#روایت_سیونهم
افطاری با طعم حمله
ده ساعتی از آغاز جنگ گذشته بود. از صبح خانه نرفته بودیم. بیمارستان و خیابانهای اصلی شهر را سری زدیم. آخر روز همراه فاطمه رفتیم مسجد، برای نماز مغرب.
مسجد برخلاف تصور شلوغ بود. پر بود از دختر و پسر نونهال و نوجوان. کمی که گذشت، از روبهروی مسجد، موشک عمود پرواز دل کوه را شکافت و از جَو خارج شد.
بچهها دویدند بیرون. پیرترها گریه کردند. کم کم صدای اللهاکبرشان خیابان را گرفت.
تیری که از چله کمان سپید کوه رها شد، قرار بود برود و صاف بنشیند روی سینه بچهکشها. با اللهاکبر بدرقهاش کردیم.
صحنه شبیه فیلمهای سینمایی بود. صدای اذان، رد موشک روی آسمان، صدای الله اکبر و سینیهای پذیرایی افطار!
پسر بچهها آرام و قرار نداشتند. بعد از نماز دوباره توی حیاط مسجد جمع شدند و سینه زدند. همینکه چشم بزرگترها را دور دیدند ناسزا بود که بار پهلوی کردند!
امروز سجیل که پیش چشمشان به پرواز درآمد مارها عصا شد و حالا فقط اژدهایی بود که میرفت تا بترساند و ببلعد.
✍ فاطمه عزیزی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلم
پدرمهربانم
فرصتی شد که یه سفر خانوادگی بری درهای بهشت به رویت باز هست این بار خدا میخاهد خودت انتخاب کنی
چه شد که ۳۷ سال نشستید بخاطر مردم
آقا حق نبود ما آرزو به دل بمانیم ما که جان فدا بودیم اجازه میدادید تا با خونمان فرش قرمز می انداختیم به راهت
پدرم میدانم خیلی خوب میدانم که بهشت برایت دلتنگ بود میدانم گمان میکنم خدا هم دلتنگتر ،،شکوفه های زیبای میناب چه کردن آقا جان میدانم زیبایی ورود شما را چه زیبا مزین کردن
آقا جان انگشتر زیبایت که یادگار یارت بود همراهت بود؟؟؟
حاج خانم که دلش تاب دوری نداشت پرواز کردکه کنارتون باشد همانطور که این چندین سال با صبر کنارتان بود کنار پدری که تمام زندگیش تمام ثانیه های زندگیش برای مردمش بود
آقا جان راستی تو این ۳۷ سال شما وقت کردید برای خانواده خودتون هم وقت بذارید؟؟؟
آقا جان برای خودتون شده کمی استراحت کنار بذارید؟؟؟
شده شبی آروم بی فکر به مردمت پلک روی هم بگذاری ؟؟
شده اصلا سفره ای شاهانه برای خودت تدارک ببینی؟؟
آقا شده هرماه لباس نو بخری ؟؟
آقا میگم چرا آقا زاده ها را کیف هاشونو پر دلار نکردیدونفرستادید کشورهای دیگه ؟؟
آقا جان اینان میگفتن رفتید روسیه پناه گرفتید!
پس در محل کار چه میکردید؟؟؟
آقا چه خوب خبر داشتید از نقشه شوم کودک کشان
کی شدنقشه راه را دردستمان گذاشتید؟
آقا چه خوب یک تنه روسیاهشون کردید
چه خوب تیر خلاص زدید به شقیقه عشقیا
آقاجان میگفتن شهدارا از صف آخر چیدن
امااینبار دقیق از نفر اول مدعیان انتخاب شدن🥺
آقا جان چه کردی با دلمون 🥺
دل دیوانه شده منتظره یکی چیزی بگه منفجر بشه🥺
میدونید آقاجان قراره بعد از شمامردم چندیدن باربمیرن
قراره جای خالیتون پیرمون کنه
قراره درنبودت خوب بسوزیم
✍ خانم منصوری
📍فلارد - چهارمحال و بختیاری
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
هدایت شده از مجلس خبرگان رهبری
#مهم
#اختصاصی
🔴 رهبر جدید انقلاب اسلامی توسط مجلس خبرگان رهبری تعیین و معرفی شد
بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف و آزاده ایران اسلامی سلام و درود خداوند بر شما باد.
