و «اصول الکرم» و «قاده الامم» و «سفینه النجاه» و «عین الحیاه» نمی‌رسد و در میانه سختی‌ها و شک‌ها و فشارها و دودلی‌ها، کسی را نداریم که خودمان را به او بسپریم و با او انس بگیریم. فقط حسرتزده برای خودمان تصور می‌سازیم از آن لحظه‌ای که حضرت عسکری برای درمان «احمد بن اسحاق» دست به پهلوهای او کشید یا فقط تخیّل میکنیم وقتی را که دست علی برای بخشیدن انگشتر، به دست آن فقیر خورد. حتی اگر حرّ شویم، دامان و آغوش حسین را حس نمی‌کنیم و اگر جذام هم به جانمان بیفتد، خبری از هم‌سفره‌گی با حضرت سجاد نیست. بی‌خبریم از همان «الانیس الرفیق»ی که حضرت رضا در وصف خودش و پدرانش و پسرانش گفت. از آن انیس‌ها، فقط «کلمه»‌هایی برای‌مان باقی مانده که توی «کتاب»‌ها جا خوش کرده‌اند. 🔹 کلمه‌هایی که وسط «ظلمات الارض»، بتابند و «نور الله» را توی قلب‌های مان منعکس کنند و دل‌های‌مان را از تردستی تردیدها نجات بدهند و بین‌مان یقین پخش کنند و واسطه‌ای شوند برای همه هدایت‌ها و علم‌ها و مهربانی‌ها و دست‌گیری‌ها. «کلمه‌»هایی که بوی حرم‌ها را می‌دهند و به تدبیر خودشان، توی کتاب‌های اصحاب‌شان جمع شده و روی پُل‌هایی از جنس «خون سَر» و «خون دل» عبور کرده و از لابه‌لای تلاطم تاریخ به دست ما رسیده تا مثل دست‌هایی که به شبکه‌های ضریح‌ها پیوند می‌خورند و آرام می‌گیرند، عقل‌ها و دل‌های‌مان هم با این کلمات و کتاب‌ها انس بگیرند و آرام شوند... لایأنسون فیه الا بکتبهم... آن‌هایی که دغدغه‌ی دین دارند، به این کتاب‌ها پناه می‌برند و این‌قدر با آنها انس میگیرند تا بالاخره از لابه‌لای این کلمه‌ها راهی پیدا کنند برای کم‌کردن فشار کفار و منافقین بر مؤمنین و طراحی فضایی برای تنفس موحّدین و بالابردن قدرت متّقین. اما انس من با این کتاب‌ها، همچین نتیجه‌هایی نداشته؛ انگار چیزی نیستم جز یک «کتاب‌زده» که از ترس، سرش را فرو کرده در برفِ ورق‌های سفید. البته تقدیر «کتاب‌زده»ها معلوم است و «زمان‌زده» می‌شوند؛ زمان هم به آنها سیلی می‌زند و غافلگیرشان می‌کند. 🔹 مثل حال سال پیش من در همچین روزی؛ وقتی حاج‌محسن عصر جمعه به شما رسید و من بدون اینکه با شما مأنوس شده باشم سرم توی کتاب‌های اجدادتان بود. غروب آن روز، صورت ما سرخ بود؛ انگار خون فخری‌زاده را روی صورت ما کتاب‌زده‌ها پاشیده بودند. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: سروش splus.ir/msnote ایتا Eitaa.com/msnote بله https://ble.im/msnote تلگرام https://t.me/msnote
سلام. وقت تون بخیر ببخشید که مطلب بی ربط توی کانال میزارم و وقت تون رو میگیرم! اما اگه ممکنه توی کمپین زیر شرکت کنید. ممنون
به نام خدا سلام مدتهاست موضوع تعطیلی دادگستری های کشور در پنج شنبه ها، همانند شهر تهران، از جمله درخواست های بجای همکاران محترم شاغل در دادگستری های کشور بوده است. از شما دعوت میکنیم ضمن حمایت از کمپین زیر که به منظور درخواست بررسی این موضوع از مسئولین محترم قوه قضائیه ایجاد شده است، لینک آن را در گروه ها و کانال های مرتبط منتشر نمایید با تشکر https://farsnews.ir/my/c/105479