eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
صالحٌ بعد صالح 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
صبح یکشنبه، همه چیز پر از اضطراب بود. سحر دیر بلند شده بودیم و تند تند غذا می‌خوردیم، تلویزیون هم روشن نکرده بودیم. ناگهان، صدای الله اکبر اذان از مسجد به گوشمان رسید. بدون آنکه آب بخوریم، دست از غذا کشیدیم. داشتم وضو می‌گرفتم، مسح پا می‌کشیدم که ناگهان مادر تلویزیون را روشن کرد و زیر شبکه را خواند؛ نوشته بود: «شهادت آیت‌الله العظمی...» نمی‌دانم اشک چه زمانی و چگونه از چشمانم سرازیر شد. نمی‌دانم چطور خودم را به پای تلویزیون رساندم، اما به یاد دارم که پاهایم دیگر جانی برای بلند شدن نداشتند. به یاد دارم که پدر به سر زنان و یا علی گویان از اتاق بیرون آمد. و چشمان من دیگر هیچ نمی‌دیدند، همه چیز تار بود. تنها صدای اذان در سرم پخش می‌شد و می‌شنیدم که مادر مویه می‌کند. چند دقیقه طول کشید تا بتوانم به خودم بیایم، و آن هنگامی بود که الله اکبر نماز صبح را می‌گفتم، نمازی که سراسر غم بود، بعد از سجده‌ای که دعایش تنها «اللهم عجل لولیک فرج» بود، من بودم و تلویزیون و اشک، من بودم و کانال‌هایی که قلبم را آتش می‌زدند، و من بودم و عکس لبخند امام شهیدم تا جان رفته از پاهایم برگردد و بتوانم راه بروم، دو ساعتی طول کشید. بعدش پیوستم به جمعیتی که صدای گریه زنان و مردانش در هم آمیخته بود. اما من نمی‌دانستم کجا قدم می‌گذارم، چگونه راه می‌روم. چشمانم همه چیز را در هاله‌ای از نور می‌دید و خدا می‌داند که چطور راه به آن زیادی را طی کردم. در مسیر، مشت‌های گره کرده به سمت آسمان با صداهای بغض‌آلود شعار «مرگ بر آمریکا» سر می‌دادند، اما دستانم که توان گره شدن نداشتند. برعکس خیلی‌ها که دستان‌شان در دستان کسی بود و قدم می‌زدند... خودم قدم زدم، در دل مرثیه خواندم و اشک ریختم. یاد خاطرات دیدار افتادم، زجه زدم، و دستان خدا بود که نمی‌گذاشت بیفتم و مقاوم باشم. اما انسان تا جایی توان دارد؛ مگر می‌شود مداح بگوید: «با لب تشنه رفتی و یاد ارباب بیفتم و هنوز زنده باشم؟» می‌شود روضه دامن کشان رفتی، بخواند، و هنوز بتوانم بر پاهایم بایستم... دستان مادر تنها می‌توانستند کسی را نگه دارند که مغزش فرمان مقاومت و حماسه می‌داد، و قلبش بعد از داغ از دست دادن برادر، این بار توان از دست دادن پدر برایش زیادی بود. . . . راه برگشت بود و پدر که من را محکم نگه می‌داشت، راه برگشت بود و لرزیدن‌های مکرر... افطار، اما آن شب چه غمی داشت با وجود یاد امامی که افطار نکرد و به شهادت رسید... . . . در قرار شب، اما همه چیز فرق داشت. مادر در آن حال و هوای میان این دنیا و آن دنیایم گفته بود: «تو رهبر رو دوست داشتی چون سرباز امام زمان (عج) بود. حالا تو این روزهای نزدیک به ظهور، آقا سرباز ضعیف نمی‌خواد. یگانه محکم باش، مقاوم باش!» و همین شد. شروع حماسه... شروع مقاومت ✍ سیده یگانه حسینی 📍سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸جریان ما سالهاست تحریمیم؛ ما داریم با ۴۰ کشور میجنگیم؛ آقای ما شهید شده؛ ما همزمان به پایگاه‌ها و منافع آمریکا توی ده کشور حمله کرده‌ایم؛ آنوقت فروشگاه‌های امارات و قطر، خالی از