eitaa logo
۲۵۶ 🌌
65 دنبال‌کننده
163 عکس
9 ویدیو
1 فایل
۲۵۶، ابجد نور است؛ ‌نور نام خداست. 💫 ‌📌محدثه‌ام 🤱🏻🧕🏻 آنچه می‌خوانم آنچه می‌نویسم همه این‌جاست @M_talebiz
مشاهده در ایتا
دانلود
روح خبیث خال‌دار وارد تن نویسنده شده، قلم به دست گرفته و داستان نوشته‌است. خون‌خورده داستان مرگ پنج برادر در دهه شصت است. نویسنده اتفاقات و حوادث واقعی در دهه شصت را با خیال درآمیخته و یک داستان خلق کرده‌است. تصویرسازی و فضا‌سازی قوی، شخصیت‌های نو (محسن مفتاح و شغلش)، (دو روح همراه با سیر داستان و ناظر به آن.) شروع داستان را جذاب و خواندنی کرده‌است. اما از میانه کتاب هر چه به آخر داستان نزدیک‌می‌شویم، کتاب ضعیف‌تر می‌شود‌. اتفاقات و حوادث پشت‌سر هم و درگیری با اطلاعات تاریخی زیاد کتاب را خسته کننده و گاهی مخاطب را گمراه می‌کند. من دوست داشتم راوی داستان ارواح باشند اما یک فرشته آن هم با اشاره نویسنده، راوی بود. انتخاب نویسنده وجود دو روح در داستان بوده اما فایده وجود روح شاعر آزادی‌خواه چه بود؟ تنها همراهی با روح خبیث‌خال‌دار؟! سرگذشت روح‌ خبیث‌خال‌دار در داستان پل‌ به گذشته و آوردن صلاح‌الدین در داستان با چه‌هدفی بوده؟! نویسنده از تاریخ برای پر کردن کاغذ استفاده کرده‌ است یا برای پیش‌بردن داستان، به نظرم اولی. خواندن کتاب برای یادگرفتن و بررسی بعضی تکنیک‌ها و دیدن نوآوری‌ها خوب است اما محتوا و داستان پر از رنج و سیاهی‌است، پر از مرگ، بدون امید.
● سردردم، ● انرژی ندارم، ● تنم خسته‌ است. ○ اما حالم خوبه. خدایا شکرت برای این حال خوب. 🤲🏻
🌱 اول طبیعت آدمی ‌ نادر ابراهیمی
سیدعلی بچه‌ی یک‌جا نشینی نیست. از صبح که بیدار می‌شود تا شب که می‌خوابد در حال حرکت است. زیرمیز تحریر، آویزان در فر، کنار بوفه‌ی گوشه‌ی خانه، کنار کتابخانه در حال بیرون کشیدن کتاب‌ها، پشت در حیاط درحال دید زدن گربه، چسبیده به آینه و زبان زدن به آینه یا دنبال من و آویزان شلوارم که بغلش کنم. در همه‌ی این حالت‌ها توی دهانش چیزی را می‌جَوَد. سیدعلی حتی موقع غذا خوردن هم حرکت می‌کند. سیدعلی بچه‌ی کم‌خوابی است. از صبح حدودساعت هفت و نیم، هشت که بیدار می‌شود، تا شب ساعت ده و نیم که می‌خوابد، گاهی در طول روز اصلا نمی‌خوابد. روزهایی هم که می‌خوابد دوحالت دارد، یا یک‌ساعت می‌خوابد، یا دوتا بیست دقیقه در طول روز. از شنبه‌شب ساعت یازده‌و‌نیم تا الان توی یک خلسه زندگی کرده‌ام، بین خواب و بیداری. بعد از رفتن مهمان‌ها، پشت میز ناهارخوری نشسته بودم، مردی در تبعید ابدی را ورق می‌زدم و زیر لب می‌شمردم که چند صفحه تا پایان مقرری مانده. صدای کشیده شدن بدن سیدعلی روی روتختی آمد، دویدم سمت اتاق، اگر بیدار شود، این ساعت شب خواباندنش محال است. چشم‌هایم داشت به تاریکی اتاق عادت