#روایت_سیزدهم
ما برآن عهد که بستیم ، برآنیم هنوز !
همه ی راه های منتهی به خیابان تجمع، شلوغ است.
آدم ها، تنها و چند نفره ،سراپا مشکی و پرچم به دست به سمت محل تجمع می روند.
جمعیت ، حتی از جمعیت راهپیمایی ۲۲بهمن بیشتر نمود دارد.
لحظه ای شعار دادن ها قطع نمی شود
سرمای هوا ، بیداد می کند اما میان جمع همدلان ایران که می ایستی، گرمای خشم
سرما را خنثی می کند..
به زن ها نگاه می کنم.
زن هایی که به حق، ریشه ی این مقاومت اند.
بعضی هایشان بچه به بغل ایستاده اند.
یک دست بچه و یک دست مشتِ شعار ..
لب هایشان اما جای لالایی ،
هم دارد شعار می دهد ،هم مرثیه می خواند.
دشمن، ما را از چه می ترساند ؟
ما ، لالایی بچه هایمان ، نوای جنگ است و
گهواره ی خواب شان، آغوش مادرهایی که
سیاه عزا بر تن، ایستاده اند .
ایستاده اند تا به شیطان بزرگ بگویند ، ما هستیم؛
گرد و خاک طوفان بلند می شود
انگار آسمان هم از عروج او به خروش آمده.
به پرچم های علم شده می نگرم که با این باد و طوفان ، رقص اقتدار عجیبی می روند.
خانمی ، عکس او را طوری محکم گرفته است و اشک می ریزد که تاریکی یتیمی بیشتر نمایان می شود.
خیابان تاریک است .خیلی تاریک است .
جمعیت یکدست مشکی،تاریک ترش هم کرده.
با خود می گویم به حتم گرد یتیمی روی شهر پاشیده شده علاوه بر اینکه نور چشم ها ، از بین رفته...
همه خشم دارند. همه عزادارند اما
حضورشان می گوید
ما برآن عهد که بستیم ، برآنیم هنوز !
✍زهرا خراسانی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهاردهم
بلند شدم رفتم تو هال برای سحری
بابام به رسم عادت تلویزیونو روشن کردن تا ساعت اذان رو بفهمیم
کاش هیچ وقت اون لحظه از زمان زندگی نمیکردم کاش هیچ وقت حرفای اون مرد خبرنگار که لباس مشکی و کت قهوه ای به تن داشت رو گوش نمیدادم
درحال بیان اسم شهید میخواستم فریاااد بزنم تا صدای خبرنگار بین صداهای من فرار کنه و هیچ وقت به زبون نیاد
که نشنوم اسم رهبر رو نشنونم اسم پدرمو...
شروع شد! وحشت دنیای بی علی شروع شد
هیچ وقت فکرشو نمیکردم دنبال روسری مشکیم باشم برای عزاداری اقا
{من گمان میکردم رفتنش ممکن نیست
رفتنش ممکن شد،باورش ممکن نیست}
وارد مسجد شدم خیل عظیمی از زنا که صورتاشون سرخ شده بود از بس به خودشون سیلی زده بودند رو دیدم جمعیتی سیاه پوش که انگار مسابقه گریه گزاشته بودند...
عکس رهبر رو در اغوشم گرفتم و به اندازه اون همه صبر و غریبی و مظلومیتش گریه کردم و دلم براش تنگ شد!
از مسجد اومدیم بیرون
دیدم دخترایی که با اقتصاد و نظام مشکل داشتند ولی الان کف خیابون بودن
برای اعتراض به گرونی و.. نه!
اعتراض به خودشون که چرا بیشتر پشت رهبر نبودن و اخ چه سخت بود ان نگاه هایی که از عمق عذاب وجدان میاد
میگفتند تک به تک یتیم شدیم، بی پدر شدیم، سایه بالا سرمون طلوع کرددد
صدای جیغ خانمی میان سال با موهای جو گندمی نگاه من رو به اون طرف خیابون برد
جالب بود او نیز صورتش کبود شده بود
خیلی سخت بود بین گریه های دردناکش بفهمم چه میگوید نزدیک تر شدم از غریبی اقا میگفت، قربان صدقه اقا میرفت و میگفت دورش بگردم رفت از دست طعنه و هلهله دشمن راحت شد
دیدین پناه عالم تو پناهگاه نبود......
