#روایت_دوم
سکانس سوم.
میان جمعیت است. با قد خمیده و چشمی که دیگر هیچ نمی بیند، فقط ضجه می زند .
هرکه را میبیند میگوید همه ی امیدم رفت،زندگیمون رفت.. بگید دروغه بگید
مویه می کند ،بر سر می زند، حالش دست خودش نیست ..تا می گویند رهبر شهید،
تا حرفی از شهادت می زنند داد میزند که اینها چه می گویند؟
می گوید و زار میزند ، می گوید و میمیرد
[آقامون تشنه رفت..آقامون روزه بود
دارن هلهله می کنن دارن هلهله می کنن برای رفتنش ..]
چند باری در راه ، زمین میخورد.
مدام می افتد و بلندش می کنند...توان راه رفتن که ندارد ، پاهایش را روی زمین می کشاند..
تا نوای رهبر من طلایه دار لاله هایی
را می شنود ،انگار کسی روی آتش بی قراری هایش نفت می ریزد..
کسی جلو دار این همه حال بدش نیست.
عزیز، زیاد از دست داده اما این یکی فرق می کند
احساس می کند در همین روزهای اولیه ی جوانی اش ، پشتش خالی شده. تکیه گاهی نمی یابد تا جسم ناتوانش را به آن تکیه بدهد.
پس از رفتن هر عزیز بزرگی، می گفت:
« غم داریم ولی لااقل سر آقایمان سلامت..هست ،می آید دل داری مان می دهد.»
حالا همان پناه را از دست داده.
پناه ، واژه ی عجیبی است آنقدر عجیب که شاید نشود تعریفش کرد ..
داد میزند:
«پناه عالم نرفت پناهگاه بخاطر ما
برای رفتنش هلهله کردن...هلهله..
قرار بود ما جان فدایش شویم ، او فدای ما شد .
سرباز فدای فرمانده می شود حالا فرمانده فدای سربازهایش شد.
حالا بدون فرمانده،سربازها چه کنند؟»
نفس هایش دیگر نمی آیند و بروند..
از بس گریه کرده است ،رمق پاهایش هم رفته. اگر رهایش می کردند همان جا ، وسط خیل آدم های عزادار جان می داد.
روضه خوان می خواند و او به این فکر میکند که
شب های قدر باید برای فرق شکسته ی چه کسی گریه کنیم؟ رهبر این امت؟
روضه خوان می خواند حسین قامتش خمید، فدای سرت و او به این فکر می کند که دیگر کدام حسین؟
آقا رفته است .آقای ما دیگر نیست ...
دیگر نیست که در غم از دست دادن یارانش ، کمرش خم شود..علمدار دیگر نیست...
روضه ها، ته مانده ی شیره ی وجودش را می کشند ،
درخیابان آستانه ، کنار جدول می افتد
در آستانه ی از دست دادن او، دیگر نمیخواهد زنده بماند.
هرکه می پرسد :خوبی؟
با صدای ته افتاده اش میگوید :
«من خوبم...آقامون دیگه نیست.»
نمیفهمد چرا هنوز او زنده است و مولایش رفته.
حق داشت. غم برایش بیشتر از توانش بود؛خیلی بیشتر.
میخواستند آب به خوردش دهند
دستانشان را می گرفت و می گفت :«آقامون تشنه شهید شد من آب بخورم؟!»
دیگر نفهمید چه دارد به سرش می آید.
مهم نبود. عزیزتراز جان داشت که از دست داده بود. حالا جانی که برای او فدا نشده بود را می خواست چه کند؟
چشم که باز کرد ، از لامپ های مربعی بالای سرش فهمید بیمارستان است.
سرم درون دستش گزگز می کرد.
از حال رفته بود و این ها ،با سرم روزه اش را از او گرفته بودند.
جان اعتراض کردن نداشت.
به خود که آمد ، یادش آمد چه خاکی بر سرش شده.
زیر لب با همان اشک های آرام که بی وقفه روی صورتش رد می انداخت، زیر لب می گفت:« بابا..»
