هدایت شده از KHAMENEI.IR
بسم الله الرحمن الرحیم
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً
Farsi.Khamenei.ir
#روایت_اول
سکانس اول.
در دفتر مدیر نشسته بود.
داشتند صحبت می کردند که یک تماس،
باعث شد فروریختن کسی را درون خودش احساس کند.
رویه ی گفتگوی مدیر با تلفن، میگفت اتفاقی افتاده است.
رنگ پریده میپرسد و دست پاچه دنبال راهی برای خبری!
- میگن نزدیک بیت را زده اند...
چشم هایش تار می شود.
بی هیچ توضیح اضافه ای پشت سیستم مدیر ،
خبرگزاری ها را جستجو می کند و انگار درست است.
اسرائیل ،پیش دستانه حمله کرده است.
نمی داند چگونه خود را با آن حال به خانه می رسد و همان طور که بر سر می زند
پای تلویزیون ، می نشیند به دیدن. به دیدن و شنیدن .
دلش ،هنوز آرام نگرفته اما با خود می گوید آقا نباید الان بیت باشد!
حتما یک جای امنی،چیزی...
به شب نرسیده چندین بار می گویند آقا قرار است پیام تلویزیونی بدهد اما خبری نمی شود.
برخی هم می گویند آقا ،شخصا درون اتاق جنگ دارد فرماندهی می کند.
طاقتش کم شده بود.
هر که آیه ی یأس خواند و چیزی گفت ،
تهاجمی پاسخ داد که آقای ما خودش گفته ظهور نزدیکه و این حوادث آخرالزمانه
داریم بهای ظهور را میدهیم.ظهور هزینه داره!
اما باز هم دلش آرام نیست...
سکانس دوم.
سحر ، مثل روال همیشگی هرسال، مینشیند به شنیدن از تاریخ اسلام و صحابه ی رسول الله با میزبانی آقای حامد عسکری در افق.
همان طور که در اتاق صداها را می شنود ،
میخواهد کمی اوضاع را در فضای مجازی بیابد...
درست، پنج دقیقه مانده به اذان صبح
وسط صحبت های آقای طباخیان ،
مجری می گوید انالله و انا الیه راجعون..
بی آنکه اختیار افعالش را داشته باشد، خودش را می رساند جلوی تلویزیون.
پدر ، داشت برای نماز به مسجد میرفت
در را باز کرده نکرده، دوباره برمی گردد داخل.
رنگ مجری پریده. با مکث هایی که جان را به لب می رساند می گوید :
[اعلام عمومی شد
من اهل کلام و نوشته بودم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم در وسط ۴۴ سالگی ام بخواهم چنین خبری بدهم،
قبل آن نام مبارک بنویسید شهید
خانم ها آقایان
از این پس میگوییم شهید آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنه ای..]
بقیه اش را نمی شنود.
آن چیزی که صبح درونش فروریخته بود، حالا دارد رخ نشان می دهد.
دستش می رود روی سرش
میخواهد جیغ بکشد و ضجه بزند اما
فرمان مغز ، از پا افتادن است.
می افتد. اشک هایش بلند بلند است . صدایش شاید تا هفت خانه آن ورتر هم برود.
صدای خبر در سرش اکو می شود
این ها چه می گویند ؟!
داد می زند کجا رفتی ؟ مگر قرار نبود تو بمانی ؟
فقط بگو کجا رفتی؟
.
هرکه پیام می دهد توان پاسخ ندارد
غم ، بیشتر از توانش است .
نمی تواند هضمش کند،نمی تواند..
به سختی و بدون تعادل ، خودش را می رساند پای سجاده..
نمی فهمد چگونه نمازش را میخواند.
هربار که کنار اسمش شهید را می شنود ،می افتد
هربار که روی عکس آقا ، قرآن ختم را می شنود ، نفسش می رود.
همه نگران اند با زبان روزه حالش بد شود.
نگرانی هم دارد. غم بیشتر از توانش بود..خیلی بیشتر.
ادامه دارد...
