#روایت_چهلوپنجم
شوق رمضان و اندوه جان
ماه رمضان رسیده بود شوق افطار و سحری
سراز پا نمیشناختم وچون چندین برنامه فرهنگی وهنری
برای روزهای ۱۲به بعد رمضان درموسسه کلی برنامه استانی چیده بودیم
از جشن تکلیف وسفره افطاری ساده درکنار دختران بی بضاعت
محفل انس با قرآن وحلقه های نور درکنار دختران شهدا
مهمونی های افطاری خونمون و پشت سرهم تا هفت رمضان انداختم که حداقل پیش خانوادمون هم شرمنده نباشم مادرم انا
پشت مراسم من افطاری برگزار. کرد مادرم در مسجد محله محفل انس با قرآن دارن جزء خوانی میکنند
از مسجد تماس گرفت شبکه های تلویزیون و چک کن ببین چه خبره خانمها ته دلمون و خالی میکنند میگن بیت رهبری و زدن
تلویزیون باز کردم دیدم خبر بمباران تهران درست بود و حمله ایران هم آغاز شده انفجار در تبریز
تبریز وهم زدن /ولی پاسداران جان بر کف چنان دقیق شروع به دفاع کرده بودن
که انگار فرماندهی جنگ رمضان هم مثل جنگ ۱۲روزه با حضرت آقاست
و اینکه تلویزیون زیر نویس انداخت که بیانات رهبری تا دقایقی دیگر
خیالم راحت شده بود اما گویا خبری بود
رسانه ها برای اینکه امنیت بهم نخوره و دشمن و شاد نکنیم چیزی نمیگفتن
سحر فردای شروع جنگ
دسترسی به شبکه سهند نداشتیم از گوشی موبایل تلویزیون و نگاه میکردم که دیدم نوشتن رهبر شهید
اصلا باورم نمیشد اصلا
به امید گفتم آقا رو هم شهید کردن گفت مامان سن الله
حالیمی قاطما قوی چورح بوغازیمنان گچسین
فورا رفتم سروقت تلویزیون بله خبر درست بود و دردناک اندوهی از جانمان
بهت زده تا صبح /گریه امانمان نمیداد /لحظه ای فکر کردم چه خواهیم شد /اما میدانستم که رهبر فرزانه انقلاب ما همه تدابیر هایش را انجام داده است و فرزندانش را به خط وماهم همانند سایر سربازان باید درهرلحظه آماده باشیم
چرا باید گریه کنم حالا که دشمن ته دل مارو خالی میکنه باید ته دلش خالی بشه
بیاییم میدان /کف میدان هرکاری که از دستمون برمیاد برا پرچم داری کشور ایران
غروب غیرت مارا کسی نخواهد دید
همه جوره تا پای جان پای آرمان هایمان بایستیم
و پرچم ایران اسلامی را
درکنار خون شهداء عزیزمان مخصوصا رهبر والامقام به دست حضرت مهدی عج برسانیم.
اگرچه رهبرمان نیست
ولی راهش مکتبش ونفسش در جا ی جای ایران
خونه وکوچه هایمان جاریست
✍ سنا باتمانی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوششم
توی ۱۷ سالگی، وقتی همه عقایدمو گذاشتم کنار تا از نو دنبال معنای زندگیم بگردم، مهر شما رو هم از دلم کنار گذاشتم! 🍃
۱۸ سالگیم که مقارن شد با فتنه مهسا امینی، زمانی بود که با وجود اینکه هنوز درباره پذیرفتنِ ولایت فقیه مطلقه مطمئن نبودم ولی وقتی از شما بد میگفتن، همه وجودم آتیش میگرفت💔
۱۹ سالم بود که بالاخره رفتم نظریه ولایت فقیه مطلقه رو خوندم و مبنای عقایدمو عقلانی چیدم . وقتی با پریشونیِ تمام از انتشارات انقلاب اسلامیِ حرم کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی رو خریدم ؛ رو به رو ضریح وایسادم و گفتم : میخوام پیرو این رهبر باشم امام رضا جان! شما امام منید ، اگر راهم غلطه خودتون منو برگردونین ... شاهد باشید که تحقیق کردم و دارم میرم که خودمو خرج این آقا کنم💛
۲۰ سالم بود که دیگه کتاب طرح کلی رو ، بی طرفانه خونده بودم و واقعا جذب نگاه قرآنی و منطقی شما شده بودم 🌸
هرچقدر از حرفاتون میخوندم بیشتر عاشق تون میشدم ، خصوصا که نظریه تحول بنیادین آموزش و پرورشم مال شما بود ...