داشت کمی آرام تر ، داغ دیدگی را مزه مزه می کرد و رمق رفته را کم کم درحد پایین و کمرنگ ،بدست می آورد که خبر شهادت سرداران ،مخصوصا سرلشکر موسوی دوباره داغش کرد.
با همان دستِ خونی به سمت پدر که جلوی پذیرش اورژانس ایستاده بود، رفت.
خودش را روی شانه ی پدر انداخت و گفت:» سرلشکر هم رفت بابا همه رفتند.»
بابا، آرام دست او را می گیرد در دستش و می گوید رفت که رفت همه رفته باشند .امام زمان هست . بنشین همین جا...
سکانس چهارم
شب است ،
روزاول یتیمی ، او را به اندازه ی چندسال پیر کرده ؛
نفس که هیچ ، صدایش هم در نمی آید اما
عزاداری را در دل گذاشته و حالا با حکم جهاد ،با خشم مقدس انتقام ، نوای حیدر حیدر سر می دهد.
این بار سعی می کند محکم بایستد .
محکم بایستد تا مبادا یزیدیان زمان فکر کنند
زینب بعد حسین شکسته است و تسلیم آنان شده...
ولی در پس ایستادگی ، خودش خوب می داند اگر این بی پناهی خیلی طول بکشد ، می میرد.
در دل خداخدا می کند اگر قرار است زندگی ذلت باری را با یزیدیان ادامه بدهد، خدا اورا پیش خودش ببرد و اگر نه آخرین پناه، منجی بشریت را برساند...
تو مهم بود بمانی، که نماندی رفتی...
جان که باید برود، سفت به من چسبیده!
✍زهرا خراسانی
📍سمنان
#روایت
#تجربه_نگاری
#سید_علی_خامنه_ای
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_اول
#پویش_قائد_امت
جهت ارسال روایتها خود از کنشهای مردمی با ادمین در ارتباط باشید...
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
@mtedad_admin
#روایت_سوم
نماز ظهر مسجد بودم.
بعد از اتمام نماز، همه در شوک بودند.
مسجد پر از جمعیت بود و ناگهان صدایی با بغض از میان جمعیت فریاد زد: تکبیر
همه با خشم شروع به گفتن تکبیر کردن خیلی با صلابت
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
اما یکهویی تکبیر نا تمام ماند و صداهای گریه شروع شد...
آنجایی که مردم نمیدانستند در ادامه چه بگویند.
خامنه ای رهبر...
آقاجان، شما همیشه رهبر مایی
✍سیدحسین حسینی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهارم
فکر کن صبح از خواب بیدار میشوی
لباس و مقنعه ی مدرسه را تن دخترت میکنی
صورتش را میبوسی
و پاره تنت را راهی مدرسه میکنی
اما فقط چند ساعت بعد باید زیر آوارها
بگردی تا پیکر دلبندت را پیدا کنی
و اگر پیدا کنی، آن موقع است که باید تاب بیاوری
دیدن صورت خاکی و خونی دختر نازت را ...
این روایت مادران یک مدرسه دخترانه در شهر میناب استان هرمزگان است که امروز آمریکا و اسرائیل داغ فرزند را بر دلشان گذاشتند.
✍عصر روایت ها
📍گیلان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجم
وارد اتاق میشود. مستقیم می رود جلوی آینه
پا بلند می کند که قدش به آینه برسد.
دارد دکمه های پیراهن مشکی اش را می بندد.
نگاهش می کنم
آگاهانه می پرسم:
- چرا مشکی پوشیدی؟
+ چون مامانم گفته آقا فوت کرده..
می پرم وسط حرفش.بغضم را نگه می دارم و می گویم که فوت نه ، شهید شده!
می گوید حالا همان.
به قامت کوچکش در لباس سیاه عزای آقا ،فکر می کنم.
- آقا کیه؟
+ آقا...اومم همونی که عکسش رو زدی اونجا دیگه
سر بر می گردانم به سمت جایی که اشاره می کند.
