#روایت_شصتودوم
🔸اشکهای آسمان و استقامت زمین
باران، بیامان بر زمین میبارد.
برخلاف بارانهای کوتاه و تند کویر، این بار آسمان، قطرههای نوازشگر اما بیپایان خود را ساعتهاست که فرو میریزد و دریغ از پایان...
مردمان... اما دستانی را که از سرمای نیش زننده سرخ گشته، مشت کرده و به سوی آسمان گرفتهاند. مشتها همچون شبهای گذشته با ارادهای استوار به سوی افق نشانه رفتهاند.
و فریاد: «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا» در میان قطرات باران و شیون سهمگین باد میپیچد.
از موی مردان، آب میچکد؛ چادر بانوان چنان خیس شده که بر سر سنگینی میکند. پرچمها آنچنان خیساند که هنگام تکان دادن، به هم میپیچند و بال پروازشان بسته میشود.
اما مردم، همچنان در جای خود ایستادهاند.
همان ابتدا که شدت باران لحظهبهلحظه بیشتر میشد، گمان کردم مردم شهری که به باران عادت ندارند، به خانهها پناه میبرند. اما حماسه بیشتر شد؛ مردم ایستادند، ایستادند تا ثابت کنند در هر شرایطی، پشت ولایت و برای وطن، پابرجا میمانند
احساس میکنم که پروردگار در حال امتحان کردن ما بود؛
سرما میفرستد و بارانش را نازل میکند،
تا ببیند آیا این ایستادگی، همچنان پابرجا خواهد ماند؟
یا شاید امشب که عطر شهید در شهر جاری بود، این باران، برکتی از سوی آسمان برای این دیار خشک شد؛
یا شاید اصلاً خداوند به پاس ایستادگی این شبهای ملت، نعمت را بر سر ما فرو میریزد.
هر چه که بود، در آن لحظهای که زمزمههای «اللهم عجل لولیک الفرج» زیر باران بلند شد، مضطر بودن را حس کردم. این مردم چنان با ناله و خواهش این ذکر را میگفتند که گویی دل آسمان نیز هر لحظه بیشتر میشکست و اشکهایش بر سر ما میریخت.
و خدایا! تو خود وعده دادی که دعای شبها مستجاب است...
گفتی که دعای جمعی را میپذیری...
و گفتی که زیر باران، دعا به اجابت مینشیند.
پس ظهور منجی ما را برسان؛
که این روزها ما درد بیپناهیِ نبود امام را حس میکنیم.
✍ سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوسوم
🔸اشکهای آسمان و استقامت زمین
باران، بیامان بر زمین میبارد.
برخلاف بارانهای کوتاه و تند کویر، این بار آسمان، قطرههای نوازشگر اما بیپایان خود را ساعتهاست که فرو میریزد و دریغ از پایان...
مردمان... اما دستانی را که از سرمای نیش زننده سرخ گشته، مشت کرده و به سوی آسمان گرفتهاند. مشتها همچون شبهای گذشته با ارادهای استوار به سوی افق نشانه رفتهاند.
و فریاد: «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا» در میان قطرات باران و شیون سهمگین باد میپیچد.
از موی مردان، آب میچکد؛ چادر بانوان چنان خیس شده که بر سر سنگینی میکند. پرچمها آنچنان خیساند که هنگام تکان دادن، به هم میپیچند و بال پروازشان بسته میشود.
اما مردم، همچنان در جای خود ایستادهاند.
همان ابتدا که شدت باران لحظهبهلحظه بیشتر میشد، گمان کردم مردم شهری که به باران عادت ندارند، به خانهها پناه میبرند. اما حماسه بیشتر شد؛ مردم ایستادند، ایستادند تا ثابت کنند در هر شرایطی، پشت ولایت و برای وطن، پابرجا میمانند
احساس میکنم که پروردگار در حال امتحان کردن ما بود؛
سرما میفرستد و بارانش را نازل میکند،
تا ببیند آیا این ایستادگی، همچنان پابرجا خواهد ماند؟
یا شاید امشب که عطر شهید در شهر جاری بود، این باران، برکتی از سوی آسمان برای این دیار خشک شد؛
یا شاید اصلاً خداوند به پاس ایستادگی این شبهای ملت، نعمت را بر سر ما فرو میریزد.
