•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─•••
#تشکر_می_کنم از اون نوجوون عراقی که مثل خیلیهای دیگه، روی صندلیهای پلاستیکیِ کنار جادهی نجف – کربلا نشسته بود و داشت خستگی در می کرد. اما یه تفاوت اساسی با بقیه داشت که اول از محتویاتِ ظرف یکبار مصرفی که دستش گرفته بود، شروع شد. کاملاً منحصر به فرد و غیرقابل پیشبینی: سیبزمینی سرخکردهی تُرد و طلایی همراه با سس قرمزی که به صورت بیرحمانهای روی سر و ته سیبزمینیها آوار شده بود و داشت میگفت تو پیادهروی سالهای گذشته مثل منو ندیدی و تو پیادهروی سالهای آینده هم منو نخواهی دید. رشحاتی از شکمپرستی شررباری که تو شریانهام ریشه کرده بود، شتاب صفر تا صد لامبورگینی رو پشت سر گداشت و کنترل مغزم رو به دست گرفت و کلتش رو مسلح کرد و با لحن پلیسهای شاغل تو بخش جنایی، به پاهام فرمان «ایییییست» داد. زبونههای زبونی و ذلّت از زبونم شعله کشید و با سلامی که آخرین مجوّزهای مربوطه رو از انجمنِ «گرگهای بیطمع» گرفته بود، وارد گود شدم و با ایماء و اشاره به نوجوون فهموندم که: «اینا رو از کجا گرفتی؟» انگشتاش دورترها رو نشون داد و با من از یه راه طیشده صحبت کرد.
تو یه لحظه و قبل از اینکه ناامیدی و غم به سراغم بیان، جدالی جنجالی بین منِ شکمو و منِ تنبل درگرفت: «برم دنبال سیبزمینی سرخ کردههه؟ نه بابا! مگه حال داری این راهو برگردی؟» و با یه اشکلگربه، شونهی منِ شکمو به خاک مالیده شد. منِ تنبل مثل نتیجهی همهی دعواهاش با سایر اخلاق رذیلهم، به پیروزی رسیده بود و داشت روی تشک، سجدهی شکر به جا میآورد و همزمان دوبندهاش رو مرتّب میکرد. یه «شکراً» به سمت نوجوون پرتاب کردم و روم رو برگردوندم که ییهو دستش اومد روی شونهم و منو به سمت خودش برگردوند و ظرف مملوّ از اون کالای استراتژیک رو گرفت جلوم. داور از اینکه دست منِ تنبل رو بالا ببره منصرف شد و منِ شکمو درخواست ویدئوچک کرد. هیأت ژوری بعد از ملاحظهی صحنهی مرام و معرفت برادر عراقیمون اعلام کرد برخلاف برجام، تو اینجا حالتِ بُردبُرد پیش اومده. دستم رو به علامت مخالفت تکون دادم و با خنده، مراتب تسلیت و تأسف و شرمندگیام و اینکه نمیخواستم کار به اینجا بکشه رو ابراز کردم و همینطور که از خدای منّان، صبر جزیل برایش مسألت مینُمودم، ظرف یکبارمصرف رو توی دستم فشار داد؛ به طوری که صدای تقتقش خبر از غلبهی فتوّت و مروّت نوجوون بر شکمپرستی و تنبلی من میداد.