عکس بالای میز که مربوط می شود به جمعه ی نصر.
پایین آقا، با رنگ سبز نوشته است حزب الله هم الغالبون.
دقیقا همان عکسی که ارمغان دیدار آبان سال گذشته ی بیت بود.
از اینکه حسرت دیدار در دلم نمانده بود ،خوشحال بودم.
همین که یک بار، آن هم از دور ولی با چشم های خودم ،نه تصویر مصنوعی تلویزیون نورانیت چهره اش را دیده بودم ،شکر.
دوباره نگاهش می کنم
- دوستش داشتی؟
آرام ، انگار که از سوال های پیش پاافتاده ی من کلافه شده باشد، سر تکان می دهد
+ آره دیگه. خیلی دوستش داشتم.
قربان صدقه اش می روم و
به این می اندیشم که چه پنج سالگی بزرگی!
ما فکر می کنیم بچه ها نمی فهمند و
اگر کاری می کنند مثل همین مشکی پوشیدن، به تقلید از بزرگترهاست.
ولی اشتباه می کنیم. بچه ها همه چیز را می فهمند.خیلی هم می فهمند .فقط به روی خودشان نمی آورند.
اشک ما بزرگترها را ، حال خراب مان را می بینند اما هیچ نمی گویند .
شاید گریه کردن در از دست دادن را بلد نیستند و مدل سوگواری شان همین است که بی حوصله ،کنجی کز می کنند و زانوی غم بغل گرفته ، به دنیا خیره می شوند.
دلم میخواهد در پنج سالگی پسر بچه ای ، رهبر چه معنا و مفهومی دارد؟
بزرگتر که بشوند ، برای نسل خامنه ای ندیده ها چه تعریفی دارند از اقتدار رهبری که در ۸۶ سالگی، شهادت شیرین و مظلومانه ای داشت؟
من که می گویم این ها، همین متولدین قرن جدید ادامه ی خط سربازان در گهواره ی خمینی اند.
چیزی جز این هم انتظار نمی رود.
بچه هایی که عشق حسین را در شیر با وضو از مادرشان گرفته اند و
در وسط هیئت ها ، یادگرفته اند سینه هایشان را مقابل ظلم سپر کنند، نمی توانند مثل باقی بچه ها، در عالم بچگی و بی خبری بمانند!
ما فرهنگ ایمان عاشورایی را از همان اولین روزهای به دنیا آمدن، به بچه های مان یاد می دهیم..با همان تربت کربلای حسین که در کام شان می ریزیم.
آینده ی این کودک های عزادار سید علی،
چیزی جز علمداری سپاه مهدی موعود عج
نخواهد بود. این خط و این هم نشان؛
✍زهرا خراسانی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_ششم
دل مردم کامیاران در تاریخ ۱۰ اسفندماه سال جاری، شاهد حادثهای تلخ و دردناک بود که یادآور روزهای سخت و جانگزای تاریخ این سرزمین است. در این روز، صدای جنگندههای رژیم صهیونیستی و آمریکایی در آسمان شهر پیچید و لحظاتی بعد، زمین شهر از صدای انفجار لرزید؛ انفجاری که در محل کلانتری ۱۱ شهرستان کامیاران رخ داد و ساختمانی که پناهگاه امنیت و آرامش مردم بود، ویران شد.
در این حمله، نیروهای انتظامی که جانانه از امنیت مردم دفاع میکنند، مورد هدف قرار گرفتند و تعدادی از آنها به شهادت رسیدند. دیوارهای کلانتری که با گلهای لاله نقاشی شده بود، حالا شاهد خونهای پاک این شهدا بود؛ نمادی از فداکاری و از خودگذشتگی نیروهای انتظامی.
بیمارستان سینا، محل درمان زخمیها بود؛ فضایی پر از درد و رنج، پر از صدای جیغ و شیون خانوادههایی که نگران عزیزانشان بودند. خبر شهادت دو نیروی انتظامی، یکی از مردم عادی این شهرستان و یک کودک، داغی تازه بر دل مردم گذاشت؛ داغی که هرگز فراموش نخواهد شد.
