eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• آیه دهم: .... 🏴 «معجزه‌ها» بی‌سر شده بودند و تکه‌پاره. «انکار» کار خودش را کرده بود و داشت عجزهای مکرّرش در برابر اعجازهای گوناگون را دفن می‌کرد و روی پیکر آیه‌ها می‌دوید تا دیگر دیده نشوند و آخرین پرده‌ از پیروزیِ پرقدرت و چیرگیِ بی‌چون و چرا و غلبه‌ی بی‌قیدش را به نمایش بگذارد. اما خدا گفته بود: «لأغلبنّ أنا و رسلی... من و فرستادگانم حتماً پیروز می‌شویم» پس تازه باید تدبیرهای جدیدش را رو می‌کرد. به تعبیر دقیق‌تر، وقتش رسیده بود که معجزاتش را شروع کند و آیه‌های مردانه به اعجازهای زنانه تبدیل شود.  ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 [حتی بعضی از مَردها، وقتی جسد خمینی را _ که دین‌داری و خداپرستی‌شان را به او گره زده بودند _ دیدند، جان دادند. جسد نائب عامّی که نه پرچم عصمت بر دوش داشت و نه خون و زخم و جراحت بر تن. پس] خیلی واضح بود: زنی که در اوج تعلق به امام معصومش بود و تجسم توحید و خداپرستی را با صدها زخم بر تنِ بی‌سرش می‌دید، باید جان بدهد و قالب تهی کند. اما زینب باید معجزاتش را شروع می‌کرد و به میدان می‌آمد تا به جای آن‌که بخاطر عاطفه‌اش جان بدهد، با همان عاطفه جان لشگر دشمن را بگیرد. بخاطر همین، صحنه را هم خودش مدیریت کرد: ▪️_ بحق الله الّا ما مررتم بنا علی مصرع الحسین... شما را به خدا که ما را از کنار قتلگاه حسین بگذرانید...▪️ ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 برای دشمن بهترین موقعیت بود تا بعد از درو کردن سرهای مردان اهل‌بیت، قلب زنان‌شان را هم تار و مار کند.... اما خدا گفته بود: «فبُهت الذی کفر»... اما زینب به یقین حسین تکیه زد و کاری کرد که راوی دشمن مبهوت شود و به قسم و آیه بیفتد تا شاید آیندگان، معجزات دختر علی را باور کنند: «به خدا قسم فراموش نمی‌کنم زینب را که با صدایی غمگین و قلبی آتشین فریاد می‌زد: وا محمّداه صلّی علیک ملیک السماء هذا حسین بالعراء...» و بعد دوباره قسم خورد: «[زینب این قدر روضه خواند تا] به خدا قسم که همه ی دشمنان را به گریه انداخت»  ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 عاطفه‌ی الهی زینب، قلب‌های شقی‌ترین اشقیاء را هم ذوب کرد و بی‌رحم‌ترین جمعیت بشری را به عجز کشاند و مردمی را که بزرگترین جنایت تاریخ را به خشن‌ترین وجه ممکن رقم زدند و تکان نخوردند، به گریه انداخت. زینب داشت اعجاز شمشیر حسین را به اعجاز عاطفه‌اش تبدیل می‌کرد و در اعماق تاریکی‌، نقب می‌زد و سدّهای ظلمات را می‌شکست و دل‌های فتح‌نشدنی را به تصرف در می‌آورد و قرآن را تفسیر می‌کرد: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره... و انّ من الحجاره لما یشّقق فیخرج منه الماء بعضی از دل‌های سنگ هم هستند که شکاف بر می‌دارند و ترک می‌خورند و آب از لابه‌لای آنها جاری می‌شود» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• لشگری که به بالاترین هماهنگی جمعی رسیده بود تا از هیچ آیه و معجزه‌ای منفعل نشود، در مقابل معجزه عاطفه نه فقط کم آورده بود که داشت گریه می‌کرد. وحدت کلمه‌ی اشقیاء به خطر افتاده بود. سکینه‌خاتون، ضربه