استاد معتز آقائی۲۶.mp3
زمان:
حجم:
4M
تحدیر (تندخوانی) جزء به جزء قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایی
#معتز_اقایی
#صوت_تندخوانی_قران
#تندخوانی_قران
#تحدیر
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
❤️ #جزء_بیست_و_ششم ❤️
@msnote
استاد معتز آقائی۲۷.mp3
زمان:
حجم:
4M
تحدیر (تندخوانی) جزء به جزء قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایی
#معتز_اقایی
#صوت_تندخوانی_قران
#تندخوانی_قران
#تحدیر
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
❤️ #جزء_بیست_و_هفتم ❤️
@msnote
استاد معتز آقائی۲۸.mp3
زمان:
حجم:
4M
تحدیر (تندخوانی) جزء به جزء قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایی
#معتز_اقایی
#صوت_تندخوانی_قران
#تندخوانی_قران
#تحدیر
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
❤️ #جزء_بیست_و_هشتم ❤️
@msnote
استاد معتز آقائی۲۹.mp3
زمان:
حجم:
4M
تحدیر (تندخوانی) جزء به جزء قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایی
#معتز_اقایی
#صوت_تندخوانی_قران
#تندخوانی_قران
#تحدیر
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
❤️ #جزء_بیست_و_نهم ❤️
@msnote
استاد معتز آقائی۳۰.mp3
زمان:
حجم:
4M
تحدیر (تندخوانی) جزء به جزء قرآن کریم با صوت استاد معتز آقایی
#معتز_اقایی
#صوت_تندخوانی_قران
#تندخوانی_قران
#تحدیر
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
❤️ #جزء_سی_ام ❤️
@msnote
هدایت شده از هجرت | مامان دکتر 🇮🇷
هدایت شده از هجرت | مامان دکتر 🇮🇷
﷽
----
اصلاً انگار هرچه سختی هست مال ماست!
بیخوابی شبها و بشور و بساب و جمع کردن از این ور و ریختن از آن ور و فلان غذا را فلان طور بپز و دیزاین(!) کن تا بخورند و… را باشد! جامیدهیم یک گوشه دلمان و خودمان را حواله میدهیم به "الم یعلم بان الله یری" و جگرمان را خنک میکنیم به نسیمی از بهشتی که گفتهاند زیر پایمان است!
اما ای خدای مهربانی که "ان الله یرید بکم الیسر و لا یرید بکم العسر" ، تو بگو:
با #احکام_شرعی مادرانه چه کنیم؟ 😭
هنوز چندروز از شیرین ترین دردناک دنیا (همان دردناکترین شیرین دنیا) نگذشته که با کله میفتی در دریای خونین احکام و نمیفهمی الان موج کثیره احاطه ات کرده یا متوسطه یا قلیله؛ یا نه، اصلاً هیچکدام و "ترک عبادت لازم"، شده ای؛ و هر یک رکعتت نه که مباح و مکروه که #حرام است!!
هی شک، هی بررسی، هی زنگ پشت زنگ به دفاتر و مرکز پاسخگویی و حاج خانم فلانی و حاجآقا فلانی!
و هی چند حرف تکراری و هی "تشخیص با مکلف است"!
باانصاف، مکلف بیچاره اگر میدانست که…
از آن "قُلْ هُوَ أَذيً" که دیگر نگویم، نه؟ وقتهایی میشود که اول و آخرش نمیدانی تکلیفت چیست. این یک وعده نماز را بخوانی یا نه🤔😩 مطمئن نیستی؛ نکند بخوانی و حرام باشد. نکند نخوانی و واجب بوده باشد…
.
@dr.mother8
حالا، قربانش بروم، این وسط ماه مهمانی ات هم میرسد!
مردها (بگو "غیر مادرها")، آراویرا کرده و شاد و بی دغدغه، از سه روز قبل که پیشواز رفته اند، اول ماه هم با طیب خاطر سلام به هلال میدهند و نیت میکنند کل ماه را؛ و اولین سحری را، تپل میزنند به بدن
باز، میمانیم #ما_مادرها …
حیران
مستأصل
جستجوی "احکام روزه داری + بارداری و شیردهی" در نت
دنبال پزشک متعهد!
