#روایت_هشتم
هشت ماهی گذشته. حالا دیگر سربازی را تمام کردهام.
بخاطر ماه رمضان، صبحش را تا حوالی سه بیدار بودم. و بعد خوابیدم و دوباره نزدیک پنج، بیدار شدم. جمع اخبار و تخلیه اتباع کشورها و بازشدن پناهگاههای اسراییل، میگفت قرار است حمله شود. کانالها را چک کردم، خبری نبود.
ساعت ده با تکانی از سمت همسر چشم باز کردم: «تهران رو زدن.»
اینبار نه بهتزده شدم، نه عصبانی. آماده حمله بودیم، پس غافلگیری در کار نبود.
تجربه، آدم را محکم میکند، پس نه اشک، نه ترس.
شبکه خبر داشت جای خبر، تحلیل میداد بیرون و کانالها هم گمانهزنیهایی از منابع اگاه!
آماده شدم بروم بیرون تا باز واکنش مردم را ببینم.
تقریبا همه چیز مثل قبل بود. جز صف نانواییها، عابربانکها و بعضی فروشگاهها. هرچند مذموم، اما این تشکیل صف هم بخشی از پاسخ طبیعی آدمها به یک چنین وضعیتی است.
حوالی ۱۲ونیم بود که با یک تلفن، نگاهم رفت سمت آسمان: «داریم میزنیم!»
داشتیم میزدیم! نه ۱۲ساعت بعد از حمله و نه بعد از دادن کلی شهید و نه فقط اسراییل را؛
امارات، قطر، بحرین، کویت، اردن.
تجربه آدم را هشیارتر هم میکند؛ پس گیج زدن اهداف نیستیم و صاف میزنیم جایی که باید؛ رادار، ناو، فرودگاه، پایگاههای هوایی.
ملاحظه هم در کار نیست؛ جان در برابر جان.
ساعت هفت و نیم است؛ آمدهام خانه. عصبانیام اما گریهام نمیگیرد. مدرسه زدهاند حرامزادهها. آمار قطعی نیست؛ فعلا ۸۵ دانشآموز شهید!
تجربه قدرت پیشبینی هم میدهد؛ خون مظلوم، ظالم را غرق میکند.
✍ امین ماکیانی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نهم
🔸اولین افطار جنگی
صبح آنقدر درگیر انتخاب روسری بودم که گوشیم را چک نکردم؛ آخرش هم از انتخابم راضی نبودم.
در مسیر، مردم به طور مشکوکی از مسائل سیاسی صحبت میکردند که با توجه به اوضاع مذاکرات، بنظرم طبیعی آمد.
به محل قرار با دوستان که رسیدم هیجان خاصی در چهره و حرکاتشان دیدم. با خودم گفتم: «من از پلهها بالا اومدم اینا چرا هیجان دارن؟!» بین صحبتها به گوشم آمد: «ما هم باید بزنیم.» متعجب پرسیدم: «چی رو بزنیم؟!»
_ زدنمون!
خیلی طول نکشید که با صدای شلیک موشک و «الله اکبر» چندین نفر متوجه شدم پایگاههایشان در منطقه را زدهایم.
با بیحالی ناشی از روزه به خانه برگشتم.
پمپ بنزین نزدیک خانهمان شلوغ بود. با خودم گفتم باز شروع شد! جوانی هم گفت: «تنها پمپ بنزینی که شلوغه همینه.» فحشی هم داد که از گفتنش معذورم؛ خودتان یکجوری جای خالی را پر کنید!
تصمیم گرفتم بیحالیام را با خوابیدن حل و فصل کنم که ترکیب صدای پدافند و آفند با هیجان برادر کوچکم، بیدارم کرد. اوضاع که آرام شد، مشغول تحلیل وضعمان شدم. همانطور که میگفتم: «توانایی ما برای اونا توی ابهامه» مربای هویچ مامان را هم چشیدم! توی آشپزخانه میچرخیدم و تحلیل میکردم که مامان گفت: «تو مگه روزه نبودی؟!» هنوز شیرینی و تکههای مربای هویچ توی دهانم بود! «هییی» کنان دویدم سمت روشویی! از منی که در تمام روزهای سال تصور میکنم روزهام، بعید بود.