جنس شده و آرامکو تعطیل. جنس‌مان با هم فرق دارد خب! با عاشورا دیده‌ایم. ما هشت سال جنگیده‌ایم. ما چهل و هفت سال، سرمان را جلوی تمام زورگوهای عالم، خم نکرده‌ایم. آن‌ها سال‌ها چشمشان به دست غیرخودشان بوده و ما سال‌ها دستمان روی زانوی خودمان. حالا هم جنگ است؛ روزانه می‌خوریم و روزانه هم می‌زنیم. شهید می‌دهیم؛ کشته می‌گیریم. با همه این‌ها زندگی هنوز جریان دارد. نانوایی‌ها صبح تا شب مشغول پختند؛ فروشگاه‌ها بازِ باز. کامیون‌های مواد غذایی هی بار می‌برند و می‌آورند. صف پمپ بنزین‌ها به حالت عادی برگشته.خانم‌ها رفته‌اند توی مساجد و افطاری می‌پزند برای بسیجی‌ها. بسیجی‌ها هم توی همان مسجدها و توی خیابان‌ها آماده‌اند برای زدن توی دهن هر مزدور و منافقی. میراث خامنه‌ای برای ما عزت است؛ از دستش نمی‌دهیم. ✍ امین ماکیانی 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
مجری با صدای لرزان گفت: «مردم شریف ایران‌… شهادت قائد امت» لقمه توی دهانم ماند. درست نمی‌شنیدم چه می‌گوید. تمام بدنم ضربان شده بود. از جا پریدم. نگاهم به چشم‌های بهت‌زده مادرم افتاد و بعد به صفحه تلویزیون. فکر کردم توی کابوس گیر کرده‌ام. دست گذاشتم روی پایم و چند ضربه به رانم زدم. به صورتم سیلی زدم. بیدار نمی‌شدم. با مشت کوبیدم به قلبم. نمی‌شد از این خواب لعنتی بیدار شد. گریه می‌کردم. داد می‌زدم: «آخر کشتینش؟ خیالتون راحت شد؟ همینو می‌خواستید؟ حالا بریزید تو خیابون شادی کنید.» باور نمی‌کردم دیگر توی قاب تلویزیون نمی‌بینمش؛ برای شیاطین آن‌‌وری رجز نمی‌خوانَد. چه کسی می‌گفت آرام باشید؟ مردم مظلوم دنیا دلشان گرم کی‌ باشد؟ و هزار فکر دیگر از جنسِ نبودنِ آن‌که همیشه بود. چند بار رفتم روی بالکن و به صدای بیرون گوش دادم. هوا تاریک و روشن بود. صدای ناله زنی را شنیدم. فکر کردم مردم نزدیک میدان جمع شده‌اند. از خانه بیرون زدم. دنبال صدا بودم. نزدیک‌تر شدم. یک زن تنها، جلوی در بسته گلزار شهدا، خودش را می‌زد. پا تند کردم. می‌خواستم بروم بغلش کنم و بگویم تنها یتیم این سرزمین نیست. همه درها بسته بود. نمی‌دانم از کجا رفته بود داخل. دنبال راهی می‌گشتم. یک زن چادری، از پشت صدایم کرد. گفت: «برو مسجد اعظم. مردم اون‌جا جمع‌ شدند. تسلیت می‌گم.» نایی برای جواب دادن نداشتم. هق هق کردم. چند بار دست گذاشتم به دیوار و راه رفتم. چند بار ایستادم و سر گذاشتم روی کرکره بسته مغازه‌های شهر. رفتم و رفتم تا خودم را به یتیم‌های دیگر شهرم برسانم. آن‌هایی که می‌دانستم تا حالا ندیدمشان، اما حالا یک درد مشترک داشتیم. همه‌مان پدر از دست داده بودیم. ✍ فاطمه صفری 📍گیلان - املش 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
سیزدهم اسفند ۱۴۰۴، یه روز بود که انگار توی تاریخ استان کردستان حک شد. روزی که دلمون لرزید ولی همزمان با غیرت پر شد. از صبح که اطلاعیه رژه خودرویی و موتوری امت عزادار و انقلابی سنندج رو دیدم، یه حس عجیبی بهم دست داد. قرار بود ساعت ۵ عصر باشه و دلم نمی‌خواست اون لحظه رو از دست بدم. سریع رفتم پیش خانواده و گفتم: «ما باید باشیم، نباید عرصه خالی بمونه.» قرارمون رو بستیم و چشمم دوخت به ساعت. می‌ترسیدم دیر کنم، حتی یه ثانیه هم غصه