#روایت
#تجربه_نگاری
#سید_علی_خامنه_ای
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دوم
سکانس سوم.
میان جمعیت است. با قد خمیده و چشمی که دیگر هیچ نمی بیند، فقط ضجه می زند .
هرکه را میبیند میگوید همه ی امیدم رفت،زندگیمون رفت.. بگید دروغه بگید
مویه می کند ،بر سر می زند، حالش دست خودش نیست ..تا می گویند رهبر شهید،
تا حرفی از شهادت می زنند داد میزند که اینها چه می گویند؟
می گوید و زار میزند ، می گوید و میمیرد
[آقامون تشنه رفت..آقامون روزه بود
دارن هلهله می کنن دارن هلهله می کنن برای رفتنش ..]
چند باری در راه ، زمین میخورد.
مدام می افتد و بلندش می کنند...توان راه رفتن که ندارد ، پاهایش را روی زمین می کشاند..
تا نوای رهبر من طلایه دار لاله هایی
را می شنود ،انگار کسی روی آتش بی قراری هایش نفت می ریزد..
کسی جلو دار این همه حال بدش نیست.
عزیز، زیاد از دست داده اما این یکی فرق می کند
احساس می کند در همین روزهای اولیه ی جوانی اش ، پشتش خالی شده. تکیه گاهی نمی یابد تا جسم ناتوانش را به آن تکیه بدهد.
پس از رفتن هر عزیز بزرگی، می گفت:
« غم داریم ولی لااقل سر آقایمان سلامت..هست ،می آید دل داری مان می دهد.»
حالا همان پناه را از دست داده.
پناه ، واژه ی عجیبی است آنقدر عجیب که شاید نشود تعریفش کرد ..
داد میزند:
«پناه عالم نرفت پناهگاه بخاطر ما
برای رفتنش هلهله کردن...هلهله..
قرار بود ما جان فدایش شویم ، او فدای ما شد .
سرباز فدای فرمانده می شود حالا فرمانده فدای سربازهایش شد.
حالا بدون فرمانده،سربازها چه کنند؟»
نفس هایش دیگر نمی آیند و بروند..
از بس گریه کرده است ،رمق پاهایش هم رفته. اگر رهایش می کردند همان جا ، وسط خیل آدم های عزادار جان می داد.
روضه خوان می خواند و او به این فکر میکند که
شب های قدر باید برای فرق شکسته ی چه کسی گریه کنیم؟ رهبر این امت؟
روضه خوان می خواند حسین قامتش خمید، فدای سرت و او به این فکر می کند که دیگر کدام حسین؟
آقا رفته است .آقای ما دیگر نیست ...
دیگر نیست که در غم از دست دادن یارانش ، کمرش خم شود..علمدار دیگر نیست...
روضه ها، ته مانده ی شیره ی وجودش را می کشند ،
درخیابان آستانه ، کنار جدول می افتد
در آستانه ی از دست دادن او، دیگر نمیخواهد زنده بماند.
هرکه می پرسد :خوبی؟
با صدای ته افتاده اش میگوید :
«من خوبم...آقامون دیگه نیست.»
نمیفهمد چرا هنوز او زنده است و مولایش رفته.
حق داشت. غم برایش بیشتر از توانش بود؛خیلی بیشتر.
میخواستند آب به خوردش دهند
دستانشان را می گرفت و می گفت :«آقامون تشنه شهید شد من آب بخورم؟!»
دیگر نفهمید چه دارد به سرش می آید.
مهم نبود. عزیزتراز جان داشت که از دست داده بود. حالا جانی که برای او فدا نشده بود را می خواست چه کند؟
چشم که باز کرد ، از لامپ های مربعی بالای سرش فهمید بیمارستان است.
سرم درون دستش گزگز می کرد.
از حال رفته بود و این ها ،با سرم روزه اش را از او گرفته بودند.
جان اعتراض کردن نداشت.
به خود که آمد ، یادش آمد چه خاکی بر سرش شده.
زیر لب با همان اشک های آرام که بی وقفه روی صورتش رد می انداخت، زیر لب می گفت:« بابا..»