حالا که مینویسم همچنان به افطار زودهنگامم کفایت کردهام و دود جوجه کبابمان بالا رفته!
این بود اولین افطار جنگی من!
✍ فاطمه امیری
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دهم
از ظلمات شب ۲۳ خرداد تا روشنی صبح ۹ اسفند، خیلی گذشته است. از لحظات بهت و خشم نوار مشکی نقشبسته بر گوشهی صفحه تلویزیون و اسم سردار و دانشمند و مردم پشت سرهم تا لحظات انتظار دو ماهه برای شروع حملهی قریبالوقوع آمریکا که ناوگان عظیمش را راهی خلیج فارس کرده بود. غافلگیر نشدیم، بیخبر بودیم از نتیجه اصابت به ۳۰ نقطه تهران و خبرهای ضد و نقیض از ترور سران و مقامات کشور.
اینبار پشت سر هم خبر تکذیب ترور میآمد.
آبدیده شده بودیم؛ این را وقتی فهمیدم که مردم به فروشگاهها و نانواییهای محل گسیل شدند و بعد از برگشتشان فروشگاهها خالی نشدند و نانواییها مشغول فعالیت مداوم بودند. معلوم بود به قاعده خریدهاند.
توی جنگ ۱۲ روزه هیچ دود و منطقهی آتشگرفتهای ندیدم، چون پادگان موشکی در تیررس نگاهمان نبود. حالا پادگان موشکی نمیزدند و تیپ ۵۷ را میزدند و دود انفجارش چشم همه ما را گرفته بود. این تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) چه سری داشت که در جنگ ۸ ساله عمود امنیت لرستان بود و دوباره حالا بعد از ۴۰ سال خار چشم دشمن شده بود.
هنوز خبری از تعداد مجروحین و شهدای احتمالی نداریم. اما حتی مثل جنگ ۱۲ روزه هم دهان به دهان خبری از شهدا نمیچرخد. یحتمل واقعا شهیدی نداریم.
تا نیمروزِ روز اول در خرمآباد اتفاق خاصی نیفتاده است. بقیهاش را خدا به خیر کند.
✍رعنا مرادینسب
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_یازدهم
تو تجمع که در شهرها میدیدم چیزی که درک کردم این بود که همون خانهای کم حجاب بیشتر دلشون سوخت برای شهادت آقا حرف که میزدم بایکیشون یا رفتار و توسرزدن هاشونو میدیدم این عزیزان خیلی بیشتر از دیگران گریه میکردن یکیشون باصدای بلند میگفت خاک برسرما که نفهمیدیم خاک برسرمون که آقا میگفتی من کم حجابم دخترشما هستم من نفهم بودم حلالم کن آقا حلالم کن بابای مهربونم 🥺🥺
دلم اون لحظه برای نبود وشهادت آقا نسوخت دلم برای غربت آقا بین مردم سوخت که خیلیا همینجور درک نمیکردن نمیفهمیدن حرفهای آقا را حتی مسئولین
نبود آقا از الان به بعد قشنگ حس میشه
آقای ما کسی بود که پنهان نشد نیومد کیف ها را پردولار کنه وبچه هاشو با چپ پر بفرسته
آقای مظلوم علی وار زیست علی وار حکم کرد علی وار مهربان بود علی وار میخواستمون
آقای ماخیلی باارزش بود بی مثال بود بزرگترین داریی وسرمایه ما بود خدایا هم ترازشو نصیب مردم ایرانم کن هم ترازش دلمونو شاد کن هم ترازش انتقام بگیر سپردیم دست خودت خود کاری کن آتش دل مردم فرو بشینه.
✍خانم منصوری
📍 چهارمحال و بختیاری- لردگان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دوازدهم
یادش بخیر...
یک عصرِ پاییزی بود و استادِ تاریخِ اسلام، ماجرای سقیفه را شرح میداد... با آن لهجه ی شیرینِ یزدی اش، دستِ خیالِ ما را گرفته بود و برده بود میانِ مهاجرین و انصار...