بعدی را زد و به خوبی معجزه زینب را تکمیل کرد و پیکر پدرش را به آغوش کشید. ترکیب خطرناکی بود. درست است که عمرسعد مثل نمرود در مقابل کلام ابراهیمی ِ زینب مبهوت شده بود و «فبهت الذی کفر» داشت تکرار می‌شد، اما بالاخره باید تفاوتش را با نمرودها نشان می‌داد. اگر نمرود بعد از آن شکست فضاحت‌بار کلی تدبیر کرد و وقت گذاشت و زحمت کشید تا آن آتش بزرگ را به پا کند، عمرسعد خیلی سریع تدبیر کرد و بلافاصله آتش بزرگتری به راه انداخت تا لشگرش بیشتر از این به هم نریزد و مردانش بیشتر از این مقهور معجزه زینب نشوند: «فاجتمع عدة من الاعراب فجرّوها عنه گروهی از الواط بادیه‌نشین جمع شدند و کشان‌کشان او را از جسد حسین جدا کردند» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 زینب اما با این آتش‌ها کنار نمی‌کشید؛ که همه آنها را گلستان می‌کرد. وقتی به کوفه رسید و صدای علی و محتوای خطبه‌های پدرش در همه جا پیچید، اشک‌ها به قدرت عاطفه‌اش ایمان آوردند و شهادت دادند که دختر علی دارد «جعلناها... آیه للعالمین» و «ننزّل علیهم آیه من السماء فظلّـت اعناقهم لها خاضعین.... آیه‌ای از آسمان می‌فرستیم که گردن‌های‌شان در برابر آن خاضع شود» را تفسیر می‌کند:  «[بعد از خطبه زینب] پیرمردی را ... @msnote ادامه👇👇👇👇
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• ادامه ایه دهم ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴  «[بعد از خطبه زینب] پیرمردی را دیدم که کنارم ایستاده بود و از گریه، محاسنش خیس بود و می‌گفت: فدای‌تان شوم که پیران شما بهترین پیران و جوانان تان بهترین جوانان و زنان تان بهترین زنانند... که خوار نمی‌شوند و قد خم نمی‌کنند و شکست‌ناپذیرند.... لایخزی و لایبزی»   ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🏴 تقدیم به شما خانم جان؛ که با معجزه‌ی روضه‌های تان در کنار گودال، اسلام آوردم. تقدیم به شما که این همه از آیات قرآن را معنا کردید و نمی‌دانم کدام آیه را از بین‌شان انتخاب کنم. تقدیم به شما که عاجزم در برابر شما... کی می‌شود شما را بدون این روضه‌ها تصور کنیم؟ جز در بهشت؟ و جز به امید موقعی که جملات قرآنی ِ بهشتی‌ها را بخوانید: «الحمدلله الذی اذهب عنّا الحزن إن ربنا لغفور شکور». البته می‌گویند زبان اهل بهشت، عربی است ولی شاید خضوع در برابر عاطفه شما حساب جداگانه‌ای داشته باشد. مثلا همه علما و شهدا دور شما جمع شوند و به فارسی بخوانند «چادرت را بتکااااان روزی ما را بفِرست» و بعد از یقینی که شما به آنها صله می‌دهید، مملوّ شوند. کاش آن گوشه کنارها هم به برکت «موذن زاده اردبیلی» ما را هم راه بدهید تا بخوانیم: «غم‌قهرمانی... زهرانشانی... ای روح با ایمان... جانِم سنه قربان...» و بعد با دیدن عظمت و شوکت شما هی از شوق بمیریم و زنده شویم... و تقدیم به شهید یک و بیست دقیقه‌ی همه‌ی شب‌های جمعه که به لطف شما، مفتخر به افتخار ابدیِ دفاع از حریم شما و سلسله‌جنبانی ِ فداییان شما شد... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• ▪️شش سال قبل از این‌که پیاده‌روی اربعین را تجربه کنم، برای اولین بار به کربلا راهم دادند. نزدیکی‌های حرم، مداح کاروان خبری داد که هنوز هم نمی‌دانم جای شکر داشت یا نه؛ ولی من با شنیدنش خوشحال شدم یا حداقل خیالم راحت شد: ـ نمی‌شه رفت زیارت قتلگاه؛ دارن بازسازی‌ش می‌کنن. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• قبل از این خبر، از یک طرف اشکال می‌کردم: کدام مصیبت بوده که توی هیأت‌ها حقش را ادا کرده باشم که حالا جرأت کنم و سراغ جایی بروم که روضه‌ی اصلی در همان جا بوده؟! همچین جایی خیلی سنگین‌تر از سبکیِ من است و آدم باید خودش حدّ خودش را بفهمد. نمی‌شود که هر «مکان»ی را با هر «مکین»ی پُر کرد. اما از طرف دیگر جواب می‌دادم: بی‌خود فلسفه نباف و با عقلت مناسک درست نکن. کل ضریح و حرم و اطرافش هم جای همین مصیبت‌ها بوده. مگر صاحبان حرم نهی کرده‌اند؟ مگر بقیه جاهایی که رفتی، لیاقتش را داشته‌ای و حقش را ادا کرده‌ای؟ اصلا از کجا معلوم؟ شاید نرفتن به قتلگاه بی‌ادبی باشد. شاید اصلا همان جا، جای بدبخت‌ها باشد؛ جایی که بزرگترین عبادت بشر را با دانه دانه‌ی ریگ‌هایش لمس کرده... . ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• این اشکال و جواب‌ها نتیجه‌ای نداشت و فقط وقتی از دست‌‌شان راحت شدم که معلوم شد فعلا نمی‌شود قتلگاه را زیارت کرد. اما شلوغی حرم در ایام اربعین، منتظر اشکال‌ها و جواب‌های‌شان نمی‌ماند و خیلی‌ها را با خودش به خیلی جاها می‌برد. مثل من که می‌خواستم وارد رواق اصلی بشوم اما خودم را نزدیک چند تا شبکه‌ی آهنی دیدم که توی دیوار بیرونیِ رواق کار شده بود. تعجب کردم و وقتی خیره شدم، خط سرخی را دیدم که بالای آن ضریح کوچک نوشته شده بود: «قتلگاه مقدس»... آمد به سرم هر آنچه می‌ترسیدم. ضربان قلبم بالا رفت و اشک از چشم‌هایم پایین افتاد. اما ضربه‌ی اصلی وقتی وارد شد که چشمم به عبارت عربیِ بالای آن شبکه‌ها افتاد: «المذبح المقدس»... بالاخره خیلی فرق هست بین «ذبح» و «قتل» اما حکّاک به این فرق بزرگ دقت نکرده بود. حالا چه می‌شد که بنویسی «المقتل المقدس» تا مصیبت‌ها سربسته باشد؟ باز خدا رو شکر که ما در فارسی از تعبیر «قتلگاه» استفاده می‌کنیم؛ واژه‌ای که کلی از روضه‌ها و رزیّه‌ها را در لابه‌لای حروفش پنهان می‌کند و اهل آبروداری است... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• این فکرها از سرم می‌گذشت و بدون آن که بدانم کار درستی می‌کنم یا نه، جمعیت را شکافتم و از قتلگاه فاصله گرفتم یا فرار کردم یا هر چیز دیگر. بعد که نفسم بالا آمد، یاد شعری افتادم که در هیأت‌مان می‌خواندیم و هیچ وقت حقش ادا نشد: با خودم گفتم هزاران بار، کاش ماجرای قتلگه از تپّه‌ای پیدا نبود ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• ▪️النصر النصر ▪️ویبره‌ی یازده دو صفر این‌قدر قوی هست که تقریباً در هر وضعیتی بشود حسّش کرد؛ حتی وسط پیاده‌روی و آن همه نوحه‌ی عربی که با صدای بلند از موکب‌ها پخش می‌شود. قفل گوشی را که باز کردم، پیامک عجیب مادرم را دیدم. عجیب از این جهت که خیلی کم می‌شود که چیزی از من بخواهد و اگر هم درخواستی کند، با قیدهایی مثل «ببخشید که زحمتت می‌دم» یا «می‌تونی یه کاری برام بکنی؟» یا «شرمنده که وقتتو می‌گیرم» قضیه به حدّی تلطیف می‌شود که طرف فکر می‌کند این مادر است که به بچه بدهکار است و نه برعکس! اما این دفعه فرق داشت چون مادر نوشته بود: «حالا که آقا به حال شما غبطه خوردن، به نیابت از ایشون هم زیارت کن» همین‌قدر دستوری و بدون قید و شرط. هم خوشحال شدم که آن قیدهایی که آدم را خجالت می‌دهد کنار گذاشته و هم ناراحت شدم که حتما چیزی شنیده که خیلی دلش سوخته ... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• یاد فکر و خیال‌های خودم در همان اول راه افتادم: «حالا قبل انقلاب رو نمی‌دونم ولی بعد انقلاب که قطعاً نتونسته ... یعنی سی‌وهفت هشت سال میشه که ...» بعد سرعتم را زیاد کردم تا برسم به بچه‌هایی که کمی جلوتر بودند و نت داشتند و بپرسم: ـ آقای خامنه‌ای امروز درباره‌ی راهپیمایی اربعین چیزی گفته؟ که یکی از بچه‌ها سرش را تکان بدهد و چند بار صفحه‌ی گوشی‌اش را لمس کند و همین‌طور که پاهای خسته‌اش را روی زمین می‌کشد و دمپایی‌اش لخ‌لخ می‌کند، شروع کند به روخوانی: «حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در جلسه‌ی درس خارج فقه، پدیده‌ی بی‌نظیر و حرکت عظیم و پرمعنای راه‌پیمایی اربعین حسینی علیه‌السلام را حسنه‌ای ماندگار خواندند و گفتند: ترکیب «عشق و ایمان» و «عقل و عاطفه» از ویژگی‌های منحصر به‌فرد مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام است و ... افزودند: *ما نیز از دور به حال زائران اربعین غبطه می‌خوریم و آرزو می‌کنیم‌ای کاش همراه شما بودیم ...* صبر نکردم خبر را تا آخر بخواند. گزینه‌ی پاسخ را انتخاب کردم و نوشتم: «چشم. اصلاً من از همون اول راه، به نیابت از ایشون قدم برداشتم.» بیست‌وچهار ساعت بعد وقتی از آخرین تفتیش رد شدم، دور از چشم خدّام گوشه‌ای را کنار باب‌القبله پیدا کردم و همان جا ایستادم و تا چند اسم را به زبان نیاوردم، داخل صحن نشدم. یعنی فقط وقتی راضی شدم چشمم به ضریح بیفتد که قبلش بگویم: زیارت می‌کنم به نیابت از ... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• ـ هدیه‌ای کوچک از یک قدم و قلم ِ ناقابل؛ تقدیم به دستی که خیلی وقت است به شش‌گوشه نرسیده اما مطمئنم که هر چند وقت یکبار با قلبش می‌رود نزدیکی‌های پایین پای حضرت و مضطرّ از هجمه‌های همه‌جانبه‌ی کفر و نفاق، ادب پانزدهم از آداب حرم امام حسین را که شیخ عباس در مفاتیح‌ش نقل کرده، زمزمه می‌کند: *اللهم إنّی أعتزّ بدینک و أکرم بهدایتک و فلانٌ یذلّنی بشرّه و یهیننی بأذیته و یعیبنی بولاء اولیائک ... مولای إمامی ... النصر النصر النصر ...*  ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• ▪️به سختی از حرم اباعبدالله آمدم بیرون. ازدحام شدید در بین‌الحرمین باعث می‌شد تا قبل از این‌که به حرم عباس‌بن‌علی برسم، کلّی وقت برای فکر کردن داشته باشم. اما این وقت زیاد هم گره‌ای از کارم باز نکرد. شش سال بود که کربلا را ندیده بودم و این مدّت زیادی بود برای بروز حجم غیرقابل اندازه‌گیری از بی‌خیالی و بی‌وفایی و بی‌غیرتی از آدمی مثل من. بخاطر همین هر چقدر فکر کردم، نتوانستم به نتیجه‌ی مشخصی برسم. نمی‌دانستم با این سابقه‌ی خراب، چه کلماتی را می‌توان به زبان آورد در محضر استاد وفا و مظهر فداکاری و آموزگار ِ «نصرت به امام معصوم».  ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• ▪️با فشار جمعیت رسیدیم به ورودی ِ مرقد پسر ام‌البنین. نه این‌که فرازهای زیارتش یادم نیاید؛ «اشهد انک قد بالغت فی النصیحه» از ذهنم عبور می‌کرد و «اعطیت غایه المجهود» با همان رسم‌الخط ِ مفاتیح خانه‌ی پدری، جلوی چشمانم رژه می‌رفت. اما هر کسی جای من بود و مثل من خودش را خرج همه چیز کرده بود جز خرج حوائج امام معصوم، جرأت نمی‌کرد این کلمات را به زبان بیاورد؛ آن هم در مقابل کسی که به شهادت زیارت‌نامه‌ی مأثورش، بالاترین حدّ تلاش را برای حفاظت از حسین به کار بسته و بیشترین خیرخواهی را برای او داشته ... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• ▪️وسط ِ همین رفت و برگشت‌ها و ردّ و اثبات‌ها بود که خودم را در رواق اصلی دیدم. با این‌که ضریح به قلبم تابید، هنوز ساکت بودم. ناگهان صدای بمی را از پشت سرم شنیدم که لحنش با لحن لات‌ها مو نمی‌زد و به نحو واضحی با بغض ترکیب شده بود: ـ ممنونتیم آقا! ▪️مرد انگار تک‌تک خراب‌کاری‌هایش را شمرده بود و شرمنده شده بود و از این‌که با وجود همه‌ی این‌ها باز هم راهش داده‌اند، می‌خواست به سجده‌ی شکر بیفتد. زیر و رو شدن ِ دلم را حس کردم، ضریح در چشمانم به یک تصویر مات تبدیل شد و بعد لرزش گرفت؛ یک قطره‌ی بزرگ از اشک، یک راست افتاد روی محاسنم و گفتم: ـ ممنونتیم آقا! ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• من آدم پرتوقعی نیستم؛ اما چون خودشان گفته بودند، منتظر می‌شدم تا خورشید طلوع کند یا از پشت ابرها در بیاید. بعد به سایه‌ام نگاه می کردم که روی چه چیزهایی افتاده. سایه‌ام اغلب روی آسفالت جادّه‌ی نجف ـ کربلا می‌افتاد و بعضی وقت‌ها هم روی شانه‌ی خاکی جادّه. آن‌وقت یک نگاه ملتمسانه به آن آسفالت و خاک‌ها و گِل‌ها و کلوخ‌ها می‌انداختم و می‌گفتم: دعا کنید که به درد صاحب حرم بخورم... من آدم پرتوقعی نیستم اما خودشان گفته بودند: زائر کربلا سایه‌اش روی چیزی نمی‌افتد مگر آن‌که آن چیز برای او دعا می‌کند تمام مسیر، هوای سایه‌ام را داشتم و به خدا می‌گفتم: چقدر خوبی تو! چقدر با دوستداران حسینت خوب تا می‌کنی! دم و دستگاهت را عشق است ... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• همین اربعین بود که رفتم نجف. حرم پُر بود از زائرینی که آمده بودند تا پیاده‌روی را از کنار حرم امیرالمومنین شروع کنند. صحن که هیچ؛ فضاهای اطراف حرم هم طوری دچار ازدحام شده بود که برای برخورد نکردن با نامحرم باید خیلی دقت می‌کردی. وسط همین اوضاع بود که چند تا خانم را دیدم که خیلی راحت دارند به طرفم نزدیک می‌شوند؛ انگار نه انگار که در همین شلوغی هستند. طوری سنگین راه می‌رفتند که پوشیه‌هاشان فقط نمادی از وقارشان بود و نه همه‌اش. جلوتر که آمدند، اصل قضیه معلوم شد. چند تا مرد دست‌های‌شان را در هم قفل کرده بودند و دور ِ مادر - خواهر – همسرهای‌شان را دوره کرده بودند که آن وقار و سربه‌زیری با همچین حریم ِ مردانه‌ای تکمیل شود. کِیف کردم. بی خیال ِ مسیر خودم شدم و برخلاف عادت همیشگی‌ام ـ که به چیزهایی که توجه همه را