دوباره راه افتادم. سعی میکردم ندای خجالت زورش به صدای دلنشین خُرد شدن سیبزمینیهای تُرد زیر دندونام نرسه و همزمان فکر میکردم که نکنه این ظرف پرمحتوا، مصداق غذاهای لذیذی باشه که از خوردنشون توی راه کربلا نهی شده و خدا رو شکر میکردم که هنوز پای فستفودهای نذری ایرانی به پیادهروی اربعین باز نشده و تهموندهی زیارت ما شکموها رو باطل نکرده. تو همین فکرا بودم که ییهو سنگینی یه نگاه رو حس کردم که خبر از آه مظلوم میداد؛ از همون جایی که فتنه آغاز شده بود: صندلی پلاستیکی کنار جادّه. اما این دفعه، یه نوجوون ایرانی رو دیدم که مثل ساسانیان رو سریر سلطنت سُر میخورد و چاقی رو به حدی رسونده بود که انگار تمام چیپسپنیرهایی که تو دوران نوجوونی با بچهها به بدن زده بودیم و خودمونو با سسهای فرانسویش خفه کرده بودیم، آره همهی اونا رو با هم توی جیب چپش جا داده بود. چشمتوچشم شدیم. چشمش برق زد ولی مدیونید فکر کنید برق چشمش مثل اون گرگه بود که تو کارتون دوردنیا در هشتاد روز، ضدّ ویلی فاگ نقشه میکشید و رو به دوربین میخندید. چون برق چشمای اون گرگه سفید بود ولی برق چشمای برادر ایرانیمون نارنجی بود: ترکیبی از انعکاس زردیِ سیبزمینی سرخکرده و قرمزیِ سسِ روش که احتمالا با اشک شوق قاطی شده بود. راهمو به سمت شونهی خاکی جاده کج کردم تا راه اون نوجوون عراقی رو ادامه بدم. هموطن عزیزم سرش رو به علامت مخالفت تکون داد و همزمان دستش رو برای گرفتن ظرف جلو آورد. هر وصالی یه فراقی داره. #تشکر_می_کنم از اون نوجوون عراقی که هم تو وصال با سیبزمینی و هم تو فراق از سیبزمینی، منو مرامکُشِ خودش کرد. یادش گرامی و راهش پر رهرو.
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
🖊: #محمدصادق_حیدری
#ما_ملت_امام_حسینیم
#اربعینیات
#اربعین
#به_تو_از_دور_سلام
@msnote
روضهای مکشوف برای مصیبتی مکتوم
یا
بیایید برای پیامبر زار بزنیم
یادم نمیآید که اینجا حدیثی را سرراست و مستقیم و بدون توضیح گذاشته باشم. اما بعضی احادیث را باید بدون توضیح نقل کرد؛ نه بخاطر اینکه ما بینیاز از توضیح باشیم بلکه به این دلیل که این دسته از روایات، دیده و شنیده نشدهاند و به صرف ِمواجهه با آنها هم، خیلی چیزها دستگیر آدم میشود. این حدیث را مرحوم کلینی در کتاب الجنائز باب النوادر نقل کرده و سندش کاملاً معتبر است و من خلاصهاش کردهام:
عیسی بن عبدالله از امام صادق پرسید: آیا جائز است که زنان در تشییع جنازه شرکت کنند؟
حضرت با اینکه تکیه داده بود ناگهان حالت خود را تغییر داد و نشست و فرمود: با آنکه پیامبر خدا «مغیره بن ابیالعاص» را مهدورالدّم اعلام کرده بود، اما عثمان او را پناه داد و به همسر خود ـ که دختر رسول خدا بود ـ گفت: «به پدر خود، مکان ابن ابیالعاص را خبر مده.» اما دختر پیامبر [که ظاهرا نام مبارکش «رقیه» بود] فرمود: «من دشمن پیامبر را از پیامبر پنهان نمیکنم.» عثمان، آن مهدورالدم را در جالباسی خانهی خود پنهان کرد و پارچهای بر او پیچید. [در نقلی خواندم که مغیره از سپاه کفار در هنگام فرارشان از جنگ خندق جامانده بود و به همین دلیل در مدینه گرفتار شده بود و از کسانی بوده که در جنگ احد به پیامبر سنگ زده است.]
فرشتهی وحی، پیامبر را از مکان مغیره آگاه کرد و آن حضرت، علی را به سوی او فرستاد و گفت: «با شمشیر خود به خانهی دخترم برو و اگر مغیره را یافتی، او را بکش.» علی به خانهی عثمان رفت و مغیره را نیافت و به سوی پیامبر بازگشت. پیامبر فرمود: فرشتهی وحی به من گفته که او در جالباسی پنهان شده است. اما قبل از آنکه علی دوباره به خانهی عثمان برود، عثمان دست مغیره را گرفت و از خانه خارج شد و او را به خدمت پیامبر آورد [!!] اما پیامبر که با حیا و کریم بود، رویش را برگرداند اما عثمان سه بار از چپ و راست در برابر پیامبر قرار گرفت و طلب امان کرد. سرانجام پیامبر فرمود: سه روز به او مهلت دادم و اگر بعد از سه روز او را در مدینه دیدم، میکشم. سپس فرمود: «خدایا هر کس به او پناه و غذا و آب و مرکب بدهد، لعنت کن.» عثمان تمام آن کارها را در حق مغیره انجام داد و در روز چهارم از مدینه خارجش کرد. اما پیامبر از طریق وحی از مکان او آگاه شد و علی را به آنجا فرستاد و او را به درک واصل کرد.