مجلس خبرگان رهبری، ضمن عرض تسلیت شهادت قائد عظیم الشٱن حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای (قدس الله نفسه الزکیه) سایر شهدای گرانقدر به ویژه فرماندهان والامقام و جان برکف نیروهای مسلح و دانش آموزان مدرسه شجره طیبه شهرستان میناب و محکوم نمودن تجاوز وحشیانه آمریکای جنایتکار و رژیم خبیث صهیونیستی به استحضار میرساند این مجلس بلافاصله پس از انتشار خبر شهادت و عروج ملکوتی رهبر فرزانه و حکیم انقلاب اسلامی علی رغم شرایط حاد جنگی و تهدیدات مستقیم دشمنان علیه این نهاد مردمی و بمباران دفاتر دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری که به شهادت چند تن از کارکنان و تیم حراست این مجموعه منجر شد، لحظه ای در فرآیند انتخاب و معرفی رهبری نظام اسلامی درنگ ننموده و حسب وظایف مندرج در قانون اساسی و آیین نامه داخلی مجلس خبرگان، تدابیر و تمهیدات لازم جهت برگزاری اجلاس فوقالعاده و معرفی رهبر جدید را در دستور کار خود قرار داد و لذا برنامه ریزیهای مناسب و هماهنگیهای لازم جهت اجتماع نمایندگان محترم این مجلس که در اقصی نقاط کشور حضور دارند انجام گرفت تا علی رغم پیشبینیهای هوشمندانه در اصل ۱۱۱ قانون اساسی برای تشکیل شورای موقت، کشور دچار خلأ رهبری نگردد.
مجلس خبرگان رهبری با ارج نهادن به جایگاه والای ولایت فقیه در عصر غیبت حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و اهمیت مسئله رهبری در نظام جمهوری اسلامی، ۴۷ سال حکمرانی حکیمانه و مبتنی بر اصل عزت، استقلال و اقتدارِ امامین انقلاب را پاس میدارد و ضمن گرامیداشت یاد آن رهبران الهی و مردمی اعلام میدارد این مجلس پس از بررسیهای دقیق و گسترده و استفاده از ظرفیت اصل ۱۰۸ قانون اساسی، مطابق وظیفه شرعی و اعتقاد به حضور در محضر خداوند متعال، در اجلاسیه فوقالعاده امروز آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) را بر اساس رٱی قاطع نمایندگان محترم مجلس خبرگان رهبری به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، تعیین و معرفی مینماید.
در پایان با قدردانی از اعضای شورای موقتِ اصل ۱۱۱ قانون اساسی، همه ملت شریف ایران به ویژه نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه را به بیعت با رهبری و حفظ انسجام، حول محور ولایت، دعوت میکند و استمرار لطف و عنایت حضرت باری تعالی بر این کشور و مردم بزرگ را از محضر ربوبیاش مسئلت مینماید.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
مجلس خبرگان رهبری
۱۴۰۴/۱۲/۱۷
☫ دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری
http://eitaa.com/joinchat/4232904708C8e998ab250
#روایت_چهلویکم
صبح یکشنبه، همه چیز پر از اضطراب بود.
سحر دیر بلند شده بودیم و تند تند غذا میخوردیم، تلویزیون هم روشن نکرده بودیم.
ناگهان، صدای الله اکبر اذان از مسجد به گوشمان رسید.
بدون آنکه آب بخوریم، دست از غذا کشیدیم.