هر چه که بود، در آن لحظهای که زمزمههای «اللهم عجل لولیک الفرج» زیر باران بلند شد، مضطر بودن را حس کردم. این مردم چنان با ناله و خواهش این ذکر را میگفتند که گویی دل آسمان نیز هر لحظه بیشتر میشکست و اشکهایش بر سر ما میریخت.
و خدایا! تو خود وعده دادی که دعای شبها مستجاب است...
گفتی که دعای جمعی را میپذیری...
و گفتی که زیر باران، دعا به اجابت مینشیند.
پس ظهور منجی ما را برسان؛
که این روزها ما درد بیپناهیِ نبود امام را حس میکنیم.
✍ سیده یگانه حسینی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوچهارم
🔸دقیقه های یخ زده وبی جان
از دیروز صبح خبر بمباران تهران آشفته ام کرده بود کلا یا از تلویزیون ویا گوشی دنبال خبربودم از این کانال خبری به اون کانال، در گوشی هم از ایتا به روبیکا از روبیکا به سروش
فکر کنم جمعا دو ساعت شب خوابیده بوده ام .نصف شب بیدار شده ام بازم رفتهام سر گوشی ساعت ۴ و۴۵ دقیقه نزدیک سحر که شد دیگه نمی تونستم چشم ها باز نگه دارم خسته بودن ومیسوختن وسر درد شدیدی داشتم آلارم گوشی رو ده دقیقه بعد کوک کرده ام گفته ام ۱۰ دقیقه چشم هام ببندهام چرت بزنم بلند میشم .
آلارم گوشی که زنگ خورد بیدار شده ام زود رفته ام غذا برای سحری روبه راه کردم میز چیده بوده ام اسرابیدار بود نمی دونم چه کار میکرد یک دفعه دراتاقش باز کرد ومحکم بست رفت دستشویی وامد بیرون ودوباره در اتاقش باز کرد وتاخ دوباره اتاق محکم بست بعدش اومد روی صندلی روبروم نشست . بهش گفته ام زود باش بخور ، داشت به من نگاه میکرد گفته ام چِته خوابت میاد؟ آروم وخسته نگاهم کرد گفت: مامان تاریخ داره تکرار میشه .
داشته ام به صورت ناراحت ومظلومش نگاه میکردم ، و ادامه داد، مامان میگن رهبر شهید شده شروع کرد به گریه کردن .
با صدای بلند گفتم :کی گفته دروغه ! من خودم تا ساعت ۴ وچهل وپنج دقیقه در اینترنت بوده ام چیزی ندیده ام .
زود بلند شدم که کنترل تلویزیون بردارم باز کنم تا بهش ثابت کنم ،دستم گرفت مامان تلویزیون خودش خودش ..
کنترل از روی میز تلویزیون برداشتم وروشن کردم بدون توجه به اسرا نشسته ام و خط سیاه گوشه تلویزیون وعکس رهبر!
نمی تونستم باورم کنم یخ زده بودم ،نگاه میکردم ولی چیزی نمی شنیده ام کلا از اون چند لحظه ها چیز خاصی یادم نمیاد .
اصلا انگار دقیقه هاو زمان برای من ایستاده بود .تاوقت اذان صبح همین مثل چوب خشکم زده بودم.
ریخت برهم با زمین افتادنت دنیای من💔
دیدی آخر چشم خوردی خوش قد وبالای من
✍ رقیه حسن زاده فرنود
📍آذربایجان شرقی _ تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوپنجم
توی جمعیت دنبال سوژه میگشتم. عکس آقا به دست خود را از بین زنهایی که پشت میدان نماز ایستاده بودند، بیرون کشید. از آن ننه گوکولیها بود که آدم دلش میخواهد فقط نگاهش کند. دنبالش رفتم.