*پس از قتل مغیره، عثمان به دختر رسول خدا گفت: «تو مکان مغیره را به پدرت خبر دادی» و دختر رسول خدا را کتک زد. آن مخدّره چند بار به پیامبر پیام فرستاد و از وضع خود شکایت کرد ... تا در بار چهارم پیامبر، علی را خواست و فرمود: «با شمشیر خود به خانهی دختر ِ پسرعمویت برو و دستش را بگیر و هر کس بین تو و او حائل شد با شمشیرت خُرد کن.» و خود پیامبر نیز واله و آشفته از خانهی خود به سوی خانهی عثمان به راه افتاد که علی، دختر آن حضرت را از خانه بیرون آورد. پس چون نگاه آن مخدّره به پیامبر افتاد با صدای بلند گریه کرد و اشک پیامبر نیز جاری شد. سپس دختر خود را به خانه برد و چون بدن آن مخدّره را دید، سه بار فرمود: تو را کشت؛ خدا او را بکشد ... آن روز، یکشنبه بود و عثمان با کنیزکان خود ماند و حضرت رقیه در روز چهارشنبه به شهادت رسید*
پس وقتی هنگام تشییع جناره فرا رسید، پیامبر دستور داد که فاطمه سلامالله علیها خارج شود و زنان مومنین نیز با او بودند. عثمان هم برای تشییع جنازه آمد! چون نگاه پیامبر به او افتاد، فرمود: «هر کس دیشب با زنانش بوده، به دنبال جنازه نیاید.» سه بار این را تکرار کرد اما عثمان بازنگشت. پس فرمود: «یا برگردد یا اسمش را میآورم.» عثمان به بردهاش تکیه داد و دستش را بر شکمش گرفت و گفت: «یا رسولالله! دلم درد میکند. اگر اجازه دهی برگردم.» و پیامبر فرمود: برگرد ...
ـ با دیدن این روایت و امثال آن، با خودم میگویم این گزاره که «ریشهی جنایات کربلا به سقیفه و ایام فاطمیه بر میگردد» چقدر ناقص است. آنها کارشان را از زمان حیات پیامبر و جلوی چشمان حضرت رسول شروع کرده بودند... چقدر باید دربارهی این روایت حرف زد اما در مقابل این مصیبتهای ناموسی، کلمات دیگر نا ندارند ...
*آه...
یعنی ناموس پیامبر خدا را بخاطر یک کافر حربی ِ نجس العین کشتند
کسی که ...👇👇
@msnote
...
*آه...
یعنی ناموس پیامبر خدا را بخاطر یک کافر حربی ِ نجس العین کشتند
کسی که مرکز تمامی غیرتهاست، چطور همچین مصیبت ناموسی را تاب آورده؟
اصلا مقام پیامبری و رسالت را کنار بگذاریم. کدام رئیس حکومت در برابر جسارت به فرزندانش اینطور صبر میکند؟
آن جملهی حضرت صادق در وسط روایت عجب جملهای است: و کان رسول الله حییّاً کریماً ... پیامبر با حیا و بزرگوار بود ...
یاد صلواتی افتادم که برای روزهای ماه مبارک وارد شده: اللهم صل علی رقیه بنت نبیک و العن من آذی نبیک فیها
آنجای دعای ندبه که میگوید: «فلیصرخ الصارخون و یضج الضاجون و یعج العاجون» یادتان هست؟ پس چرا ما نعره نمیزنیم و ضجه نمیکنیم؟
کاش کلّی مجلس بگیریم برای رقیه بنت محمّد
چقدر بخاطر این مصیبت، بغض بوده در گلوی اهل بیت که وسط پاسخ به یک پرسش فقهی دربارهی تشییع جنازه، این روضه را خواندهاند ...