داشت کمی آرام تر ، داغ دیدگی را مزه مزه می کرد و رمق رفته را کم کم درحد پایین و کمرنگ ،بدست می آورد که خبر شهادت سرداران ،مخصوصا سرلشکر موسوی دوباره داغش کرد.
با همان دستِ خونی به سمت پدر که جلوی پذیرش اورژانس ایستاده بود، رفت.
خودش را روی شانه ی پدر انداخت و گفت:» سرلشکر هم رفت بابا همه رفتند.»
بابا، آرام دست او را می گیرد در دستش و می گوید رفت که رفت همه رفته باشند .امام زمان هست . بنشین همین جا...
سکانس چهارم
شب است ،
روزاول یتیمی ، او را به اندازه ی چندسال پیر کرده ؛
نفس که هیچ ، صدایش هم در نمی آید اما
عزاداری را در دل گذاشته و حالا با حکم جهاد ،با خشم مقدس انتقام ، نوای حیدر حیدر سر می دهد.
این بار سعی می کند محکم بایستد .
محکم بایستد تا مبادا یزیدیان زمان فکر کنند
زینب بعد حسین شکسته است و تسلیم آنان شده...
ولی در پس ایستادگی ، خودش خوب می داند اگر این بی پناهی خیلی طول بکشد ، می میرد.
در دل خداخدا می کند اگر قرار است زندگی ذلت باری را با یزیدیان ادامه بدهد، خدا اورا پیش خودش ببرد و اگر نه آخرین پناه، منجی بشریت را برساند...
تو مهم بود بمانی، که نماندی رفتی...
جان که باید برود، سفت به من چسبیده!
✍زهرا خراسانی
📍سمنان
#روایت
#تجربه_نگاری
#سید_علی_خامنه_ای
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_اول
#پویش_قائد_امت
جهت ارسال روایتها خود از کنشهای مردمی با ادمین در ارتباط باشید...
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
@mtedad_admin
#روایت_سوم
نماز ظهر مسجد بودم.
بعد از اتمام نماز، همه در شوک بودند.
مسجد پر از جمعیت بود و ناگهان صدایی با بغض از میان جمعیت فریاد زد: تکبیر
همه با خشم شروع به گفتن تکبیر کردن خیلی با صلابت
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
اما یکهویی تکبیر نا تمام ماند و صداهای گریه شروع شد...
آنجایی که مردم نمیدانستند در ادامه چه بگویند.
خامنه ای رهبر...
آقاجان، شما همیشه رهبر مایی
✍سیدحسین حسینی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهارم
فکر کن صبح از خواب بیدار میشوی
لباس و مقنعه ی مدرسه را تن دخترت میکنی
صورتش را میبوسی
و پاره تنت را راهی مدرسه میکنی
اما فقط چند ساعت بعد باید زیر آوارها
بگردی تا پیکر دلبندت را پیدا کنی
و اگر پیدا کنی، آن موقع است که باید تاب بیاوری
دیدن صورت خاکی و خونی دختر نازت را ...
این روایت مادران یک مدرسه دخترانه در شهر میناب استان هرمزگان است که امروز آمریکا و اسرائیل داغ فرزند را بر دلشان گذاشتند.
✍عصر روایت ها
📍گیلان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجم
وارد اتاق میشود. مستقیم می رود جلوی آینه
پا بلند می کند که قدش به آینه برسد.
دارد دکمه های پیراهن مشکی اش را می بندد.
نگاهش می کنم
آگاهانه می پرسم:
- چرا مشکی پوشیدی؟
+ چون مامانم گفته آقا فوت کرده..
می پرم وسط حرفش.بغضم را نگه می دارم و می گویم که فوت نه ، شهید شده!
می گوید حالا همان.
به قامت کوچکش در لباس سیاه عزای آقا ،فکر می کنم.
- آقا کیه؟
+ آقا...اومم همونی که عکسش رو زدی اونجا دیگه
سر بر می گردانم به سمت جایی که اشاره می کند.
عکس بالای میز که مربوط می شود به جمعه ی نصر.