از اقتدار علی گفت...گفت و رسید به بی مهری ها... گفت و رسید به رنج های علی...
همه ی ما آنروز با لبخند سرِ آن کلاس آمده بودیم... خودِ استاد هم لبخند به لب داشت... ولی پایان آن کلاس خبری از لبخند نبود... اشکِ استاد درآمده بود و بغضِ سمجی گلوی ما را چنگ می انداخت...
اینکه چرا وقتی خبرِ شهادتِ سیدعلی را شنیدم، آن کلاس، در آن عصر پاییزی، مثل یک فیلم جلوی چشمانم آمد را نمیدانم... ولی خوب میدانم جماعتی که امروز در کوچه و خیابان ها میبینم، با اهلِ سقیفه زمین تا آسمان فاصله دارند، مردمانی که سوگشان را قورت داده بودند و نعره ی حماسیشان گوش آسمان را کر می کرد ... سید علی، امروز میان خروشِ مردمِ کوی و برزن، گُل کرده بود، انگشتِ اشاره ی راهنمایش هنوز هم راه را از بیراهه نشان میداد و صلابتِ مثال زدنیش در وجود تمام دل سوختگان جوانه زده بود...
و گویی سید علیِ امروز، زنده تر از همیشه بود...
✍صالحه ارشادی فارسانی
📍 چهارمحال و بختیاری- شهرکرد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیزدهم
ما برآن عهد که بستیم ، برآنیم هنوز !
همه ی راه های منتهی به خیابان تجمع، شلوغ است.
آدم ها، تنها و چند نفره ،سراپا مشکی و پرچم به دست به سمت محل تجمع می روند.
جمعیت ، حتی از جمعیت راهپیمایی ۲۲بهمن بیشتر نمود دارد.
لحظه ای شعار دادن ها قطع نمی شود
سرمای هوا ، بیداد می کند اما میان جمع همدلان ایران که می ایستی، گرمای خشم
سرما را خنثی می کند..
به زن ها نگاه می کنم.
زن هایی که به حق، ریشه ی این مقاومت اند.
بعضی هایشان بچه به بغل ایستاده اند.
یک دست بچه و یک دست مشتِ شعار ..
لب هایشان اما جای لالایی ،
هم دارد شعار می دهد ،هم مرثیه می خواند.
دشمن، ما را از چه می ترساند ؟
ما ، لالایی بچه هایمان ، نوای جنگ است و
گهواره ی خواب شان، آغوش مادرهایی که
سیاه عزا بر تن، ایستاده اند .
ایستاده اند تا به شیطان بزرگ بگویند ، ما هستیم؛
گرد و خاک طوفان بلند می شود
انگار آسمان هم از عروج او به خروش آمده.
به پرچم های علم شده می نگرم که با این باد و طوفان ، رقص اقتدار عجیبی می روند.
خانمی ، عکس او را طوری محکم گرفته است و اشک می ریزد که تاریکی یتیمی بیشتر نمایان می شود.
خیابان تاریک است .خیلی تاریک است .
جمعیت یکدست مشکی،تاریک ترش هم کرده.
با خود می گویم به حتم گرد یتیمی روی شهر پاشیده شده علاوه بر اینکه نور چشم ها ، از بین رفته...
همه خشم دارند. همه عزادارند اما
حضورشان می گوید
ما برآن عهد که بستیم ، برآنیم هنوز !
✍زهرا خراسانی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهاردهم
بلند شدم رفتم تو هال برای سحری
بابام به رسم عادت تلویزیونو روشن کردن تا ساعت اذان رو بفهمیم
کاش هیچ وقت اون لحظه از زمان زندگی نمیکردم کاش هیچ وقت حرفای اون مرد خبرنگار که لباس مشکی و کت قهوه ای به تن داشت رو گوش نمیدادم
درحال بیان اسم شهید میخواستم فریاااد بزنم تا صدای خبرنگار بین صداهای من فرار کنه و هیچ وقت به زبون نیاد
که نشنوم اسم رهبر رو نشنونم اسم پدرمو...
