هدایت شده از شمسا؛هسته های مبارزه ترکیبی سلامت
. ⃟ٜٖ.🛡 ⃟ٜٖ
#فراخوان_فوری_با_ظرفیت_محدود
شبکه مردمی سلامت ایران برگزار میکند:
⬅️ " آموزش حضوری طب رزم" ➡️
و
⬅️ "مراقبتهای اولیه حین بحران" ➡️
دوره رایگان و به صورت حضوری و آنلاین میباشد.
.
ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر:
╰➜| @mahad_ir
#شبکه_مردمی_سلامت_ایران
#فراخوان
#فراخوان_تهران
⊰᯽⊱┈────┈⊰᯽
🆔@shamsa_iran
⊰᯽⊱┈────┈⊰᯽
#روایت_پنجاهوهفتم
🔸چک چک عشق
چک چک باران از لبه چتر لیز میخورد روی سنگفرش چهارراه دفاع مقدس. همه چتر به دست با داغی بزرگ کنج دل با مشت گره کرده می خروشیدند "مرگ برآمریکا" .
چترم مهربانانه روی سر خانمی جوان سایه بان شد زیر آسمان بارانی شب. چک چک آب از روسری اش میچکید و عکس آقا که نام شهید کنارش پر سوز نشسته بود در آغوشش .
☔️گفتم:خیس شدید بیاید زیر چتر، دستی به صورتِ عکسِ در آغوشش کشید و گفت آره ممنون میشم تا عکس خیس نشه.
🌱 گویی چک چک باران از لبه روسری روی گونه اش را نمیدید و مدام بین شعار ها نگاهش به عکس بود و نم باران را از چهره آقای شهیدش میگرفت.
زیر چتر، زیر باران، چشمانمان اشکی شد، وقتی از لحظه شهادت آقا گفت و من هم از تحول چند نفر از اطرافیان و شعله کشیدن عشق آقا در زندگیشان بعد از جنگ 12 روزه گفتم.
☘وگفت: دوشب شیراز تا 12 به عشق آقا آمده بودم و امشب سهم من زیر باران جهرم بود تا از عشق آقا و استقامت در راهش ندا بدهم.
✨ تجمع تمام شد برای حرکت خورویی از هم جدا شدیم چند دقیقه بیشتر با هم نبودیم اما عشق آقا دلمان را تا طلیعه ظهور برد و آرزو کردیم دیدار بعدی مان در لشکر امام زمان و همراه نایبش باشد
✍ صدیقه صادقی
📍فارس - جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجاهوهشتم
خط قرمز ما بود.
سیدعلی حسینی خامنه ای را میگویم✌️
همچنان نیزهست
اما از زمان شهادتش دیگرخط قرمزما میراثِ شهید سیدعلی حسینی خامنه ای است. مامیراث داریم جمهوری اسلامی ایران ارثیه ی پدری ماست چندین شب است که مادرخیابان ها ایستاده ایم تا ازاین ارثیه پدری دفاع ونگهداری کنیم
دشمنِ نادان با خیال خام وعقل ناقص خود فکر میکرد ما با شهادت آقایمان مینشینیم؟
_کاش چشمان کورشان را بازکنند وببینند درهمان شهری که درزمان اغتشاشات عده ای جوان را برای خیال خام خودشان به خیابان جهت دهی میدادند چگونه جوان هایش آمده اند تا از جمهوری اسلامی ایران ازاین میراثِ عزیزِ رهبرِ شهیدِ انقلاب دفاع کنند.
_کاش ببینند چگونه هرشب ازعمق جان فریادمیزنند که هموطن اتحاد اتحاد.
_کاش ببینند چگونه جوان هامیروند وآنهایی که ازپنجره نظاره گر این تجمع وراهپیمایی عظیم هستند رادعوت میکنند تابیایند وازعزای خود حماسه بیافرینند.بله درست است ما عزاداریم اما همین عزاداری ماست که حماسه آفریده است و خواب را ازآن دشمن حرامی گرفته است
میدانید ایراد آنها کجا بود؟آنها ازسیدعلی میترسیدند اما اشتباه میکردند! آنها بایداز شهید سید علی خامنه ای میترسیدند!
شاید ما سیدعلی مان را از دست داده باشیم اما خدای او زنده است مردم!
_این شب ها جوانانی را دارم میبینم که اسپری وشابلون به دست عکس مولا ورهبر خود را بر در و دیوار شهر حک میکنند.
