#روایت_سیوهشتم
🔹بخش اول
میروم به خیابان
آری من یک دختره دهه هشتادی ام
این بار برایم فرق میکند که چگونه بمیرم…
این بار به خدا میگویم: رزق من جز شهادت چیزه دیگری نخواهد بود
و با جزئیات برایش میگویم
تک تکِ سلول هایِ بدنم در راهِ دفاع از اسلام و وطنم خرج شود
اگر گلوله میخورم سِپرِ قرآن و اسلام شوم مبادا جایِ خالی باقی بماند از بدنم،دوست دارم گلوله باران شوم…
این جسمم مانند امامِ شهیدم مانند رهبرِ شهیدم فدایِ سَرِ امام زمان(عج)
با اشک و پرچم به دست و عکسِ اقا جانم میروم به خیابان
در جمعیت آن جا که گَلو ها خسته میشود
خودجوش فریاد میزنم و میگم تکرار کنید
امروز،
لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین هست
آری لبیک یا حسین۶۱هجری ایست
و همه با هم تکرار میکنیم با همان گلو های گرفته و زخمی و بغض آلودمان
میان جمعیت صدایِ بچه ها می اید
برمیگردم نگاه میکنم
میبینم دهه نودی هاهستند
درسته!
سید علی دهه نودی هاشو فراخوانده
میان جمعیت نگاه میکنم
کودک دوساله
شیرخواره
خانواده ای که با دو تا کالسکه و بچه در بغل آمدند…
ما مختارِ این زمان هستیم
ما منتقم خونِ پاک نائب امام زمان هستیم
ما منتقم خون کودک ها و بچه های مظلوم بی گناه این کشوریم
ما منتقم خون شهدا سرداران حاج قاسم ها و حاجی زاده ها و طهرانی مقدم ها هستیم
تا فتح بدر و خیبر
یک یا حسینِ دیگر
اگر خیابان ها خلوت شوند اگر هیچکس نیاید من میایم حتی اگر یک نفر باشم و روبه رویم هزاران نفر بایستند
به قول رهبرِ شهید و قهرمانم در دفاع از نظام اسلامی هیچ تقیّه نکنیدو صریح باشید؛نظام اسلامی مایهی افتخار است.»
این نظام چه خون ها که فدا کرده به خاطر چند منافق وطن فروش چند مسئولِ بی کفایت چندتا مردمِ نادان و به خواب زده صحنه رو ترک نمیکنیم بیدار میکنیم هرکس بیدار شد حلال زاده هست و هرکس بیدار نشد همچنان در خواب سنگین غفلت و جهالت به سر می برد ...
✍یگانه سادات حسینی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیوهشتم
🔹بخش دوم
پیکر ایران، پاره پاره شده است و
غم و اندوه از آسمان و زمین بر این مرز و بوم
سرازیر و تحمیل شده .
چهره های کودک و جوان و نوجوان و میانسالان را کمی بنگری می بینی، هنوز باور نکرده اند برایشان جا نیافتاده که چه کسی را از دست داده اند و غم و اندوه چه قهرمانانی را به دوش می کشند!
صدایِ رهبر مان هنوز در گوش مان جاری است، چهره شان هنوز در جلویِ دیدگان ماست، آخر مگر می شود باور کرد
که دیگر رهبر عزیز تر از جانمان در کنار ما نیست؟
گرچه سوخته اییم از این داغ!
ولی همچنان سرِ مان بالاست و همچنان مقاوم و استوار تا ظهور منتقم جهان می مانیم و ایستادگی می کنیم.
خون داده ایم ولی نشکستیم و نخواهیم شکست.
فرزندانِ حضرت زهرا سلام الله، مردِ میدان نبرد هستند و خونِ شان حیاتی است جاویدان برای ارتش حزب الله و لشکر بقیةالله،
رهبر مان رفت تا ما غیرتِ بر باد رفته مان
را بیدار کنیم، و باری دیگر متحد در مقابلِ
شیطان بزرگ و لشکر کفار ایسادگی و جهاد کنیم.