دور تر شدم و خودمو به جمعیت رسوندم
دختری جوان کنارم ایستاد ولی لباس مشکی به تن نداشت زل زده بود به عکس اقا که من در بغلم محکم فشرده بودم بدون هیچ مقدمه ای گفت میدونم ادم خوبی بودی میدونم
جا خوردم اما بعد فهمیدم دارد با عکس اقا که در دست داشتم درد و دل میکند
جیگرم سوخت که تا بود کسی قدر تو رو ندونست
حاج قاسم گفته بودا، گفته بود خامنه ای عزیز را عزیز خود بدانید
دختر شروع به گریه کرد و فقط میگفت میدونستم ادم خوبی هستی میدونستم
اخرش از اقا خداخافظی کرد و قولی بهش داد و رفت
دلم میخواست انقدر گریه کنم تا کور شم و نبینم دنیای بی علی رو.
✍ریحانه سادات رضوی
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پانزدهم
🔸هیجان در بازار دستفروشها
رفتم بازارچه کنار پارک اسدآبادی برای خرید یک کیلو پیاز قرمز! مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود و دستفروشها روی گاری با تمام وجود جار میزدند: «بِدو گوجه، بِدو پیاز، بِدو سیو خاکی!»
عبور دادن ماشین از لای آن جمعیت و ماشینها کار سادهای نبود؛ درست سر پیچ احساس کردم صداهایی غیرطبیعی به گوشم میرسد. چشم چرخاندم و از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و دنبال صدا گشتم. مردم آسمان را نگاه میکردند؛ ماشینها توقف کردند. جوانی دستفروش وسط بساط میوه و ترهبارش که یکور خیابان را گرفته بودند، رو به آسمان، با مشت گره کرده، داد زد: «مرگ بر آمریکا»
شور و هیجان بین مردم افتاد: «الله اکبر، مرگ بر آمریکا.»
رد نگاه جمعیت را دنبال کردم. موشکی به سمت دشمن میرفت!
زیر لب گفتم: «خدا پشت و پناهت!»
✍ سامان سپهوند
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شانزدهم
🔸پیروزی در اوج درد
امروز میناب جور دیگری میدرخشد
امروز کودکانمان را به خاک میسپاریم...
کودکانی که تا دیروز مشق آینده میکردند و امروز تضمین آینده ما شدند
کودکانمان را به خاک میسپاریم...
کودکانی که تا دیروز شاگرد بودند و امروز معلم شدند
معلم شدند تا برایمان وطن را هجی کنند
عاشقانه هجی کنند و ما تکرار کنیم
که آنها با خون خود نوشتند: وطن
و ما با دردی از عمق قلبمان خواندیم...
و همزمان قلبمان کوبندهتر تپید
خونی که از تن این کودکان بیرون زد، به زمین نریخت
که تزریق شد به رگهای ما
تا وطن برایمان پررنگتر و پررنگتر شود!
بلی! ما به شکل دردناکی از دست میدهیم عزیزانمان را...
اعتقاد و باور و ایدئولوژیمان را اما نه!
و درد برای ما، امید است! امید برای رسیدن به فردایی روشنتر!
که درد اگر نکشیم، به فردا نمیرسیم...
که خدایمان گفته: لقد خلقنا الانسان فی الکَبَد...
و ما در این کَبَد، رشد کردهایم و رشد میکنیم و رشد خواهیم کرد...
تا به فردا برسیم
و پرچم را به دست صاحبالزمان(عج) برسانیم
که این پرچم، نور است!
و قرار است لبخندی عمیق و همیشگی باشد بر لب کودکان فردای این جهان!
پس ما یقینا پیروزیم!
که پیروزی، چیزی جز لمس تمام این زیباییها نیست
و رشد در دل همین زیباییهاست که به اوج میرسد!
ما در اوج همین دردهای زیبا، پیروزیم!
اللهم عجل لولیک الفرج
✍️ هدیه حجابی
📍 خراسان رضوی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفدهم
🔸چشمان بسته
با صدای تلفن مادربزرگ و صحبتهایشان از خواب پریدم. اسرائیل حمله کرده بود و آنها سریع رفتند سمت تلویزیون. من رفتم سمت گوشی. غیرمنتظره نبود؛ احتمال وقوعش میرفت، فقط زمانش نامعلوم بود.
از صبح خوابآلود بودم و میل به خواب داشتم.
نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را بستم، اما خوابم نبرد. دوباره باز کردم؛ نور لوستر بود. چشمانم را بستم و صدای قهقهه خنده چند کودک را شنیدم.