پایین آقا، با رنگ سبز نوشته است حزب الله هم الغالبون.
دقیقا همان عکسی که ارمغان دیدار آبان سال گذشته ی بیت بود.
از اینکه حسرت دیدار در دلم نمانده بود ،خوشحال بودم.
همین که یک بار، آن هم از دور ولی با چشم های خودم ،نه تصویر مصنوعی تلویزیون نورانیت چهره اش را دیده بودم ،شکر.
دوباره نگاهش می کنم
- دوستش داشتی؟
آرام ، انگار که از سوال های پیش پاافتاده ی من کلافه شده باشد، سر تکان می دهد
+ آره دیگه. خیلی دوستش داشتم.
قربان صدقه اش می روم و
به این می اندیشم که چه پنج سالگی بزرگی!
ما فکر می کنیم بچه ها نمی فهمند و
اگر کاری می کنند مثل همین مشکی پوشیدن، به تقلید از بزرگترهاست.
ولی اشتباه می کنیم. بچه ها همه چیز را می فهمند.خیلی هم می فهمند .فقط به روی خودشان نمی آورند.
اشک ما بزرگترها را ، حال خراب مان را می بینند اما هیچ نمی گویند .
شاید گریه کردن در از دست دادن را بلد نیستند و مدل سوگواری شان همین است که بی حوصله ،کنجی کز می کنند و زانوی غم بغل گرفته ، به دنیا خیره می شوند.
دلم میخواهد در پنج سالگی پسر بچه ای ، رهبر چه معنا و مفهومی دارد؟
بزرگتر که بشوند ، برای نسل خامنه ای ندیده ها چه تعریفی دارند از اقتدار رهبری که در ۸۶ سالگی، شهادت شیرین و مظلومانه ای داشت؟
من که می گویم این ها، همین متولدین قرن جدید ادامه ی خط سربازان در گهواره ی خمینی اند.
چیزی جز این هم انتظار نمی رود.
بچه هایی که عشق حسین را در شیر با وضو از مادرشان گرفته اند و
در وسط هیئت ها ، یادگرفته اند سینه هایشان را مقابل ظلم سپر کنند، نمی توانند مثل باقی بچه ها، در عالم بچگی و بی خبری بمانند!
ما فرهنگ ایمان عاشورایی را از همان اولین روزهای به دنیا آمدن، به بچه های مان یاد می دهیم..با همان تربت کربلای حسین که در کام شان می ریزیم.
آینده ی این کودک های عزادار سید علی،
چیزی جز علمداری سپاه مهدی موعود عج
نخواهد بود. این خط و این هم نشان؛
✍زهرا خراسانی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_ششم
دل مردم کامیاران در تاریخ ۱۰ اسفندماه سال جاری، شاهد حادثهای تلخ و دردناک بود که یادآور روزهای سخت و جانگزای تاریخ این سرزمین است. در این روز، صدای جنگندههای رژیم صهیونیستی و آمریکایی در آسمان شهر پیچید و لحظاتی بعد، زمین شهر از صدای انفجار لرزید؛ انفجاری که در محل کلانتری ۱۱ شهرستان کامیاران رخ داد و ساختمانی که پناهگاه امنیت و آرامش مردم بود، ویران شد.
در این حمله، نیروهای انتظامی که جانانه از امنیت مردم دفاع میکنند، مورد هدف قرار گرفتند و تعدادی از آنها به شهادت رسیدند. دیوارهای کلانتری که با گلهای لاله نقاشی شده بود، حالا شاهد خونهای پاک این شهدا بود؛ نمادی از فداکاری و از خودگذشتگی نیروهای انتظامی.
بیمارستان سینا، محل درمان زخمیها بود؛ فضایی پر از درد و رنج، پر از صدای جیغ و شیون خانوادههایی که نگران عزیزانشان بودند. خبر شهادت دو نیروی انتظامی، یکی از مردم عادی این شهرستان و یک کودک، داغی تازه بر دل مردم گذاشت؛ داغی که هرگز فراموش نخواهد شد.