شیطانی که خیال کرده است با زدنِ آقایمان ما دیگر تمام شده ایم و راه امام مان به پایان رسیده و به فراموشی سپرده شده...،
نه! آنها باری دیگر خیالی باطل و اشتباه کرده اند.
اشتباهی بزرگ که تاوانی سخت در پی دارد و خواهد داشت.
ایرانی، وقتی خون می دهد بیدار تر و زنده تر می شود...
ایرانی وقتی، خون می دهد جانش، وجودش، شوق و عطش بیشتری برای شهادت می یابد.
و حالا ایران را آماده ی ظهور حضرت حجت رسول خدا و آخرین منجی عالم بشریت می کنیم...
فدایی راهِ شان می شویم و عهد هایی که بسته اییم تا آخرین قطره ی خون مان پایش می ایستیم و هرگز تن به ذلت و حرف زور نمی دهیم و تسلیم نخواهیم شد ...
علی وار خواهیم جنگید
و زینبی و فاطمی وار قیام و ایستادگی خواهیم کرد ...
✍یگانه سادات حسینی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیوهشتم
🔹بخش سوم
دیشب گویا مثل افرادی که می گفتند اولین بار هست به میدان میآییم و راهپیمایی میکنیم، من هم برای اولین بار صدایم را کامل باز کردم
و شعار ها را از ته دل و وجودم گفتم و فریاد زدم
-چون این بار شعار ها برایم فقط جمله ای تکراری نبود، بلکه جملاتی از ته قلب و جان بود که به آنها واقعا باور و ایمان داشتم!
-آری خودشان باعث می شوند خون ما بیشتر و بیشتر بجوشد؛ برای رهبر و وطن مان ایران..
آری پارسال چه خوب بود رهبر مؤمنین میان ما بود
شهداء ، سردار ها و قهرمان های داستان های واقعی بودند
و حالا
امسال ماییم امتحانات الهی...
امام و رهبرِ شهیدمان همه چیز را به ما آموختند و نشان دادند
با رفتار با گفتار
با جانِ خود و عزیزانش:))
حتی با جان ِ آن طفل ۱۴ماهه اش:))💔
اکنون ما هستیم راهش
ما ماندیم و این دنیای فانی
لحظه ای درنگ نکنید
خدا باماست
سلاح ما ایمان هست
سلاح آنها شیاطین و کفر ...
ذره ای در راه علی ع
آن هم در ماهِ علی(ع)
با دو شهیدِ امامِ علی(ع)و سیدعلی که هست اولادِعلی
نائبِ آخرین فرزندِ علی
کوتاهی نکنید...
از هیچ چیز دریغ نکنید...
خسته نشید
راهی نمانده تا ظهور
آزمایش الهی انجام شد
جبهه حق و باطل نمایان شد
بشتابید...
به قول شهید آوینی:
کسانی به امام زمانشان خواهند رسید،
که اهل سرعت باشند
و اِلّا تاریخِ کربلا نشان داد
قافله حسینی معّطل کسی نمی ماند...
پایان
✍یگانه سادات حسینی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیونهم
افطاری با طعم حمله
ده ساعتی از آغاز جنگ گذشته بود. از صبح خانه نرفته بودیم. بیمارستان و خیابانهای اصلی شهر را سری زدیم. آخر روز همراه فاطمه رفتیم مسجد، برای نماز مغرب.
مسجد برخلاف تصور شلوغ بود. پر بود از دختر و پسر نونهال و نوجوان. کمی که گذشت، از روبهروی مسجد، موشک عمود پرواز دل کوه را شکافت و از جَو خارج شد.
بچهها دویدند بیرون. پیرترها گریه کردند. کم کم صدای اللهاکبرشان خیابان را گرفت.
تیری که از چله کمان سپید کوه رها شد، قرار بود برود و صاف بنشیند روی سینه بچهکشها. با اللهاکبر بدرقهاش کردیم.