از چایخانهی امام رضا چای و کارتنی گرفت. کارتن را روی گلدان گذاشت. کنار گلدان کتیبهی حضرت زهرا زدهبودند. آن را بوس کرد و نشست. آن طرفتر ایستادم. چای میخورد و دستش را روی عکس آقا میکشید و به خود فشار میداد. نگاهم کرد، گفت: « یِنِه د چایی خَنِم.» استکان را ازش گرفتم و به خادم گفتم توی همان چای بریزد. دستش دادم. دومی تمام شد. بلند شد برود، گفتم: «حاج خانم یه دیقه وایمیسین یه عکس بگیرم؟» ایستاد. به سمت راستش نگاه میکرد. روی عکس آقا دست میکشید و دست خود را بوس میکرد. گفتم: «استکانو بدین ببرم.» گفت: « تشکور بونوم.»
باز بین جمعیت رفتم. به اطراف نگاه میکردم و گوشی را بالا میگرفتم؛ خانمی کنارم ایستادهبود، دست روی شانهام گذاشت و گفت: « انشاالله روز ظهور امام زمان فیلم برداری کنی.» گفتم: «انشاالله.»
-منم کنارت باشم.
نگاهش کردم. چشمهایش شفاف شدهبودند. گفت: «این قدر گریه کردم چشام میسوزه.»
دست روی شانهاش گذاشتم. دعا کردم خدا دلش را آرام کند.
مداح میخواند: « فرزند خود میآید به انتقام بابا، خوردیم زخم اما حاشا گر نومیدیم. آموزش نبرد از شاه نجف گرفتیم. ما در حرم نشستیم...»
پیرمردی جلوی جمعیت مردها ایستادهبود. عکس آقا را توی دست گرفته بود. آن را بوس میکرد و شانههایش تکان میخورد.
مداح«الهی عظم البلا» میخواند. خانمی که پشتم ایستادهبود، هقهق میکرد.
با انگشتهای قرمز و خشک آخرین فیلم را گرفتم و به خانه آمدم.
✍ مریم نجفی
📍گیلان - لنگرود
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوششم
🔸دهم رمضان برایمان دهم محرم شد
شنبه ۹ اسفند بود که حوالی ساعت ۱۰ رفیقم زنگ زد که تو اخبار خبر شهادت رهبری گذاشتند. گفتم نه خبر امد که تکذیب شد، رهبری در سلامت هستند.
یکهو این سوال به ذهنم امد که اگر واقعا رهبری شهید شده باشند وضعیتمون چی می شه؟ چی اتفاقی برای کشور می افته؟
اما باور اینکه رهبری نباشند برای ما هایی که از اول رهبری را دیدیدم و سال به سال با نام گذاری شعار هر سال او بزرگ شدیم سخت بود که بپذیریم دیگر نیستد.
سراسیمه به یکی از رفیق هام زنگ زدم گفتم که تو اخبار گفتند رهبری شهید شده،درسته؟ گفت: نه خبری نیست. لازم بود زنگ بزنم تا خیالم راحت شود.
با همین اخبار خوابیدیم تا ساعت ۵ صبح یکشنبه ۱۰ اسفند،که اولین پیامک انا لله و انا الیه راجعون از یکی از دوستانم دریافت کردم، گفتم نکنه کسی از دوستانمون تو بمباران دیروز شهید شده باشه، اصلا ذهنم به شهادت رهبری نرفت تا اینکه دومین پیامک از رفیق دیگرام امد که رهبری شهید شد💔
تقریباً برای چند ثانیه انگار دنیا برایو ایستاد. خشکم زده بود، هنوزم باور نمی کردم گفتم نه خبر اشتباه، وارد چند تا کانال خبری شدم که همه تسلیت شهادت رهبری گذاشته بودند🖤
همینجوری تا موقع اذان سرم تو گوشی بود و اخبار می خوندم و شک بودم که اذان گفتند و بدون سحری روزه اون روز گرفتم.
