تا هفتهی پیش، از هزار و چهارصد و دو خودم راضی نبودم. فکر میکردم در خواندن و نوشتن کوتاهی کردم. هنوزم نظرم همین است، حداقل در نوشتن. من تمام خودم را برای نوشتن صرف نکردم. گاهی به خودم حق میدادم؛ شرایط سختی داشتم. اما باز مینشستم و خودم را با بقیه آدمها مقایسه میکردم، شاید آنها شرایط سختتری داشتند. سرخورده میشدم و دوباره بعد از چند روز چرتکه انداختن نظرم میچرخید. اما دیروز عزمم را جزم کردم که حداقل خوانده هایم را اندازه بزنم، شگفتانگیز بود، برای من چهارصد و دو شگفتانگیز بود.
دیدم من حتی نیمهشب وقتی پسرک بیدار میشد گاهی چندصفحه میخواندم، آن روز و شبهایی که در بیمارستان بستری بودم، وقتی از زیر بیهوشی درآمده بودم، یا درد داشتم بازهم تنها کاری که میکردم خواندن بود.
اینها کتابهایی است که من خواندم، حتی همین الان چندتایی را یادم آمد که توی این عکس نیستند. مثل پس از بیستسال، از طرف فرزند کوچک شما، پروانهها گریه نمیکنند، مرا با خودت ببر...
اما سال جدید باید بنویسم، باید به خودم قول بدهم هر روز، هر قدر هم سخت، باید بنویسم.
من در حد مرگ نوشتن را به خودم بدهکارم و باید بنویسم.
۲۵۶ 🌌
دیشب یک اصطلاح بامزه از مادربزرگم یاد گرفتم، وقتی مامانم یک خبر خوش درمورد یک نفر بهش داد گفت:" آرزوش از دلش به در رفت."
تصمیم گرفتم به جای تبریک سال نویی که دیگه دیر شده بود، بهتون بگم:" انشاءالله توی سال جدید آرزوهاتون از دلتون به در برن."
حالا یعنی چی؟
همون آرزوهاتون برآورده بشن، همون به هرچی میخواهین بهش برسین.
۲۵۶ 🌌
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
دالان تاریک.pdf
حجم:
701.7K
۲۵۶ 🌌
🔖 دالان تاریک! ✨ روایت ششم به قلم "محدثه طالبیزاده" #روایت #من_الظلمات_الی_النور | @mabnaschool
در سختترین روزهای زندگیام، یک پسربچهی فلسطینی با خواندن این آیات به من یاد داد که در اوج سختیها باید زندگی کرد.
حالا وسط همهی این سختیها میفهمم که باید بگویم "الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ"
برای اینروزهای فلسطین 🖤
اولش میگفتن تا وقتی کوچکتره، راحت درس میخونی، ایشون خیره به من بود ارتباط چشمی قطع میشد واویلا بود.
گفتن بچه بزرگتر شه، سرگرم میشه، بازی میکنه راحت به درسها و کارهات میرسی، جدای از اینکه الان توانایی چسبیدن بهم رو پیدا کرده، توانایی دستکاری وسایلم رو هم داره.
این هم جزوهی درسی من که آراسته شده به امضای مبارک.
خلاصه که حرف بقیه رو باور نکنید، بچه با بچه فرق داره و کلا بعد از بچهدار شدن امیدی به بهبود اوضاع نداشته باشید، البته این تجربهی من تا یکسالگیه.😶😂
همین الان در تایپکردن هم میخواد کمک بده.
۲۵۶ 🌌
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
۲۵۶ 🌌
یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ ای پیونددهنده استخوان شکسته #جوشن_کبیر #غزه | @mabnaschoole |
من از آن دسته آدمهایی نیستم که سیمشان وصل است. از آنهایی نیستم که سریع دلم بشکند و اشکهایم از گوشهی چشمها بخزند پایین. افتخار ندارد گفتنش، من حتی در مجلس روضهی امام حسین هم باید مثل دستمال نَم، خودم را میچلاندم تا دو قطره اشک گوشهی چشمها بنشیند.
اما نمیدانم از کی، همین روزها، بعد از تحویل سال، شاید قبلتر، دچار شدم؛ دچار دلشکستگی، دچار اشک ریختن.
بچه به بغل توی گلزار شهدای کرمان تاب میخوردم، به هِس هِس که افتادم نشستم روی نیمکت، روبروی بنر عکس شهید عادل رضایی. اشکم جوشید. به قدیمیترین شهیدی که توی این گلزار میشناختم تا جدیدترینش، جدیدترینهایش فکر کردم، من توی این دنیا پی چه میگردم؟
هنوز هم معتقدم که سیمم اتصالی دارد، شاید هم از بیخ قطع است. اما میدانم چیزی درونم شکسته، فرو ریخته. من بعد از زدن بیمارستان شفا غزه، بعد از انتحاری گلزارشهدای کرمان آدم دیگری شدم.
نمیدانم چجور آدمی. هنوز خودم را نشناختهام، اما میدانم اشک پشت اشک دارم، توی چشمهایم انگار مشک اشک گذاشتهاند، مدام پر و خالی میشوند.
من با دیدن عکس عادل رضایی، با سنگ قبر صورتی کاپشن صورتی، با اسم سیدحمید با یک آیه قرآن توی محفل اشک میریزم.
هنوز هم معتقدم سیمم وصل نیست، اما شاید این هدیه خداست برای سال جدید، اشک، اشک، اشک ...
۲۵۶ 🌌