صحنه شبیه فیلمهای سینمایی بود. صدای اذان، رد موشک روی آسمان، صدای الله اکبر و سینیهای پذیرایی افطار!
پسر بچهها آرام و قرار نداشتند. بعد از نماز دوباره توی حیاط مسجد جمع شدند و سینه زدند. همینکه چشم بزرگترها را دور دیدند ناسزا بود که بار پهلوی کردند!
امروز سجیل که پیش چشمشان به پرواز درآمد مارها عصا شد و حالا فقط اژدهایی بود که میرفت تا بترساند و ببلعد.
✍ فاطمه عزیزی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلم
پدرمهربانم
فرصتی شد که یه سفر خانوادگی بری درهای بهشت به رویت باز هست این بار خدا میخاهد خودت انتخاب کنی
چه شد که ۳۷ سال نشستید بخاطر مردم
آقا حق نبود ما آرزو به دل بمانیم ما که جان فدا بودیم اجازه میدادید تا با خونمان فرش قرمز می انداختیم به راهت
پدرم میدانم خیلی خوب میدانم که بهشت برایت دلتنگ بود میدانم گمان میکنم خدا هم دلتنگتر ،،شکوفه های زیبای میناب چه کردن آقا جان میدانم زیبایی ورود شما را چه زیبا مزین کردن
آقا جان انگشتر زیبایت که یادگار یارت بود همراهت بود؟؟؟
حاج خانم که دلش تاب دوری نداشت پرواز کردکه کنارتون باشد همانطور که این چندین سال با صبر کنارتان بود کنار پدری که تمام زندگیش تمام ثانیه های زندگیش برای مردمش بود
آقا جان راستی تو این ۳۷ سال شما وقت کردید برای خانواده خودتون هم وقت بذارید؟؟؟
آقا جان برای خودتون شده کمی استراحت کنار بذارید؟؟؟
شده شبی آروم بی فکر به مردمت پلک روی هم بگذاری ؟؟
شده اصلا سفره ای شاهانه برای خودت تدارک ببینی؟؟
آقا شده هرماه لباس نو بخری ؟؟
آقا میگم چرا آقا زاده ها را کیف هاشونو پر دلار نکردیدونفرستادید کشورهای دیگه ؟؟
آقا جان اینان میگفتن رفتید روسیه پناه گرفتید!
پس در محل کار چه میکردید؟؟؟
آقا چه خوب خبر داشتید از نقشه شوم کودک کشان
کی شدنقشه راه را دردستمان گذاشتید؟
آقا چه خوب یک تنه روسیاهشون کردید
چه خوب تیر خلاص زدید به شقیقه عشقیا
آقاجان میگفتن شهدارا از صف آخر چیدن
امااینبار دقیق از نفر اول مدعیان انتخاب شدن🥺
آقا جان چه کردی با دلمون 🥺
دل دیوانه شده منتظره یکی چیزی بگه منفجر بشه🥺
میدونید آقاجان قراره بعد از شمامردم چندیدن باربمیرن
قراره جای خالیتون پیرمون کنه
قراره درنبودت خوب بسوزیم
✍ خانم منصوری
📍فلارد - چهارمحال و بختیاری
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
هدایت شده از مجلس خبرگان رهبری
#مهم
#اختصاصی
🔴 رهبر جدید انقلاب اسلامی توسط مجلس خبرگان رهبری تعیین و معرفی شد
بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف و آزاده ایران اسلامی سلام و درود خداوند بر شما باد.