باز هی هجوم فکر
باز هم مرزِ نه بین مستحب و مکروه که -بُرّنده و تیز- بین واجب و حرام!!
بگیرم و برای جنین یا شیرخوار یا جسم خودم ضرر داشته باشد چه؟ میشود حرام! قضایش هم به گردنم 😰
نگیرم و خوف ضررم عقلایی نبوده باشد چه؟ واجب بوده بر من… 😥😓 قضا و کفاره به گردنم…
هی شک، هی سؤال، هی فکر
هی انداز و برانداز…
.
.
خلاصه که ای "ربِّ شهر رمضان الذی…"!
اعتراضم را مکتوب کردم اینجا، برسد به عرش اعلایت
ازطرف تمام زنان، تمام مادرها، متشرع ها
یک کاری اش بکن لطفاً😩😭
بگو این احکام را نه که ساده، بلکه فقط و فقط *واضح تر و مشخص تر* کنند برای ما
له شدیم در این ندانستن ها و سختی های "تشخیص"
مگر المرأة، ریحانة نبود؟ بر ما مکلف های مؤنث، ریحانگی بپسند نه این کارزار نفس گیر *تشخیص و تصميم* را… 😓
پینوشت:
۱-شاید این هم، از سختیهای خاص #مادری است🤔
#مادری_را_با_همه_سختیهایش_دوست_دارم
#مادرم_باافتخار
#مادری_رشد_است
۲- نشر فقط با ذکر منبع ❌
۳- نظر من را اگر برای روزه میپرسید؛
در *#بارداری* ، با علم و فهم فعلی ام، موافق نیستم؛ چه سه ماهه اول چه دوم چه آخر با هرنوع تغذیه و تقویتی مخصوصاً در نیمه اول سال(اگر مایلید با پزشک دیگری هم مشورت کنید).
در *#سال_اول_شیردهی* هم معمولاً جسم مادرها نمیکشد و شیردهی دچار مشکل میشود اما باز تشخیص با خودتان🤪🤦♀ من شیردهی را کم چیزی نمیبینم! برای بدن زن، سنگین است. و همیشه میگویم این شیر، حق بچه است و رزق اوست و اجازه نداریم برای دل خودمان، محرومش کنیم. و حواسمان باشد که جریان شیر با شیرخوردن بچه است که تداوم می یابد و اگر بچه را، کم شیر بدهید یا خدای نکرده بخاطر روزه شیرخشکی کنید(!!) ، شیردهی ممکن است شکست بخورد و بچه از رزق مسلمش محروم شود و تمام عواقب و عوارضش به گردن شما! روزه تان را هم که باید قضا کنید! این مسئله در شش ماهه اول پررنگ تر است.
در *#سال_دوم_شیردهی* با رعایت تدابیر و تغذیه خوب و مصرف مکمل ها و استراحت و... احتمالاً بشود مثلاً روز درمیان یا دوروز در میان و حتی کامل گرفت... کاملاً بستگی به شرایط مادر و بچه و خانه و تعداد فرزندان نیازمند رسیدگی و... دارد.
۴- متن صرفاً یک درددل نیمه شبانه است… وگرنه که ما همه جوره عبد عاشقش هستیم. حتی وقتهایی که مثل مرغ پرکنده (سرکنده؟) بال بال میزنیم وسط احکام و فهم وظیفه! و کارد بزنی خونمان در نمیآید و اعصابمان مثل همین سبزیِ خورشتِ سحری، خرد خرد است!
