#روایت_دویستوشصتودوم
دوست داشتم آنجا باشم. دلیلش را هم نمیدانستم.گفته بودند اگر کسی خواست بیاید، باید ساعت هفت جلوی در خانهی شهید باشد.
تا افطار کنم ساعت نزدیک هفت شده بود.
با خودم گفتم تا بخواهم نماز هم بخوانم مراسم تمام میشود. نمازم که تمام شد ساعت به هشت نزدیک شده بود. دو دل بودم بروم یا نه، چادرم را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هیچ کس توی کوچه نبود آدرس منزلشان را هم نداشتم. جلوی مسجد هم کسی نبود که آدرس بپرسم. با خودم گفتم لابد مراسم تمام شده.
ولی دلم نیامد برگردم. گفتم میروم، لااقل یک فاتحهای دم درشان میخوانم و برمیگردم.
چندباری خواستم از کسبهای یا کسی آدرس منزل شهید را بپرسم، ولی نپرسیدم.
محدوده را میشناختم ولی مقصد را نه.
دلم یکجور عجیبی میزد. حال عجیبتری هم داشتم.
تا رسیدم، جمع خانمها هم جمع شد. گرم حرف زدن و سلام و احوالپرسی بودم که چند تا از بچههای مسجد هم آمدند.
همه از همه جا آمده بودند.
بغضی غریب گلویم را گرفته بود ولی چشمهایم برای چند دانه اشک خساست میکردند.
راه را باز کردند تا خانم جوان که عکس شهید توی بغلش بود رد شود.
میگفتند نامزد شهید است و عید عروسیشان بود.
میخواستند به خانهی خودشان بروند.
یکی میگفت، حتی جهیزیهاش را هم چیده بودند.
آن یکی میگفت، چطور میخواهند وسایلهای خانهیشان را جمع کنند.
یکی دلش میسوخت و آن یکی با گوشهی چادرش اشک چشمش را پاک میکرد.
آن یکی میگفت خدا به داد دل مادرش برسد.
یاد عروس حضرت قاسم افتادم.
من فقط گوش میکردم.
دلم میسوخت.
چشمهایم هم،
ولی نم پس نمیدادند.
همه حیدر حیدر میگفتند و شعار میدادند.
نزدیک به یک ساعت سر پا ایستاده بودم. هم پاهایم هم کمرم درد گرفته بود.
به مادر یکی از بچههای کلاس گفتم، بروم جایی پیدا کنم بلکه کمی تکیه بدهم.
جلوی در، جمعیت کمتری بود.
به در تکیه دادم.
عکس شهید روبهرویم بود.
انگار خون توی رگهایم فوران کرد.
جگرم سوخت.
گر گرفتم، نفسم بالا نمی آمد.
هی صدایم را بلند کردم و هی بلند کردم. دیگر به جیغ کشیدن رسیده بودم.
آن لحظه دوست داشتم بلندترین صدای دنیا را داشته باشم تا بتوانم فریاد بزنم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگویم.
کسی مرا نمی شناخت. خانمهایی که کنارم بودند. داشتند یک جور عجیبی نگاهم میکردند. شاید هم رفتار من عجیب بود.
انگار جنون گرفته بودم.
شاید هم،خونم به جوش آمده بود.
عکس شهید جلوی چشمم بود.همسرش یک قاب عکس گرفته بود و صورت به صورت قاب گذاشته بود.
کوچه از خشم پر بود.
غم از آسمان میبارید.
کوچه بارید
آسمان بارید
من هم ...
✍ فریده حیدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشصتوسوم
#سروده_بیست
خسته ام خسته از غزل گفتن
خسته از شعر بی عمل گفتن
از شراب و قدح نوشتن ها
از گل و شهد و از عسل گفتن
وقت شعری پر از حماسه شده
خون، برایم فقط شناسه شده
در سرم شور و شوق پرواز است
زندگانی در این خلاصه شده
سر بروی تنم چه سنگین است
زندگی با یزید ننگین است
چه مبارک شبی شود آن شب
که ز خونم پیاله رنگین است
من نه آنم که رام میمیرم
در صف معرکه چنان شیرم
روز مرگم شوم چنان آتش
دشمنم را بکام میگیرم
من نگهبان دین و ایمانم
عاصمم جان فدای ایرانم
مستم اما نه از می انگور
سرخوش از باده های قرآنم
📍تهران
✍ حمید خانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشصتوچهارم
قانلار (خونها)
هر کسی پوستر را میگرفت و چشماش به واژهی شهیدِ زیر عکس میافتاد، خشکاش میزد. پوسترها را دو مرد جوان پخش میکردند. دو روز از خبر شهادت رهبر گذشته و در مصلا مراسم بزرگداشت برگزار بود. مردمِ سیاهپوش، سرازیر بودند سمت مصلای امامخمینی. اغلب توی خودشان بودند و آرام راه میرفتند. تکوتوک پرچمهای کوچک دست بچهها بود و تعداد کمی پرچم بزرگ روی دست. قاب عکس خانهها توی بغل مردم، همراهشان بود.