داشتم وضو میگرفتم، مسح پا میکشیدم که ناگهان مادر تلویزیون را روشن کرد و زیر شبکه را خواند؛ نوشته بود: «شهادت آیتالله العظمی...»
نمیدانم اشک چه زمانی و چگونه از چشمانم سرازیر شد. نمیدانم چطور خودم را به پای تلویزیون رساندم، اما به یاد دارم که پاهایم دیگر جانی برای بلند شدن نداشتند.
به یاد دارم که پدر به سر زنان و یا علی گویان از اتاق بیرون آمد.
و چشمان من دیگر هیچ نمیدیدند، همه چیز تار بود. تنها صدای اذان در سرم پخش میشد و میشنیدم که مادر مویه میکند.
چند دقیقه طول کشید تا بتوانم به خودم بیایم، و آن هنگامی بود که الله اکبر نماز صبح را میگفتم، نمازی که سراسر غم بود، بعد از سجدهای که دعایش تنها «اللهم عجل لولیک فرج» بود، من بودم و تلویزیون و اشک، من بودم و کانالهایی که قلبم را آتش میزدند،
و من بودم و عکس لبخند امام شهیدم
تا جان رفته از پاهایم برگردد و بتوانم راه بروم، دو ساعتی طول کشید.
بعدش پیوستم به جمعیتی که صدای گریه زنان و مردانش در هم آمیخته بود.
اما من نمیدانستم کجا قدم میگذارم، چگونه راه میروم. چشمانم همه چیز را در هالهای از نور میدید و خدا میداند که چطور راه به آن زیادی را طی کردم.
در مسیر، مشتهای گره کرده به سمت آسمان با صداهای بغضآلود شعار «مرگ بر آمریکا» سر میدادند، اما دستانم که توان گره شدن نداشتند.
برعکس خیلیها که دستانشان در دستان کسی بود و قدم میزدند... خودم قدم زدم، در دل مرثیه خواندم و اشک ریختم.
یاد خاطرات دیدار افتادم، زجه زدم، و دستان خدا بود که نمیگذاشت بیفتم و مقاوم باشم.
اما انسان تا جایی توان دارد؛
مگر میشود مداح بگوید: «با لب تشنه رفتی و یاد ارباب بیفتم و هنوز زنده باشم؟»
میشود روضه دامن کشان رفتی، بخواند، و هنوز بتوانم بر پاهایم بایستم...
دستان مادر تنها میتوانستند کسی را نگه دارند که مغزش فرمان مقاومت و حماسه میداد، و قلبش بعد از داغ از دست دادن برادر، این بار توان از دست دادن پدر برایش زیادی بود.
.
.
.
راه برگشت بود و پدر که من را محکم نگه میداشت، راه برگشت بود و لرزیدنهای مکرر...
افطار، اما آن شب چه غمی داشت با وجود یاد امامی که افطار نکرد و به شهادت رسید...
.
.
.
در قرار شب، اما همه چیز فرق داشت.
مادر در آن حال و هوای میان این دنیا و آن دنیایم گفته بود:
«تو رهبر رو دوست داشتی چون سرباز امام زمان (عج) بود. حالا تو این روزهای نزدیک به ظهور، آقا سرباز ضعیف نمیخواد. یگانه محکم باش، مقاوم باش!»
و همین شد.
شروع حماسه... شروع مقاومت
✍ سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلودوم
🔸جریان
ما سالهاست تحریمیم؛
ما داریم با ۴۰ کشور میجنگیم؛
آقای ما شهید شده؛
ما همزمان به پایگاهها و منافع آمریکا توی ده کشور حمله کردهایم؛
آنوقت فروشگاههای امارات و قطر، خالی از جنس شده و آرامکو تعطیل.
جنسمان با هم فرق دارد خب!
با عاشورا دیدهایم. ما هشت سال جنگیدهایم. ما چهل و هفت سال، سرمان را جلوی تمام زورگوهای عالم، خم نکردهایم.
آنها سالها چشمشان به دست غیرخودشان بوده و ما سالها دستمان روی زانوی خودمان.