مجلس خبرگان رهبری، ضمن عرض تسلیت شهادت قائد عظیم الشٱن حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای (قدس الله نفسه الزکیه) سایر شهدای گرانقدر به ویژه فرماندهان والامقام و جان برکف نیروهای مسلح و دانش آموزان مدرسه شجره طیبه شهرستان میناب و محکوم نمودن تجاوز وحشیانه آمریکای جنایتکار و رژیم خبیث صهیونیستی به استحضار میرساند این مجلس بلافاصله پس از انتشار خبر شهادت و عروج ملکوتی رهبر فرزانه و حکیم انقلاب اسلامی علی رغم شرایط حاد جنگی و تهدیدات مستقیم دشمنان علیه این نهاد مردمی و بمباران دفاتر دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری که به شهادت چند تن از کارکنان و تیم حراست این مجموعه منجر شد، لحظه ای در فرآیند انتخاب و معرفی رهبری نظام اسلامی درنگ ننموده و حسب وظایف مندرج در قانون اساسی و آیین نامه داخلی مجلس خبرگان، تدابیر و تمهیدات لازم جهت برگزاری اجلاس فوقالعاده و معرفی رهبر جدید را در دستور کار خود قرار داد و لذا برنامه ریزیهای مناسب و هماهنگیهای لازم جهت اجتماع نمایندگان محترم این مجلس که در اقصی نقاط کشور حضور دارند انجام گرفت تا علی رغم پیشبینیهای هوشمندانه در اصل ۱۱۱ قانون اساسی برای تشکیل شورای موقت، کشور دچار خلأ رهبری نگردد.
مجلس خبرگان رهبری با ارج نهادن به جایگاه والای ولایت فقیه در عصر غیبت حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و اهمیت مسئله رهبری در نظام جمهوری اسلامی، ۴۷ سال حکمرانی حکیمانه و مبتنی بر اصل عزت، استقلال و اقتدارِ امامین انقلاب را پاس میدارد و ضمن گرامیداشت یاد آن رهبران الهی و مردمی اعلام میدارد این مجلس پس از بررسیهای دقیق و گسترده و استفاده از ظرفیت اصل ۱۰۸ قانون اساسی، مطابق وظیفه شرعی و اعتقاد به حضور در محضر خداوند متعال، در اجلاسیه فوقالعاده امروز آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) را بر اساس رٱی قاطع نمایندگان محترم مجلس خبرگان رهبری به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، تعیین و معرفی مینماید.
در پایان با قدردانی از اعضای شورای موقتِ اصل ۱۱۱ قانون اساسی، همه ملت شریف ایران به ویژه نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه را به بیعت با رهبری و حفظ انسجام، حول محور ولایت، دعوت میکند و استمرار لطف و عنایت حضرت باری تعالی بر این کشور و مردم بزرگ را از محضر ربوبیاش مسئلت مینماید.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
مجلس خبرگان رهبری
۱۴۰۴/۱۲/۱۷
☫ دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری
http://eitaa.com/joinchat/4232904708C8e998ab250
#روایت_چهلویکم
صبح یکشنبه، همه چیز پر از اضطراب بود.
سحر دیر بلند شده بودیم و تند تند غذا میخوردیم، تلویزیون هم روشن نکرده بودیم.
ناگهان، صدای الله اکبر اذان از مسجد به گوشمان رسید.
بدون آنکه آب بخوریم، دست از غذا کشیدیم.
داشتم وضو میگرفتم، مسح پا میکشیدم که ناگهان مادر تلویزیون را روشن کرد و زیر شبکه را خواند؛ نوشته بود: «شهادت آیتالله العظمی...»
نمیدانم اشک چه زمانی و چگونه از چشمانم سرازیر شد. نمیدانم چطور خودم را به پای تلویزیون رساندم، اما به یاد دارم که پاهایم دیگر جانی برای بلند شدن نداشتند.
به یاد دارم که پدر به سر زنان و یا علی گویان از اتاق بیرون آمد.
و چشمان من دیگر هیچ نمیدیدند، همه چیز تار بود. تنها صدای اذان در سرم پخش میشد و میشنیدم که مادر مویه میکند.
چند دقیقه طول کشید تا بتوانم به خودم بیایم، و آن هنگامی بود که الله اکبر نماز صبح را میگفتم، نمازی که سراسر غم بود، بعد از سجدهای که دعایش تنها «اللهم عجل لولیک فرج» بود، من بودم و تلویزیون و اشک، من بودم و کانالهایی که قلبم را آتش میزدند،
و من بودم و عکس لبخند امام شهیدم
تا جان رفته از پاهایم برگردد و بتوانم راه بروم، دو ساعتی طول کشید.