نماز خوندم و با فکر اینکه ایران بدون رهبری حضرت آقا چی می خواهد بشود خوابیدم.
طرفای ساعت ۹ صبح بود که بچه ها پیامک دادن که ساعت ۱۰ اجتماع مردمی در مسجد جامع شهر هست، با هم بریم.
پیراهن مشکی پوشیدم و حرکت کردیم به سمت مسجد جامع تو مسیر همه می گفتند: پدافند ما داشت چی کار می کرد؟ چطور رهبری شهید کردن؟ چرا تیم حفاظت رهبری کوتاهی کردن؟ و...
نه فقط برای من بلکه برای همه سوال بود مگر می شود رهبری شهید شود؟!
دسته هایی از خانم های چادری می دیدم در مسیر که گریه می کردند وقتی رسیده بودم داخل مسجد جامع تقریبا جا برای نشستن نبود، با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود.
مردم زه هم تسلیت می گفتند، بعضی ها جوری گریه می کردند که انگار واقعا پدرشان فوت کرده. آنجا بود که فهمیدم برای خیلی ها حضرت آقا فقط رهبر نبودند...
روحانی که جلو تر از ما بود سخت گریه می کرد و پلاکارد رهبری دستش بود، پلاکارد برگرداند و بر تصویر رهبری با همان چشمان اشکی، بوسه ای بر تصویر رهبری زد و با دست روی تصویر می کشید و گریه می کرد.
نماینده مقام معظم رهبری شروع کردند به سخنرانی که در بین سخنرانیشون به وفات امام خمینی (ره) اشاره کردند که ما آن زمان هم نمی توانستیم بپذیریم که امام به رحمت خدا رفته اند، اصلا انقلاب اسلامی را بدون امام نمی توانستیم تصور کنیم اما انقلاب اسلامی با قدرت به مسیر خودش ادامه داد. در اولین تکبیری که مردم گفتن بعد از گفتن الله اکبر خامنه ای رهبر، همه زدن زیر گریه 😭
بعد از ایشان مداح امد که ما را برد به حال و هوای محرم، رهبری با زبان روزه و همراه با خانواده اش به شهادت رسید مانند مولایش امام حسین (ع).
✍ محمدرضا وحدانی
📍کردستان – سنندج
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوهفتم
🔸همدلیِ بعد از انفجار
ماشینها و سرنشینهایشان ترکش خورده بودند. از آن سمت ساحلی کمک میخواستند.
مردم از دیوارهای کنار خرمرود پایین رفتند. شلوارهایشان را بالا زدند و از خرمرود گذشتند. برخی از خانههایشان پتو آوردند تا مجروحها را رویشان بگذارند.
یک دختر جوان با یک مَن آرایش و شال افتاده دور گردنش، به یک موتوری که کلاه و ماسک داشت و فیلم میگرفت، مشکوک شده بود. گفت: «چرا فیلم میگیری؟ برای کجا میخوای بفرستی؟ تحویل سپاهت میدم!»
چند جوان نقش پلیس راهنمایی و رانندگی را بازی میکردند. سعی داشتند با جابجایی سطل زبالهها به ماشینها جهت بدهند و گره ترافیکی را باز کنند.
انفجار همه را شوکه کرده بود. شیشهها شکسته بود. برق نبود. اما مردم حواسشان به همدیگر بود. دریغ نکردند از هر کار کوچکی که میتوانستند.
✍ معصومه عباسی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتوهشتم
🔸طنینِ کلام آقای شهیدم
🌱نم نم میبارید. چشم و ابر تلاقی نمناکی داشتند...
بعد از نماز راهی شدیم کاروانی از مسجد سید. ماشینها ردیف شد. حماسه ای از جنس حضور در حوالی ساعت ۲ ظهر زیر چتر بارانی آسمان.
▫️ یکی یکی پیاده شدیم از در خانه ای که به رویمان باز بود وارد شدیم صاحب خانه و بزرگان همه ردیف و سیاه پوش ایستاده بودند کفشم را جلو در جا گذاشتم و دلم را با ذکر یاشهید راهی ورودی خانه کردم.
▫️ راهرو ورودی را رد نکرده بودم که یکی محزون و سوزدار صدایم کرد. سرم زیر بود گفتم حتما اشتباه شنیدم دوباره صدایم زد سر بلند کردم نگاهم به نگاه آشنا و اشکی اش گره خورد از دوستان بسیج دانشجویی سالها پیش ، دستم بی اختیار دور گردنش پیچید و در آغوش کشیدم و باریدیم نگاهی به عکس شهید عباس زاده انداختم.
🍃 اشک داغش روی چادرم غلطید .گفتم با شهید نسبتی دارید؟ آهی جگر سوز کلامش را همراه شد و گفت: همسرشهیدم ..دستش را فشردم شانه هامان لرزید
گوشه ای نشستم و باریدم.
🌹نگاهم ماند به قاب عکس شهید روی طاقچه و سوز دل مادرش که آمریکا و اسرائیل را میان گلوله های اشک بر گونهاش لعن میکرد
🌱از پشت پرده ای از اشک نگاهم به قاب عکس شهید و همسرش بود که حرارت کلامش هنوز در دلم شعله میکشید
و یاد اولین روزهای آشنایی مان در بسیج دانشجویی افتادم.
🔹 بعد از فتنه ۸۸ بود و همان روزها که عشق ولایت در دل خیلی ها جوانه میزد. آن روزها بود که پوستر مسابقه ای که جایزه اش سفر به مشهد بود، روی کانکس بسیج دانشجویی کنار تالار فجر نگاهم راجذب کرد. پرده برزنتی جلو کانکس را بالا زدم و از تک پله اش بالا رفتم.
جزوه مسابقه را گرفتم و برای اولین بار کنار عکس آقا با کلامش بیشتر انس گرفتم.جزوه کلام آقا از عبرت های عاشورا بود و خواص و عوام... خواندم و برگزیده شدم.
▫️وقتی رفتم هدیه را بگیرم مسئول طراحی مسابقه مرادعوت کرد به جمع شان دعوتی که همه زندگیم رابرد سمت آقا ....
گفت: قرار ماست به محض که آقا سخنرانی کرد،فورا سخنرانی راکامل پرینت میگیریم و تپه شهدای گمنام دانشگاه جمع میشویم.
✨دم غروب راهی تپه شهدا بودم این بار نه فقط برای زیارت شهدا بلکه برای چشیدن راه شهدا.
نشستیم و حدود هشت نفر از دوستانش هم آمدند و جلسه شروع شد.جمله به جمله کلام آقا را میخواندیم و بحث و تبادل نظر داشتیم و اینکه مسئولیت ما در قبال این قسمت از باید های کلام آقا چیست.کمی که جلو رفتیم به بندهای بعدی که میرسیدیم چالش ذهنی که در بند قبلی بیانات داشتیم بیان میشد و نگاهمان از معجزه کلام آقا در هم گره میخورد و ایمانمان به نگاهش به جمعمان بیشتر.
▫️ کم کم نام من هم به لیستشان اضافه شد و با هر سخنرانی آقا گرد هم جمع میشدیم و نقشه راه میگرفتیم. بهشتی ترین روزهای زندگیم بود. که باب کلام آقا به اندیشه ام گشوده شده بود .
یک شب مهمان خوابگاهشان شدم خوابگاه روبرویی بودند بعد از مراسم مسجد با هم به اتاقشان رفتم.
با دست اشاره کرد این اتاق ها رو ببینید، نگاه کردم، چندین اتاق در ردیف سمت راست راهرو خوابگاه، بردر اتاق ها عکس آقا چسبانده بودند و گفت: این ها اتاق های همان جمعی ست که کنار شهدای گمنام دیدید.
✨بفرما زد و از یکی از درهای مزین به عکس آقا واردشدم. آنقدر صمیمی بودندکه گویی سالهاست می شناسمشان. گرم صحبت شدیم و گفتند: اینجا این چند اتاق همگی معیار زندگیمان اسلام نابی ست که امامین انقلاب گفتند در رفتار و گفتار و...
🔸 برگه سخنرانی جدید آقا را که پرینت گرفته بودم گذاشتیم وسط و گرم نور شدیم. که دختری شاداب وارد جمعمان شد معرفی اش کردند که ایشون هم از اعضای پرشور و فعال گروه ماست اولین دیدارمان بود در محفل تحلیل بیانات آقا و حالا اورا در کسوت همسر شهید عباس زاده میدیدم که همسو با آقا پرکشیده بود ...
چقدر این روزها حس زیبای طنیدن کلام آقای شهید در دل تاریخ به گوش میرسد "ان تنصروا الله ینصرکم "
✍ صدیقه صادقی
📍 فارس _ جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_شصتونهم
باورم نمیشود… چگونه میتوان نوشت از «رفتنِ» خورشیدی که سالهاست نورش در تاریکی روزگار، پناه جانمان بوده است؟
ای پدر مهربان امت، ای سیدِ بزرگ، ای رهبرِ دلها؛ امروز وطن، یتیمتر از همیشه است. زمینِ ایران تسلیتگوی آسمان است، و دلهای مؤمنان لبریز از داغی که در کلام نمیگنجد.
چه سخت است دیدنِ روزی که نامت را با واژهی «بود» یاد کنند…
یاد لحظههایی میافتم که صدایت آرام میکرد هزاران دل مضطرب را؛ آن لبخندِ مطمئن که در میان طوفانها، چراغِ امید بود.
تو تنها یک رهبر نبودی، تو پناهی بودی برای قلبهایی که در جستوجوی معنا، به نگاهت تکیه کرده بودند.
با رفتنت، نه فقط یک مرد، که عصری از وقار و ایمان رخت بربست.
چگونه گریه نکنم وقتی خاطرهی هر سخنت هنوز زنده است؟
ای سیدِ عزیز، ما ماندهایم با دنیایی بیصدایت، بیحضور نگاهت.
دلهای مؤمنان پر از بغضی است که هیچ واژهای درمانش نیست.
اما در میانهی این داغ سنگین، هنوز نوری از ایمان بر جاست — نوری که از خودت به ما سپرده شد: «راهت ادامه دارد».
راهی که با خون دل و صبر و تقوا ساختی، حالا امانتی است بر دوش ما.
ای رهبرِ عزیزم، اگرچه نگاهت از میان ما پنهان شد، اما اندیشهات، وصیتت، و آن ایمانِ ریشهدار در دلها زنده است.
امتت با اشک، عهدی دوباره میبندد:
تا آخرین دم، بر همان صراطی که نشان دادی استوار میمانیم.
یاد تو، در رگهای این خاک جاری خواهد ماند،
و هر نسلی که پس از ما بیاید، نامت را با عشق و احترام بر زبان خواهد آورد.
خدایا… این امت را در غم بزرگش یاری کن.
بر ما صبری الهی نازل کن، و روحِ پاکِ سید علی را در جوار حضرت حق، در کنار اولیای تو، با آرامش جاودان بنشان.
سلام و درود خدا و فرشتگانش بر آن عبد صالح،
که تا واپسین لحظه، بندهی خالص تو بود و عاشقِ ولایتِ محمد و آل محمد ﷺ.
✍ تریفه مولودپور
📍 کردستان _ سقز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتادم
🔸 لبیک یا خامنه ای
دستش را تا جایی که میتوانست بالا برده و پوسترش را محکم نگه داشته بود. بین جمعیت به این سو و آن سو میرفت و با شور و شوقی وصفناپذیر، مردم را تشویق میکرد تا همگی با صدایی بلند و رسا شعار «لبیک یا خامنهای» را سر دهند. این صداها در شب قدر، همچون نوایی بود که قلبها را به هم پیوند میزد و عزم و اراده ملت را به نمایش میگذاشت.
من هم تصمیم گرفتم به سمت او بروم تا عکسی بیاندازم، به خانمهایی که جلوتر از من ایستاده بودند، اشاره کردم تا او را نگه دارند، دختر جوان در همان شلوغی ها منتظرم ماند. چهرهاش پر از امید و عزم بود. همانطور که عکس آقا «سید مجتبی خامنهای» در دستش بود و چشمانش از غرور می درخشید، گفت: «الحمدلله، ایشان با بالاترین رأی در مجلس خبرگان، رأی آوردند و به عنوان سومین رهبر ایران اسلامی انتخاب شدند. خدا رو هزاران بار شکر که جواب استغاثههای این مردم رو داد و در این شب قدر، دلهای همگی ما رو شاد کرد.»
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان _ رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتادویکم
دوباره همون صدا اومد. اینبار نزدیکتره اما معلومه با جنگنده زدن. تو ارتفاعِ کم و هدفمند. دیگه داره دستم میاد هر صدایی برای چیه. کِی صدایِ خودیه و کِی صدای دشمن.
مامان میگه همه چی مثل خوابه. مثل فیلم که تو یه لحظه آدما میمیرن، وقتی اینهمه آدم هر روز میمیرن مرگ عادی میشه. اما برای من عادی نیست. من نمیخوام بمیرم. میدونی چندتا مقالهی ننوشته دارم؟ چندتا ایدهی اجرا نشده؟ وقتی مرگ انقد به آدم نزدیک میشه که به همسایه و دوست و آشنا میرسه تازه یادمون میافته که چقد زندگی نکردیم.
برای سحری از طبقه بالا اومدم تو حیاط که برم پایین. به آسمون نگاه کردم. ساعت ۴:۲۶ دقیقه. چقد آسمون امشب قشنگه. خداروشکر میکنم که امشب امن گذشت. بوی بارون میاد، حتما میخواد بباره..
مامانی (مامان بزرگم) از خواب میپره. تخت رو بردیم یه گوشهی خونه که از بقیه جاها امنتره. پنجرهها چسبای ضربدری خورده. خواهرم با صدای انفجار از خواب میپره. همه جمع میشیم دورِ مامانی که اسمشم 'ایرانه'.. گوشه دنج و امنِ خونهی ما. مامان میگه مامانی تو جنگ ۸ ساله یه بارم صدای انفجار نشنیده و این اولین بارهاییه که تجربش میکنه.
خواهرم آیة الکرسی میخونه. مامان میگه همینجا بشینین کسی جایی نره. بابا رفته ببینه چه خبره. خبر میاره. میگه که کجارو زدن. چقد نزدیک، چقد مرگ نزدیکه! اسم تمام کسایی که از ترامپ کمک خواسته بودن تو ذهنم مرور میکنم. کاش بفهمن که ترامپ برای کمک به خودش این حماقت رو کرده نه برای اونا..
ما برای کشورمون زندگی میکنیم و به موقعش برای کشورمون میمیریم. از امیدم به زندگی و کارای نکردم براتون گفتم، پس باید اینم بگم که هیچ افتخاری برام بالاتر از این نیست که در همین لحظه و همین آن به دست اسرائیل و در راهِ سربلندی و حفظِ وطنم بمیرم. اسرائیل باید یک جایِ این تاریخ نابود بشه و چه بهتر که خون من در همین مسیر ریخته بشه.
زندگی دوباره رو رواله. سحری خوردیم، سفره جمع شد، ظرفا شسته شد، نماز خوندیم و میریم که بخوابیم. وقتی بیدار شم مثل هر روز تا چند دقیقه به یاد نمیارم که جنگه. چه خوابِ خوشیه خوابِ وسطِ جنگ. انگار به سکون میرسی و قرار میگیری در اینهمه تلاطم..
✍ تسنیم مهدوی سعیدی
📍قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتادودوم
🔸از جان عزیزتر
روز ششم شده؛ هر روز قویتر و محکمتر از قبل.
این را منِ مادرِ دهه هفتادی میگویم؛ منی که دوست دارم وسط میدان باشم و هیچ ترسی برای از دست دادن جانم ندارم.