حالا هم جنگ است؛ روزانه میخوریم و روزانه هم میزنیم.
شهید میدهیم؛ کشته میگیریم.
با همه اینها زندگی هنوز جریان دارد.
نانواییها صبح تا شب مشغول پختند؛ فروشگاهها بازِ باز. کامیونهای مواد غذایی هی بار میبرند و میآورند. صف پمپ بنزینها به حالت عادی برگشته.خانمها رفتهاند توی مساجد و افطاری میپزند برای بسیجیها. بسیجیها هم توی همان مسجدها و توی خیابانها آمادهاند برای زدن توی دهن هر مزدور و منافقی.
میراث خامنهای برای ما عزت است؛ از دستش نمیدهیم.
✍ امین ماکیانی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوسوم
مجری با صدای لرزان گفت: «مردم شریف ایران… شهادت قائد امت»
لقمه توی دهانم ماند. درست نمیشنیدم چه میگوید. تمام بدنم ضربان شده بود. از جا پریدم. نگاهم به چشمهای بهتزده مادرم افتاد و بعد به صفحه تلویزیون. فکر کردم توی کابوس گیر کردهام. دست گذاشتم روی پایم و چند ضربه به رانم زدم. به صورتم سیلی زدم. بیدار نمیشدم. با مشت کوبیدم به قلبم. نمیشد از این خواب لعنتی بیدار شد. گریه میکردم.
داد میزدم: «آخر کشتینش؟ خیالتون راحت شد؟ همینو میخواستید؟ حالا بریزید تو خیابون شادی کنید.»
باور نمیکردم دیگر توی قاب تلویزیون نمیبینمش؛ برای شیاطین آنوری رجز نمیخوانَد. چه کسی میگفت آرام باشید؟ مردم مظلوم دنیا دلشان گرم کی باشد؟ و هزار فکر دیگر از جنسِ نبودنِ آنکه همیشه بود.
چند بار رفتم روی بالکن و به صدای بیرون گوش دادم. هوا تاریک و روشن بود. صدای ناله زنی را شنیدم. فکر کردم مردم نزدیک میدان جمع شدهاند. از خانه بیرون زدم. دنبال صدا بودم. نزدیکتر شدم. یک زن تنها، جلوی در بسته گلزار شهدا، خودش را میزد. پا تند کردم. میخواستم بروم بغلش کنم و بگویم تنها یتیم این سرزمین نیست. همه درها بسته بود. نمیدانم از کجا رفته بود داخل. دنبال راهی میگشتم.
یک زن چادری، از پشت صدایم کرد. گفت: «برو مسجد اعظم. مردم اونجا جمع شدند. تسلیت میگم.» نایی برای جواب دادن نداشتم. هق هق کردم. چند بار دست گذاشتم به دیوار و راه رفتم. چند بار ایستادم و سر گذاشتم روی کرکره بسته مغازههای شهر. رفتم و رفتم تا خودم را به یتیمهای دیگر شهرم برسانم. آنهایی که میدانستم تا حالا ندیدمشان، اما حالا یک درد مشترک داشتیم. همهمان پدر از دست داده بودیم.
✍ فاطمه صفری
📍گیلان - املش
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوچهارم
سیزدهم اسفند ۱۴۰۴، یه روز بود که انگار توی تاریخ استان کردستان حک شد. روزی که دلمون لرزید ولی همزمان با غیرت پر شد.
از صبح که اطلاعیه رژه خودرویی و موتوری امت عزادار و انقلابی سنندج رو دیدم، یه حس عجیبی بهم دست داد. قرار بود ساعت ۵ عصر باشه و دلم نمیخواست اون لحظه رو از دست بدم. سریع رفتم پیش خانواده و گفتم: «ما باید باشیم، نباید عرصه خالی بمونه.» قرارمون رو بستیم و چشمم دوخت به ساعت. میترسیدم دیر کنم، حتی یه ثانیه هم غصه بود.