بعدش پیوستم به جمعیتی که صدای گریه زنان و مردانش در هم آمیخته بود.
اما من نمیدانستم کجا قدم میگذارم، چگونه راه میروم. چشمانم همه چیز را در هالهای از نور میدید و خدا میداند که چطور راه به آن زیادی را طی کردم.
در مسیر، مشتهای گره کرده به سمت آسمان با صداهای بغضآلود شعار «مرگ بر آمریکا» سر میدادند، اما دستانم که توان گره شدن نداشتند.
برعکس خیلیها که دستانشان در دستان کسی بود و قدم میزدند... خودم قدم زدم، در دل مرثیه خواندم و اشک ریختم.
یاد خاطرات دیدار افتادم، زجه زدم، و دستان خدا بود که نمیگذاشت بیفتم و مقاوم باشم.
اما انسان تا جایی توان دارد؛
مگر میشود مداح بگوید: «با لب تشنه رفتی و یاد ارباب بیفتم و هنوز زنده باشم؟»
میشود روضه دامن کشان رفتی، بخواند، و هنوز بتوانم بر پاهایم بایستم...
دستان مادر تنها میتوانستند کسی را نگه دارند که مغزش فرمان مقاومت و حماسه میداد، و قلبش بعد از داغ از دست دادن برادر، این بار توان از دست دادن پدر برایش زیادی بود.
.
.
.
راه برگشت بود و پدر که من را محکم نگه میداشت، راه برگشت بود و لرزیدنهای مکرر...
افطار، اما آن شب چه غمی داشت با وجود یاد امامی که افطار نکرد و به شهادت رسید...
.
.
.
در قرار شب، اما همه چیز فرق داشت.
مادر در آن حال و هوای میان این دنیا و آن دنیایم گفته بود:
«تو رهبر رو دوست داشتی چون سرباز امام زمان (عج) بود. حالا تو این روزهای نزدیک به ظهور، آقا سرباز ضعیف نمیخواد. یگانه محکم باش، مقاوم باش!»
و همین شد.
شروع حماسه... شروع مقاومت
✍ سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلودوم
🔸جریان
ما سالهاست تحریمیم؛
ما داریم با ۴۰ کشور میجنگیم؛
آقای ما شهید شده؛
ما همزمان به پایگاهها و منافع آمریکا توی ده کشور حمله کردهایم؛
آنوقت فروشگاههای امارات و قطر، خالی از جنس شده و آرامکو تعطیل.
جنسمان با هم فرق دارد خب!
با عاشورا دیدهایم. ما هشت سال جنگیدهایم. ما چهل و هفت سال، سرمان را جلوی تمام زورگوهای عالم، خم نکردهایم.
آنها سالها چشمشان به دست غیرخودشان بوده و ما سالها دستمان روی زانوی خودمان.
حالا هم جنگ است؛ روزانه میخوریم و روزانه هم میزنیم.
شهید میدهیم؛ کشته میگیریم.
با همه اینها زندگی هنوز جریان دارد.
نانواییها صبح تا شب مشغول پختند؛ فروشگاهها بازِ باز. کامیونهای مواد غذایی هی بار میبرند و میآورند. صف پمپ بنزینها به حالت عادی برگشته.خانمها رفتهاند توی مساجد و افطاری میپزند برای بسیجیها. بسیجیها هم توی همان مسجدها و توی خیابانها آمادهاند برای زدن توی دهن هر مزدور و منافقی.
میراث خامنهای برای ما عزت است؛ از دستش نمیدهیم.
✍ امین ماکیانی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوسوم
مجری با صدای لرزان گفت: «مردم شریف ایران… شهادت قائد امت»
لقمه توی دهانم ماند. درست نمیشنیدم چه میگوید. تمام بدنم ضربان شده بود. از جا پریدم. نگاهم به چشمهای بهتزده مادرم افتاد و بعد به صفحه تلویزیون. فکر کردم توی کابوس گیر کردهام. دست گذاشتم روی پایم و چند ضربه به رانم زدم. به صورتم سیلی زدم. بیدار نمیشدم. با مشت کوبیدم به قلبم. نمیشد از این خواب لعنتی بیدار شد. گریه میکردم.