روز بعد، ۱۱ اسفندماه، روز تشییع پیکرهای مطهر شهدا بود. مردم کامیاران با صورتهای زخمی و گونههای سرخ، در سوگ فرورفته بودند؛ همه در داغ عزیزانشان شریک بودند. همسران شهدا، با چشمانی اشکبار، به زندگی بدون شریک زندگیاشان و آینده فرزندانشان فکر میکرد و آهسته اشک میریخت. دختر خردسال یکی از شهدا، با گریههای جانگزای خود، پدرش را میخواست؛ گریههایی که دل هر انسانی را به درد میآورد.
پیکرهای مطهر شهدا بر روی دوش مردم این شهرستان بود و مردم با شهدا بیعت کردند که انتقام خون پاکشان را از دشمنان اسلام و ایران خواهند گرفت.
✍سنا باتمانی
📍کردستان - کامیاران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتم
به نام خدای شهیدانی که در کودکی، بیآنکه از سیاستهای این دنیای پر از ظلم چیزی بدانند، رفتند...
رفتند و اشک مادران و پدرانشان از داغ دوری فرزندانی که به بینهایت پیوستند سالها جاری خواهد بود، فرزندانی که دیدار آنها به قیامت پیوند خورده...
خبر، خبر شهادت دخترکان کوچکیست که داشتند در مدرسه درس میخواندند؛ اما مگر درس خواندن هم جرم است؟ مگر کودک هم کشتن دارد؟
باید به بعضیها گفت: پس کی میخواهید باور کنید که دشمن ما رویاکش است؟ او رویای پدران و مادران بسیاری را کشت، پدران و مادرانی را که همه زندگیشان کودکی بود که در آغوشش میگرفتند، صبحها با عشق راهی مدرسهاش میکردند و برایش رویا میبافتند، پدر از همان کودکی دختر را در لباس سفید عروسی میدید و سر جنگ با داماد آینده داشت، اما چقدر رویا عجیب در زیر ویرانهها جان داد و در آتش سوخت
امروز قرار پدران و مادران میناب با دخترانشان ساعت ۱۲:۳۰ ظهر نبود که کیفهایشان را برای رفع خستگی بگیرند، و هم قدم با هم یا در ماشینها به سمت خانه بروند، و دخترکان از تجربه روزشان بگویند، از اینکه چه یادگرفتند و چه بازی کردند، با هیجان حرف بزنند، و مادر و پدر در دل قربان صدقهشان بروند...
اینبار در ساعتی از صبح برای بردن بچههایشان به خانه به سوی مدرسه رفتند مدرسهای که همیشه امید و زندگی را صدا میزد. حیاط مدرسه... اما این بار بوی خون میداد، بوی از دست دادن و رفتن. این بار حیاط، یادآور نازهایی شد که میشد برایشان جان داد.
اما چه کسی جز پدری که خریدار ناز دختر است امروز خم شد؟ مادر چگونه جان نداد وقتی کیف دخترش را درمیان آوارها پیدا کرد همان کیفی که صبح در آن با تمام عشق لقمه دخترش را گذاشت؟
اما از ایرانی، از زنان و مردان، دختران و پسرانش، جز مقاومت هیچ چیز نمیشود دید، هیچ چیز نمیشود دید جز صبر؛
رهبرمان همیشه از مقاومت گفتهاند، و ما میایستیم برای دیدن رقص پرچم این خاک با نشان اللهش، زیر آسمان آبی خدا...
میایستیم تا دشمنان گمان نکنند که گریهمان نشانه تسلیم است؛ مقاومت همیشه در رگ مردم این خاک جریان دارد.
در رگ دخترانی که این روزها دوستانشان پسوند «شهیده» کنار اسمشان مهمان شده، یا دهه هشتادیهایی که همسر شهید شدند.
ما دختران حاج قاسم، دختران شهید حاجیزاده و باقری و سلامی، دختران رهبرِ عزیزِ جانمان، تا پای جان با قلمهایمان، با صدایمان، پای این کشوریم.
