چند سال است که تلاش میکنم با قلم نادر ابراهیمی ارتباط بگیرم؛ اما هر کتابی را که شروع میکردم به نیمه نرسیده رها میکردم. زبان نوشتههای نادر، زبان خاصی است. برای من ارتباط گرفتن با این زبان سخت بود. اینبار مردی در تبعید ابدی رابا یک گروه خواندم. صفحه به صفحه را روز به روز خواندم تا روی دور افتادم. نیمهی کتاب غرق شده بودم. غرق داستانی که با زبانی رسا پرورده شده بود. نادر مفاهیم عمیق فلسفوی و عرفانی را خیلی ساده و روان در داستان آورده بود، انگار هم فلسفه میخواندی هم داستان.
مردی در تبعید ابدی داستانی از زندگی ملاصدرای شیرازی است. نویسنده داستان را از دوره نوجوانی ملاصدرا در شیراز شروع میکند و زمانی که ملاصدرا از تبعید رها میشود و به شیراز باز میگردد، به پایان میرساند.
در این کتاب با روحیات و تفکرات ملاصدرا آشنا میشویم و شرح کمی از وقایع دوران صفوی که همعصر با ملاصدرا بوده را میخوانیم.
فارغ از زیبایی داستان زندگی ملاصدرا، مباحث عرفانی چنان عمیق و نورانی بودند که امکان ندارد نویسنده جز با درک کردن این مفاهیم توانستهباشد آنها را به زیبایی تمام بیان کند.
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#تنها_کتاب_نخون
#با_کتاب_قد_بکش 🌱
#کتاب_مردی_در_تبعید_ابدی
@mtalebi76
۲۵۶ 🌌
باغهای معلق، روایت هفت زن سوری ساکن شهرهای نبل و الزهرا از چهارسال محاصره این دو شهر است. ارزش این کتاب بهخاطر روایتهای دستهاول از کسانی است که محاصره، بمباران، گرسنگی و ترس را چهارسال تجربه کردهاند. هیچکدام از راویان، نویسندهی حرفهای نیستند اما به واسطهی تجربهی زیستهای که دارند روایتهایی خواندنی خلق کردهاند.
من خودم را در نبل و الزهرا تصور کردم، میان بمباران، دود و آتش. در حمام، زیرزمین و کوه پنهان شدم، برای زنده ماندن. به روز آزادی فکر کردم، به روزهایی که هیچ بچهای گرسنه، زخمی و ترسان نباشد، به روزهایی که همسرم نگهبان شهر نباشد و پسرم در صف محافظین. آرزو کردم همهی اعضای خانواده سر سفره افطار و سحر کنار هم نشسته باشیم. من همراه زنان این کتاب برای آزادی نبل و الزهرا اشک ریختم.
من با خواندن این کتاب فکر کردم به روزهایی که دیگر غزه در محاصره نباشد، فلسطین آزاد باشد، مثل سوریه. به روزی که روایت هفت زن از فلسطین را بخوانم و شاد از آزادی فلسطین اشک بریزم.
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#تنها_کتاب_نخون
#با_کتاب_قد_بکش
#کتاب_باغهای_معلق
@mtalebi76
کف دستها و پیشانی را روی شیشه سرد میگذارد. حسرت چشمهایش در شیشه منعکس میشود. هر پرندهای که آب میخورد و میپرد، امید رهایی و آزادی را در دلش زنده میکند. هرم نفسهایش روی شیشه بخار میزند. ماههاست که پشت شیشه میایستد و با حسرت به بیرون زل میزند، ماهها پشت این شیشه زندانی شده است. آرزوی رهایی دارد اما استکبار چمبره زده روی آرزوهایش. لحظه شماری میکند روز رهایی را.
عکس ضمیمه، زندانی👇🏻
من لب و دهنم. پر از ادعا. همسر شهید، مادر شهید، فرزند شهید؟! همه ادعاست.
وقتی تلفنم زنگ خورد، صدایش را شنیدم، هنوز خبری پخش نشده بود. خودش خبر را داد. پاهایم لرزید. دلم هُری ریخت. دست لرزانم تلویزیون را روشن کرد. من توی خانه امنیت داشتم. نگران بودم. نگران همسرم، پدرم، دوستانم که گلزار شهدا بودند.
من لب و دهنم. وقتی از آرمانها حرف میزنم، از مقاومت، از ایستادگی. وقتی شعار میدهم و شعار مینویسم. من لب و دهنم.
به کودک فلسطینی میان بمباران فکر میکنم، وقتی روی خرابههای خانهشان نشسته و میخواند:"الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ"
هدایت شده از خط روایت
یک قاب عکس روی میز در دفتر معلمها بود. یک مسجد با گنبد سبز و پس زمینهی آبی آسمانی. گنبد مسجد صاحب الزمان بود. روی آبی آسمان، یک شعر با خط نستعلیق بود، شعر را خواندم. هربار که قاب را میدیدم با خودم میگفتم هدف شاعر از این شعر چیست. این مسجد هم مثل بقیه مساجد. هر بار که به مسجد میرفتم، هربار که از کنارش میگذشتم، این شعر توی ذهنم میآمد و زیرلب میخواندمش.
هفده دی نود و هشت، حاج قاسم را در گلزار شهدای کرمان دفن کردند، به وصیت خودش. گلزار کرمان حال و هوای خاصی گرفت. حالا صدها نفر مشتاق از شهرها و کشورهای مختلف هر روز در مناسبتهای مختلف گرد او میگردند.