_حتی خانمی را دیدم که به همان جوانان گفت بیایید وبر دیوار خانه ی من هم عکس رهبری رابزنید
این ها راتهدیدمیکنید؟احمق ها این ها عاشق مولای خود بودند عاشق را ازترس چه باک؟
_یاحتی بیایید ازسرما برایتان بگویم ازکودکانی که دراین سرما بامادر وپدرشان میایند وبانفس های گرمشان شعارمیدهند دست هایشان ازسرماکبود و بی حس میوشد اماقلبشان همچنان گرم ازحس وطن پرستی وعشق است.
_دخترانی رامیبینم که بارها آقای ما آنها را دخترش خطاب کرده بود کاش بیایند وببینند چگونه همان دخترانی که با امیدپوچ و واهی خود میخواستند به خیابان هابکشانندشان آمده اند و غرق در عشق وطن شده اند.
آخ!
فراموش کرده بودم نمیتوانند بیایند وببینند چون ما اجازه نمیدهیم پای خود را داخل کشورما بگذارند.
البته که دشمن نگران نباشد ما اخبارو کلیپ های تجمعات وافتخار آفرینی هایمان را برایشان ارسال میکنیم تاببینند وازاخبار ایران مطلع باشند.
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
دریغ است میهن به دشمن دهیم✌️
✍️محدثه گودرزی
📍تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_پنجاهونهم
این پرچم بر زمین نمیافتد
یک روز تابوت شهید بر دست، فردا کفن به تن نوبت ما است تا بدانند این پرچم بر زمین نمیافتد مگر اینکه آن را بر پیکرهمان بپیچند همانجا که به قول حاج قاسم که گفت ما ملت شهادتیم.
قصه مردم ایران قصه پر غصهای است که درست از همینجا شروع میشود همینجا که ایستادهایم با تک تک قدم هایمان، با مشتهای گره کرده هم صدا با هم وقتی که فریاد زدیم مرگ بر آمریکا.
جنگ با صهیونیسم
این قصه غصهدار نباید فقط بر کف خیابانها باقی بماند بلکه باید پا به پای به کلمات در صفحات تاریخ نقش ببندد تا آیندگان بخوانند و بدانند که در روزگار جنگ چه گذشت، روزگار جنگ با صهیونیسم.
این مرد و زن و کودک و پیر و جوان که میبینی هر کدام سجیل، عماد و خرمشهر و فتاح هستند که با ایستادنها در قلب تلاویو فرود میآیند تا خواب تسخیر این آب و خاک از چشم دشمنان بپرد.
ما ملت شهادتیم
امروز این جمعیت عزادار را ببین که چطور عزای پسر حسین را در صندوقچه دل پنهان کردهاند و با ارادهای مصمم به مثابه سرباز وطن در برابر ناکسان ایستادهاند تا حتی برای لحظهای دشمن احساس پیروزی نکند.
من هم فدایی رهبرم هستم
مادر است و شاید الان حدود شش دهه از زندگیاش را پشت سر گذاشته است، عکس رهبرش را در دست گرفته پرچم به تن به خیابان آمده تا بگوید روی من هم حساب کنید، من هم فدایی رهبرم هستم و راهش را تا آخرین لحظه ادامه خواهم داد.
یاران کوچک خامنهای
روزی که امام خمینی(ره) گفت یاران من در گهوارهها هستند کسی باورش نمیشد که امروز همان یاران کوچک بر دستان این ملت رهسپار دیار عشاق میشوند و امروز به تکرار تاریخ یاران کوچک خامنهای بر دوش مادران لبیک میگویند.
جوان دیروز است و پیر امروز اما سربند به سرش بسته است و چشمانش دروازه دلی است که پر آشوب است اما پرچم به دست رجز میخواند رجزی برای دشمنان علی و آل علی تا آخرین نفسی که در سینه دارد.
خامنهای رفت اما خدای خامنهای نمیمیرد، همانجا که رهبر شهیدمان در فراق از یار گفت گرچه دوریم ولی به یاد تو سخن میگوییم، امروز سیاهپوش قائد جهان اما دمادم یکصدا و یک نفس پشت به پشت هم ایستادهایم و یک نوا سر میدهیم، نبرد آخر در راه است...