روز اربعین ۴۰۳ بود .
دیدارتون توی بیت روزیم شد؛ شما ؟ فقط مآه ! فقط نور ! ✨
توی بیت، شما رو جوانِ مبارز و پر از نور و لطافت و انرژی ای دیدم که ایستاده بودید ! ایستاده بودید ... ایستاده بودید ...
داره ۲۱ سالم میشه؛
دیگه حرفای شما جزئی از گوشت و پوست و خونم شدن ...
۱۰ اسفند بود ؛ بطرز عجیبی ساعت ۳ صبح بود که از خواب بیدار شدم ! اولین کاری که کردم این بود که گوشیمو چک کردم ببینم شما خوبید یا نه ؟
مسئولین و کانال ها نوشته بودن که شما در سلامت کاملید و مردم نگران نباشن ...
منم خوشحال و با خیال راحت رفتم سراغ گروهای رفقا . جزء ۸ رو به نیت امام رضا جان انتخاب کردم که برای سلامتی تون بخونم .
شروع به خوندن کردم تا نزدیک های اذان صبح شد . رفتم توی اتاقم . دلم انقدر آروم بود که شما حالتون خوبه که همونجا رفتم به سجده و داشتم به خدا میگفتم : خدایاشکرت که آقا سالمن💚
توی سجده شکر بودم که ...
مامانم با جیغ گفتن
محیاااا
محیااا
آقااا
شهید شدن ...
شوک زده ؛ از سجده بلند شدم
یعنی چی؟
آقا ؟
مُردم
مُردممم
جونم رفت ...🥀
سوختم .......🔥
احساس خفگی میکردم
احساس میکردم قابلیت اینو دارم تا وقتی زنده ام گریه کنم ... اما بی جون شده بودم؛ واقعی ترین و شدیدترین تجربه ی داغی بود که داشتم .
احساس کردم با همه وجود دلم میخواد، شما باشم ! خامنه ای باشم ! از لا به لای استخونای خورد شده و دل شکسته ام ؛ خامنه ای زنده شد !
وقتی مراسم ۸ صبح میرچخماق رو رفتم ، احساس کردم، خامنه ای توی دل همه ی مردم زنده شده 🌱
✍ محیا شهری زاده
📍 یزد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوهفتم
شب را چشم به راه مانده بودم؛ دلم مشتاق بود که تنها با دیدن آن مرد آرام میگرفت.
ساعت ۲۲ شب شد و من پای تلویزیون نشسته، بیتابانه منتظر مانده بودم.
ساعت ۲۳ شد، اما نیامد. با خودم گفتم: «حتماً تا یک ساعت دیگر میآید.»
اما ساعت ۱۲ شد و آقا را در تلویزیون ندیدم؛ با ناراحتی به خواب رفتم.
حدود ساعت ۴:۳۰ بامداد بود که با صدای موبایل مادرم بیدار شدم.
تلویزیون را روشن کردم تا ببینم چه خبر است؛ گفتم شاید آقا بعد از ساعت ۱۲ صحبت کرده باشد، اما نه، خبری نبود.
سحری خوردم و وضو گرفتم تا به نماز بایستم که ناگهان زیرنویس شبکه خبر را خواندم؛ نوشته بود: «عروج ملکوتی قائد امت...»
بقیهاش را نخواندم. با تعجب گفتم: «یعنی چی؟ تلویزیون را هک کردهاند؟! چرا؟»
اما خانم امامی در تلویزیون گفت: «عروج آسمانی قائد امت، آیتالله خامنهای را تسلیت میگویم.»