چشمانم را باز کردم: «دبستان دخترانه در میناب هدف مستقیم رژیم صهیونیستی قرار گرفت. تاکنون پنج نفر از دانشآموزان به شهادت رسیدهاند.»
چشمانم را بستم. چراغهای ریز به دنبال هم میدویدند. چشمانم را باز کردم: «افزایش شهدای دانشآموز دبستان شجره طیبه میناب؛ ۶۳ دانشآموز شهید شدند.»
چشمانم را بستم. صدای زنگ مدرسه در ذهنم پیچید: «زنگ سوم است بچهها، هنوز خیلی مانده که تعطیل شوید.»
چشمانم بسته ماند. تصورتان میکنم؛ وقتی به زنگ آخر میرسید یا با سرویس به خانه میروید یا مادر یا پدرتان دنبالتان میآیند.
میدوید تا ببینید درست حدس زدید غذایی که مادر برای ناهار پخته؛ شاید هم روزه هستید و منتظر افطار میمانید؛ اما…
صدای اخبار آمد: «هدف قرار دادن اسرائیل، بحرین، قطر، کویت، عربستان، اردن و…» خبر خوش، پایان روز بود.
✍ زهرا زادسری
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هجدهم
از سه راه جاده چمخاله راهم را سمت میدان نماز کج می کنم. از کنار مردهایی که سرشان پایین است رد میشوم و جلوی میوه فروشیها میایستم. صدای قرآن میآید. کسی توی مغزم داد میزند که تو خواب نیستی، که بیداری و در دنیای بدون رهبرت نفس میکشی.
آقای نقوی «بسم الله» میگوید و شروع میکند: « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا » هق هق می کند. صدای گریهی زنها و مردها بلند میشود.
پرت می شوم به ۱۳ دی ۹۸ جلوی دانشگاه تهران. آقا دارد نماز میت میخواند. میگوید: «اللهم ان هولاء المسجون قدامنا و عبادک و ابن عبادک.» مکث می کند. « اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا» صدایش میلرزد. ما خم میشویم. دست روی پاها میگذاریم و صدای گریهمان در هم قاطی میشود.
مردم لنگرود «لبیک یا حسین»میگویند.
قطرههای باران روی لباسمان میریزند. چادر را توی دستم مشت میکنم. به جمعیت جلوی رویم نگاه میکنم. خانمی چترش را روی سرم میگیرد. به چشمهای اشکیاش نگاه و تشکر میکنم.
آقای نقوی صحبتش را تمام میکند.
با صدای«یا حیدر» جمعیت به سمت مسجد جامع میرویم. روبه روی در ورودی آقایان میایستم. پسری می گوید: خانومها اینجا سرده، از تو کوچه برین بالای مسجد.
انگار هیچ کس دوست ندارد از جایش تکان بخورد. زنی توی سرش میزند و میگوید: ما باید می مردیم آقا. شما نباید می رفتی، چرا نرفتی تو پناهگاه؟
انگشتهایم قرمز شدهاند. راهم را به سمت کوچه کج میکنم. دلم می خواهد خودم را گموگور کنم. در طبقهی بالای مسجد جایی در گوشه برای خود دستوپا میکنم.
مرد پشت تریبون میگوید: « برای شادی روح شهید آیت الله خامنه ای صلوات.»
همیشه به آقا که فکر میکردم میگفتم خدا نکند روزی من باشم آقا نباشد. آخرش آرزوی دیدنش بر دلم ماند. هر سال نویسندهها و عکاسها را که میدیدم با خود میگفتم روزی هم من به دیدنش میروم و لحظه های بودن در حسینیه را روایت میکنم. آن سال که با بسیج دانشگاهمان به بیت رهبری رفتیم و نتوانستیم داخل برویم و آقا را ببینیم، دلمان را به دیدنش از توی پروژکتور پارکینگ خوش کردیم. قورمه سبزی بیت را خوردیم و گفتیم انشاالله دفعهای دیگر میآییم.
قاری با صدای گرفتهای می گوید: هیچ وقت فکر نمیکردم تو مراسم آقا قرآن بخونم، امسال قرار بود من یکی از قاریانی باشم که تو ماه رمضون میرم بیت، به دلایلی نشد، بهم گفتن انشالله سال بعد، ده روز فقط از اون حرف گذشته و سال بعدی در کار نیست.فکر می کردم خودم سال بعد نباشم ولی آقا نه.