توی ازدحام بازرسیِ ورودی، آنهایی که پوستر داشتند، کارشان شده بود جواب دادن به آنهایی که میپرسیدند: «عکس آقا رو از کجا گرفتی؟»
عکس رهبر شهید با نوار سیاه گوشهاش به درودیوار چسبیده و پرچمهای سهگوش مشکی به ستونهای داخل مصلا آویزان بود. گوشه گوشهی مصلا پر بود از چشمهای قرمز، دستمالهای خیس مچاله شده توی دست، زانوهای جمع شده توی سینه و سرهای افتاده روی شانه که به عکس رهبر روی صفحههای گوشی زل زده بودند و صورتهای زیر پرِ چادرها و شانههایی که تکان میخورد.
دختری سرش را تکیه داده بود به ستون پشت سرش و قاب عکس رهبر را توی بغلاش داشت. رود باریک گوشهی چشماش برق میزد. آنهایی که توی رفت و آمد همدیگر را بغل میکردند و تسلیت میگفتند را نشان بغل دستیاش داد؛ خانمی میانسال که سوره فتح میخواند.
- مامان یادته؟ روزی که حاجقاسم رو شهید کردن هم اینطوری بودا.
مادرش بدون اینکه سرش را از صفحه قرآن بردارد، سری به تایید تکان داد. دختر لبهایش لرزید.
- شاید اون روزا رو دیدیم که الان از غصه دق نمیکنیم.
مادر سر بلند کرد و دم بلندی کشید و بیرون داد. چشمهای خیساش را پاک کرد و سرش را به ستون پشتی تکیه داد. کمتر کسی سرپا بود. انگار نای ایستادن نداشتند. به جایی تکیه داده بودند یا دست زیر چانه، سر تکان میدادند و مویه میکردند. بعضیها عکس رهبر را جلوی خودشان گذاشته بودند و نگاه میکردند. خانمی روی صندلی نماز، پوستر رهبر را روی میز گذاشته بود با قرآنی روی آن. به عکس دست میکشید و با گریه یاسین میخواند. دختری نوجوان پاهایش را به شکم جمع کرده بود. عکس رهبر را جلوی زانوهایش چسبانده و دو دستش را دور عکس حلقه کرده و از پشتِ پوستر، سرش را چسبانده بود به سر رهبر. شعار که دادند، سرش را بلند کرد. مثل بقیه حنجرهاش جان گرفت. ابروهای گره افتاده، چشمهای بارانی و مشتهایی که توی هوا ضرب میزدند. فریادها بلند شد. «نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا.» دختری جوان دستنوشتهاش را بلند کرد. «ملت ایران تسلیم شدنی نیست.»
صدای رهبر شهید توی فضا پیچید. خشم توی چهرهها به یکباره رفت و آه و داد بلند شد. مشتها باز شد و روی سرها نشست. سخنران که تسلیت گفت، بعضی زدند زیر گریه، بعضی زدند به سینه، بعضی صورتشان را با دست پوشاندند و هقهق کردند و بعضی با چهرههای بغضآلود، فقط بقیه را نگاه کردند. مادری نوزادش را که لباس نظامی تنشاش کرده بود، روی دست بلند کرد.
پسربچهها با لباس نظامی و پرچم به دست میدویدند و سروصدا میکردند. پسربچه یکی دو سالهای روی زمین دراز کشیده بود و جیغ میزد. مادرش مستاصل کنارش نشسته بودند. دو دختر نوجوان شکلات به دست رفتند سمتشان و شروع کردند به آرام کردن بچه. مادر تکیه داد و نفس عمیقی کشید. چشمهایش قرمز و پف کرده بود.
قامت نماز ظهر بسته شد. بعد نماز مکبر تکبیر گفت. به خامنهای رهبر که رسید، از صدای گریه و شیون مردم، کمی مکث کرد. تعدادی جوان خودجوش شعار دادند. «بیز اولماغا حاضیروخ. شهید آقانین سربازیوخ.» (ما آماده مرگ هستیم؛ سربازهای آقای شهید هستیم.)
بعد از نماز دوم، وسط رفت و آمد، مکبر فرازی از دعایش را جوید. «خامنهای رهبر به لطف خود...» بغضاش را همه فهمیدند.