روز بعد، ۱۱ اسفندماه، روز تشییع پیکرهای مطهر شهدا بود. مردم کامیاران با صورتهای زخمی و گونههای سرخ، در سوگ فرورفته بودند؛ همه در داغ عزیزانشان شریک بودند. همسران شهدا، با چشمانی اشکبار، به زندگی بدون شریک زندگیاشان و آینده فرزندانشان فکر میکرد و آهسته اشک میریخت. دختر خردسال یکی از شهدا، با گریههای جانگزای خود، پدرش را میخواست؛ گریههایی که دل هر انسانی را به درد میآورد.
پیکرهای مطهر شهدا بر روی دوش مردم این شهرستان بود و مردم با شهدا بیعت کردند که انتقام خون پاکشان را از دشمنان اسلام و ایران خواهند گرفت.
✍سنا باتمانی
📍کردستان - کامیاران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتم
به نام خدای شهیدانی که در کودکی، بیآنکه از سیاستهای این دنیای پر از ظلم چیزی بدانند، رفتند...
رفتند و اشک مادران و پدرانشان از داغ دوری فرزندانی که به بینهایت پیوستند سالها جاری خواهد بود، فرزندانی که دیدار آنها به قیامت پیوند خورده...
خبر، خبر شهادت دخترکان کوچکیست که داشتند در مدرسه درس میخواندند؛ اما مگر درس خواندن هم جرم است؟ مگر کودک هم کشتن دارد؟
باید به بعضیها گفت: پس کی میخواهید باور کنید که دشمن ما رویاکش است؟ او رویای پدران و مادران بسیاری را کشت، پدران و مادرانی را که همه زندگیشان کودکی بود که در آغوشش میگرفتند، صبحها با عشق راهی مدرسهاش میکردند و برایش رویا میبافتند، پدر از همان کودکی دختر را در لباس سفید عروسی میدید و سر جنگ با داماد آینده داشت، اما چقدر رویا عجیب در زیر ویرانهها جان داد و در آتش سوخت
امروز قرار پدران و مادران میناب با دخترانشان ساعت ۱۲:۳۰ ظهر نبود که کیفهایشان را برای رفع خستگی بگیرند، و هم قدم با هم یا در ماشینها به سمت خانه بروند، و دخترکان از تجربه روزشان بگویند، از اینکه چه یادگرفتند و چه بازی کردند، با هیجان حرف بزنند، و مادر و پدر در دل قربان صدقهشان بروند...
اینبار در ساعتی از صبح برای بردن بچههایشان به خانه به سوی مدرسه رفتند مدرسهای که همیشه امید و زندگی را صدا میزد. حیاط مدرسه... اما این بار بوی خون میداد، بوی از دست دادن و رفتن. این بار حیاط، یادآور نازهایی شد که میشد برایشان جان داد.
اما چه کسی جز پدری که خریدار ناز دختر است امروز خم شد؟ مادر چگونه جان نداد وقتی کیف دخترش را درمیان آوارها پیدا کرد همان کیفی که صبح در آن با تمام عشق لقمه دخترش را گذاشت؟
اما از ایرانی، از زنان و مردان، دختران و پسرانش، جز مقاومت هیچ چیز نمیشود دید، هیچ چیز نمیشود دید جز صبر؛
رهبرمان همیشه از مقاومت گفتهاند، و ما میایستیم برای دیدن رقص پرچم این خاک با نشان اللهش، زیر آسمان آبی خدا...
میایستیم تا دشمنان گمان نکنند که گریهمان نشانه تسلیم است؛ مقاومت همیشه در رگ مردم این خاک جریان دارد.
در رگ دخترانی که این روزها دوستانشان پسوند «شهیده» کنار اسمشان مهمان شده، یا دهه هشتادیهایی که همسر شهید شدند.
ما دختران حاج قاسم، دختران شهید حاجیزاده و باقری و سلامی، دختران رهبرِ عزیزِ جانمان، تا پای جان با قلمهایمان، با صدایمان، پای این کشوریم.
تمدن ساز شدن برای ما دختران دهه هشتادی و نودیست...
✍سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org