✍ مریم نجفی
📍گیلان - لنگرود
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نوزدهم
آقا جان دیگه برای نماز عید فطر شور و شوق دیدار شما را تجربه نمی کنیم ...
صدای گرم و حزین شما را در قرائت قنوت های نماز عید نمی شنویم ...
دیگه عید نوروز قبل از هر کاری صدای تبریک شما را با عطر نرگس ها به جان نمی شنویم ...
زود بود آقا جان ...
زود دیر شد ...
خودخواهی بود بیشتر اذیت می شدین ...
الان تعداد دوستان و یاران شما در دنیای حقیقت بیشتر از مجاز بی وفای حیات ماست
شهادت بهترین پاداشی بود که خدای حکیم و قدیر به شما روا داشت ...
حالا که روح سبکبالی در کنار سید و سالار شهیدان هستید دست مارا بگیرید ...
نظری به دل ما هم بیندازید ...
بی صبرانه منتظر حضور غیاب شما معلّم بزرگ تاریخ اسلام هستیم ...
ممنون بابت همه ی درس هایی که به ما دادین
ممنون که ما را دعا می کنید 🤲
دست مهربان شما را می بوسیم ❤️
سلام ما را به امام شهیدان و همه ی شهدای عزیزمان برسانید
به حاج قاسم عزیزمان بفرمایید که از همان وقت شعارمان همین هست
✍ فاطمه جبرائیلی
📍همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_بیستم
🔸چند امضای خطی سفید
اذان ظهر توی شهر پیچیدهبود. به میدان شقایق که رسیدم صدای مهیبی به گوش رسید. دستفروشها سرشان در وزن کردن میوهها و دادن دست مشتریها بود؛ انگار نه انگار جنگ شده. با شنیدن صدا بدون اینکه جایی را نگاه کنند، یکی از آنها گفت: «آها شروع بی! اولیشه زییم! بینم بعدیانه چی میکیم!»
یکی دیگرشان گفت: «دمشو گرم. بیل بزنن!»
لبخندی توی صورتم نقش بست و تندتر قدم برداشتم.
توی کوچه منتهی به محل جلسه بودم. صداها بیشتر شد. عابرین آسمان را نگاه میکردند. بعضی از مردها از خانههایشان بیرون زدهبودند و گوشی به دست آسمان را رصد میکردند. انگار دنبال لوکیشن عبور موشکها بودند.
صدای اللهاکبر از جای دورتری توی کوچه پیچید. یک صدای مردانهی کوبنده و محکم و افرادی که در جواب همراهیاش میکردند.
من هم نگاهم را به آسمان دوختم.
رد موشکهایمان را دیدم.
چند امضای خطی سفید در قلب آسمان آبی رنگمان. خدا را شکر کردم که ایران هم دفاع را شروع کرد. دفاع مقدس ۳!
✍ نسرین دالوند
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_بیستویکم
پس از دقایقی تلاش، ایتا با لبخندی گشاده وصل شد.
قصد گروه خانوادگی بود و جویا شدن احوال خانواده عمو، به خصوص پس از انفجار عظیمی که در نزدیکی رخ داده بود؛
اما امان از چشمها، که گروه دوستانه را شکار کرد.
میلم باعث باز کردن گروه دوستان شد که دوست ایلامیم خبر از حال مایی میگرفت که شنیده بود اینجا را هم زدهاند.
بازار گپ و گفتهای رمزی داغ بود که کسی جمع را خطاب قرار داد:
دوستان، شنیدم دلنگرون افطار نکردن بچههای امنیت بودین، پایگاه محلاتی توی تهران که عمهم اونجاست دارن پول جمع میکنند برای پخت غذا برای مردم و نیروهای امنیت؛
شماره کارت میدم خدمتتون، واریزی ها رو هم چک میکنم، نبینم کسی نزده باشه هااا.
حرف که حرف باشد، کار خود را میکند. مثل حرف این عزیز که گروه مسکوت ما را به مقر بدل کرد.
✍ فاطیما خدایار
📍کردستان-سنندج
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_بیستودوم
🔹 بخش اول
سال ۱۳۵۹ در جنگ هشت ساله دفاع مقدس تازه دوسال از انقلاب گذشته بود شاید بتوان گفت تجربهی سازماندهی نیرو ها کمتر بود اما مردم ایرانی زن و مرد و جوان پای کار انقلاب و ایران ایستادن، جان دادند اما خاک و ناموس ندادند.