یه ربع به ۵ بود که رسیدیم میدان جهاد. چه صحنهای... ماشینها و موتورها شده بودن دریایی از عکس و پرچم. عکس رهبر شهیدمون که تو اون همه جمعیت خودنمایی میکرد، انگار یه تیغ میزد تو دلم. مردم که نگاهشون میافتاد به اون عکس، اشک توی چشماشون حلقه میزد. چند روز گذشته بود ولی دردش هنوز توی جونمون تازه بود، زخمش هنوز خون میداد. همه عزادار بودن، ولی سرافراز. پرچمهای ایران رو محکم تو مشتشون فشرده بودن جوری که معلوم بود از جونشون هم براشون عزیزتره.
ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه بود که حرکت رو شروع کردیم. چه کاروانی! انگار تمام غیرت کردستان تو خیابون ریخته بود. ماشینها و موتورها تا چشم کار میکرد، همه پوشیده از عکس اون بزرگمرد و پرچمهای سیاه عزاداری و پرچم ایران. وقتی ماشینها حرکت میکردن، باد پرچمها رو تکون میداد و یه صحنهی نفسگیر شده بود. از بلندگوها سرودهای انقلابی طنینانداز میشد.
رژه تا اذان مغرب ادامه داشت. مقصدمون میدان آزادی بود. دقیقاً وقتی رسیدیم، اذان گفتن. همه پیاده شدن و هوا پر شد از فریادهای غیرتمندانه. فرق نمیکرد پیر باشی یا جوون، زن باشی یا مرد؛ همه یه صدا شده بودن. از تهِ گلو شعار میدادن. «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»... فضا میلرزید از خشم و عشق. مردم اومده بودن تا خون رهبر شهیدمون پایمال نشه، اومده بودن تا بگن منتظر انتقامیم.
همه خشمگین بودن، ولی محکمتر از همیشه، با اقتدارتر از هر زمان دیگه، اومده بودن تا به دنیا ثابت کنن که این خط هنوز پره و این مردم هنوز زندهان.
✍ سنا باتمانی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوپنجم
شوق رمضان و اندوه جان
ماه رمضان رسیده بود شوق افطار و سحری
سراز پا نمیشناختم وچون چندین برنامه فرهنگی وهنری
برای روزهای ۱۲به بعد رمضان درموسسه کلی برنامه استانی چیده بودیم
از جشن تکلیف وسفره افطاری ساده درکنار دختران بی بضاعت
محفل انس با قرآن وحلقه های نور درکنار دختران شهدا
مهمونی های افطاری خونمون و پشت سرهم تا هفت رمضان انداختم که حداقل پیش خانوادمون هم شرمنده نباشم مادرم انا
پشت مراسم من افطاری برگزار. کرد مادرم در مسجد محله محفل انس با قرآن دارن جزء خوانی میکنند
از مسجد تماس گرفت شبکه های تلویزیون و چک کن ببین چه خبره خانمها ته دلمون و خالی میکنند میگن بیت رهبری و زدن
تلویزیون باز کردم دیدم خبر بمباران تهران درست بود و حمله ایران هم آغاز شده انفجار در تبریز
تبریز وهم زدن /ولی پاسداران جان بر کف چنان دقیق شروع به دفاع کرده بودن
که انگار فرماندهی جنگ رمضان هم مثل جنگ ۱۲روزه با حضرت آقاست
و اینکه تلویزیون زیر نویس انداخت که بیانات رهبری تا دقایقی دیگر
خیالم راحت شده بود اما گویا خبری بود
رسانه ها برای اینکه امنیت بهم نخوره و دشمن و شاد نکنیم چیزی نمیگفتن
سحر فردای شروع جنگ
دسترسی به شبکه سهند نداشتیم از گوشی موبایل تلویزیون و نگاه میکردم که دیدم نوشتن رهبر شهید
اصلا باورم نمیشد اصلا
به امید گفتم آقا رو هم شهید کردن گفت مامان سن الله
حالیمی قاطما قوی چورح بوغازیمنان گچسین
فورا رفتم سروقت تلویزیون بله خبر درست بود و دردناک اندوهی از جانمان
بهت زده تا صبح /گریه امانمان نمیداد /لحظه ای فکر کردم چه خواهیم شد /اما میدانستم که رهبر فرزانه انقلاب ما همه تدابیر هایش را انجام داده است و فرزندانش را به خط وماهم همانند سایر سربازان باید درهرلحظه آماده باشیم
چرا باید گریه کنم حالا که دشمن ته دل مارو خالی میکنه باید ته دلش خالی بشه
بیاییم میدان /کف میدان هرکاری که از دستمون برمیاد برا پرچم داری کشور ایران
غروب غیرت مارا کسی نخواهد دید
همه جوره تا پای جان پای آرمان هایمان بایستیم
و پرچم ایران اسلامی را
درکنار خون شهداء عزیزمان مخصوصا رهبر والامقام به دست حضرت مهدی عج برسانیم.