هوای نزدیک در خروجی گرفته بود. بخاطر ازدحام، جمعیت آرام پشت سر هم حرکت میکردند. خانمی با بغلدستیاش حرف میزد.
- میگن شهدای مدرسه میناب 60 نفر رو رد کرد.
چند نفر چرخیدند سمتاش.
- ایوای! زخمیها شهید شدن؟
- زخمی کجا بود؛ بچهها تیکهتیکه شدن. دارن از زیر آوار میارن بیرون.
پیرزنی اوخشاما (1) خواند.
- نجه گلریمیز پرپر اولدی! نجه اورکلریمیز داغلی اولدی! (چطور گلهای ما پرپر شد! چطور قلبهای ما داغدار شد!)
اشک کسی بند نمیآمد. پیرزن برای مادرهای مینابیِ شهید داده هم خواند. فقط «پارچالان اورکلریزه قوربان ...» (قربان قلبهای تکه تک شده تان) اش کافی بود تا زنها زار بزنند. خانمی پسربچهی توی بغلاش را گذاشت زمین.
- بو قانلار بوغسون سیزی. بو قانلار ییخسین سیزی. (این خونها خفه تون کنه؛ این خونها زمین تون بزنه)
خم شد و کفشهای پسرش را پوشاند. پسرک با یک دست اسلحه پلاستیکی و با دست دیگر، پرچم کوچک توی دستاش را محکم گرفته بود.
(1) نوعی مویه و عزاداری ترکی که بداهه بصورت شعر خوانده میشود.
✍ زهرا رحیمی
📍 آذربایجان شرقی - تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشصتوپنجم
#سروده_بیستویک
«به کجا چنین شتابان...!»
پر کشیدی...؟!
ای بغض رسوب کرده در گلو
حسرت به دل مانده
خار در چشم پادوان شیطان
تو با خون خود
پروراندی،پیکر صد چاک انقلاب را...!
ثمره اش عقدی نا گسستنی
اتحاد رنگ ها و زبان ها و نژاد ها
تشنه ی انتقامند با بغض و کینه موشک ها
بانک خروششان شخم و شالیزار کند دیار خصم را
پهباد ها بسیجی وار به تن کنند جلیقه های انتحاری را
غرش کنان سر دهند،فریاد خون خواهیت...!
کنند چاک چاک اژدران سینه چاک
سینه ی ناو ها و جت های شوریده بخت را...
بر زمین افتاد،اگر علم از دست علم گیرد
بازوانی صالح دگر برافراشت آنرا...
به کجا....؟!
ای ساربان،در بغض و بهت و آه ما...؟
از «مردمان » افتادی و از چشم اما نه...!
در کنج خانه ی پر درد دل
چه خالیست،نقش و نگارت
باز می کنیم عقده ی دیدارت
به امید روزهای «رجعت»آمدنت...!!!
📍کردستان-قروه
✍ محسن سامی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
2920234283239874304_853376645898507.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
#روایت_دویستوشصتوششم
#پادپخش_بیستویکم
🎙 ریحانه خدایار
📍کردستان
✍ ستایش محمد پور
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشصتوهفتم
#سروده_بیستودو
رفتی تو ولی ما به دعایت ماندیم
با قدرت ِ مانده در صدایت ماندیم
دشمن به هزار چهره آمد ،اما
ما پیرو ِ امر مجتبایت ماندیم
📍چهارمحال و بختیاری
✍ میعادعلیجانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشصتوهشتم
«هفتساله، مفقودالاثر»
اولین بار از معلم مدرسه اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایهی سوم، با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. میگفت با هم فوتبال بازی میکردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم میگذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچهاش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همهی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش میترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچهاش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد».
چیزی که مادر را میکُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین میچسبد به گوشهی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش میکند. اما امان از چشمانتظاری! انتظار مثل سراب میماند که شبانهروز دست از سر مادر برنمیدارد. فکر میکند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه میدود نمیرسد. در تمام ثانیهها و دقیقهها و روزها آتش به جگر دارد که بچهام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه میخورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت میگذارد میگوید زیر سر بچهام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟
مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را میشنود، جوانهی امید در دلش سر بلند میکند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچهای در کوچه بیاید میگوید نکند ماکان است. هر بچهای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش میپیچد و میگوید جانم مامان!
ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشمانتظاری...