بود. یه ربع به ۵ بود که رسیدیم میدان جهاد. چه صحنه‌ای... ماشین‌ها و موتورها شده بودن دریایی از عکس و پرچم. عکس رهبر شهیدمون که تو اون همه جمعیت خودنمایی می‌کرد، انگار یه تیغ می‌زد تو دلم. مردم که نگاهشون می‌افتاد به اون عکس، اشک توی چشماشون حلقه می‌زد. چند روز گذشته بود ولی دردش هنوز توی جونمون تازه بود، زخمش هنوز خون می‌داد. همه عزادار بودن، ولی سرافراز. پرچم‌های ایران رو محکم تو مشتشون فشرده بودن جوری که معلوم بود از جونشون هم براشون عزیزتره. ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه بود که حرکت رو شروع کردیم. چه کاروانی! انگار تمام غیرت کردستان تو خیابون ریخته بود. ماشین‌ها و موتورها تا چشم کار می‌کرد، همه پوشیده از عکس اون بزرگمرد و پرچم‌های سیاه عزاداری و پرچم ایران. وقتی ماشین‌ها حرکت می‌کردن، باد پرچم‌ها رو تکون می‌داد و یه صحنه‌ی نفسگیر شده بود. از بلندگوها سرودهای انقلابی طنین‌انداز می‌شد. رژه تا اذان مغرب ادامه داشت. مقصدمون میدان آزادی بود. دقیقاً وقتی رسیدیم، اذان گفتن. همه پیاده شدن و هوا پر شد از فریادهای غیرتمندانه. فرق نمی‌کرد پیر باشی یا جوون، زن باشی یا مرد؛ همه یه صدا شده بودن. از تهِ گلو شعار می‌دادن. «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»... فضا می‌لرزید از خشم و عشق. مردم اومده بودن تا خون رهبر شهیدمون پایمال نشه، اومده بودن تا بگن منتظر انتقامیم. همه خشمگین بودن، ولی محکم‌تر از همیشه، با اقتدارتر از هر زمان دیگه، اومده بودن تا به دنیا ثابت کنن که این خط هنوز پره و این مردم هنوز زنده‌ان. ✍ سنا باتمانی 📍 کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شوق رمضان و اندوه جان ماه رمضان رسیده بود شوق افطار و سحری سراز پا نمی‌شناختم وچون چندین برنامه فرهنگی وهنری برای روزهای ۱۲به بعد رمضان درموسسه کلی برنامه استانی چیده بودیم از جشن تکلیف وسفره افطاری ساده درکنار دختران بی بضاعت محفل انس با قرآن وحلقه های نور درکنار دختران شهدا مهمونی های افطاری خونمون و پشت سرهم تا هفت رمضان انداختم که حداقل پیش خانوادمون هم شرمنده نباشم مادرم انا پشت مراسم من افطاری برگزار. کرد مادرم در مسجد محله محفل انس با قرآن دارن جزء خوانی می‌کنند از مسجد تماس گرفت شبکه های تلویزیون و چک کن ببین چه خبره خانمها ته دلمون و خالی میکنند میگن بیت رهبری و زدن تلویزیون باز کردم دیدم خبر بمباران تهران درست بود و حمله ایران هم آغاز شده انفجار در تبریز تبریز وهم زدن /ولی پاسداران جان بر کف چنان دقیق شروع به دفاع کرده بودن که انگار فرماندهی جنگ رمضان هم مثل جنگ ۱۲روزه با حضرت آقاست و اینکه تلویزیون زیر نویس انداخت که بیانات رهبری تا دقایقی دیگر خیالم راحت شده بود اما گویا خبری بود رسانه ها برای اینکه امنیت بهم نخوره و دشمن و شاد نکنیم چیزی نمیگفتن سحر فردای شروع جنگ دسترسی به شبکه سهند نداشتیم از گوشی موبایل تلویزیون و نگاه میکردم که دیدم نوشتن رهبر شهید اصلا باورم نمیشد اصلا به امید گفتم آقا رو هم شهید کردن گفت مامان سن الله حالیمی قاطما قوی چورح بوغازیمنان گچسین فورا رفتم سروقت تلویزیون بله خبر درست بود و دردناک اندوهی از جانمان بهت زده تا صبح /گریه امانمان نمی‌داد /لحظه ای فکر کردم چه خواهیم شد /اما می‌دانستم که رهبر فرزانه انقلاب ما همه تدابیر هایش را انجام داده است و فرزندانش را به خط وماهم همانند سایر سربازان باید درهرلحظه آماده باشیم چرا باید گریه کنم حالا که دشمن ته دل مارو خالی می‌کنه باید ته دلش خالی بشه بیاییم میدان /کف میدان هرکاری که از دستمون برمیاد برا پرچم داری کشور ایران غروب غیرت مارا کسی نخواهد دید همه جوره تا پای جان پای آرمان هایمان بایستیم و پرچم ایران اسلامی را درکنار خون شهداء عزیزمان مخصوصا رهبر والامقام به دست حضرت مهدی عج برسانیم. اگرچه رهبرمان نیست ولی راهش مکتبش ونفسش در جا ی جای ایران خونه وکوچه هایمان جاریست ✍ سنا باتمانی 📍 کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
توی ۱۷ سالگی، وقتی همه عقایدمو گذاشتم کنار تا از نو دنبال معنای زندگیم بگردم، مهر شما رو هم از دلم کنار گذاشتم! 🍃 ۱۸ سالگیم که مقارن شد با فتنه مهسا امینی، زمانی بود که با وجود اینکه هنوز درباره پذیرفتنِ ولایت فقیه مطلقه مطمئن نبودم ولی وقتی از شما بد میگفتن، همه وجودم آتیش میگرفت💔 ۱۹ سالم بود که بالاخره رفتم نظریه ولایت فقیه مطلقه رو خوندم و مبنای عقایدمو عقلانی چیدم . وقتی با پریشونیِ تمام از انتشارات انقلاب اسلامیِ حرم کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی رو خریدم ؛ رو به رو ضریح وایسادم و گفتم : میخوام پیرو این رهبر باشم امام رضا جان! شما امام منید ، اگر راهم غلطه خودتون منو برگردونین ... شاهد باشید که تحقیق کردم و دارم میرم که خودمو خرج این آقا کنم💛 ۲۰ سالم بود که دیگه کتاب طرح کلی رو ، بی طرفانه خونده بودم و واقعا جذب نگاه قرآنی و منطقی شما شده بودم 🌸 هرچقدر از حرفاتون میخوندم بیشتر عاشق تون میشدم ، خصوصا که نظریه تحول بنیادین آموزش و پرورشم مال شما بود ... روز اربعین ۴۰۳ بود . دیدارتون توی بیت روزیم شد؛ شما ؟ فقط مآه ! فقط نور ! ✨ توی بیت، شما رو جوانِ مبارز و پر از نور و لطافت و انرژی ای دیدم که ایستاده بودید ! ایستاده بودید ... ایستاده بودید ... داره ۲۱ سالم میشه؛ دیگه حرفای شما جزئی از گوشت و پوست و خونم شدن ... ۱۰ اسفند بود ؛ بطرز عجیبی ساعت ۳ صبح بود که از خواب بیدار شدم ! اولین کاری که کردم این بود که گوشیمو چک کردم ببینم شما خوبید یا نه ؟ مسئولین و کانال ها نوشته بودن که شما در سلامت کاملید و مردم نگران نباشن ... منم خوشحال و با خیال راحت رفتم سراغ گروهای رفقا . جزء ۸ رو به نیت امام رضا جان انتخاب کردم که برای سلامتی تون بخونم . شروع به خوندن کردم تا نزدیک های اذان صبح شد . رفتم توی اتاقم . دلم انقدر آروم بود که شما حالتون خوبه که همونجا رفتم به سجده و داشتم به خدا میگفتم : خدایاشکرت که آقا سالمن💚 توی سجده شکر بودم که ... مامانم با جیغ گفتن محیاااا محیااا آقااا شهید شدن ... شوک زده ؛ از سجده بلند شدم یعنی چی؟ آقا ؟ مُردم مُردممم جونم رفت ...🥀 سوختم .......