تمدن ساز شدن برای ما دختران دهه هشتادی و نودیست...
✍سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتم
هشت ماهی گذشته. حالا دیگر سربازی را تمام کردهام.
بخاطر ماه رمضان، صبحش را تا حوالی سه بیدار بودم. و بعد خوابیدم و دوباره نزدیک پنج، بیدار شدم. جمع اخبار و تخلیه اتباع کشورها و بازشدن پناهگاههای اسراییل، میگفت قرار است حمله شود. کانالها را چک کردم، خبری نبود.
ساعت ده با تکانی از سمت همسر چشم باز کردم: «تهران رو زدن.»
اینبار نه بهتزده شدم، نه عصبانی. آماده حمله بودیم، پس غافلگیری در کار نبود.
تجربه، آدم را محکم میکند، پس نه اشک، نه ترس.
شبکه خبر داشت جای خبر، تحلیل میداد بیرون و کانالها هم گمانهزنیهایی از منابع اگاه!
آماده شدم بروم بیرون تا باز واکنش مردم را ببینم.
تقریبا همه چیز مثل قبل بود. جز صف نانواییها، عابربانکها و بعضی فروشگاهها. هرچند مذموم، اما این تشکیل صف هم بخشی از پاسخ طبیعی آدمها به یک چنین وضعیتی است.
حوالی ۱۲ونیم بود که با یک تلفن، نگاهم رفت سمت آسمان: «داریم میزنیم!»
داشتیم میزدیم! نه ۱۲ساعت بعد از حمله و نه بعد از دادن کلی شهید و نه فقط اسراییل را؛
امارات، قطر، بحرین، کویت، اردن.
تجربه آدم را هشیارتر هم میکند؛ پس گیج زدن اهداف نیستیم و صاف میزنیم جایی که باید؛ رادار، ناو، فرودگاه، پایگاههای هوایی.
ملاحظه هم در کار نیست؛ جان در برابر جان.
ساعت هفت و نیم است؛ آمدهام خانه. عصبانیام اما گریهام نمیگیرد. مدرسه زدهاند حرامزادهها. آمار قطعی نیست؛ فعلا ۸۵ دانشآموز شهید!
تجربه قدرت پیشبینی هم میدهد؛ خون مظلوم، ظالم را غرق میکند.
✍ امین ماکیانی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نهم
🔸اولین افطار جنگی
صبح آنقدر درگیر انتخاب روسری بودم که گوشیم را چک نکردم؛ آخرش هم از انتخابم راضی نبودم.
در مسیر، مردم به طور مشکوکی از مسائل سیاسی صحبت میکردند که با توجه به اوضاع مذاکرات، بنظرم طبیعی آمد.
به محل قرار با دوستان که رسیدم هیجان خاصی در چهره و حرکاتشان دیدم. با خودم گفتم: «من از پلهها بالا اومدم اینا چرا هیجان دارن؟!» بین صحبتها به گوشم آمد: «ما هم باید بزنیم.» متعجب پرسیدم: «چی رو بزنیم؟!»
_ زدنمون!
خیلی طول نکشید که با صدای شلیک موشک و «الله اکبر» چندین نفر متوجه شدم پایگاههایشان در منطقه را زدهایم.
با بیحالی ناشی از روزه به خانه برگشتم.
پمپ بنزین نزدیک خانهمان شلوغ بود. با خودم گفتم باز شروع شد! جوانی هم گفت: «تنها پمپ بنزینی که شلوغه همینه.» فحشی هم داد که از گفتنش معذورم؛ خودتان یکجوری جای خالی را پر کنید!
تصمیم گرفتم بیحالیام را با خوابیدن حل و فصل کنم که ترکیب صدای پدافند و آفند با هیجان برادر کوچکم، بیدارم کرد. اوضاع که آرام شد، مشغول تحلیل وضعمان شدم. همانطور که میگفتم: «توانایی ما برای اونا توی ابهامه» مربای هویچ مامان را هم چشیدم! توی آشپزخانه میچرخیدم و تحلیل میکردم که مامان گفت: «تو مگه روزه نبودی؟!» هنوز شیرینی و تکههای مربای هویچ توی دهانم بود! «هییی» کنان دویدم سمت روشویی! از منی که در تمام روزهای سال تصور میکنم روزهام، بعید بود.