مثل اینکه عادتشان بوده؛ ناموس میکشتند بعد بجای اینکه قصاص شوند، میآمدند برای تشییع جنازه ...
#پیامبر
#حضرت_محمد
#رسول_اکرم
@msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─•••
▪️برای ابامحمد▪️
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
این قدر دلهای مردم پشت سرت نباشد و
این قدر دلشان غنج برود برای یک زندگی از جنس کاخ سبز
و این قدر بی یاور شوی که حتی کینه قومیتی ِ عراقیها از شامیها هم، کمکی نشود برایت و از روی ناچاری
حکومت را در مقابل چشم همه، بدهی دست دشمن خونی ات و
میراثی که جدت تمام وجودش را برایش گذاشت، تحویل بدهی به عنودترین حیله گرها
بعد او بیاید در مرکز حکومتت و بالا برود از منبر و یک پله تو را پایین تر قرار دهد و بگوید:
آی مردم! این پسر علی است که ما را برای خلافت، شایسته دیده و خودش را نه!
و تو در همچین وضعیتی و در اوج ضعف ظاهری بلند شوی و در خطبه ات
تمام آیات قران را به پدر و مادرت تطبیق بدهی و از سقیفه آغاز کنی و چنان همهی دم و دستگاه معاویه و سابقینش را به در مقابل تاریخ به افتضاح بکشانی که معاویه بگوید:
وَ اللَّهِ مَا نَزَلَ الْحَسَنُ حَتَّى أَظْلَمَتْ عَلَيَّ الْأَرْضُ، وَ هَمَمْتُ أَنْ أَبْطِشَ بِهِ، ثُمَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْإِغْضَاءَ أَقْرَبُ إِلَى الْعَافِيَةِ.
بخدا قسم حسن از منبر پایین نیامد مگر اینکه دنیا برایم تاریک شد و تصمیم به قتلش گرفتم اما دیدم که «چشم پوشی»، به «دوری از خطر» نزدیکتر است!
تو چنین مقتدر ِ مظلومی بودی، مولای من!
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
پینوشت: خدا توفیق بدهد که بخوانیم این خطبه عجیب را در کنار خطبه غدیر و خطبه فدک ...!
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
🖊: #محمدصادق_حیدری
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
#ابامحمد
#امام_حسن
@msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─•••
▪️انگار خودشان میدانستند که ماها یا بیپولیم یا بیتوفیق یا شاید دلمان نمیآید وقتی به پابوسی پیامبر برویم که حرمش به دست ناصبیها غصب شده باشد و سایهی نجسِ پرچم نفاق به سر و صورتمان تازیانه بزند. میدانستند که به همین راحتیها پایمان به مدینه باز نمیشود.
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️لابد بخاطر همین بوده که «زیارت پیامبر از دور» را یادمان دادهاند. همان زیارتی که فقط یکی از فرازهایش، برای معنا کردن تمامی آیات غفران و وعدههای رضوان کافی است: اللهم اجعل جوامع صلواتک ... علی محمّد عبدک .... *خازن المغفره*
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️یادمان دادهاند که خزانهدار مغفرت خدا و منبع آمرزش الهی را صدا بزنیم؛ چون بدون او، دست هیچ بنیبشری به *مهربانی خدا* نمیرسد و درهای *توبه* به روی هیچ آدمی باز نمیشود و نوازش خدا هیچ دلی را گرم نمیکند.
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️این یک حدس ساده یا یک تخمین اولیه نیست؛ این معنایی است که باید از هنرمندانهترین جملات خدا فهمید. این آیهی شصتو چهارمِ سورهی چهارم است که از سنگلاخهای سماجت انسان عبور کرده و به دلهای ما در معرکهی ظلمات الارض روشنایی داده تا «محور خلقت» را در لابهلای تاریخ گم نکنیم: و لو أنّهم اذ ظلموا جاءوک فاستغفروا الله و *استغفر لهم الرسول* لوجدوا الله *توابا رحیما*
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
پینوشت:
و فرمود:
وَ إِذَا أُصِبْتَ بِمُصِيبَةٍ فَاذْكُرْ مُصَابَكَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص فَإِنَّ الْخَلْقَ لَمْ يُصَابُوا بِمِثْلِهِ ابداً
اگر به مصیبتی دچار شدی، به یاد مصیبت از دست دادن رسول الله بیفت که مخلوقات به هیچ مصیبتی مثل مصیبت ِ فقدان او دچار نشده اند...