✍ صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_ششم
#پویش_قائد_امت
🔹در مجموع هر سه بخش (دلنوشته، سروده و پادکست) استان هایی که در این پویش مارا همراهی کردند:
🔸 استان تهران: ۶۰ روایت
🔸 استان گیلان: ۴۷ روایت
🔸 استان چهار محال و بختیاری: ۴۰ روایت
🔸 استان کردستان: ۳۶ روایت
🔸 استان سمنان: ۲۷ روایت
🔸 استان لرستان: ۲۱ روایت
🔸 استان همدان: ۱۹ روایت
🔸 استان فارس: ۱۷ روایت
🔸 استان خراسان جنوبی: ۱۷ روایت
🔸 استان خراسان رضوی: ۱۵ روایت
🔸 استان یزد: ۱۳ روایت
🔸 استان آذبایجان شرقی: ۱۱ روایت
🔸 استان اصفهان: ۹ روایت
🔸 استان قم: ۶ روایت
🔸 استان زنجان: ۴ روایت
🔸 استان قزوین: ۳ روایت
🔸 استان بوشهر: ۳ روایت
🔸 استان مازندران: ۲ روایت
🔸 استان کرمان: ۲ روایت
🔸 استان ایلام: ۱ روایت
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#دویستوشصتونهم
#سروده_بیستوسه
ایران من
ایران من ای سرزمین عشق و عرفان
پاینده باشی کشورم مهد دلیران
تاریخ تو یکسر وفاداری وایثار
مردانی از جنس غرور وفخر دوران
دشمن بداند با شهادت سرفرازیم
از وحدت ما می شود افسرده شیطان
تا پرچم ایران بدست مرشد ماست
ترسی نداریم از ستمکاران نادان
اینجا سرای شیر مردان خدایی است
رزم آورانی عاشق و شیدا ی قرآن
سردار هایی که شهادت را گزیدند
آزادگی را خونشان کرده است بنیان
اینجا حرم باشد وخاکش لاله گون است
دنیا بداند دشمن ما گشته حیران
پیمان وحدت بسته ایم وجان نثاریم
سستی نگیرد هیچگاه در نقش ایمان
با اتحاد ویکدلی پیروزی از ماست
ایران توسل می کند بر حی سبحان
ما حافظان آن خلیج فارس هستیم
مهمان ناخوانده شود آنجا پریشان
یاران دانشمند را یارب نگهدار
از همت آنان شود میهن گلستان
فرمان دهد رهبر اگر آماده هستیم
در جنگ با دشمن هراسی نیست از جان
📍یزد
✍پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتاد
قرمزترین غروب، جاودانهترین طلوع
آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقهای بر دشت خاموش، که ریشه در جانها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعلههایش تا دورترین نقاط این دیار کشید.
میدانها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد میزد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچههای تنگ تا خیابانهای عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشمها اشکبار شد و دستها به دعا.
تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشمهای معصوم خود، غمی را حس میکردند که شاید درک نمیکردند، تا پیرانِ سالخوردهای که سالها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیادهروها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمهی خاطرات، مرورِ سالها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین.
دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیمهای گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریبهایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمانهای رهبرشان ایستاده بودند، رنگ میباخت. هرچند زخمِ این ویرانیها بر پیکرِ شهر باقی بود، اما روحِ مردم، استوارتر از هر بنایی، در پیِ آن بود که راهِ نور را ادامه دهد.
یادِ شهدا، آن سروهایِ آزاد، دوباره زنده شد. در میانِ این اندوهِ فراگیر، حماسهی مقاومتِ آنان، الهامبخشِ ادامهی راه بود. شهدا، چراغِ راهِ رهبر بودند و اکنون، یادِ رهبر، چراغِ راهِ ما.
موکبها، که معمولاً بویِ عطرِ خدمت و ارادت داشتند، این بار بویِ اشک و اشکبار داشتند. رژههای موتوری، که نمادِ اقتدار و صلابت بود، این بار در سکوتِ عزاداری، نوایِ دیگری سر داد. راهپیماییها، نه در پیِ شادی، که در پیِ تجدیدِ عهد بود؛ عهدی با آرمانهایی که رهبر، تمامِ زندگیاش را وقفِ آن کرده بود.
از کودکانی که در آغوشِ مادرانشان، اشک میریختند، تا جوانانی که با نگاهی مصمم، پیمانِ استواری میبستند، تا میانسالانی که خاطراتِ دور را زنده میکردند، و پیرانی که با تسلیمِ رضایِ الهی، بر صبر تأکید داشتند؛ همه و همه، در این اقیانوسِ اندوه، موجی واحد بودند.
رهبر رفت، اما حکایتش آغاز شد. داغِ شهادتش، نه نقطه پایان، که سرآغازِ تبلورِ ارادهای پولادین شد. نسلی که با نفسِ او جان گرفته بود، اکنون با یادِ او، قویتر از پیش، پرچمِ هدایت را به دوش خواهد کشید. و این، آغازِ جاودانگی بود، در دلِ قرمزترین غروبِ تاریخ.
✍ خانم عباسی
📍 چهار محال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org