شروع شد! وحشت دنیای بی علی شروع شد
هیچ وقت فکرشو نمیکردم دنبال روسری مشکیم باشم برای عزاداری اقا
{من گمان میکردم رفتنش ممکن نیست
رفتنش ممکن شد،باورش ممکن نیست}
وارد مسجد شدم خیل عظیمی از زنا که صورتاشون سرخ شده بود از بس به خودشون سیلی زده بودند رو دیدم جمعیتی سیاه پوش که انگار مسابقه گریه گزاشته بودند...
عکس رهبر رو در اغوشم گرفتم و به اندازه اون همه صبر و غریبی و مظلومیتش گریه کردم و دلم براش تنگ شد!
از مسجد اومدیم بیرون
دیدم دخترایی که با اقتصاد و نظام مشکل داشتند ولی الان کف خیابون بودن
برای اعتراض به گرونی و.. نه!
اعتراض به خودشون که چرا بیشتر پشت رهبر نبودن و اخ چه سخت بود ان نگاه هایی که از عمق عذاب وجدان میاد
میگفتند تک به تک یتیم شدیم، بی پدر شدیم، سایه بالا سرمون طلوع کرددد
صدای جیغ خانمی میان سال با موهای جو گندمی نگاه من رو به اون طرف خیابون برد
جالب بود او نیز صورتش کبود شده بود
خیلی سخت بود بین گریه های دردناکش بفهمم چه میگوید نزدیک تر شدم از غریبی اقا میگفت، قربان صدقه اقا میرفت و میگفت دورش بگردم رفت از دست طعنه و هلهله دشمن راحت شد
دیدین پناه عالم تو پناهگاه نبود......
دور تر شدم و خودمو به جمعیت رسوندم
دختری جوان کنارم ایستاد ولی لباس مشکی به تن نداشت زل زده بود به عکس اقا که من در بغلم محکم فشرده بودم بدون هیچ مقدمه ای گفت میدونم ادم خوبی بودی میدونم
جا خوردم اما بعد فهمیدم دارد با عکس اقا که در دست داشتم درد و دل میکند
جیگرم سوخت که تا بود کسی قدر تو رو ندونست
حاج قاسم گفته بودا، گفته بود خامنه ای عزیز را عزیز خود بدانید
دختر شروع به گریه کرد و فقط میگفت میدونستم ادم خوبی هستی میدونستم
اخرش از اقا خداخافظی کرد و قولی بهش داد و رفت
دلم میخواست انقدر گریه کنم تا کور شم و نبینم دنیای بی علی رو.
✍ریحانه سادات رضوی
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پانزدهم
🔸هیجان در بازار دستفروشها
رفتم بازارچه کنار پارک اسدآبادی برای خرید یک کیلو پیاز قرمز! مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود و دستفروشها روی گاری با تمام وجود جار میزدند: «بِدو گوجه، بِدو پیاز، بِدو سیو خاکی!»
عبور دادن ماشین از لای آن جمعیت و ماشینها کار سادهای نبود؛ درست سر پیچ احساس کردم صداهایی غیرطبیعی به گوشم میرسد. چشم چرخاندم و از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و دنبال صدا گشتم. مردم آسمان را نگاه میکردند؛ ماشینها توقف کردند. جوانی دستفروش وسط بساط میوه و ترهبارش که یکور خیابان را گرفته بودند، رو به آسمان، با مشت گره کرده، داد زد: «مرگ بر آمریکا»
شور و هیجان بین مردم افتاد: «الله اکبر، مرگ بر آمریکا.»
رد نگاه جمعیت را دنبال کردم. موشکی به سمت دشمن میرفت!
زیر لب گفتم: «خدا پشت و پناهت!»
✍ سامان سپهوند
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شانزدهم
🔸پیروزی در اوج درد
امروز میناب جور دیگری میدرخشد
امروز کودکانمان را به خاک میسپاریم...