✍ کوثر اشرافی
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتم
جای سوزن انداختن نبود. مردم در هم میلولیدند. خودم را چپ و راست میکشاندم که از گزند تنه ها در امان باشم. غیر از تجمع اصلی، هر چند متری از پیادهروی میدان اصلی شهر خبری بود و عدهای مشغول رجزخوانی پسرکی یا استماع روایت دختری یا به تماشای بازسازی صحنه مدرسه دخترانه میناب و ایضا جلوی موکب جای ایستاده بودند. چای شیرین توی فنجان شیشهای های چند دست، در این هوای بس ناجوانمردانه سرد میچسبید.
دست هایم که با چای گرم شد، دلم را به دل جمعیت میدان دادم. اینجا حس غم بود، ولی حس استیصال نه. شعارها تجلی عزایی مقتدرانه بود. عزادارانی که انتظارشان برای انتقام لبریز شده بود. جمعیت مشتها را به قصد انتقام پرتاب میکرد. همزمان با موشک ها. راستی! موشک ها.... که وقتی مجری برنامه، خبر شروع موجی جدید را میداد، تکبیر ها خودجوش بلند میشدند و موشک ها را همراهی میکردند. هر خبری میتوانست دکمه لانچ تکبیر ها باشد.
مخصوصا خبری که دیشب روی ویدیووال افتاد:
با تصمیم شورای شهر، نام میدان تغییر کرد:
میدان شهید آیت الله خامنهای
✍️ محمد صادق آهنین
📍خراسان جنوبی – بیرجند
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتویکم
میان آن جمعیت مضطرب و عصبانی
یک نفر برای آرامش مردم، ای ایران نواخت.
تصادفا اورا دیدم. لبخند میزد و آرام قدم برمیداشت.
نه فرار؛ نه ترس.
نیروهای امنیتی اجازه بیشتر نزدیک شدن ندادند، وگرنه میخواست برود و روی خرابهها بنشیند ای ایران بنوازد.
ما این را چندی پیش آموختیم. آن وقت که پدرمان با صلابت حیدری آمد روی صندلی حسینیه نشست و گفت ای ایران بخوان.
ای ایران خواندن میراث ماست.
حتی اگر شهرمان را با خاک یکسان کنند
یا علی میگوییم و در خرابه ها آواز ایرانِ جان
سر میدهیم.
و حالا ساز ای ایران ما از ساز جنگ بلندتر خواهد بود.
✍️ فاطمه عزیزی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتودوم
🔸دوست ِسوگند
🌱بوی خاکِ باران خورده فضای چهارراه دفاع مقدس را پر کرده بود. دخترک میان گلدان بزرگ، کنار گلی که باران روی شاخ و برگش نشاط دمیده بود ایستاده بود تا قدش بلند شود و جمعیت را بهتر ببیند.
✨سیاهی چشمانش به چشمان آقا در عکس در دستم گره خورد و لبخند به لبش نشست.
▫️لبخند هنوز نقش صورتش بود که عکس آقا را دستش دادم. لبخند و نگاه بی انتهایش را به عکس دوخت و از عمق وجود گفت : دوستِ من بود ....
و باز نگاهش را چرخاند سمت آسمان و عکس را روی دست بالا گرفت
گویی همه دنیا در دستش بود
☘در گوشش گفتم:سردت نمیشه توی سرما اینجا اومدی ؟
و باز عکس را مقابل چشمانش گرفت .مکثی کرد و کودکانه گفت :دوستش دارم ...❤️
🔹نامش را پرسیدم سوگند بود و بین شعار "مرگ بر آمریکا" مشتش گره شده و با زبان کودکانه گفت:بچه ها توی مدرسه درس میخوندند نباید اونا رو میکشتند...و بغض کرد💔
و مشت کوچکش گره خورد و بالا رفت مرگ بر آمریکا
✍ صدیقه صادقی
📍فارس - جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتودوم
🔸اشکهای آسمان و استقامت زمین
باران، بیامان بر زمین میبارد.
برخلاف بارانهای کوتاه و تند کویر، این بار آسمان، قطرههای نوازشگر اما بیپایان خود را ساعتهاست که فرو میریزد و دریغ از پایان...
مردمان... اما دستانی را که از سرمای نیش زننده سرخ گشته، مشت کرده و به سوی آسمان گرفتهاند. مشتها همچون شبهای گذشته با ارادهای استوار به سوی افق نشانه رفتهاند.
و فریاد: «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا» در میان قطرات باران و شیون سهمگین باد میپیچد.
از موی مردان، آب میچکد؛ چادر بانوان چنان خیس شده که بر سر سنگینی میکند. پرچمها آنچنان خیساند که هنگام تکان دادن، به هم میپیچند و بال پروازشان بسته میشود.
اما مردم، همچنان در جای خود ایستادهاند.
همان ابتدا که شدت باران لحظهبهلحظه بیشتر میشد، گمان کردم مردم شهری که به باران عادت ندارند، به خانهها پناه میبرند. اما حماسه بیشتر شد؛ مردم ایستادند، ایستادند تا ثابت کنند در هر شرایطی، پشت ولایت و برای وطن، پابرجا میمانند
احساس میکنم که پروردگار در حال امتحان کردن ما بود؛
سرما میفرستد و بارانش را نازل میکند،
تا ببیند آیا این ایستادگی، همچنان پابرجا خواهد ماند؟
یا شاید امشب که عطر شهید در شهر جاری بود، این باران، برکتی از سوی آسمان برای این دیار خشک شد؛
یا شاید اصلاً خداوند به پاس ایستادگی این شبهای ملت، نعمت را بر سر ما فرو میریزد.
هر چه که بود، در آن لحظهای که زمزمههای «اللهم عجل لولیک الفرج» زیر باران بلند شد، مضطر بودن را حس کردم. این مردم چنان با ناله و خواهش این ذکر را میگفتند که گویی دل آسمان نیز هر لحظه بیشتر میشکست و اشکهایش بر سر ما میریخت.
و خدایا! تو خود وعده دادی که دعای شبها مستجاب است...
گفتی که دعای جمعی را میپذیری...
و گفتی که زیر باران، دعا به اجابت مینشیند.
پس ظهور منجی ما را برسان؛
که این روزها ما درد بیپناهیِ نبود امام را حس میکنیم.
✍ سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوسوم
🔸اشکهای آسمان و استقامت زمین
باران، بیامان بر زمین میبارد.
برخلاف بارانهای کوتاه و تند کویر، این بار آسمان، قطرههای نوازشگر اما بیپایان خود را ساعتهاست که فرو میریزد و دریغ از پایان...
مردمان... اما دستانی را که از سرمای نیش زننده سرخ گشته، مشت کرده و به سوی آسمان گرفتهاند. مشتها همچون شبهای گذشته با ارادهای استوار به سوی افق نشانه رفتهاند.
و فریاد: «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا» در میان قطرات باران و شیون سهمگین باد میپیچد.
از موی مردان، آب میچکد؛ چادر بانوان چنان خیس شده که بر سر سنگینی میکند. پرچمها آنچنان خیساند که هنگام تکان دادن، به هم میپیچند و بال پروازشان بسته میشود.
اما مردم، همچنان در جای خود ایستادهاند.
همان ابتدا که شدت باران لحظهبهلحظه بیشتر میشد، گمان کردم مردم شهری که به باران عادت ندارند، به خانهها پناه میبرند. اما حماسه بیشتر شد؛ مردم ایستادند، ایستادند تا ثابت کنند در هر شرایطی، پشت ولایت و برای وطن، پابرجا میمانند
احساس میکنم که پروردگار در حال امتحان کردن ما بود؛
سرما میفرستد و بارانش را نازل میکند،
تا ببیند آیا این ایستادگی، همچنان پابرجا خواهد ماند؟
یا شاید امشب که عطر شهید در شهر جاری بود، این باران، برکتی از سوی آسمان برای این دیار خشک شد؛
یا شاید اصلاً خداوند به پاس ایستادگی این شبهای ملت، نعمت را بر سر ما فرو میریزد.
هر چه که بود، در آن لحظهای که زمزمههای «اللهم عجل لولیک الفرج» زیر باران بلند شد، مضطر بودن را حس کردم. این مردم چنان با ناله و خواهش این ذکر را میگفتند که گویی دل آسمان نیز هر لحظه بیشتر میشکست و اشکهایش بر سر ما میریخت.
و خدایا! تو خود وعده دادی که دعای شبها مستجاب است...
گفتی که دعای جمعی را میپذیری...
و گفتی که زیر باران، دعا به اجابت مینشیند.
پس ظهور منجی ما را برسان؛
که این روزها ما درد بیپناهیِ نبود امام را حس میکنیم.
✍ سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوچهارم
🔸دقیقه های یخ زده وبی جان
از دیروز صبح خبر بمباران تهران آشفته ام کرده بود کلا یا از تلویزیون ویا گوشی دنبال خبربودم از این کانال خبری به اون کانال، در گوشی هم از ایتا به روبیکا از روبیکا به سروش
فکر کنم جمعا دو ساعت شب خوابیده بوده ام .نصف شب بیدار شده ام بازم رفتهام سر گوشی ساعت ۴ و۴۵ دقیقه نزدیک سحر که شد دیگه نمی تونستم چشم ها باز نگه دارم خسته بودن ومیسوختن وسر درد شدیدی داشتم آلارم گوشی رو ده دقیقه بعد کوک کرده ام گفته ام ۱۰ دقیقه چشم هام ببندهام چرت بزنم بلند میشم .
آلارم گوشی که زنگ خورد بیدار شده ام زود رفته ام غذا برای سحری روبه راه کردم میز چیده بوده ام اسرابیدار بود نمی دونم چه کار میکرد یک دفعه دراتاقش باز کرد ومحکم بست رفت دستشویی وامد بیرون ودوباره در اتاقش باز کرد وتاخ دوباره اتاق محکم بست بعدش اومد روی صندلی روبروم نشست . بهش گفته ام زود باش بخور ، داشت به من نگاه میکرد گفته ام چِته خوابت میاد؟ آروم وخسته نگاهم کرد گفت: مامان تاریخ داره تکرار میشه .
داشته ام به صورت ناراحت ومظلومش نگاه میکردم ، و ادامه داد، مامان میگن رهبر شهید شده شروع کرد به گریه کردن .
با صدای بلند گفتم :کی گفته دروغه ! من خودم تا ساعت ۴ وچهل وپنج دقیقه در اینترنت بوده ام چیزی ندیده ام .
زود بلند شدم که کنترل تلویزیون بردارم باز کنم تا بهش ثابت کنم ،دستم گرفت مامان تلویزیون خودش خودش ..
کنترل از روی میز تلویزیون برداشتم وروشن کردم بدون توجه به اسرا نشسته ام و خط سیاه گوشه تلویزیون وعکس رهبر!
نمی تونستم باورم کنم یخ زده بودم ،نگاه میکردم ولی چیزی نمی شنیده ام کلا از اون چند لحظه ها چیز خاصی یادم نمیاد .
اصلا انگار دقیقه هاو زمان برای من ایستاده بود .تاوقت اذان صبح همین مثل چوب خشکم زده بودم.
ریخت برهم با زمین افتادنت دنیای من💔
دیدی آخر چشم خوردی خوش قد وبالای من
✍ رقیه حسن زاده فرنود
📍آذربایجان شرقی _ تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوپنجم
توی جمعیت دنبال سوژه میگشتم. عکس آقا به دست خود را از بین زنهایی که پشت میدان نماز ایستاده بودند، بیرون کشید. از آن ننه گوکولیها بود که آدم دلش میخواهد فقط نگاهش کند. دنبالش رفتم.
از چایخانهی امام رضا چای و کارتنی گرفت. کارتن را روی گلدان گذاشت. کنار گلدان کتیبهی حضرت زهرا زدهبودند. آن را بوس کرد و نشست. آن طرفتر ایستادم. چای میخورد و دستش را روی عکس آقا میکشید و به خود فشار میداد. نگاهم کرد، گفت: « یِنِه د چایی خَنِم.» استکان را ازش گرفتم و به خادم گفتم توی همان چای بریزد. دستش دادم. دومی تمام شد. بلند شد برود، گفتم: «حاج خانم یه دیقه وایمیسین یه عکس بگیرم؟» ایستاد. به سمت راستش نگاه میکرد. روی عکس آقا دست میکشید و دست خود را بوس میکرد. گفتم: «استکانو بدین ببرم.» گفت: « تشکور بونوم.»
باز بین جمعیت رفتم. به اطراف نگاه میکردم و گوشی را بالا میگرفتم؛ خانمی کنارم ایستادهبود، دست روی شانهام گذاشت و گفت: « انشاالله روز ظهور امام زمان فیلم برداری کنی.» گفتم: «انشاالله.»
-منم کنارت باشم.
نگاهش کردم. چشمهایش شفاف شدهبودند. گفت: «این قدر گریه کردم چشام میسوزه.»
دست روی شانهاش گذاشتم. دعا کردم خدا دلش را آرام کند.
مداح میخواند: « فرزند خود میآید به انتقام بابا، خوردیم زخم اما حاشا گر نومیدیم. آموزش نبرد از شاه نجف گرفتیم. ما در حرم نشستیم...»
پیرمردی جلوی جمعیت مردها ایستادهبود. عکس آقا را توی دست گرفته بود. آن را بوس میکرد و شانههایش تکان میخورد.