با خودم گفتم: «دروغه! الکیه! خواستند مردم را امتحان کنند. آره، آره. من که میدانم او تا زمان ظهور زنده خواهد بود.»
باور نکردم. گوشیام را روشن کردم و دیدم فضای مجازی پر شده از خبر شهادت آقا. اشک از چشمانم جاری شد، اما بعد از چند دقیقه اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «غیرممكنه!»
بعد از آن خبر دیگر خوابم نبرد.
متوجه شدم ساعت ۷ صبح در معراج شهدا تجمع خواهد بود. آماده شدم و به سمت معراج رفتم.
هنوز باور نکرده بودم و با خودم میگفتم: «دروغ است!»
یکی به من میگفت: «تو که میگویی دروغ است، چرا به معراج میروی؟» اما من رفتم.
رسیدم معراج؛ همه گریه میکردند. به تجمع نگاه میکردم تا اینکه روضهخان روضه امام حسین را خواند. من هم که تا اسم آقا را میشنوم گریهام میگیرد، همین باعث شد گریه کنم.
میگفت: «حسین را تشنه شهید کردند، رهبر ما را هم با زبان روزه شهید کردند.»
ناگهان خشکم زد: «چی؟ با زبان روزه! یعنی تشنه بوده؟ یعنی مثل امام حسین شهید شده؟»
نفسم بالا نمیآمد، قلبم گرفته بود و از پا افتادم.
گفتم: «نه. رهبر ما زنده است. اینها چه دارند میگویند؟ حتماً میخواهند مردم را امتحان کنند تا توی این شرایط سخت برای ظهور دعا کنند.»
باور نکردم و سعی میکردم آرام باشم که یکی از خانمهایی که در تجمع بود، با صدای بغضآلود به دوستش گفت:«ما باید جامعه رو سوق بدیم به سوی ظهور ، رهبر جدید باید راه آقا رو ادامه بده و پرچم ایرانمون رو به دست امام زمان بده.»
حرف او حق بود.
گفتم: «خوب است که الان برای ظهور دعا کنم؛ چه آقا شهید شده باشد، چه نه و ما در خواب باشیم.»
آرام شدم و روی لبم پر شد از ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج»
اما هنوز کسانی بودند که گریه میکردند. صدای گریه مردم به گوشم میرسید اما من گوش نمیدادم و تمام فکرم ظهور بود.
فقط به ظهور فکر میکردم و متوجه حرفهای سخنران هم نمیشدم.
با خودم گفتم:
«اگر آقا بیاید، ما از این خواب بیدار میشویم و با حضور رهبر، ظهور آقا را میبینیم.
اگر آقا بیاید، دیگر گریه بیخودی نمیکنیم و خودمان را رنج نمیدهیم.
اگر آقا بیاید، همگی شاد میشویم و جشن نابودی رژیم صهیونیستی و آمریکا را میگیریم.
اگر آقا بیاید....»
دلم آرام گرفت و برای ظهور ملتمسانه دعا کردم.
من و هم میهنانم دعا می کنیم کسی به رهبری ایران عزیزمان منصوب شود که این مسیر را به دست امام زمانمان برساند.
✍ مطهره سمیعی
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلوهشتم
عاشقی
نشسته بودم جلوی تلویزیون و مثل ده سحر قبلی ماه مبارک، برنامهی زمانه را میدیدم.
زهرا سرش را از توی گوشی درآورد و گفت: «مامان! دختر و داماد و نوهی رهبر هم شهید شدن».
ته دلم چیزی فرو ریخت ولی به دل سیاه شیطان لعنت فرستادم و سعی کردم حواسم را جمع قصهای کنم که «محسن آزادی» مجری برنامه داشت تعریف میکرد. قصهاش که تمام شد گفت: «مردم ایران! حالا وقتشه که چیزی رو بهتون بگم».