می‌کرد که به شکم چرخید. روی دست و زانوهایش بلند شد. یک صدا از ته حلق و ... تمام چیزهایی که از عصر خورده بود روی تخت پخش شد. چشم‌هایم می‌سوخت، دوباره عق زد، انگار نفسش گیر کرده باشد، روی دستم گرفتمش، دوباره عق زد. با دستمالی که همسرم داد دور دهانش را تمیز کردم. توی آغوشم فشردمش. انگار توی هوا راه می‌رفتم. صورتش را شستم. سرش را روی سینه‌ام گذاشت. هنوز یک‌ماهه نبود، دلش درد می‌کرد، نمی‌خوابید، سرش را روی سینه‌ام می‌گذاشت. چانه‌ام را مماس سرش می‌گذاشتم، راه می‌رفتیم، می‌خوابید. سرش را روی سینه‌ام گذاشت. خوابید. محتویات معده‌اش روی تخت، بوی ترشی توی اتاق، خستگی بعد از مهمانی؛ ترس، ترس، ترس... ویروس توی بدن بچه‌ها عادی است. مریضی عادی است. اما برای من نبود، نیست. برای هیچ نومادری عادی نیست. برای هیچ‌نومادر دور از خانواده‌ای عادی نیست. توصیه‌ها از راه دور دردی را درمان نمی‌کند. من و همسرم توی شهر غریب و کوچکی که نمی‌توانیم به تازه پزشکانش اعتماد کنیم و پزشکی نمی‌شناسیم، دست به دامن اسنپ می‌شویم و پزشکان آنلاینش. امشب تازه از خلسه درآمدم وقتی بعد از دو روز، ماست خورد، نان خورد، موی یک عروسک را کند و توی دهانش کرد. این علامت برای من یعنی حالش خوب شده. دو روز دنبال چیزی روی زمین برای خوردن نبود. دو روز تقریبا بی‌حال در آغوشم بود، خواب بود، روی زمین دراز می‌کشید و به شعله‌ی بخاری خیره می‌شد. اما امشب من را بیدار کرد، چندبرگ دستمال کاغذی را پاره کرد و سمت دهانش برد. موی کاموایی قرمز عروسک را از توی دهانش بیرون کشیدم. در آخر به سخنرانی‌ دو دقیقه‌ای قبل از خوابش گوش کردم. چشم‌هایم خیس است، می‌سوزد. چانه‌ام می‌لرزد. دوست دارم وقتی فردا بیدار می‌شوم مثل روزهای قبل باشد، حتی اگر ده‌دقیقه هم در روز زمان برای خودم نداشته باشم.
«زبان‌مان بند آمده است و نمی‌دانیم چه باید بگوییم؛ فقط اینکه قلب‌ ما اهالی مبنا، پس از شنیدن این خبر، سنگین است. و شریک داغ فرشته کوچک‌تان هستیم. 😞» برای قلب خانم طاهری استادیار محترم مدرسه مبنا، دعای صبر بخوانید. 🖤 همین. | @mabnaschoole |
چند سال است که تلاش می‌کنم با قلم نادر ابراهیمی ارتباط بگیرم؛ اما هر کتابی را که شروع می‌کردم به نیمه نرسیده رها می‌کردم. زبان نوشته‌های نادر، زبان خاصی است. برای من ارتباط گرفتن با این زبان سخت بود. این‌بار مردی در تبعید ابدی رابا یک گروه خواندم. صفحه به صفحه را روز به روز خواندم تا روی دور افتادم‌. نیمه‌ی کتاب غرق شده بودم‌. غرق داستانی که با زبانی رسا پرورده شده بود. نادر مفاهیم عمیق فلسفوی و عرفانی را خیلی ساده و روان در داستان آورده بود، انگار هم فلسفه می‌خواندی هم داستان. مردی در تبعید ابدی داستانی از زندگی ملاصدرای شیرازی است. نویسنده داستان را از