حالا که مینویسم همچنان به افطار زودهنگامم کفایت کردهام و دود جوجه کبابمان بالا رفته!
این بود اولین افطار جنگی من!
✍ فاطمه امیری
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دهم
از ظلمات شب ۲۳ خرداد تا روشنی صبح ۹ اسفند، خیلی گذشته است. از لحظات بهت و خشم نوار مشکی نقشبسته بر گوشهی صفحه تلویزیون و اسم سردار و دانشمند و مردم پشت سرهم تا لحظات انتظار دو ماهه برای شروع حملهی قریبالوقوع آمریکا که ناوگان عظیمش را راهی خلیج فارس کرده بود. غافلگیر نشدیم، بیخبر بودیم از نتیجه اصابت به ۳۰ نقطه تهران و خبرهای ضد و نقیض از ترور سران و مقامات کشور.
اینبار پشت سر هم خبر تکذیب ترور میآمد.
آبدیده شده بودیم؛ این را وقتی فهمیدم که مردم به فروشگاهها و نانواییهای محل گسیل شدند و بعد از برگشتشان فروشگاهها خالی نشدند و نانواییها مشغول فعالیت مداوم بودند. معلوم بود به قاعده خریدهاند.
توی جنگ ۱۲ روزه هیچ دود و منطقهی آتشگرفتهای ندیدم، چون پادگان موشکی در تیررس نگاهمان نبود. حالا پادگان موشکی نمیزدند و تیپ ۵۷ را میزدند و دود انفجارش چشم همه ما را گرفته بود. این تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) چه سری داشت که در جنگ ۸ ساله عمود امنیت لرستان بود و دوباره حالا بعد از ۴۰ سال خار چشم دشمن شده بود.
هنوز خبری از تعداد مجروحین و شهدای احتمالی نداریم. اما حتی مثل جنگ ۱۲ روزه هم دهان به دهان خبری از شهدا نمیچرخد. یحتمل واقعا شهیدی نداریم.
تا نیمروزِ روز اول در خرمآباد اتفاق خاصی نیفتاده است. بقیهاش را خدا به خیر کند.
✍رعنا مرادینسب
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_یازدهم
تو تجمع که در شهرها میدیدم چیزی که درک کردم این بود که همون خانهای کم حجاب بیشتر دلشون سوخت برای شهادت آقا حرف که میزدم بایکیشون یا رفتار و توسرزدن هاشونو میدیدم این عزیزان خیلی بیشتر از دیگران گریه میکردن یکیشون باصدای بلند میگفت خاک برسرما که نفهمیدیم خاک برسرمون که آقا میگفتی من کم حجابم دخترشما هستم من نفهم بودم حلالم کن آقا حلالم کن بابای مهربونم 🥺🥺
دلم اون لحظه برای نبود وشهادت آقا نسوخت دلم برای غربت آقا بین مردم سوخت که خیلیا همینجور درک نمیکردن نمیفهمیدن حرفهای آقا را حتی مسئولین
نبود آقا از الان به بعد قشنگ حس میشه
آقای ما کسی بود که پنهان نشد نیومد کیف ها را پردولار کنه وبچه هاشو با چپ پر بفرسته
آقای مظلوم علی وار زیست علی وار حکم کرد علی وار مهربان بود علی وار میخواستمون
آقای ماخیلی باارزش بود بی مثال بود بزرگترین داریی وسرمایه ما بود خدایا هم ترازشو نصیب مردم ایرانم کن هم ترازش دلمونو شاد کن هم ترازش انتقام بگیر سپردیم دست خودت خود کاری کن آتش دل مردم فرو بشینه.
✍خانم منصوری
📍 چهارمحال و بختیاری- لردگان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org