نشکو الیک فقد نبیّنا...
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️ ـ تقدیم به شهید یک و بیست دقیقهی همهی شبهای جمعه؛ حاج قاسم سلیمانی که در وصیتنامهاش نوشت:
خیمه، خیمهی رسول الله است. اساس دشمنی جهان با جمهوری اسلامی، آتش زدن و ویران کردن این خیمه است. دور آن بچرخید. والله والله والله این خیمه اگر آسیب دید، بیتاللهالحرام و مدینه حرم رسولالله و نجف، کربلا، کاظمین، سامرا و مشهد باقی نمیماند؛ قرآن آسیب میبیند.
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
🖊: #محمدصادق_حیدری
#رسول_اکرم
#پیامبر
#حضرت_محمد ص
#حاج_قاسم
#قاسم_سلیمانی
@msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─•••
▪️مِنها أربعهٌ حُرُم▪️
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً في كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُم
در حقيقت، شماره ماهها نزد خدا، از روزى كه آسمانها و زمين را آفريده، در كتاب [علمِ] خدا، دوازده ماه است از اين [دوازده ماه]، چهار ماه، [ماهِ] حرام است. اين است آيين استوار، پس در آنها بر خود ستم مكنيد
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
جابر میگوید:
از این آیه، از امام باقر سوال کردم. مولایم آه بلندی کشید و گفت:
*قطعا دانستن ماههای حرام، دین قیّم و آیین استوار نیست*؛ چون یهود و نصاری و مجوس وسایر ادیان هم، این ماهها را میشناسند و از اسامی آنان هم مطلعند بلکه ماهها در این آیه ائمهای هستند که برپادارندهی دین خدا هستند...
«سال»، جدم رسول خداست و «ماههای دوازده گانه»ی آن، دوازده امام هستند و آن چهار ماهی که حرام هستند و دین قیّم نیز همانان هستند؛ چهار نفری هستند که یک اسم دارند*: علي أمير المؤمنين، و علي بن الحسين (السجاد)، و *علي ابن موسی* (الرضا) و علي بن محمد (الهادی)، پس إقرار به آنها همان دين قيم است فلا تظلموا فيهن أنفسكم، یعنی به همه آنان معتقد شوید تا هدایت یابید!
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
🖊: #محمدصادق_حیدری
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
#امیرالمومنین
#علی_بن_حسین
#علی_بن_موسی
#علی_بن_محمد
#امام_علی
#امام_سجاد
#امام_رضا
@msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─•••
▪️در ایامی که #علیبنموسیالرضا به مرو آمده بود، دعبل خزاعی بر حضرت اباالحسن وارد شد و گفت:
«یابنرسولالله! قصیدهای سرودهام و سوگند خوردهام که قبل از شما آن را برای هیچکس نخوانم.»
حضرت فرمود: «آن را بخوان»
.... و زمانی که دعبل به این بیت رسید: «و اذا وتروا مدّوا الی واتریهم/ اکفاً عن الاوتار منقبضات» [و هنگامی که اهلبیت مورد ظلم و ستم و کشتار واقع شوند، دستانی را به سوی دشمنان میگشایند که بسته است؛ دستانِ بسته از انتقام] ،
علیبن موسی دستهای خود را به هم میزد و میگفت: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️ـ ببخشید اگر عزاداریهایمان تمام شد و باز هم دستان بستهی شما را باز نکرد. ببخشید اگر لایق انتقام نشدیم. ببخشید که فکر میکردیم انتقام آنقدرها هم کار پیچیدهای نیست و فقط وقتی اشتباهمان را فهمیدیم که خون حاج قاسم به زمین ریخت و دیدیم چقدر مانع وجود دارد؛ آن هم فقط برای گرفتن انتقام خون ِ یکی از نوکران و پیرغلامان حسین. حالا کو تا وقتی که کشش پیدا کنیم برای انتقام اباعبدالله به دست اباصالح؟ ما این فاصلههای طولانی را چطور طیّ کنیم اگر شما به داد ما نرسید؟
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
▪️ خلاصه ما را بخاطر این عزاداریها ببخشید؛ ببخشید که فرزندتان هم مثل شما هنوز دارد دستهای خودش را به هم میزند و میگوید: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
🖊: #محمدصادق_حیدری
#به_تو_از_دور_سلام
#والله_منقبضات
#یا_لثارات_الحسین
#علی_بن_موسی_الرضا
@msnote
... مثلا میگویم حضرت #ابامحمد مثل باقی حضرات، در شهادت و ولادتش «بار عامّ» میدهد و متوسلین به ساحتش را مخصوص تحویل میگیرد. حالا فکر کن که یکی دو روز مانده به شهادت حضرت، کسی شهید شود آن هم در دفاع از حرم حضرت. وسط آن ملاقاتهای عمومی ای که در عالم برزخ به راه است و صلحاء میآیند و عرض ارادتی میکنند و رزقی میگیرند و میروند، ابامحمد یک وقت خصوصی به سردار تقوی داده است.