گوشهایم را تیز کردم. ذهنم رفت پیش خبر شهادت خانوادهی آقا. گفتم لابد میخواهد بگوید رهبرمان هم عزادار خانوادهاش شده است. اما جملههای محسن آزادی یک جوری بود. داشت از کسی حرف میزد که همیشه حواسش به ما هست. افعالش مضارع بود اما بوی ماضی میداد! جملههایش را خاطرم نیست؛ همینقدر یادم مانده که مجری برنامهی زمانه لفظ «شهید» را اول اسم کسی گفت که همهی امیدم بود.
دیگر نفهمیدم چه شد. زهرا یک طرف داد میزد و گریه میکرد، من یک طرف. پسرم با شنیدن صدای ما از اتاقش بیرون دوید و با دیدن نوار مشکی کنار تصویر آقای محبوبش، جلوی تلویزیون زانو زد. همسرم طاقت نیاورد و همانجا پای سجادهاش به زمین افتاد.
اگر تنها بودم آنقدر جلوی تصویر مهربان آقا گریه میکردم تا چشمهی اشکم بخشکد اما مادر خانه نمیتواند فقط به دل خودش فکر کند. دست دختر و پسر دهه نودی و دهه هشتادیام را گرفتم، از جا بلندشان کردم و در آغوش کشیدمشان تا یک دل سیر گریه کنند.
آقا سیدعلی! با دل این نوجوانها چه کردی که اینطور در غم از دست دادنت ضجه میزنند؟ خدا را شکر که بچههایم عشق تو را در سینه دارند. از آن بالا هم هوای همهی بچهها و جوانها و نوجوانها را داشته باش که در این دنیای پر فتنهی پر آشوب عاقبتبخیر شوند.
✍ مطهره مظهری
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_چهلونهم
حال و هوای شهر عجیب بود. غم سنگین بود و همه داغدار؛ اما اراده ها برای ادامه راه امام شهیدمان محکم تر از قبل . مرد و زن ، پیر و جوان ، کوچک و بزرگ ، همه آمده بودند . شب سوم بود اما ذره ای خستگی در نگاه مردم نبود. مواکب جان تازه ای گرفته بودند و هر کسی سعی می کرد هرطور که می تواند خدمت کند. مردم همه آمده بودند . شمار آدم هایی که میدیدم دائم من را به این فکر فرو می برد، آیا کسی هست که در خانه مانده باشد؟؟!! بعید می دانستم.
یکی پرچم در دست داشت ، دیگری عکس ؛ عکس آقایی که مظلوم رفت. تشنه مثل جد غریبش. او رفت اما با رفتنش خیلی ها را از خواب غفلت بیدار کرد.
دختر بچه هایی که تا کمر از پنجره ماشین ها بیرون آمده بودند و با صدای کودکانه خود شعار می دادند توجه من را به خودشان جلب می کردند و این صحنه دائم من را یاد دختران دبستان شجره طیبه میناب می انداخت😭. اگر چشمه ی گرم چشمانم امان می دادند، دلم می خواست فقط نظاره گر شور و ارادت مردم به رهبر عزیزمان باشم. دلم نمی خواست لحظه ای از این صحنه ها چشم بر دارم. هوا سرد بود اما هیچکس به سرما توجهی نداشت. چند دقیقه به چند دقیقه همه می ایستادند، از ماشین ها پیاده می شدند و صدای غیرت مردم کل شهر را پر میکرد . مردم عزم شان برای انتقام صدها برابر شده بود و ایمانشان به راه امام شهیدمان هزاران برابر. از عمق جان نوای الله اکبر و مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل سر میدادند.
عده ای هم در گوشه و کنار خیابان مات و مبهوت از این ازدحام و تجمع عظیم، اما فقط نظاره گر ماجرا بودند که مرا یاد این بیت می انداخت:
🍃 در این اوضاع وانفسا، مباش از بیتفاوتها
تبر بر دوش باید بود در پیکارِ با بتها
مردمی هم بودند که خود با اشک و آه می گفتند تا دیروز علیه ایشان بودیم و علیه ایشان حرف میزدیم ، فکر می کردیم رهبر در پناهگاه است فکر میکردیم... اما حالا...😔
امان از رسانه که چه بلائی سر ذهن ملت ما آورده بود .