داد میزدم: «آخر کشتینش؟ خیالتون راحت شد؟ همینو میخواستید؟ حالا بریزید تو خیابون شادی کنید.»
باور نمیکردم دیگر توی قاب تلویزیون نمیبینمش؛ برای شیاطین آنوری رجز نمیخوانَد. چه کسی میگفت آرام باشید؟ مردم مظلوم دنیا دلشان گرم کی باشد؟ و هزار فکر دیگر از جنسِ نبودنِ آنکه همیشه بود.
چند بار رفتم روی بالکن و به صدای بیرون گوش دادم. هوا تاریک و روشن بود. صدای ناله زنی را شنیدم. فکر کردم مردم نزدیک میدان جمع شدهاند. از خانه بیرون زدم. دنبال صدا بودم. نزدیکتر شدم. یک زن تنها، جلوی در بسته گلزار شهدا، خودش را میزد. پا تند کردم. میخواستم بروم بغلش کنم و بگویم تنها یتیم این سرزمین نیست. همه درها بسته بود. نمیدانم از کجا رفته بود داخل. دنبال راهی میگشتم.
یک زن چادری، از پشت صدایم کرد. گفت: «برو مسجد اعظم. مردم اونجا جمع شدند. تسلیت میگم.» نایی برای جواب دادن نداشتم. هق هق کردم. چند بار دست گذاشتم به دیوار و راه رفتم. چند بار ایستادم و سر گذاشتم روی کرکره بسته مغازههای شهر. رفتم و رفتم تا خودم را به یتیمهای دیگر شهرم برسانم. آنهایی که میدانستم تا حالا ندیدمشان، اما حالا یک درد مشترک داشتیم. همهمان پدر از دست داده بودیم.
✍ فاطمه صفری
📍گیلان - املش
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوچهارم
سیزدهم اسفند ۱۴۰۴، یه روز بود که انگار توی تاریخ استان کردستان حک شد. روزی که دلمون لرزید ولی همزمان با غیرت پر شد.
از صبح که اطلاعیه رژه خودرویی و موتوری امت عزادار و انقلابی سنندج رو دیدم، یه حس عجیبی بهم دست داد. قرار بود ساعت ۵ عصر باشه و دلم نمیخواست اون لحظه رو از دست بدم. سریع رفتم پیش خانواده و گفتم: «ما باید باشیم، نباید عرصه خالی بمونه.» قرارمون رو بستیم و چشمم دوخت به ساعت. میترسیدم دیر کنم، حتی یه ثانیه هم غصه بود.
یه ربع به ۵ بود که رسیدیم میدان جهاد. چه صحنهای... ماشینها و موتورها شده بودن دریایی از عکس و پرچم. عکس رهبر شهیدمون که تو اون همه جمعیت خودنمایی میکرد، انگار یه تیغ میزد تو دلم. مردم که نگاهشون میافتاد به اون عکس، اشک توی چشماشون حلقه میزد. چند روز گذشته بود ولی دردش هنوز توی جونمون تازه بود، زخمش هنوز خون میداد. همه عزادار بودن، ولی سرافراز. پرچمهای ایران رو محکم تو مشتشون فشرده بودن جوری که معلوم بود از جونشون هم براشون عزیزتره.
ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه بود که حرکت رو شروع کردیم. چه کاروانی! انگار تمام غیرت کردستان تو خیابون ریخته بود. ماشینها و موتورها تا چشم کار میکرد، همه پوشیده از عکس اون بزرگمرد و پرچمهای سیاه عزاداری و پرچم ایران. وقتی ماشینها حرکت میکردن، باد پرچمها رو تکون میداد و یه صحنهی نفسگیر شده بود. از بلندگوها سرودهای انقلابی طنینانداز میشد.