🔥 احساس خفگی میکردم احساس میکردم قابلیت اینو دارم تا وقتی زنده ام گریه کنم ... اما بی جون شده بودم؛ واقعی ترین و شدیدترین تجربه ی داغی بود که داشتم . احساس کردم با همه وجود دلم میخواد، شما باشم ! خامنه ای باشم ! از لا به لای استخونای خورد شده و دل شکسته ام ؛ خامنه ای زنده شد ! وقتی مراسم ۸ صبح میرچخماق رو رفتم ، احساس کردم، خامنه ای توی دل همه ی مردم زنده شده 🌱 ✍ محیا شهری زاده 📍 یزد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شب را چشم به راه مانده بودم؛ دلم مشتاق بود که تنها با دیدن آن مرد آرام می‌گرفت. ساعت ۲۲ شب شد و من پای تلویزیون نشسته، بی‌تابانه منتظر مانده بودم. ساعت ۲۳ شد، اما نیامد. با خودم گفتم: «حتماً تا یک ساعت دیگر می‌آید.» اما ساعت ۱۲ شد و آقا را در تلویزیون ندیدم؛ با ناراحتی به خواب رفتم. حدود ساعت ۴:۳۰ بامداد بود که با صدای موبایل مادرم بیدار شدم. تلویزیون را روشن کردم تا ببینم چه خبر است؛ گفتم شاید آقا بعد از ساعت ۱۲ صحبت کرده باشد، اما نه، خبری نبود. سحری خوردم و وضو گرفتم تا به نماز بایستم که ناگهان زیرنویس شبکه خبر را خواندم؛ نوشته بود: «عروج ملکوتی قائد امت...» بقیه‌اش را نخواندم. با تعجب گفتم: «یعنی چی؟ تلویزیون را هک کرده‌اند؟! چرا؟» اما خانم امامی در تلویزیون گفت: «عروج آسمانی قائد امت، آیت‌الله خامنه‌ای را تسلیت می‌گویم.» با خودم گفتم: «دروغه! الکیه! خواستند مردم را امتحان کنند. آره، آره. من که می‌دانم او تا زمان ظهور زنده خواهد بود.» باور نکردم. گوشی‌ام را روشن کردم و دیدم فضای مجازی پر شده از خبر شهادت آقا. اشک از چشمانم جاری شد، اما بعد از چند دقیقه اشک‌هایم را پاک کردم و گفتم: «غیرممكنه!» بعد از آن خبر دیگر خوابم نبرد. متوجه شدم ساعت ۷ صبح در معراج شهدا تجمع خواهد بود. آماده شدم و به سمت معراج رفتم. هنوز باور نکرده بودم و با خودم می‌گفتم: «دروغ است!» یکی به من می‌گفت: «تو که می‌گویی دروغ است، چرا به معراج می‌روی؟» اما من رفتم. رسیدم معراج؛ همه گریه می‌کردند. به تجمع نگاه می‌کردم تا اینکه روضه‌خان روضه امام حسین را خواند. من هم که تا اسم آقا را می‌شنوم گریه‌ام می‌گیرد، همین باعث شد گریه کنم. می‌گفت: «حسین را تشنه شهید کردند، رهبر ما را هم با زبان روزه شهید کردند.» ناگهان خشکم زد: «چی؟ با زبان روزه! یعنی تشنه بوده؟ یعنی مثل امام حسین شهید شده؟» نفسم بالا نمی‌آمد، قلبم گرفته بود و از پا افتادم. گفتم: «نه. رهبر ما زنده است. این‌ها چه دارند می‌گویند؟ حتماً می‌خواهند مردم را امتحان کنند تا توی این شرایط سخت برای ظهور دعا کنند.» باور نکردم و سعی می‌کردم آرام باشم که یکی از خانم‌هایی که در تجمع بود، با صدای بغض‌آلود به دوستش گفت:«ما باید جامعه رو سوق بدیم به سوی ظهور ، رهبر جدید باید راه آقا رو ادامه بده و پرچم ایرانمون رو به دست امام زمان بده.» حرف او حق بود. گفتم: «خوب است که الان برای ظهور دعا کنم؛ چه آقا شهید شده باشد، چه نه و ما در خواب باشیم.» آرام شدم و روی لبم پر شد از ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج» اما هنوز کسانی بودند که گریه می‌کردند. صدای گریه مردم به گوشم می‌رسید اما من گوش نمی‌دادم و تمام فکرم ظهور بود. فقط به ظهور فکر می‌کردم و متوجه حرف‌های سخنران هم نمی‌شدم. با خودم گفتم: «اگر آقا بیاید، ما از این خواب بیدار می‌شویم و با حضور رهبر، ظهور آقا را می‌بینیم. اگر آقا بیاید، دیگر گریه بی‌خودی نمی‌کنیم و خودمان را رنج نمی‌دهیم. اگر آقا بیاید، همگی شاد می‌شویم و جشن نابودی رژیم صهیونیستی و آمریکا را می‌گیریم. اگر آقا بیاید....» دلم آرام گرفت و برای ظهور ملتمسانه دعا کردم. من و هم میهنانم دعا می کنیم کسی به رهبری ایران عزیزمان منصوب شود که این مسیر را به دست امام زمانمان برساند. ✍ مطهره سمیعی 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