۵- عکس: دختر بزرگم روایت امام صادق علیه السلام را که خوانده (ما فرزندانمان را از هفت سالگی برای روزه گرفتن آماده میکنیم. هرچقدر که بتوانند تحمل کنند و هرجا نشد، بخورند/نقل به مضمون) تصميم گرفته روزه بگیرد و حسابی پیگیر که سحرها بیدار شود و.... و خب روزه که بی نماز نمیشود. میخواهد نمازها را هم کامل بخواند. اذکار نماز را بلد است جز همین تسبیحات اربعه. که برایش نوشتم روی تخته تا از رو بخواند. یادم افتاد به بچگی خودم که مدتی، از روی کتاب دینی نماز میخواندم😊
🖋هـجرٺــــ
بله https://ble.im/hejrat_kon
ایتا @hejrat_kon
اینستاگرام @dr.mother8
*#نشر_فقط_بامنبع*
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای #روز_سوم ماه مبارک رمضان
#استوری
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
🔹سروش sapp.ir/msnote
🔸ایتا Eitaa.com/msnote
🔹بله https://ble.im/msnote
🔸تلگرام https://t.me/msnote
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای #روز_چهارم ماه مبارک رمضان
#استوری
#ماه_رمضان
#ماه_مبارک_رمضان
🔹سروش sapp.ir/msnote
🔸ایتا Eitaa.com/msnote
🔹بله https://ble.im/msnote
🔸تلگرام https://t.me/msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─•••
❤️لیست خرید❤️
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
♦️مهمون داشتیم، اونو رسونده بودم راهآهن و داشتم برمیگشتم خونه.
نمیدونم چی شد که یهو پیچیدم توی یکی از اون کوچه های فرعی.
شاید بافت سنتی و قدیمیش منو جذب کرد. جلو تر، سر یه بن بست، چشمم افتاد به یه مغازه. مغازه کوچیکی که جلوش تو سایه درخت یه صندلی چوبی قدیمی گذاشته بودن، توی اون هوای گرم تابستون یه آب معدنی می چسبید، پیاده شدم رفتم توی مغازه، یه مغازه نقلی با چند تا قفسه ساده و یه ویترین فلزی و یه صندلی راحتی که پیرمرد روش نشسته بود. پیرمرد تا منو دید بلند شد و سلام کرد.
با خجالت جوابشو دادم و پرسیم: آب معدنی دارین؟
_بله، کوچک یا بزرگ؟
_ یه دونه کوچک لطفاً
_ یه لحظه صبر کن تا از یخچال برات بیارم.
در انتهای مغازه رو که باز کرد یه یخچال خونگی دیده شد، فک کنم این در به قسمتی از هال یا اتاق خواب خونشون باز می شد. اب معدنی سرد تو اون هوای گرم تابستون واقعا چسبید.
نمی دونم چرا دوست داشتم با پیرمرد صحبت کنم.
_حاج اقا یخچال نداری توی مغازه ت؟
_نه، همین کارمونو راه میندازه
_ اوضاع کاسبی چطوره؟
_خوبه، الحمدالله، خرج زندگی من پیرمرد و خانمم در میاد، خدا رو شکر.
_از همین مغازه؟
با لحنی سرشار از توکل گفت: آره، خدا روزی رسونه.
_ بچه چی؟ داری؟
_ یه دختر دارم رفته غربت.
از پیرمرد خداحافظی کردم و از مغازه اومدم بیرون.
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
♦️ چند روز بعد وقتی خسته و کلافه از اداره زدم بیرون که هرچه زودتر خودمو برسونم خونه و یه لقمه غذا بخورم و استراحت کنم یهو دیدم یه پیام اومد از خانمم، یه لیست خرید بلند بالا و فوری برای شام امشب. فهمیدم مهمون داریم.
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
♦️معمولاً برای خرید میریم یکی از این فروشگاه زنجیره ای که سر خیابون خونمونه، نشستم توی ماشین و استارت زدم، صندلی و فرمون داغ بود و باد کولر از اون بدتر، پیاده شدم رفتم کنار تو سایه درخت توی حیاط اداره ایستادم، کولر ماشین تازه داشت باد سرد می زد که سوار شدم و از اداره زدم بیرون. نمی دونم چی شد که یهو به فکر پیرمرد افتادم، راهمو کج کردم سمت راه آهن، توی مسیر همش با خودم کلنجار می رفتم: خب که چی؟ این همه راهو برم که چی بشه؟ اصلا اگه مغازش بسته بود چی؟ اخه اون مغازه چهارمتری این همه جنسو داره؟
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
ادامه👇👇👇
🖌: #من!