امام ما رفت . مظلوم هم رفت . اما این بیت کمی آرام مان می کند :
🍃حیف از تو نبود، مثل ما میمردی؟
نام تو فقط «شهید» کم داشت عزیز
آقاجان دعاکنید ما هم مثل شما شهید بشویم 🤲🏻
✍ خانم آل مومن
📍 چهار محال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجاهم
دهم رمضان برایمان دهم محرم شد
شنبه ۹ اسفند بود که حوالی ساعت ۱۰ رفیقم زنگ زد که تو اخبار خبر شهادت رهبری گذاشتند. گفتم نه خبر امد که تکذیب شد، رهبری در سلامت هستند.
یکهو این سوال به ذهنم امد که اگر واقعا رهبری شهید شده باشند وضعیتمون چی می شه؟ چی اتفاقی برای کشور می افته؟
اما باور اینکه رهبری نباشند برای ما هایی که از اول رهبری را دیدیدم و سال به سال با نام گذاری شعار هر سال او بزرگ شدیم سخت بود که بپذیریم دیگر نیستد.
سراسیمه به یکی از رفیق هام زنگ زدم گفتم که تو اخبار گفتند رهبری شهید شده،درسته؟ گفت: نه خبری نیست. لازم بود زنگ بزنم تا خیالم راحت شود.
با همین اخبار خوابیدیم تا ساعت ۵ صبح یکشنبه ۱۰ اسفند،که اولین پیامک انا لله و انا الیه راجعون از یکی از دوستانم دریافت کردم، گفتم نکنه کسی از دوستانمون تو بمباران دیروز شهید شده باشه، اصلا ذهنم به شهادت رهبری نرفت تا اینکه دومین پیامک از رفیق دیگرام امد که رهبری شهید شد💔
تقریباً برای چند ثانیه انگار دنیا برایو ایستاد. خشکم زده بود، هنوزم باور نمی کردم گفتم نه خبر اشتباه، وارد چند تا کانال خبری شدم که همه تسلیت شهادت رهبری گذاشته بودند🖤
همینجوری تا موقع اذان سرم تو گوشی بود و اخبار می خوندم و شک بودم که اذان گفتند و بدون سحری روزه اون روز گرفتم.
نماز خوندم و با فکر اینکه ایران بدون رهبری حضرت آقا چی می خواهد بشود خوابیدم.
طرفای ساعت ۹ صبح بود که بچه ها پیامک دادن که ساعت ۱۰ اجتماع مردمی در مسجد جامع شهر هست، با هم بریم.
پیراهن مشکی پوشیدم و حرکت کردیم به سمت مسجد جامع تو مسیر همه می گفتند: پدافند ما داشت چی کار می کرد؟ چطور رهبری شهید کردن؟ چرا تیم حفاظت رهبری کوتاهی کردن؟ و...
نه فقط برای من بلکه برای همه سوال بود مگر می شود رهبری شهید شود؟!
دسته هایی از خانم های چادری می دیدم در مسیر که گریه می کردند وقتی رسیده بودم داخل مسجد جامع تقریبا جا برای نشستن نبود، با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود.
مردم زه هم تسلیت می گفتند، بعضی ها جوری گریه می کردند که انگار واقعا پدرشان فوت کرده. آنجا بود که فهمیدم برای خیلی ها حضرت آقا فقط رهبر نبودند...
روحانی که جلو تر از ما بود سخت گریه می کرد و پلاکارد رهبری دستش بود، پلاکارد برگرداند و بر تصویر رهبری با همان چشمان اشکی، بوسه ای بر تصویر رهبری زد و با دست روی تصویر می کشید و گریه می کرد.
نماینده مقام معظم رهبری شروع کردند به سخنرانی که در بین سخنرانیشون به وفات امام خمینی (ره) اشاره کردند که ما آن زمان هم نمی توانستیم بپذیریم که امام به رحمت خدا رفته اند، اصلا انقلاب اسلامی را بدون امام نمی توانستیم تصور کنیم اما انقلاب اسلامی با قدرت به مسیر خودش ادامه داد. در اولین تکبیری که مردم گفتن بعد از گفتن الله اکبر خامنه ای رهبر، همه زدن زیر گریه 😭
بعد از ایشان مداح امد که ما را برد به حال و هوای محرم، رهبری با زبان روزه و همراه با خانواده اش به شهادت رسید مانند مولایش امام حسین (ع).