اگرچه رهبرمان نیست
ولی راهش مکتبش ونفسش در جا ی جای ایران
خونه وکوچه هایمان جاریست
✍ سنا باتمانی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوششم
توی ۱۷ سالگی، وقتی همه عقایدمو گذاشتم کنار تا از نو دنبال معنای زندگیم بگردم، مهر شما رو هم از دلم کنار گذاشتم! 🍃
۱۸ سالگیم که مقارن شد با فتنه مهسا امینی، زمانی بود که با وجود اینکه هنوز درباره پذیرفتنِ ولایت فقیه مطلقه مطمئن نبودم ولی وقتی از شما بد میگفتن، همه وجودم آتیش میگرفت💔
۱۹ سالم بود که بالاخره رفتم نظریه ولایت فقیه مطلقه رو خوندم و مبنای عقایدمو عقلانی چیدم . وقتی با پریشونیِ تمام از انتشارات انقلاب اسلامیِ حرم کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی رو خریدم ؛ رو به رو ضریح وایسادم و گفتم : میخوام پیرو این رهبر باشم امام رضا جان! شما امام منید ، اگر راهم غلطه خودتون منو برگردونین ... شاهد باشید که تحقیق کردم و دارم میرم که خودمو خرج این آقا کنم💛
۲۰ سالم بود که دیگه کتاب طرح کلی رو ، بی طرفانه خونده بودم و واقعا جذب نگاه قرآنی و منطقی شما شده بودم 🌸
هرچقدر از حرفاتون میخوندم بیشتر عاشق تون میشدم ، خصوصا که نظریه تحول بنیادین آموزش و پرورشم مال شما بود ...
روز اربعین ۴۰۳ بود .
دیدارتون توی بیت روزیم شد؛ شما ؟ فقط مآه ! فقط نور ! ✨
توی بیت، شما رو جوانِ مبارز و پر از نور و لطافت و انرژی ای دیدم که ایستاده بودید ! ایستاده بودید ... ایستاده بودید ...
داره ۲۱ سالم میشه؛
دیگه حرفای شما جزئی از گوشت و پوست و خونم شدن ...
۱۰ اسفند بود ؛ بطرز عجیبی ساعت ۳ صبح بود که از خواب بیدار شدم ! اولین کاری که کردم این بود که گوشیمو چک کردم ببینم شما خوبید یا نه ؟
مسئولین و کانال ها نوشته بودن که شما در سلامت کاملید و مردم نگران نباشن ...
منم خوشحال و با خیال راحت رفتم سراغ گروهای رفقا . جزء ۸ رو به نیت امام رضا جان انتخاب کردم که برای سلامتی تون بخونم .
شروع به خوندن کردم تا نزدیک های اذان صبح شد . رفتم توی اتاقم . دلم انقدر آروم بود که شما حالتون خوبه که همونجا رفتم به سجده و داشتم به خدا میگفتم : خدایاشکرت که آقا سالمن💚
توی سجده شکر بودم که ...