احتمالا شهید را کنار خودش نشانده و دستی روی زخمهایش کشیده و خونها را پاک کرده و صورت شهید را به یک نوازش گرم مهمان کرده و گفته: «شما از کسانی هستی که زود زود و زیاد زیاد میتوانی پیش ما بیایی» بعد دست زیر چانه تقوی برده و سر سردار را بالا آورده و زل زده توی چشمهایش و تمام ذرات وجود تقوی را با نگاهی نافذ به تلاطم درآورده. کرمش که همین را اقتضاء می کند.
کسی که توفیق پیدا کرده تا خودش را
خرج معصوم کند، به «عشق ِ» تحقق همین حالات در آن دنیا بوده که در این دنیا کار و زندگی میکرده و هیهات که حضرات، دست ردّ به سینهی عاشق بزنند.
فرقی نمیکند ـ چه مثل تقوی در مواجهه با ناصبی ها و چه مثل اللهدادی و شیربچههای حزب الله در مقابله با کفار حربی ـ اگر آن قدر خوشسلیقه شدیم که خودمان را برای حضرات خرج کنیم، خیلی فراتر از آنچه تصور کنیم، گران میخرند ما را... .
مثلا اگر فهمی داشتیم از «جنگ اقتصادی» و این که تولید و توزیع و مصرف و بهرهوری و صادرات و واردات و توازن ارزی و بودجه و سرمایهگذاری و پسانداز... چطور میتواند به دین ربط پیدا کند و به جای غرقکردن جوامع در دنیاپرستی، به اهرمی برای افزایش قدرت اسلام تبدیل شود و ما نسبت به اینها چه کارهایم و چه وظایفی داریم و...، کم کم می توانستیم به سرباز یا افسر یا فرماندهی از فرماندهان جنگ اقتصادی تبدیل شویم...اما کسی مثل من که به زندگی خودش مشغول است و دنبال سلیقه و میل و پسند خودش است و درکی از حوائج معصوم ندارد تا دنبالش بدود، مفتش هم گران است...
پ.ن: یکی از رفقا چه خوب گفته بود: «مگر خرجمان کنند تا قیمتی پیدا کنیم»
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
_ به یاد فرماندهی شهید تقوی، شهید یک و بیست دقیقهی همهی شبهای جمعه؛ حاج قاسم سلیمانی
••─━⊱✦▪️✦⊰━─••
🖊: #محمدصادق_حیدری
#ابامحمّد
#جنگ_اقتصادی
#قاسم_سلیمانی
#حاج_قاسم
#شهید_تقوی
@msnote
سلام علیکم.
از عزیزانی که توی طرح اکرام ایتام شرکت می کردن، کمال تشکر و قدردانی رو دارم. خدا بهتون خیر و برکت و سلامتی بده.
اگه کماکان مایل هستید، لطفا هر مبلغی که دوست دارید به کارت زیر واریز کنید.
درسته که واریزی ها خیلی کم شده اما همین مبالغ کم وقتی جمع میشن باعث خوشحالی دو تا یتیم و خانواده شون میشن
6037998903972551
بانک ملی به نام طرح اکرام دو فرزند
@msnote