کودکانی که تا دیروز مشق آینده میکردند و امروز تضمین آینده ما شدند
کودکانمان را به خاک میسپاریم...
کودکانی که تا دیروز شاگرد بودند و امروز معلم شدند
معلم شدند تا برایمان وطن را هجی کنند
عاشقانه هجی کنند و ما تکرار کنیم
که آنها با خون خود نوشتند: وطن
و ما با دردی از عمق قلبمان خواندیم...
و همزمان قلبمان کوبندهتر تپید
خونی که از تن این کودکان بیرون زد، به زمین نریخت
که تزریق شد به رگهای ما
تا وطن برایمان پررنگتر و پررنگتر شود!
بلی! ما به شکل دردناکی از دست میدهیم عزیزانمان را...
اعتقاد و باور و ایدئولوژیمان را اما نه!
و درد برای ما، امید است! امید برای رسیدن به فردایی روشنتر!
که درد اگر نکشیم، به فردا نمیرسیم...
که خدایمان گفته: لقد خلقنا الانسان فی الکَبَد...
و ما در این کَبَد، رشد کردهایم و رشد میکنیم و رشد خواهیم کرد...
تا به فردا برسیم
و پرچم را به دست صاحبالزمان(عج) برسانیم
که این پرچم، نور است!
و قرار است لبخندی عمیق و همیشگی باشد بر لب کودکان فردای این جهان!
پس ما یقینا پیروزیم!
که پیروزی، چیزی جز لمس تمام این زیباییها نیست
و رشد در دل همین زیباییهاست که به اوج میرسد!
ما در اوج همین دردهای زیبا، پیروزیم!
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️ هدیه حجابی
📍 خراسان رضوی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفدهم
🔸چشمان بسته
با صدای تلفن مادربزرگ و صحبتهایشان از خواب پریدم. اسرائیل حمله کرده بود و آنها سریع رفتند سمت تلویزیون. من رفتم سمت گوشی. غیرمنتظره نبود؛ احتمال وقوعش میرفت، فقط زمانش نامعلوم بود.
از صبح خوابآلود بودم و میل به خواب داشتم.
نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را بستم، اما خوابم نبرد. دوباره باز کردم؛ نور لوستر بود. چشمانم را بستم و صدای قهقهه خنده چند کودک را شنیدم.
چشمانم را باز کردم: «دبستان دخترانه در میناب هدف مستقیم رژیم صهیونیستی قرار گرفت. تاکنون پنج نفر از دانشآموزان به شهادت رسیدهاند.»
چشمانم را بستم. چراغهای ریز به دنبال هم میدویدند. چشمانم را باز کردم: «افزایش شهدای دانشآموز دبستان شجره طیبه میناب؛ ۶۳ دانشآموز شهید شدند.»
چشمانم را بستم. صدای زنگ مدرسه در ذهنم پیچید: «زنگ سوم است بچهها، هنوز خیلی مانده که تعطیل شوید.»
چشمانم بسته ماند. تصورتان میکنم؛ وقتی به زنگ آخر میرسید یا با سرویس به خانه میروید یا مادر یا پدرتان دنبالتان میآیند.
میدوید تا ببینید درست حدس زدید غذایی که مادر برای ناهار پخته؛ شاید هم روزه هستید و منتظر افطار میمانید؛ اما…
صدای اخبار آمد: «هدف قرار دادن اسرائیل، بحرین، قطر، کویت، عربستان، اردن و…» خبر خوش، پایان روز بود.
✍ زهرا زادسری
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هجدهم
از سه راه جاده چمخاله راهم را سمت میدان نماز کج می کنم. از کنار مردهایی که سرشان پایین است رد میشوم و جلوی میوه فروشیها میایستم. صدای قرآن میآید. کسی توی مغزم داد میزند که تو خواب نیستی، که بیداری و در دنیای بدون رهبرت نفس میکشی.
آقای نقوی «بسم الله» میگوید و شروع میکند: « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا » هق هق می کند. صدای گریهی زنها و مردها بلند میشود.
پرت می شوم به ۱۳ دی ۹۸ جلوی دانشگاه تهران. آقا دارد نماز میت میخواند. میگوید: «اللهم ان هولاء المسجون قدامنا و عبادک و ابن عبادک.» مکث می کند. « اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا» صدایش میلرزد. ما خم میشویم. دست روی پاها میگذاریم و صدای گریهمان در هم قاطی میشود.
مردم لنگرود «لبیک یا حسین»میگویند.
قطرههای باران روی لباسمان میریزند. چادر را توی دستم مشت میکنم. به جمعیت جلوی رویم نگاه میکنم. خانمی چترش را روی سرم میگیرد. به چشمهای اشکیاش نگاه و تشکر میکنم.
آقای نقوی صحبتش را تمام میکند.
با صدای«یا حیدر» جمعیت به سمت مسجد جامع میرویم. روبه روی در ورودی آقایان میایستم. پسری می گوید: خانومها اینجا سرده، از تو کوچه برین بالای مسجد.
انگار هیچ کس دوست ندارد از جایش تکان بخورد. زنی توی سرش میزند و میگوید: ما باید می مردیم آقا. شما نباید می رفتی، چرا نرفتی تو پناهگاه؟
انگشتهایم قرمز شدهاند. راهم را به سمت کوچه کج میکنم. دلم می خواهد خودم را گموگور کنم. در طبقهی بالای مسجد جایی در گوشه برای خود دستوپا میکنم.
مرد پشت تریبون میگوید: « برای شادی روح شهید آیت الله خامنه ای صلوات.»
همیشه به آقا که فکر میکردم میگفتم خدا نکند روزی من باشم آقا نباشد. آخرش آرزوی دیدنش بر دلم ماند. هر سال نویسندهها و عکاسها را که میدیدم با خود میگفتم روزی هم من به دیدنش میروم و لحظه های بودن در حسینیه را روایت میکنم. آن سال که با بسیج دانشگاهمان به بیت رهبری رفتیم و نتوانستیم داخل برویم و آقا را ببینیم، دلمان را به دیدنش از توی پروژکتور پارکینگ خوش کردیم. قورمه سبزی بیت را خوردیم و گفتیم انشاالله دفعهای دیگر میآییم.
قاری با صدای گرفتهای می گوید: هیچ وقت فکر نمیکردم تو مراسم آقا قرآن بخونم، امسال قرار بود من یکی از قاریانی باشم که تو ماه رمضون میرم بیت، به دلایلی نشد، بهم گفتن انشالله سال بعد، ده روز فقط از اون حرف گذشته و سال بعدی در کار نیست.فکر می کردم خودم سال بعد نباشم ولی آقا نه.
✍ مریم نجفی
📍گیلان - لنگرود
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نوزدهم
آقا جان دیگه برای نماز عید فطر شور و شوق دیدار شما را تجربه نمی کنیم ...
صدای گرم و حزین شما را در قرائت قنوت های نماز عید نمی شنویم ...
دیگه عید نوروز قبل از هر کاری صدای تبریک شما را با عطر نرگس ها به جان نمی شنویم ...
زود بود آقا جان ...
زود دیر شد ...
خودخواهی بود بیشتر اذیت می شدین ...
الان تعداد دوستان و یاران شما در دنیای حقیقت بیشتر از مجاز بی وفای حیات ماست
شهادت بهترین پاداشی بود که خدای حکیم و قدیر به شما روا داشت ...
حالا که روح سبکبالی در کنار سید و سالار شهیدان هستید دست مارا بگیرید ...
نظری به دل ما هم بیندازید ...
بی صبرانه منتظر حضور غیاب شما معلّم بزرگ تاریخ اسلام هستیم ...
ممنون بابت همه ی درس هایی که به ما دادین
ممنون که ما را دعا می کنید 🤲
دست مهربان شما را می بوسیم ❤️
سلام ما را به امام شهیدان و همه ی شهدای عزیزمان برسانید
به حاج قاسم عزیزمان بفرمایید که از همان وقت شعارمان همین هست
✍ فاطمه جبرائیلی
📍همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org