عاشقی نشسته بودم جلوی تلویزیون و مثل ده سحر قبلی ماه مبارک، برنامه‌ی زمانه را می‌دیدم. زهرا سرش را از توی گوشی درآورد و گفت: «مامان! دختر و داماد و نوه‌ی رهبر هم شهید شدن». ته دلم چیزی فرو ریخت ولی به دل سیاه شیطان لعنت فرستادم و سعی کردم حواسم را جمع قصه‌ای کنم که «محسن آزادی» مجری برنامه داشت تعریف می‌کرد. قصه‌اش که تمام شد گفت: «مردم ایران! حالا وقتشه که چیزی رو بهتون بگم». گوش‌هایم را تیز کردم. ذهنم رفت پیش خبر شهادت خانواده‌ی آقا. گفتم لابد می‌خواهد بگوید رهبرمان هم عزادار خانواده‌اش شده است. اما جمله‌های محسن آزادی یک جوری بود. داشت از کسی حرف می‌زد که همیشه حواسش به ما هست. افعالش مضارع بود اما بوی ماضی می‌داد! جمله‌هایش را خاطرم نیست؛ همین‌قدر یادم مانده که مجری برنامه‌ی زمانه لفظ «شهید» را اول اسم کسی گفت که همه‌ی امیدم بود. دیگر نفهمیدم چه شد. زهرا یک طرف داد می‌زد و گریه می‌کرد، من یک طرف. پسرم با شنیدن صدای ما از اتاقش بیرون دوید و با دیدن نوار مشکی کنار تصویر آقای محبوبش، جلوی تلویزیون زانو زد. همسرم طاقت نیاورد و همان‌جا پای سجاده‌اش به زمین افتاد. اگر تنها بودم آن‌قدر جلوی تصویر مهربان آقا گریه می‌کردم تا چشمه‌ی اشکم بخشکد اما مادر خانه نمی‌تواند فقط به دل خودش فکر کند. دست دختر و پسر دهه نودی و دهه هشتادی‌ام را گرفتم، از جا بلندشان کردم و در آغوش کشیدم‌شان تا یک دل سیر گریه کنند. آقا سیدعلی! با دل این نوجوان‌ها چه کردی که این‌طور در غم از دست دادنت ضجه می‌زنند؟ خدا را شکر که بچه‌هایم عشق تو را در سینه دارند. از آن بالا هم هوای همه‌ی بچه‌ها و جوان‌ها و نوجوان‌ها را داشته باش که در این دنیای پر فتنه‌ی پر آشوب عاقبت‌بخیر شوند. ✍ مطهره مظهری 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
حال و هوای شهر عجیب بود. غم سنگین بود و همه داغدار؛ اما اراده ها برای ادامه راه امام شهیدمان محکم تر از قبل . مرد و زن ، پیر و جوان ، کوچک و بزرگ ، همه آمده بودند . شب سوم بود اما ذره ای خستگی در نگاه مردم نبود. مواکب جان تازه ای گرفته بودند و هر کسی سعی می کرد هرطور که می تواند خدمت کند. مردم همه آمده بودند . شمار آدم هایی که میدیدم دائم من را به این فکر فرو می برد، آیا کسی هست که در خانه مانده باشد؟؟!! بعید می دانستم. یکی پرچم در دست داشت ، دیگری عکس ؛ عکس آقایی که مظلوم رفت. تشنه مثل جد غریبش. او رفت اما با رفتنش خیلی ها را از خواب غفلت بیدار کرد. دختر بچه هایی که تا کمر از پنجره ماشین ها بیرون آمده بودند و با صدای کودکانه خود شعار می دادند توجه من را به خودشان جلب می کردند و این صحنه دائم من را یاد دختران دبستان شجره طیبه میناب می انداخت😭. اگر چشمه ی گرم چشمانم امان می دادند، دلم می خواست فقط نظاره گر شور و ارادت