#لیست_خرید
#کپی_ممنوع
#نشر_با_ذکر_منبع
🔹سروش sapp.ir/msnote
🔸ایتا Eitaa.com/msnote
🔹بله https://ble.im/msnote
🔸تلگرام https://t.me/msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─•••
❤️لیست خرید❤️
قسمت دوم
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
♦️همین جور با خودم کلنجار می رفتم که یهو دیدم رسیدم جلو مغازه، پیاده شدم و رفتم تو، منو شناخت، شاید علتش این بود که آدمای کمی توی اون گرما کت شلوار می پوشن!
بازم توی سلام پیشقدم شد.
_ آب معدنی دارین؟
رفت سر یخچال و یه اب معدنی کوچیک آورد، چیزایی که می خواستم رو خوندم و پیرمرد تند تند گذاشت روی ویترین ساده مغازه. بعد یه تیکه کاغذ برداشت و اجناس رو با قیمتش توش نوشت و همه رو گذاشت توی پلاستیک. یکی دو قلم رو نداشت، البته حق داشت چون اونا رو باید از قنادی می گرفتم.
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
♦️ عجیب محو دیدن فاکتور بودم؛ یه تیکه کاغذ که با خودکار و مداد رنگی تبدیل شده به یه فاکتور و بالاش نوشته بود "حاج حسین" و زیرش هم یه شماره موبایل نوشته شده بود.
گفت اینا رو نوه ام برام درست کرده، عید که اومده بودن اورد. دختر داری؟ گفتم آره هفت سالشه.
با لبخند گفت: دخترا لواشک دوست دارن. راستی خونت این طرفاست؟
نمی خواستم احساس کنه با اومدنم از اون سر شهر دارم سرش منت می زارم، گفتم آره تازه اومدیم.
گفت اگه دیر نمی شه اون دو قلم رو میرم بازار برات بگیرم فردا بیا ببر.
با خنده گفتم برای دو قلم جنس میری بازار؟
گفت نه، برای اینکه جنسا توی مغازه زیاد نمونه، زود به زود میرم بازار.
تشکر کردم و گفتم نه برای امشب لازمه، ایشالله دفعه بعد.
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
♦️پلاستیکا رو گذاشتم تو ماشین و راه افتادم، تقریباً یک ساعت دیرتر از همیشه رسیدم خونه،خانمم وقتی پلاستیکا رو دید فهمید که از همون جای همیشگی خرید نکردم.
_کجا بودی؟ دیر کردی
_هیچی قصه اش مفصله، فعلا یه چیزی بیار بخورم که مردم از گشنگی.
ناهار رو که خوردیم همگی رفتیم تو آشپزخونه، داشتم کمکش می کردم که یهو چشمش افتاد به فاکتور
_این چیه دیگه؟
_ فاکتور
_چرا اینجوریه؟
_ گفتم که داستانش مفصله.
تو یکی از پلاستیک ها یه لواشک پیدا کرد، دخترم با ذوق من با تعجب بهش نگاه کردیم، لواشکو از مامانش گرفت و رفت!!!
_خب حالا تعریف کن ببینم قضیه چیه
بهش گفتم که رفتم یه مغازه اما نگفتم تقریبا اون ور شهر بوده.
ادامه👇👇👇👇👇
••─━⊱✦🔸✦⊰━─••
🖌: #من!
#لیست_خرید
#کپی_ممنوع
#نشر_با_ذکر_منبع
🔹سروش sapp.ir/msnote
🔸ایتا Eitaa.com/msnote
🔹بله https://ble.im/msnote
🔸تلگرام https://t.me/msnote