هشت سااااااال چندین کشور غربی پشت صدام رئیس جمهور عراق ایستادن تا با تمام توان با ایران بجنگد (دو روزه به تهران برسد ، چند روزی توانست خرمشهر را تسخیر کند اما طولی نکشید که خرمشهر آزاد شد ، شهدای زیاااادی در این هشت سال در دفاع از وطن به شهادت رسیدن ) هیچ کشوری به ایران سلاح نمی فروخت ، حمایت نمیکرد عده ای از سربازان بسیجی با دشمن خارجی ( صدام و آمریکا ) میجنگیدند و عده ای از سربازان در داخل کشور با منافقین و مجاهدین خلق و شورشیان مقابله و مبارزه میکردند ایرانی با دستی خالی اما دلی پر از امید و توکل به خدا از میهن ،همه جانبه دفاع کرد، پس از هشت سال دفاع مقدس جنگ به پایان رسید و آشوبگران سرکوب شدند با اینکه هر ده سال فتنهگران با نقشه ای پلیدانه ایران را دچار تنش میکردند.
سال ۱۳۸۸ فتنه ی بین اصلاح طلبان و اصولگرایان با هدف تجزیه کشور و تفرقه بین ایرانیان شروع شد که شهدایی بسیاری را برجای گذاشت.
سال ۲۰۱۸ با ریاست جمهوری ترامپ در آمریکا مذاکرات صلح ایران و آمریکا بهم خورد ،
در سال ۱۳۹۸ فتنه ی گرانی بنزین برپاشد ، او حاج قاسم سلیمانی فرمانده س.قدس را در فرودگاه بغداد ترور کرد تا جلوی نابودی اسرائیل را بگیرد( او نابود کننده داعش در منطقه بود) ، اواخر سال همه ی کشور های دنیا درگیر بیماری کرونا شدند و دوسه سالی بیشتر مردم در خانه بودند و بسیاری از این بیماری جان سالم بدر نبردند در برخی کشورها که ایران هم جزو آنها بود واکسن کرونا ساخته و به تولید رسید .
سال ۱۴۰۱ کرونا در ایران تا حدودی ریشه کن شد ، از فضای های مجازی به فضای واقعی منتقل شدیم و مردم در انتخابات ریاستجمهوری و شوراهای شهر و روستا به صورت حضوری شرکت کردند ، شش ماه بعد فتنه ی زن زندگی آزادی شروع شد چندین ماه طول کشید و چندین شهید برجای گذاشت.
سال ۱۴۰۲ تروریست های مسلح با ورود به شاهچراغ شیراز زائرین را به گلوله بستند.
سال ۱۴۰۳ اوایل اردیبهشت ماه رئیس جمهور ایران آیت الله رئیسی در یک سفر بازدید استانی به شهادت رسید .
سال ۱۴۰۴ در زمانی که مذاکرات صلح بین ایران و آمریکا آغاز شده بود اسرائیل فرماندهان عالی رتبۀ نظامی و عده ای از مردم بیگناه ایران را ترور کرد و ایرانیان دوازده روز با موشک های بالستیک ایرانی مقاومت کردند تا رئیس جمهور آمریکا آتش بس اعلام کرد ، شش ماه بعد فتنه ی گرانی و مشکلات اقتصادی و اعتراض در صدر اخبار قرار گرفت و بیشتر استان های کشور درگیر این ماجرا شدند تا اینکه اعتراضات کم کم به اغتشاشات تبدیل شد و عده ای از جوانان به سرکردگی تروریست ها و فراخوان های پهلوی زادۀ نادان مسلح شده ، به خیابان ها آمدند وسایل عمومی و خصوصی مردم را به آتش کشیدند و به هموطنان خود شلیک کردند ، حدود پنجاه روز بعد اسرائیل رهبر انقلاب اسلامی ایران را ترور کرد و همچنین آغازگر جنگ در میانه ی مذاکرات دوباره شد( هدف قرار دادن دبستانی دخترانه و پسرانه در میناب با ۱۷۰ دانش آموز شهید، مدارس بسیاری در کشور ، بیمارستان های کودکان ، صداو سیما ، خانه های مردم و ترور فرماندهان نظامی) را انجام داد.