مامانم با جیغ گفتن
محیاااا
محیااا
آقااا
شهید شدن ...
شوک زده ؛ از سجده بلند شدم
یعنی چی؟
آقا ؟
مُردم
مُردممم
جونم رفت ...🥀
سوختم .......🔥
احساس خفگی میکردم
احساس میکردم قابلیت اینو دارم تا وقتی زنده ام گریه کنم ... اما بی جون شده بودم؛ واقعی ترین و شدیدترین تجربه ی داغی بود که داشتم .
احساس کردم با همه وجود دلم میخواد، شما باشم ! خامنه ای باشم ! از لا به لای استخونای خورد شده و دل شکسته ام ؛ خامنه ای زنده شد !
وقتی مراسم ۸ صبح میرچخماق رو رفتم ، احساس کردم، خامنه ای توی دل همه ی مردم زنده شده 🌱
✍ محیا شهری زاده
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوهفتم
شب را چشم به راه مانده بودم؛ دلم مشتاق بود که تنها با دیدن آن مرد آرام میگرفت.
ساعت ۲۲ شب شد و من پای تلویزیون نشسته، بیتابانه منتظر مانده بودم.
ساعت ۲۳ شد، اما نیامد. با خودم گفتم: «حتماً تا یک ساعت دیگر میآید.»
اما ساعت ۱۲ شد و آقا را در تلویزیون ندیدم؛ با ناراحتی به خواب رفتم.
حدود ساعت ۴:۳۰ بامداد بود که با صدای موبایل مادرم بیدار شدم.
تلویزیون را روشن کردم تا ببینم چه خبر است؛ گفتم شاید آقا بعد از ساعت ۱۲ صحبت کرده باشد، اما نه، خبری نبود.
سحری خوردم و وضو گرفتم تا به نماز بایستم که ناگهان زیرنویس شبکه خبر را خواندم؛ نوشته بود: «عروج ملکوتی قائد امت...»
بقیهاش را نخواندم. با تعجب گفتم: «یعنی چی؟ تلویزیون را هک کردهاند؟! چرا؟»
اما خانم امامی در تلویزیون گفت: «عروج آسمانی قائد امت، آیتالله خامنهای را تسلیت میگویم.»
با خودم گفتم: «دروغه! الکیه! خواستند مردم را امتحان کنند. آره، آره. من که میدانم او تا زمان ظهور زنده خواهد بود.»
باور نکردم. گوشیام را روشن کردم و دیدم فضای مجازی پر شده از خبر شهادت آقا. اشک از چشمانم جاری شد، اما بعد از چند دقیقه اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «غیرممكنه!»
بعد از آن خبر دیگر خوابم نبرد.
متوجه شدم ساعت ۷ صبح در معراج شهدا تجمع خواهد بود. آماده شدم و به سمت معراج رفتم.
هنوز باور نکرده بودم و با خودم میگفتم: «دروغ است!»
یکی به من میگفت: «تو که میگویی دروغ است، چرا به معراج میروی؟» اما من رفتم.
رسیدم معراج؛ همه گریه میکردند. به تجمع نگاه میکردم تا اینکه روضهخان روضه امام حسین را خواند. من هم که تا اسم آقا را میشنوم گریهام میگیرد، همین باعث شد گریه کنم.
میگفت: «حسین را تشنه شهید کردند، رهبر ما را هم با زبان روزه شهید کردند.»
ناگهان خشکم زد: «چی؟ با زبان روزه! یعنی تشنه بوده؟ یعنی مثل امام حسین شهید شده؟»
نفسم بالا نمیآمد، قلبم گرفته بود و از پا افتادم.
گفتم: «نه. رهبر ما زنده است. اینها چه دارند میگویند؟ حتماً میخواهند مردم را امتحان کنند تا توی این شرایط سخت برای ظهور دعا کنند.»