دوره نوجوانی ملاصدرا در شیراز شروع می‌کند و زمانی که ملاصدرا از تبعید رها می‌شود و به شیراز باز می‌گردد، به پایان می‌رساند. در این کتاب با روحیات و تفکرات ملاصدرا آشنا می‌شویم و شرح کمی از وقایع دوران صفوی که هم‌عصر با ملاصدرا بوده را می‌خوانیم. فارغ از زیبایی داستان زندگی ملاصدرا، مباحث عرفانی چنان عمیق و نورانی بودند که امکان ندارد نویسنده جز با درک کردن این مفاهیم توانسته‌باشد آن‌ها را به زیبایی تمام بیان کند. ‌ 🌱 @mtalebi76
۲۵۶ 🌌
باغ‌های معلق، روایت هفت زن سوری ساکن شهرهای نبل و الزهرا از چهارسال محاصره این دو شهر است. ارزش این کتاب به‌خاطر روایت‌های دسته‌اول از کسانی است که محاصره، بمباران، گرسنگی و ترس را چهارسال تجربه کرده‌اند. هیچ‌کدام از راویان، نویسنده‌ی حرفه‌ای نیستند اما به واسطه‌ی تجربه‌ی زیسته‌ای که دارند روایت‌هایی خواندنی خلق کرده‌اند. من خودم را در نبل و الزهرا تصور کردم، میان بمباران، دود و آتش. در حمام، زیرزمین و کوه پنهان شدم، برای زنده ماندن. به روز آزادی فکر کردم، به روز‌هایی که هیچ بچه‌ای گرسنه، زخمی و ترسان نباشد، به روزهایی که همسرم نگهبان شهر نباشد و پسرم در صف محافظین‌. آرزو کردم همه‌ی اعضای خانواده سر سفره افطار و سحر کنار هم نشسته باشیم. من همراه زنان این کتاب برای آزادی نبل و الزهرا اشک ریختم. ‌ من با خواندن این کتاب فکر کردم به روزهایی که دیگر غزه در محاصره نباشد، فلسطین آزاد باشد، مثل سوریه. به روزی که روایت هفت زن از فلسطین را بخوانم‌ و شاد از آزادی فلسطین اشک بریزم. ‌ ‌@mtalebi76
کف دست‌ها و پیشانی را روی شیشه سرد می‌گذارد. حسرت چشم‌هایش در شیشه منعکس می‌شود. هر پرنده‌ای که آب می‌خورد و می‌پرد، امید رهایی و آزادی را در دلش زنده می‌کند. هرم نفس‌هایش روی شیشه بخار می‌زند. ماه‌هاست که پشت شیشه می‌ایستد و با حسرت به بیرون زل می‌زند، ماه‌ها پشت این شیشه زندانی شده است. آرزوی رهایی دارد اما استکبار چمبره زده روی آرزوهایش. لحظه شماری می‌کند روز رهایی را. عکس ضمیمه، زندانی👇🏻
دعا کنید برای مردم کرمان. برای زائرهای حاج‌قاسم.
من لب و دهنم. پر از ادعا. همسر شهید، مادر شهید، فرزند شهید؟! همه ادعاست. وقتی تلفنم زنگ خورد، صدایش را شنیدم، هنوز خبری پخش نشده بود. خودش خبر را داد. پاهایم لرزید. دلم هُری ریخت. دست لرزانم تلویزیون را روشن کرد. من توی خانه امنیت داشتم. نگران بودم. نگران همسرم، پدرم، دوستانم که گلزار شهدا بودند. من لب و دهنم. وقتی از آرمان‌ها حرف می‌زنم، از مقاومت، از ایستادگی. وقتی شعار می‌دهم و شعار می‌نویسم. من لب و دهنم. به کودک فلسطینی میان بمباران فکر می‌کنم، وقتی روی خرابه‌های خانه‌‌شان نشسته و می‌خواند:"الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ"