eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸دهم رمضان برایمان دهم محرم شد شنبه ۹ اسفند بود که حوالی ساعت ۱۰ رفیقم زنگ زد که تو اخبار خبر شهادت رهبری گذاشتند. گفتم نه خبر امد که تکذیب شد، رهبری در سلامت هستند. یکهو این سوال به ذهنم امد که اگر واقعا رهبری شهید شده باشند وضعیتمون چی می شه؟ چی اتفاقی برای کشور می افته؟ اما باور اینکه رهبری نباشند برای ما هایی که از اول رهبری را دیدیدم و سال به سال با نام گذاری شعار هر سال او بزرگ شدیم سخت بود که بپذیریم دیگر نیستد. سراسیمه به یکی از رفیق هام زنگ زدم گفتم که تو اخبار گفتند رهبری شهید شده،درسته؟ گفت: نه خبری نیست. لازم بود زنگ بزنم تا خیالم راحت شود. با همین اخبار خوابیدیم تا ساعت ۵ صبح یکشنبه ۱۰ اسفند،که اولین پیامک انا لله و انا الیه راجعون از یکی از دوستانم دریافت کردم، گفتم نکنه کسی از دوستانمون تو بمباران دیروز شهید شده باشه، اصلا ذهنم به شهادت رهبری نرفت تا اینکه دومین پیامک از رفیق دیگرام امد که رهبری شهید شد💔 تقریباً برای چند ثانیه انگار دنیا برایو ایستاد. خشکم زده بود، هنوزم باور نمی کردم گفتم نه خبر اشتباه، وارد چند تا کانال خبری شدم که همه تسلیت شهادت رهبری گذاشته بودند🖤 همینجوری تا موقع اذان سرم تو گوشی بود و اخبار می خوندم و شک بودم که اذان گفتند و بدون سحری روزه اون روز گرفتم. نماز خوندم و با فکر اینکه ایران بدون رهبری حضرت آقا چی می خواهد بشود خوابیدم. طرفای ساعت ۹ صبح بود که بچه ها پیامک دادن که ساعت ۱۰ اجتماع مردمی در مسجد جامع شهر هست، با هم بریم. پیراهن مشکی پوشیدم و حرکت کردیم به سمت مسجد جامع تو مسیر همه می گفتند: پدافند ما داشت چی کار می کرد؟ چطور رهبری شهید کردن؟ چرا تیم حفاظت رهبری کوتاهی کردن؟ و... نه فقط برای من بلکه برای همه سوال بود مگر می شود رهبری شهید شود؟! دسته هایی از خانم های چادری می دیدم در مسیر که گریه می کردند وقتی رسیده بودم داخل مسجد جامع تقریبا جا برای نشستن نبود، با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود. مردم زه هم تسلیت می گفتند، بعضی ها جوری گریه می کردند که انگار واقعا پدرشان فوت کرده. آنجا بود که فهمیدم برای خیلی ها حضرت آقا فقط رهبر نبودند... روحانی که جلو تر از ما بود سخت گریه می کرد و پلاکارد رهبری دستش بود، پلاکارد برگرداند و بر تصویر رهبری با همان چشمان اشکی، بوسه ای بر تصویر رهبری زد و با دست روی تصویر می کشید و گریه می کرد. نماینده مقام معظم رهبری شروع کردند به سخنرانی که در بین سخنرانیشون به وفات امام خمینی (ره) اشاره کردند که ما آن زمان هم نمی توانستیم بپذیریم که امام به رحمت خدا رفته اند، اصلا انقلاب اسلامی را بدون امام نمی توانستیم تصور کنیم اما انقلاب اسلامی با قدرت به مسیر خودش ادامه داد. در اولین تکبیری که مردم گفتن بعد از گفتن الله اکبر خامنه ای رهبر، همه زدن زیر گریه 😭 بعد از ایشان مداح امد که ما را برد به حال و هوای محرم، رهبری با زبان روزه و همراه با خانواده اش به شهادت رسید مانند مولایش امام حسین (ع). ✍ محمدرضا وحدانی 📍کردستان – سنندج 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸همدلیِ بعد از انفجار ماشین‌ها و سرنشین‌هایشان ترکش خورده بودند. از آن سمت ساحلی کمک می‌خواستند. مردم از دیوارهای کنار خرم‌رود پایین رفتند. شلوارهایشان را بالا زدند و از خرم‌رود گذشتند. برخی از خانه‌هایشان پتو آوردند تا مجروح‌ها را رویشان بگذارند. یک‌ دختر جوان با یک مَن آرایش و شال افتاده دور گردنش، به یک موتوری که کلاه و ماسک داشت و فیلم‌ می‌گرفت، مشکوک شده بود. گفت: «چرا فیلم می‌گیری؟ برای کجا می‌خوای بفرستی؟ تحویل سپاهت میدم!» چند جوان نقش پلیس راهنمایی و رانندگی را بازی می‌کردند. سعی داشتند با جابجایی سطل زباله‌ها به ماشین‌ها جهت بدهند و گره ترافیکی را باز کنند. انفجار همه را شوکه کرده بود. شیشه‌ها شکسته بود. برق نبود. اما مردم حواسشان به همدیگر بود. دریغ نکردند از هر کار کوچکی که می‌توانستند. ✍ معصومه عباسی 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸طنینِ کلام آقای شهیدم 🌱نم نم می‌بارید. چشم و ابر تلاقی نمناکی داشتند... بعد از نماز راهی شدیم کاروانی از مسجد سید. ماشینها ردیف شد. حماسه ای از جنس حضور در حوالی ساعت ۲ ظهر زیر چتر بارانی آسمان‌. ▫️ یکی یکی پیاده شدیم از در خانه ای که به رویمان باز بود وارد شدیم صاحب خانه و بزرگان همه ردیف و سیاه پوش ایستاده بودند کفشم را جلو در جا گذاشتم و دلم را با ذکر یاشهید راهی ورودی خانه کردم. ▫️ راهرو ورودی را رد نکرده بودم که یکی محزون و سوزدار صدایم کرد‌. سرم زیر بود گفتم حتما اشتباه شنیدم دوباره صدایم زد سر بلند کردم نگاهم به نگاه آشنا و اشکی اش گره خورد از دوستان بسیج دانشجویی سال‌ها پیش ، دستم بی اختیار دور گردنش پیچید و در آغوش کشیدم و باریدیم نگاهی به عکس شهید عباس زاده انداختم. 🍃 اشک داغش روی چادرم غلطید .گفتم با شهید نسبتی دارید؟ آهی جگر سوز کلامش را همراه شد و گفت: همسرشهیدم ..دستش را فشردم شانه هامان لرزید گوشه ای نشستم و باریدم. 🌹نگاهم ماند به قاب عکس شهید روی طاقچه و سوز دل مادرش که آمریکا و اسرائیل را میان گلوله های اشک بر گونه‌اش لعن می‌کرد 🌱از پشت پرده ای از اشک نگاهم به قاب عکس شهید و همسرش بود که حرارت کلامش هنوز در دلم شعله می‌کشید و یاد اولین روزهای آشنایی مان در بسیج دانشجویی افتادم. 🔹 بعد از فتنه ۸۸ بود و همان روزها که عشق ولایت در دل خیلی ها جوانه میزد. آن روزها بود که پوستر مسابقه ای که جایزه اش سفر به مشهد بود، روی کانکس بسیج دانشجویی کنار تالار فجر نگاهم راجذب کرد. پرده برزنتی جلو کانکس را بالا زدم و از تک پله اش بالا رفتم. جزوه مسابقه را گرفتم و برای اولین بار کنار عکس آقا با کلامش بیشتر انس گرفتم.جزوه کلام آقا از عبرت های عاشورا بود و خواص و عوام... خواندم و برگزیده شدم. ▫️وقتی رفتم هدیه را بگیرم مسئول طراحی مسابقه مرادعوت کرد به جمع شان دعوتی که همه زندگیم رابرد سمت آقا .... گفت: قرار ماست به محض که آقا سخنرانی کرد،فورا سخنرانی راکامل پرینت می‌گیریم و تپه شهدای گمنام دانشگاه جمع می‌شویم. ✨دم غروب راهی تپه شهدا بودم این بار نه فقط برای زیارت شهدا بلکه برای چشیدن راه شهدا. نشستیم و حدود هشت نفر از دوستانش هم آمدند و جلسه شروع شد.