حالا هم جهاد میکنم؛ جهاد نظامی نه؛ جهادِ فرهنگی.
داغ دیدهایم؛ حوصلهای نیست ولی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه، باید برای دختر دو و نیم سالهام وقت بگذارم. در آغوشش بگیرم؛ باهم بازی کنیم و نقاشی بکشیم.
نقاشی این روزهای زینب کشیدن پرچم ایران و موشک است؛
البته خط خطیهایی که اسمشان را گذاشته پرچم و موشک!
امروز از شهرستان همه اقوام زنگ زدند که جمع کنیم و برویم روستا.
انگار داشتند فحشم میدادند!
با هر اصرار، فقط این جمله از ذهنم میگذشت: «چرا باید بترسم؟»
ما از جان عزیزتر داشتیم که رفت...
پ.ن: امروز 17اسفند، توی مغازه بودم که بمباران شدیم. موج انفجار خودم و مشتریها را پرت کرد روی زمین. همچنان ایستادهایم و فعلا قرار نیست جایی برویم.
✍ هانیه گودرزی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتادوسوم
هنوز میدان بزرگمهر بودیم که خبر انفجار نزدیکی گلزار شهدا را شنیدیم. چند دقیقه بعد دود سیاهی که در افق دیده میشد خبر را تایید کرد. پچپچههایی بین جمعیت شنیده میشد از اینکه دقیقا کجا را زدهاند. یکی میگفت خود گلستان، آن یکی میگفت میدان بسیج و دیگری میگفت منطقهی نظامی آن نزدیکی.
بالاخره شهدا را آوردند. ماشینهای حامل تازه از جلوی جایگاه رد شده بودند که از بلندگو اعلام شد رو به قبله بایستیم برای اقامهي نماز میت. من و دوستم با چشمهای متعجب به هم نگاه کردیم. فکر مشترکی از ذهنمان گذشته بود. «نکنه به خاطر انفجار جلوی گلستان قراره برنامه تشییع عوض بشه؟» توی دو سه سال اخیر در این مسیر چندین تشییع انجام شده بود. از شهدای گمنام تفحص بگیر تا شهدای حمله به سفارت و شهدای اغتشاش اخیر. ولی یادم نمیآمد هیچ موقع نماز را در میدان بزرگمهر خوانده باشند.
دوباره همان جملههای آشنا که در سالهای اخیر چندین بار از زبان رهبر شنیده بودیم... حالا انگار با همان صدا داشت توی سرمان پخش میشد. «اللهم انا لانعلم منهم الّا خیرا» چند لحظه بعد از تکبیر پنجم، بر خلاف تصور ما سیل جمعیت طبق روال همیشه به سمت خیابان سجاد روانه شد.
توی کل مسیر، ستون دود انتهای خیابان خودنمایی میکرد. ولی مردم بدون ذرهای اعتنا یا ترس، به راهشان ادامه میدادند. آخرهای خیابان سجاد که رسیدیم تازه فهمیدم بوی باروت که همیشه در فیلمها و داستانها شنیده بودم چیست. هر چند دقیقه یک بار حجم جدیدی از دود از لابهلای ساختمانها میجوشید. انگار چیز دیگری داخل محوطهی بمب خورده مشتعل شده باشد. باد دود را به سمت جمعیت میفرستاد. ولی مردم حداکثر واکنششان گرفتن روسری و دستمال جلوی راه تنفسشان بود. انگار که فقط از دود سیگار کسی اذیت شده باشند. حتی ندیدم کسی دربارهاش حرف بزند یا ابراز نگرانی کند. فقط چشم دوخته بودند به ماشین حامل شهدا و با لبهای خشک روزهدار، زیر آفتاب ظهر اسفندماه گرم شعار و رجزخوانی بودند. انگار در آن لحظهها تنها چیزی که بالا رفتنش برایشان اهمیت داشت، نه دود که پرچم زیبای سه رنگ کشورشان بود...
✍ محدثه مظهری
📍اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org