باور نکردم و سعی میکردم آرام باشم که یکی از خانمهایی که در تجمع بود، با صدای بغضآلود به دوستش گفت:«ما باید جامعه رو سوق بدیم به سوی ظهور ، رهبر جدید باید راه آقا رو ادامه بده و پرچم ایرانمون رو به دست امام زمان بده.»
حرف او حق بود.
گفتم: «خوب است که الان برای ظهور دعا کنم؛ چه آقا شهید شده باشد، چه نه و ما در خواب باشیم.»
آرام شدم و روی لبم پر شد از ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج»
اما هنوز کسانی بودند که گریه میکردند. صدای گریه مردم به گوشم میرسید اما من گوش نمیدادم و تمام فکرم ظهور بود.
فقط به ظهور فکر میکردم و متوجه حرفهای سخنران هم نمیشدم.
با خودم گفتم:
«اگر آقا بیاید، ما از این خواب بیدار میشویم و با حضور رهبر، ظهور آقا را میبینیم.
اگر آقا بیاید، دیگر گریه بیخودی نمیکنیم و خودمان را رنج نمیدهیم.
اگر آقا بیاید، همگی شاد میشویم و جشن نابودی رژیم صهیونیستی و آمریکا را میگیریم.
اگر آقا بیاید....»
دلم آرام گرفت و برای ظهور ملتمسانه دعا کردم.
من و هم میهنانم دعا می کنیم کسی به رهبری ایران عزیزمان منصوب شود که این مسیر را به دست امام زمانمان برساند.
✍ مطهره سمیعی
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوهشتم
عاشقی
نشسته بودم جلوی تلویزیون و مثل ده سحر قبلی ماه مبارک، برنامهی زمانه را میدیدم.
زهرا سرش را از توی گوشی درآورد و گفت: «مامان! دختر و داماد و نوهی رهبر هم شهید شدن».
ته دلم چیزی فرو ریخت ولی به دل سیاه شیطان لعنت فرستادم و سعی کردم حواسم را جمع قصهای کنم که «محسن آزادی» مجری برنامه داشت تعریف میکرد. قصهاش که تمام شد گفت: «مردم ایران! حالا وقتشه که چیزی رو بهتون بگم».
گوشهایم را تیز کردم. ذهنم رفت پیش خبر شهادت خانوادهی آقا. گفتم لابد میخواهد بگوید رهبرمان هم عزادار خانوادهاش شده است. اما جملههای محسن آزادی یک جوری بود. داشت از کسی حرف میزد که همیشه حواسش به ما هست. افعالش مضارع بود اما بوی ماضی میداد! جملههایش را خاطرم نیست؛ همینقدر یادم مانده که مجری برنامهی زمانه لفظ «شهید» را اول اسم کسی گفت که همهی امیدم بود.
دیگر نفهمیدم چه شد. زهرا یک طرف داد میزد و گریه میکرد، من یک طرف. پسرم با شنیدن صدای ما از اتاقش بیرون دوید و با دیدن نوار مشکی کنار تصویر آقای محبوبش، جلوی تلویزیون زانو زد. همسرم طاقت نیاورد و همانجا پای سجادهاش به زمین افتاد.
اگر تنها بودم آنقدر جلوی تصویر مهربان آقا گریه میکردم تا چشمهی اشکم بخشکد اما مادر خانه نمیتواند فقط به دل خودش فکر کند. دست دختر و پسر دهه نودی و دهه هشتادیام را گرفتم، از جا بلندشان کردم و در آغوش کشیدمشان تا یک دل سیر گریه کنند.
آقا سیدعلی! با دل این نوجوانها چه کردی که اینطور در غم از دست دادنت ضجه میزنند؟ خدا را شکر که بچههایم عشق تو را در سینه دارند. از آن بالا هم هوای همهی بچهها و جوانها و نوجوانها را داشته باش که در این دنیای پر فتنهی پر آشوب عاقبتبخیر شوند.
✍ مطهره مظهری
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org