✍ محمدرضا وحدانی
📍کردستان- سنندج
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجاهویکم
امشب ، چگونه در فراقت تاب بیاورم؟
هرلحظه ،می گویم این بار حتما در نداشتنت، در شعارهای امشب جان میدهم..
اما میدانی چه میشود؟!
جای جان دادن ،
محکم تر میایستم و فریاد میکشم.
دیگر اشک هایم مانده برای تنهایی؛
همه چیز که تمام میشود،
تنها که میشوم، مینشینم به گذر لبخندهایت..
این داغ ، درونم سرد نمیشود که هیچ
هی غلیان میکند..غلیان میکند و باز تکرار نبودن، تکرار نداشتن،تکرار..
متلاشی این تکرارم..
رمضانی که می آید تا علی را ببرد،
یزیدی که در غم ما و ریخته شدن خونت شادی می کند،
و سحرگاهی که قبل اذان، تپش قلب خبر رفتنت را برایم به ارمغان گذاشته...
خودت بگو این داستان تکراری فراق ،
چگونه باید بگذرد؟!
میشود بگویی کی برمیگردی؟
میدانی امشب چه شد؟
تابوت شهیدی را روی دستانمان تشییع کردیم
این هم از آن ماجراهای تکراری است که تکراری نمیشود ..
قلبِ سوخته ی این جمعیت در وحدت که تجسم می یابد،پریشانیاش محو می شود
ولی عزیز من رفتن تو که از حافظه ی قلب ما پاک نمیشود..
میدانم آلزایمر هم بگیریم، اسمت را هم یادمان برود ،تصویر خنده هایت میماند
عطر صدای علوی ات از گوش هایمان نمی رود که نمی رود؛
حالا که در خون تپیده ای ،
عده ای می آیند با حسرت می گویند که در حقت بد کردند، حلالشان کنی..
ما که با تک تک سلول های خون در رگ هایمان دلباخته ات بودیم ،چه؟
راست می گفت آن دختر...
ما هرچه نداشتیم حداقل رهبر داشتیم
هنوز، صدایش درون سرم می پیچد
رهبر داشتیم..
داشتیمت؟
آری داشتیمت...
پناه آغوش علی که برای مردم بسته نمیشود.
صدای آقای رسولی در گوشم میپیچد
او که پای مردم مانده بود،
مردمی ترین فرمانده بود.
کشته ی هدایت شد علی
آنقدر که خطبه خوانده بود..
اما آقا جان ،
سرما جلوی مردمت را نگرفت
برخی از سربازهایت هم موکب زده اند ،
چای میدهند تا کمی گرما را به جسم ها برگردانند من جمله،طلبه ها...
هنوز هم کسی در گوشم میخواند
[دنیای بی علی حالا چه میکنی؟]
✍ زهرا خراسانی
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجاهودوم
از دخترت به پدرترین رهبر دنیا
بابا جانم؛
صدای مرا میشنوی؟
اشک هایم را چطور؟ می بینی؟
رفتنت را چطور باور کنم؟
نگفتی دخترها باباییاند، خم به ابروی پدرشان بیوفتد میمیرند؟
کمرم در این رفتن ناگهانیات خم شده
ولی ایستادهام
هربار که کنار اسمت شهید میآید، نمیدانم اشکهایم چگونه راه پیدا میکنند
اشکهایی که گرمایشان سردی جانم را
نوازش میدهند، اما بیشتر یادم میآورند که نیستی...
آقا...