سیزده دی هزار و چهارصد دو، دو انفجار در نزدیکی گلزار شهدای کرمان، دهها تن بیجان، غرق خون، دهها تن مصدوم. مادرها، پدرها، فرزندها به عزای هم نشستهاند.
حدود ده سال از آن سالهای دبیرستان من گذشته است. این روزها آن شعر بیشتر توی ذهنم میچرخد. شعر را مدام زیرلب زمزمه میکنم. انگار شاعر، شعر را برای این روزها سروده است.
"اگر کعبه مصاف خاکیان است و یا گر قبله افلاکیان است
به کرمان گردش دلهای عاشق به گرد مسجد صاحبالزمان است"
*مسجد صاحبالزمان، مسجد گلزار شهدای کرمان است.
✍ #محدثه_طالبیزاده
#حاج_قاسم
#کرمان_تسلیت
#خط_روایت
@khatterevayat
زمان:
حجم:
24.9K
این ۵ ثانیه، صدای همهمه، صدای بوق ممتد و گاه منقطع دستگاههای بیمارستان از ساعت هفت و نیم صبح تا سه بعد از ظهر در گوش من است.
روی نیمکت فلزی سرد راهروی بیمارستان نشستهام. آنژیوکت را در رگ پشت دست چپم فرو کردهاند و با چسب پهن سفید محکمش کردهاند. دست راستم گرم و دست چپم از سر انگشتهایم سرد است و هر چه به پشت دستم میرسد، حسم تمام میشود، نه سرد نه گرم، بیحس اما با سوزش زیاد.
صدای اذان که بلند میشود، صدایم میکنند. پاهایم میلرزد، از سرما، ضعف و هم از ترس. از جراحی نمیترسم، از بیهوشی هم؛ اما اگر بیدار نشوم، میترسم.
از مرگ؟ نمیدانم.
فقط میدانم میترسم اگر بیدار نشوم. به پسرم فکر میکنم، هنوز یکساله نشده، ماما نگفته، اما من را میشناسد. حتما دلتنگ است.
فکر میکنم به همسرم.
فکر میکنم،
فکر میکنم،
فکر میکنم.
روی تخت خوابیدهام، سرم را وصل کرده، دستگاه فشار را وصل کرده. یک معاینه ساده است، جراحی نیست، اما بیهوشی دارد.
فکر میکنم،
فکر میکنم،
فکر میکنم،
بیهوشی قبلی هم همین زمانها بود، کمی بعد از اذان ظهر. حدود ده سال قبل.
آن زمان کمتر میترسیدم. سختتر بود. جراحی بود.
فکر میکنم، دلبستگیهایم کمتر بود. یک دختربچهی دبیرستانی بودم. دنیا سادهتر بود، حالا پیچیدهتر است. من امروز دلبستهترم. به دنیا نه، به آدمها. برعکس آن روزها که به دنیا دلبسته بودم نه آدمها، اما نمیترسیدم.
هوشبر بالای سرم میایستد، همهچیز سیاه میشود.
#یک
○نیاز به بازنویسی
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد از اوکن چو رسد غم و بلایی
چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن
به جز او به زخم دلها ننهد کسی دوایی
بعد از چهار بار بیهوشی در یک هفتهای که گذشت، برایم کلمات را درست و به جا کنار هم چیدن سخت است. کلمات توی سرم تاب میخورند تا روایتی برای پدر بنویسم، برای تولد قمری پسرم، برای همراهی و همدمی همسرم، برای روزهای بیماریام؛ اما فقط تاب میخورند. برای من نوشتن و تمرکز کردن این روزها سختترین کار سخت دنیاست.
روز تولد مولای عالم، امیرمومنان در خانهاش را میزنم که پسرم را شیعه و شیفتهی خودش کند و در مسیر خودش، همسرم را در راه خودش نگهدارد و حافظ پدرم باشد و بعد از کار همهی محبینش گرهگشایی کند.
کاش از رحمت بیکرانش هم توان قلمی هم به من بدهد که برای او و فرزندانش بنویسم.
میخواستم برای یکسالگیات یک تولد حالخوبکن بگیرم. اما هنوز بخیههای جراحی ده روز قبلم را نکشیده بودم. از بد روزگار یک هفته از جراحی نگذشته تو هم مریض شدی، همین چند روز گوشت بدنت را آب کرده.
حالا بعد از سه هفته توی خانهی خودمان هستیم، توی همهی عکسهای تولدت در حال گریه کردنی، روایت تولدت هم توی سیود مسیجم مانده، حتی به نیمه هم نرسیده.
اما امروز حالت بهتر است، کیک تولد نداریم، واکسن امروزت را هم فرستادم برای هفتهی بعد، بخیههای من هم دیروز رفتند توی سطل زباله. حالا باید تمرین کنیم که برگردیم به زندگی قبل از بیماری به چهل، پنجاه روز پیش.
سال پیش این ساعت، هنوز بیستوچهار ساعته هم نبودی، من هنوز درد بعد از زایمان را با خودم داشتم، سه شب بیخوابی را داشتم و یک ترس بزرگ توی دلم که چطور مادری کنم. حالا تو یکساله و چند ساعته شدهای، نمیدانم چطور مادری کردم، اما امیدوارم چندسال دیگر، وقتی بزرگتر شدی، وقتی این ساعت بیدار بودی، به من بگویی مادر خوبی بودم یا نه!
روایت تولدت هم باشد برای وقتی که بزرگتر شدی، برای خودت مینویسمش کامل کامل.