ایران بعد از جنگ هشت ساله دفاع مقدس درس ها و تجربه های بزرگ و بسیاری کسب کرد ، نیروهایش را تحت عناوین مختلف سازماندهی کرد ، نیروی مردمی هم در حال قدرتمند کردن خود شد ، خودکفا شد در همهی زمینه های علمی ، اقتصادی ، نظامی ، هسته ای و... چون در تمام این ۴۶ سال پیروزی انقلاب اسلامی توسط کشور های غربی در تحریم های مختلف قرار داشت و روی پای خودش ایستادن را آموخت و حالا مجهز به پیشرفته ترین سلاح هاست که قدرت آمریکایی ها را متزلزل میکند و بهترین افراد در نیروهای دفاعی و نظامی را آموزش داد.
چه در هشت سال جنگ ۵۹ ، چه در دوازده روز جنگ۴۰۴ و چه اکنون که با جنگ دست و پنجه نرم میکند مقاومت کرده و با موشک های مختلف پایگاه های نظامی آمریکا در منطقه و اسرائیل را به موشک بسته و آسایش را از صهیونیست و دشمن گرفته است .
ایرانِ اکنون با ایران زمان انقلاب اسلامی فرق های بسیااااار و پیشرفت های زیادی داشته است ، ایرانی هم اکنون هم با اسرائیل و آمریکا میجنگد هم با تجزیه طلب .
ادامه دارد...
✍ معصومه غلامی
📍 چهارمحال و بختیاری ـ شهرکرد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_بیستودوم
🔹 بخش دوم
آمریکا و اسرائیل و هر کشوری که به او وفادار است باید بداند که تا قبل نهم اسفند ماه فقط یک «سیدعلی خامنهای »را دشمن خود میدیدند اما از اکنون خامنهای های بسیاااااااااری دشمن آنها هستند چون قدرت شهید خامنهای از رهبر انقلاب اسلامی ایران بیشتر است .
آهای آمریکا بدان هرکس را بزنی ، دیگری جای او را میگیرد چراکه تو با یک شخص ، یک کشور ، یک نظام طرف نیستی بلکه با مردم جهان اسلام و ایران طرفی .
تاکنون به مدارا و مذاکره گذشت که کار به اینجا نرسد اما حالا که در این نقطه از تاریخ ایستاده ایم تا آخر هستیم چون بازی که تو شروع کردی را ما تماااام می کنیم.
ما همه به دنبال شهادتیم پس مارا به مرگ و ترور و نابودی تهدید نکن !
ای وفاداران به آمریکا کاش تا دیرتر از این نشده خرجتان را از آمریکا و اسرائیل جدا کنید وگرنه از شما هم چیزی باقی نخواهد ماند ، ترامپ احمق به فکر خودش و آمریکایی ها نیست شما به فکر بقا باشید و طرف درست تاریخ را انتخاب کنید.
رهبرمان را شهید کردید اما ایرانی هنوز پابرجاست چون او ما را اینجوری تربیت کرده ، خط قرمز ما را رد کردید بدانید که نابودی شما حتمیست 🇮🇷
الله اکـــــــــبر 🇮🇷
✍ معصومه غلامی
📍 چهارمحال و بختیاری ـ شهرکرد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_بیستوسوم
🔸روز تلخ
امروز آزمایش خون داشتم و صبح خیلی زود بیدار شدم. طبق عادت رفتم سراغ موبایل. در جنگ هستیم؛ اول رفتم دنبال خبر.
خبر تلخی در کل کانالها دست به دست میشد. باورکردنی نبود! دیروز این خبر تکذیب شده بود.
بالاخره اتفاقی که میترساندمان رخ داد.
من، راننده اسنپ، خانم منشی، پرستاری که از من خون گرفت، نگهبان آزمایشگاه، هر که را میدیدم در شوک این خبر بود. باورپذیر نیست.
در جلسهای دوستانم را دیدم؛ دستانشان صفحات گوشی را رد میکرد و عکسها و کلیپهای خبر را میدیدند. چشمانشان اشک میبارید. هق هق میکردند. انگار عزیزشان را از دست داده بودند. واقعا هم عزیز بود.
ایران برای دفاع از خاک فرزندان زیادی داد. اینبار اما پدر بود که جان داد. برای استقلال ایران.
رهبر مقتدر و سربلند ایران امروز شهید شد.
بند بوتها محکم، تابوتها آماده.
اینبار دیگر پای دفاع در میان نیست. اینبار ایران باید انتقام بگیرد. انتقام سخت.
✍ زینب پناهی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org