میگویند اینبار در جنگ احد شایعات مرگ محمد صحیح بود،
ولی من چگونه باور کنم؟
چگونه باور کنم قرار است حسرت یک دیدار، یک لبخند شما به دختر کوچک پای کارت را، تا قیامت به دوش بکشم؟
در قنوت نمازهایم برای سلامتیات دعا نخوانم؟
قرار بود من جان فدایت شوم، چرا شما جان فدای من و این مردم شدی؟
چگونه باور کنم دیگر قرار نیست حسینیه را به احترام لطافت ما یک دست صورتی کنی؟
باور کنم دیگر نمیآیی بگویی دختران عزیز من؟
بیا و بگو همهی اینها دروغ است...
بیا و بگو تا این ملت یکدست مشکی پوشیده، غم را از روی چهرههایشان پاک کنند..
اصلا باشد... نبودنت به کنار
هلهلهی یزیدیان را کجای دلم بگذارم؟
یک عمر گفتیم امان از دل زینب و نفهمیدیم چه میگوییم
یک عمر گفتیم خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست و نفهمیدیم چه میگوییم
یک عمر گفتیم ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند و نفهمیدیم...
حالا که رفتی...
حالا که با همان «مِثلی لا یبایع مثل یزید» شهادت را برگزیدی،
فهمیدیم چه گفتهایم...
باز هم دیر رسیدیم آقای من...
دیر رسیدیم...
نمیشود بیایی و دست مهربانیات را بر سر ما بکشی؟
انگار همه یتیم شدهایم
انگار همهی ما دختران شهیدی هستیم که
منتظر لبخند رضایتی از شما، چشم به راه ماندهایم
باشد آقا، شما خسته بودی، رفتهای نفس تازه کنی با مولا برگردی
ولی
بعد از شما خاک بر سر دنیا... بگو با دلتنگیمان چه کنیم؟
جانهای ما، داغ دیده است
بازهم منتظر است که مثل همیشه شما بیایید
دلداریمان بدهید، بگویید نگران نباشید اینها حوادث طبیعی روزگار است...
اما...
نمیآیید نه؟
نمیآیید و انگار این قلب بیقرار نمیخواهد باور کند...
راستی،
بر پیکر همهی شهدایمان شما نماز خواندید
حالا چه کسی قرار است بر پیکر مطهر شما نماز بخواند؟
آقاجان؛
بگذار تا تماس قطع نشده این را بگویم
نیروهایی که تربیت کردید، خوب درس پس دادند
همه آمدهاند. همه ایستادهاند و اشک هایشان مشت خشم شده است و بغض هایشان فریاد در حنجرههایشان
حالا با همهی توان دارند نابودی یزیدیان را خواستار میشوند
با همهی غم ایستادهاند به جهاد
به جهادی که شما دستورش را دادهاید.
همه یک صدا میگویند شما رفتهاید ولی خدای شما هست؛
خدای شما هست و دارد به فرماندهان ما دست یاری میرساند.
همانطور که گفتید، ما میایستیم تا پیروزی
حتی اگر غمی به وسعت غم از دست دادن شما روی دلهایمان باشد.
ما میایستیم، حتی با اشکهایمان...
✍ زهرا خراسانی
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجاهوسوم
🔸ما پشت کشورمون ایستادیم
این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که میگویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم.
شب بیست و یکم رمضان ۱۴۰۴ است، نوزدهمین روز از آخرین ماه سال و قرار یازدهم مردم رشت در میدان شهدای ذهاب برای یک عهد، عهد ایستادگی پای ایران.
ده روز گذشت، ده روز از هفتهای که در اولین روزش اتفاقاتی افتاد که هنوز هم باورش سخت است اما حالا ایرانم زیر این بار سنگین ایستاده و حتی خم به ابرو نیاورده است.
دماسنج عدد ۸ درجه را نشان میدهد و هوا سرد است شاید در چنین شبی که نمیدانستند که دست تقدیر برای هرکدامشان چه چیزی رقم خواهد زد ترجیحشان این بود مثل هر سال در گوشه مسجد و حسینیه و مهدیهای به دعا و مناجات بنشینند اما این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که میگویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم.
در یک دست پرچم و در دست دیگرشان قرآن است و حالا آمدهاند در کف این میدان همان میدان شهرداری یا شهدای ذهاب که هنوز ردپای شهدا در آن پیدا است آمدهاند تا لیلهالقدرشان را به صبح برسانند و عهدی تازه کنند.