مردم به رهبر عزیزمان باشم. دلم نمی خواست لحظه ای از این صحنه ها چشم بر دارم. هوا سرد بود اما هیچکس به سرما توجهی نداشت. چند دقیقه به چند دقیقه همه می ایستادند، از ماشین ها پیاده می شدند و صدای غیرت مردم کل شهر را پر میکرد . مردم عزم شان برای انتقام صدها برابر شده بود و ایمانشان به راه امام شهیدمان هزاران برابر. از عمق جان نوای الله اکبر و مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل سر میدادند. عده ای هم در گوشه و کنار خیابان مات و مبهوت از این ازدحام و تجمع عظیم، اما فقط نظاره گر ماجرا بودند که مرا یاد این بیت می انداخت: 🍃 در این اوضاع وانفسا، مباش از بی‌تفاوت‌ها تبر بر دوش باید بود در پیکارِ با بت‌ها مردمی هم بودند که خود با اشک و آه می گفتند تا دیروز علیه ایشان بودیم و علیه ایشان حرف میزدیم ، فکر می کردیم رهبر در پناهگاه است فکر میکردیم... اما حالا...😔 امان از رسانه که چه بلائی سر ذهن ملت ما آورده بود . امام ما رفت . مظلوم هم رفت . اما این بیت کمی آرام مان می کند : 🍃حیف از تو نبود، مثل ما می‌مردی؟ نام تو فقط «شهید» کم داشت عزیز آقاجان دعاکنید ما هم مثل شما شهید بشویم 🤲🏻 ✍ خانم آل مومن 📍 چهار محال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دهم رمضان برایمان دهم محرم شد شنبه ۹ اسفند بود که حوالی ساعت ۱۰ رفیقم زنگ زد که تو اخبار خبر شهادت رهبری گذاشتند. گفتم نه خبر امد که تکذیب شد، رهبری در سلامت هستند. یکهو این سوال به ذهنم امد که اگر واقعا رهبری شهید شده باشند وضعیتمون چی می شه؟ چی اتفاقی برای کشور می افته؟ اما باور اینکه رهبری نباشند برای ما هایی که از اول رهبری را دیدیدم و سال به سال با نام گذاری شعار هر سال او بزرگ شدیم سخت بود که بپذیریم دیگر نیستد. سراسیمه به یکی از رفیق هام زنگ زدم گفتم که تو اخبار گفتند رهبری شهید شده،درسته؟ گفت: نه خبری نیست. لازم بود زنگ بزنم تا خیالم راحت شود. با همین اخبار خوابیدیم تا ساعت ۵ صبح یکشنبه ۱۰ اسفند،که اولین پیامک انا لله و انا الیه راجعون از یکی از دوستانم دریافت کردم، گفتم نکنه کسی از دوستانمون تو بمباران دیروز شهید شده باشه، اصلا ذهنم به شهادت رهبری نرفت تا اینکه دومین پیامک از رفیق دیگرام امد که رهبری شهید شد💔 تقریباً برای چند ثانیه انگار دنیا برایو ایستاد. خشکم زده بود، هنوزم باور نمی کردم گفتم نه خبر اشتباه، وارد چند تا کانال خبری شدم که همه تسلیت شهادت رهبری گذاشته بودند🖤 همینجوری تا موقع اذان سرم تو گوشی بود و اخبار می خوندم و شک بودم که اذان گفتند و بدون سحری روزه اون روز گرفتم. نماز خوندم و با فکر اینکه ایران بدون رهبری حضرت آقا چی می خواهد بشود خوابیدم. طرفای ساعت ۹ صبح بود که بچه ها پیامک دادن که ساعت ۱۰ اجتماع مردمی در مسجد جامع شهر هست، با هم بریم. پیراهن مشکی پوشیدم و حرکت کردیم به سمت مسجد جامع تو مسیر همه می گفتند: پدافند ما داشت چی کار می کرد؟ چطور رهبری شهید کردن؟ چرا تیم حفاظت رهبری کوتاهی کردن؟ و... نه فقط برای من بلکه برای همه سوال بود مگر می شود رهبری شهید شود؟! دسته هایی از خانم های چادری می دیدم در مسیر که گریه می کردند وقتی رسیده بودم داخل مسجد جامع تقریبا جا برای نشستن نبود، با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود. مردم زه هم تسلیت می گفتند، بعضی ها جوری گریه می کردند که انگار واقعا پدرشان فوت کرده. آنجا بود که فهمیدم برای خیلی ها حضرت آقا فقط رهبر نبودند... روحانی که جلو تر از ما بود سخت گریه می کرد و پلاکارد رهبری دستش بود، پلاکارد برگرداند و بر تصویر رهبری با همان چشمان اشکی، بوسه ای بر تصویر رهبری زد و با دست روی تصویر می کشید و گریه می کرد. نماینده مقام معظم رهبری شروع کردند به سخنرانی که در بین سخنرانیشون به وفات امام خمینی (ره) اشاره کردند که ما آن زمان هم نمی توانستیم بپذیریم که امام به رحمت خدا رفته اند، اصلا انقلاب اسلامی را بدون امام نمی توانستیم تصور کنیم اما انقلاب اسلامی با قدرت به مسیر خودش ادامه داد. در اولین تکبیری که مردم گفتن بعد از گفتن الله اکبر خامنه ای رهبر، همه زدن زیر گریه 😭 بعد از ایشان مداح امد که ما را برد به حال و هوای محرم، رهبری با زبان روزه و همراه با خانواده اش به شهادت رسید مانند مولایش امام حسین (ع). ✍ محمدرضا وحدانی 📍کردستان- سنندج 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
امشب ، چگونه در فراقت تاب بیاورم؟ هرلحظه ،می گویم این بار حتما در نداشتنت، در شعارهای امشب جان می‌دهم.. اما می‌دانی چه می‌شود؟! جای جان دادن ، محکم تر می‌ایستم و فریاد می‌کشم. دیگر اشک هایم مانده برای تنهایی؛ همه چیز که تمام می‌شود، تنها که می‌شوم، می‌نشینم به گذر لبخندهایت.. این داغ ، درونم سرد نمی‌شود که هیچ هی غلیان می‌کند..غلیان می‌کند و باز تکرار نبودن، تکرار نداشتن،تکرار.. متلاشی این تکرارم.. رمضانی که می آید تا علی را ببرد، یزیدی که در غم ما و ریخته شدن خونت شادی می کند، و سحرگاهی که قبل اذان، تپش قلب خبر رفتنت را برایم به ارمغان گذاشته... خودت بگو این داستان تکراری فراق ، چگونه باید بگذرد؟! می‌شود بگویی کی برمی‌گردی؟ می‌دانی امشب چه شد؟ تابوت شهیدی را روی دستانمان تشییع کردیم این هم از آن ماجراهای تکراری است که تکراری نمی‌شود .. قلبِ سوخته ی این جمعیت در وحدت که تجسم می یابد،پریشانی‌اش محو می شود ولی عزیز من رفتن تو که از حافظه ی قلب ما پاک نمی‌شود.. می‌دانم آلزایمر هم بگیریم، اسمت را هم یادمان برود ،تصویر خنده هایت می‌ماند عطر صدای علوی ات از گوش هایمان نمی رود که نمی رود؛ حالا که در خون تپیده ای ، عده ای می آیند با حسرت می گویند که در حقت بد کردند، حلالشان کنی.. ما که با تک تک سلول های خون در رگ هایمان دلباخته ات بودیم ،چه؟ راست می گفت آن دختر... ما هرچه نداشتیم حداقل رهبر داشتیم هنوز، صدایش درون سرم می پیچد رهبر داشتیم.. داشتیمت؟ آری داشتیمت... پناه آغوش علی که برای مردم بسته نمی‌شود. صدای آقای رسولی در گوشم می‌پیچد او که پای مردم مانده بود، مردمی ترین فرمانده بود. کشته ی هدایت شد علی آن‌قدر که خطبه خوانده بود.. اما آقا جان ، سرما جلوی مردمت را نگرفت برخی از سربازهایت هم موکب زده اند ، چای می‌دهند تا کمی گرما را به جسم ها برگردانند من جمله،طلبه ها... هنوز هم کسی در گوشم می‌خواند [دنیای بی علی حالا چه می‌کنی؟] ✍ زهرا خراسانی 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org