مداح«الهی عظم البلا» میخواند. خانمی که پشتم ایستادهبود، هقهق میکرد.
با انگشتهای قرمز و خشک آخرین فیلم را گرفتم و به خانه آمدم.
✍ مریم نجفی
📍گیلان - لنگرود
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوششم
🔸دهم رمضان برایمان دهم محرم شد
شنبه ۹ اسفند بود که حوالی ساعت ۱۰ رفیقم زنگ زد که تو اخبار خبر شهادت رهبری گذاشتند. گفتم نه خبر امد که تکذیب شد، رهبری در سلامت هستند.
یکهو این سوال به ذهنم امد که اگر واقعا رهبری شهید شده باشند وضعیتمون چی می شه؟ چی اتفاقی برای کشور می افته؟
اما باور اینکه رهبری نباشند برای ما هایی که از اول رهبری را دیدیدم و سال به سال با نام گذاری شعار هر سال او بزرگ شدیم سخت بود که بپذیریم دیگر نیستد.
سراسیمه به یکی از رفیق هام زنگ زدم گفتم که تو اخبار گفتند رهبری شهید شده،درسته؟ گفت: نه خبری نیست. لازم بود زنگ بزنم تا خیالم راحت شود.
با همین اخبار خوابیدیم تا ساعت ۵ صبح یکشنبه ۱۰ اسفند،که اولین پیامک انا لله و انا الیه راجعون از یکی از دوستانم دریافت کردم، گفتم نکنه کسی از دوستانمون تو بمباران دیروز شهید شده باشه، اصلا ذهنم به شهادت رهبری نرفت تا اینکه دومین پیامک از رفیق دیگرام امد که رهبری شهید شد💔
تقریباً برای چند ثانیه انگار دنیا برایو ایستاد. خشکم زده بود، هنوزم باور نمی کردم گفتم نه خبر اشتباه، وارد چند تا کانال خبری شدم که همه تسلیت شهادت رهبری گذاشته بودند🖤
همینجوری تا موقع اذان سرم تو گوشی بود و اخبار می خوندم و شک بودم که اذان گفتند و بدون سحری روزه اون روز گرفتم.
نماز خوندم و با فکر اینکه ایران بدون رهبری حضرت آقا چی می خواهد بشود خوابیدم.
طرفای ساعت ۹ صبح بود که بچه ها پیامک دادن که ساعت ۱۰ اجتماع مردمی در مسجد جامع شهر هست، با هم بریم.
پیراهن مشکی پوشیدم و حرکت کردیم به سمت مسجد جامع تو مسیر همه می گفتند: پدافند ما داشت چی کار می کرد؟ چطور رهبری شهید کردن؟ چرا تیم حفاظت رهبری کوتاهی کردن؟ و...
نه فقط برای من بلکه برای همه سوال بود مگر می شود رهبری شهید شود؟!
دسته هایی از خانم های چادری می دیدم در مسیر که گریه می کردند وقتی رسیده بودم داخل مسجد جامع تقریبا جا برای نشستن نبود، با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود.
مردم زه هم تسلیت می گفتند، بعضی ها جوری گریه می کردند که انگار واقعا پدرشان فوت کرده. آنجا بود که فهمیدم برای خیلی ها حضرت آقا فقط رهبر نبودند...
روحانی که جلو تر از ما بود سخت گریه می کرد و پلاکارد رهبری دستش بود، پلاکارد برگرداند و بر تصویر رهبری با همان چشمان اشکی، بوسه ای بر تصویر رهبری زد و با دست روی تصویر می کشید و گریه می کرد.
نماینده مقام معظم رهبری شروع کردند به سخنرانی که در بین سخنرانیشون به وفات امام خمینی (ره) اشاره کردند که ما آن زمان هم نمی توانستیم بپذیریم که امام به رحمت خدا رفته اند، اصلا انقلاب اسلامی را بدون امام نمی توانستیم تصور کنیم اما انقلاب اسلامی با قدرت به مسیر خودش ادامه داد. در اولین تکبیری که مردم گفتن بعد از گفتن الله اکبر خامنه ای رهبر، همه زدن زیر گریه 😭
بعد از ایشان مداح امد که ما را برد به حال و هوای محرم، رهبری با زبان روزه و همراه با خانواده اش به شهادت رسید مانند مولایش امام حسین (ع).
✍ محمدرضا وحدانی
📍کردستان – سنندج
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org