شاید اگر در سالی که گذشت آنچه که در برگههای تقدیر این ملت نوشته شده بود را میدانستیم تاب و توان از دست میدادیم اما حالا که در وسط این معرکه هستیم رضاً به قضائک شدهایم چون هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
بیشتر از رویارویی با دشمن که خدا این ماموریت مهم را به مردم سپرده است حالا جای خالی یک نفر بیشتر از همه بر قلبها سنگینی میکند، رهبری که نه فقط یک ایران که همه جهان تکیه به او داشتند و این روزها در همهجا صحبت از کسی است که عطر و بوی پدر را دارد.
امروز اگر در جایی از زمان ایستادهایم که غم نبودِ امام امت بر دل سنگینی میکند بغضهایمان را خوردهایم و اشکهایمان را نگه داشتهایم تا روز یوم الانتقام که اللهاکبر گویان لوای علی بر دست با امام و شهدا وارد قدس شریف شویم.
در زیر این بلندای لایتناهی با دستهایی که با هم به سوی آسمان بلند میشود این فاصله کوتاهتر است و پایِ تک تک دعاها مُهر استجابت خواهد خورد دعای ملتی مظلوم اما مقاوم که یک تنه در برابر ابن ملجم زمان ایستاده است.
بک یا علیها رنگ و بوی دیگری دارد رنگ انتقام، انتقام از دشمنی که بیش از ۱۴ قرن است که کینه علی و آل علی را در سینه دارد اما حالا طومار سیاهش به دست فرزندان علی تا ابد پیچیده خواهد شد.
گرچه در دلهایشان اندوه دارند اما رنگ رجاء به خود گرفته است این اتحاد و همدلی زیر پرچم جمهوری اسلامی در شب لیله القدری که به پهنای یک ایران شکل گرفته است.
حالا این مشتهای گره کرده محکمتر و شعار مرگ بر آمریکایشان منزجرتر از چهل و هفت سال گذشته شده است تا حتی برای یک لحظه خیال خام تهدید از سر اجنبی گذر نکند زیرا کسی همچو حسین با مثل یزید بیعت نخواهد کرد.
این روزها و شبها هیچگاه در لابهلای اوراق تاریخ گم نخواهد شد که با اراده و ایمان ملت خمینی و خامنهای در کف خیابانهای شهر شکل گرفته است وقتی که همه با هم زیر بارانِ دست به دعا برداشتیم دعای برای امام زمان وقتی که نوای الهی عظم البلاء در شهر پیچید.
✍ کوثر اشرافی
📍 رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
هدایت شده از بازار محتوای جبهه 🇮🇷
بستههای محتوایی ویژه وضعیت جاری میهن اسلامی:
🗄 بسته جامع محتوایی علمدار سوم
🌐 jebhemarket.ir/alamdareswwom/
🗄 بسته جامع محتوایی امام شهید
🌐 jebhemarket.ir/emam-e-shahid/
🗄 بسته جامع محتوایی وعده صادق
🌐 jebhemarket.ir/vade-sadegh/
🔘 مجموعهای جامع از تولیدات رسانهای و فرهنگی کشور
🔘 محتوای کاربردی در قالبهای متنوع رسانهای
🔘 در حال بهروزرسانی
#سید_علی_خامنهای #شهید_آیت_الله_خامنهای
#امام_شهید #قائد_امت #رهبر_شهید #رهبر
#علمدار_سوم #آیت_الله_سید_مجتبی_خامنهای #امام_خامنهای
#ایران_سرافراز #جمهوری_اسلامی #ایران_امام_رضا
#اسرائیل_جنایتکار #آمریکای_خونخوار
#وعده_صادق #فاتح_خیبر #جنگ_رمضان
──────────────────────
🔰 بازار محتوای جبهه
جامعترین بانک محتوای کنشگری فرهنگی - اجتماعی
🆔 @Jebhemarket_ir
🌐 jebhemarket.ir