رژه تا اذان مغرب ادامه داشت. مقصدمون میدان آزادی بود. دقیقاً وقتی رسیدیم، اذان گفتن. همه پیاده شدن و هوا پر شد از فریادهای غیرتمندانه. فرق نمیکرد پیر باشی یا جوون، زن باشی یا مرد؛ همه یه صدا شده بودن. از تهِ گلو شعار میدادن. «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»... فضا میلرزید از خشم و عشق. مردم اومده بودن تا خون رهبر شهیدمون پایمال نشه، اومده بودن تا بگن منتظر انتقامیم.
همه خشمگین بودن، ولی محکمتر از همیشه، با اقتدارتر از هر زمان دیگه، اومده بودن تا به دنیا ثابت کنن که این خط هنوز پره و این مردم هنوز زندهان.
✍ سنا باتمانی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوپنجم
شوق رمضان و اندوه جان
ماه رمضان رسیده بود شوق افطار و سحری
سراز پا نمیشناختم وچون چندین برنامه فرهنگی وهنری
برای روزهای ۱۲به بعد رمضان درموسسه کلی برنامه استانی چیده بودیم
از جشن تکلیف وسفره افطاری ساده درکنار دختران بی بضاعت
محفل انس با قرآن وحلقه های نور درکنار دختران شهدا
مهمونی های افطاری خونمون و پشت سرهم تا هفت رمضان انداختم که حداقل پیش خانوادمون هم شرمنده نباشم مادرم انا
پشت مراسم من افطاری برگزار. کرد مادرم در مسجد محله محفل انس با قرآن دارن جزء خوانی میکنند
از مسجد تماس گرفت شبکه های تلویزیون و چک کن ببین چه خبره خانمها ته دلمون و خالی میکنند میگن بیت رهبری و زدن
تلویزیون باز کردم دیدم خبر بمباران تهران درست بود و حمله ایران هم آغاز شده انفجار در تبریز
تبریز وهم زدن /ولی پاسداران جان بر کف چنان دقیق شروع به دفاع کرده بودن
که انگار فرماندهی جنگ رمضان هم مثل جنگ ۱۲روزه با حضرت آقاست
و اینکه تلویزیون زیر نویس انداخت که بیانات رهبری تا دقایقی دیگر
خیالم راحت شده بود اما گویا خبری بود
رسانه ها برای اینکه امنیت بهم نخوره و دشمن و شاد نکنیم چیزی نمیگفتن
سحر فردای شروع جنگ
دسترسی به شبکه سهند نداشتیم از گوشی موبایل تلویزیون و نگاه میکردم که دیدم نوشتن رهبر شهید
اصلا باورم نمیشد اصلا
به امید گفتم آقا رو هم شهید کردن گفت مامان سن الله
حالیمی قاطما قوی چورح بوغازیمنان گچسین
فورا رفتم سروقت تلویزیون بله خبر درست بود و دردناک اندوهی از جانمان
بهت زده تا صبح /گریه امانمان نمیداد /لحظه ای فکر کردم چه خواهیم شد /اما میدانستم که رهبر فرزانه انقلاب ما همه تدابیر هایش را انجام داده است و فرزندانش را به خط وماهم همانند سایر سربازان باید درهرلحظه آماده باشیم
چرا باید گریه کنم حالا که دشمن ته دل مارو خالی میکنه باید ته دلش خالی بشه
بیاییم میدان /کف میدان هرکاری که از دستمون برمیاد برا پرچم داری کشور ایران
غروب غیرت مارا کسی نخواهد دید
همه جوره تا پای جان پای آرمان هایمان بایستیم
و پرچم ایران اسلامی را
درکنار خون شهداء عزیزمان مخصوصا رهبر والامقام به دست حضرت مهدی عج برسانیم.
اگرچه رهبرمان نیست
ولی راهش مکتبش ونفسش در جا ی جای ایران
خونه وکوچه هایمان جاریست
✍ سنا باتمانی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org