جلب می کند، نگاه نمی‌کنم ـ همینطور زل زدم به این ترکیب قشنگ از غیرت و وقار. ولی این فکر چموش که آدم را راحت نمی گذارد. دوباره تصمیم گرفت عیشم را منغّص کند. کاری کرد که تصمیم گرفتم بروم نزدیک ِ یکی از همان مردهای خوش سیما و در ِ گوشش بگویم: «خدا حفظت کنه اخوی! ولی شاید بعضی موقعها لازم نباشه که آدم این قدر مواظب ِ ناموسش باشه. مثل همین الان. الان تو حرم کسی هستی که دخترش رو بدون محارمش به اسیری بردن» ولی نرفتم طرفش. همان جا وسط همان شلوغی، نشستم و گریه کردم. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote
رهبر معظم انقلاب: اربعین، همه‌ مردم از داخل خانه اظهار ارادت کنیم. زیارت اربعین را با حال، با توجّه بخوانند و شِکوه کنند پیش امام حسین (علیه‌السلام) و بگوینـد یا سیّدالشّهداء، ما دلمان میخواست بیاییم، نشد. ۹۹/۶/۳۱ @msnote
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─•••   خستگیِ پیاده‌روی برای من یکی که همچین حکمی داشت: انگار خودم را به سختی انداخته بودم تا عذاب وجدان آن همه کارهای نکرده را از یاد ببرم. مثل کارمندی که تمام سال را به بی‌کاری و بی‌عاری گذرانده و وقتی به آخر سال رسیده، مجبور شده بار سنگین کارهای عقب‌مانده را به دوش بکشد و آن‌وقت به جای اعتراف به تنبلی و تن‌پروری، هی از تلاش و زحمت و خستگی‌اش دم بزند. درست است که ثواب زیادی برای پیاده‌ها وارد شده اما بخاطر همین چیزها، شک داشتم که قدم‌های آدمی مثل من، قدر و قیمتی داشته باشند.  گفتم اگر یک‌سری آدم آبرودار را در راه رفتنم شریک کنم، شاید اوضاع کمی بهتر شود. کمی فکر کردم تا یکی‌شان یادم آمد. همان کسی که شب عاشورا جمله‌ای گفت که عشق از آن شعله می‌کشد و ترجمه‌کردنش از آن اشتباهات بزرگ است. یعنی همیشه مبهوت ترکیب واژه‌ها و موسیقی کلماتی بودم که «بشیر حضرمی» در آن شب به زبان آورده بود و حالا در راهپیمایی اربعین، وقتش رسیده بود که جبران کنم. اباعبدالله خبر اسارت پسر بشیر در مرزهای شمالی را شنیده بود و اجازه داده بود تا برود اما مرد حضرمی، انگار منتظر فرصت بود تا با آن ذوق سرشارش، قربان صدقه‌ی پسر فاطمه برود: أکلتنی السباع حیاً إن فارقتک؛ و أسأل عنک الرکبان و اخذلک مع قله الاعوان؟!؟ لا یکون هذا ابداً    گرگ‌ها مرا زنده زنده بدَرند اگر از تو جدا شوم! جدا شوم و سرنوشت تو را از کاروان‌ها بپرسم و با این بی‌یاوری تنهایت بگذارم؟!؟ هرگز چنین نخواهد شد ... * آدم‌ها توی زندگی‌شان کلّی «اگر» می‌گویند که بعدش به «حتماً» تبدیل می‌شود. خوش به حال بشیر حضرمی که «اگر»ش، اگر ماند و مثل من «حتماً» نشد. من «حتماً» از شما جدا شده‌ام و بخاطر همین یکی از همان‌هایی هستم که دریده شده‌اند. و البته که «دریده» دو تا معنا دارد؛ یکی کسی است که بی‌حیا و بی‌خیال و لاابالی شده و یکی هم آن کسی که گرگ‌ها روی سرش ریخته‌اند...  خلاصه‌اش کنم. در این دنیای بی‌شما که الحاد و التقاط دارند جولان می‌دهند و عربده می‌کشند، فقط خدا می‌داند که چقدر از هویت ایمانی‌مان تکّه‌تکّه شده و در کجاها بوده که خرج دستگاه کفر و نفاق شده‌ایم ...     ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: @msnote