جمله به جمله کلام آقا را می‌خواندیم و بحث و تبادل نظر داشتیم و اینکه مسئولیت ما در قبال این قسمت از باید های کلام آقا چیست.کمی که جلو رفتیم به بندهای بعدی که می‌رسیدیم چالش ذهنی که در بند قبلی بیانات داشتیم بیان می‌شد و نگاهمان از معجزه کلام آقا در هم گره میخورد و ایمانمان به نگاهش به جمعمان بیشتر. ▫️ کم کم نام من هم به لیستشان اضافه شد و با هر سخنرانی آقا گرد هم جمع می‌شدیم و نقشه راه می‌گرفتیم. بهشتی ترین روزهای زندگیم بود. که باب کلام آقا به اندیشه ام گشوده شده بود . یک شب مهمان خوابگاهشان شدم خوابگاه روبرویی بودند بعد از مراسم مسجد با هم به اتاقشان رفتم. با دست اشاره کرد این اتاق ها رو ببینید، نگاه کردم، چندین اتاق در ردیف سمت راست راهرو خوابگاه، بردر اتاق ها عکس آقا چسبانده بودند و گفت: این ها اتاق های همان جمعی ست که کنار شهدای گمنام دیدید. ✨بفرما زد و از یکی از درهای مزین به عکس آقا واردشدم. آن‌قدر صمیمی بودندکه گویی سالهاست می شناسمشان. گرم صحبت شدیم و گفتند: اینجا این چند اتاق همگی معیار زندگیمان اسلام نابی ست که امامین انقلاب گفتند در رفتار و گفتار و... 🔸 برگه سخنرانی جدید آقا را که پرینت گرفته بودم گذاشتیم وسط و گرم نور شدیم. که دختری شاداب وارد جمعمان شد معرفی اش کردند که ایشون هم از اعضای پرشور و فعال گروه ماست اولین دیدارمان بود در محفل تحلیل بیانات آقا و حالا اورا در کسوت همسر شهید عباس زاده می‌دیدم که همسو با آقا پرکشیده بود ... چقدر این روزها حس زیبای طنیدن کلام آقای شهید در دل تاریخ به گوش می‌رسد "ان تنصروا الله ینصرکم " ✍ صدیقه صادقی 📍 فارس _ جهرم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
باورم نمی‌شود… چگونه می‌توان نوشت از «رفتنِ» خورشیدی که سال‌هاست نورش در تاریکی روزگار، پناه جانمان بوده است؟ ای پدر مهربان امت، ای سیدِ بزرگ، ای رهبرِ دل‌ها؛ امروز وطن، یتیم‌تر از همیشه است. زمینِ ایران تسلیت‌گوی آسمان است، و دل‌های مؤمنان لبریز از داغی که در کلام نمی‌گنجد. چه سخت است دیدنِ روزی که نامت را با واژه‌ی «بود» یاد کنند… یاد لحظه‌هایی می‌افتم که صدایت آرام می‌کرد هزاران دل مضطرب را؛ آن لبخندِ مطمئن که در میان طوفان‌ها، چراغِ امید بود. تو تنها یک رهبر نبودی، تو پناهی بودی برای قلب‌هایی که در جست‌وجوی معنا، به نگاهت تکیه کرده بودند. با رفتنت، نه فقط یک مرد، که عصری از وقار و ایمان رخت بربست. چگونه گریه نکنم وقتی خاطره‌ی هر سخنت هنوز زنده است؟ ای سیدِ عزیز، ما مانده‌ایم با دنیایی بی‌صدایت، بی‌حضور نگاهت. دل‌های مؤمنان پر از بغضی است که هیچ واژه‌ای درمانش نیست. اما در میانه‌ی این داغ سنگین، هنوز نوری از ایمان بر جاست — نوری که از خودت به ما سپرده شد: «راهت ادامه دارد». راهی که با خون دل و صبر و تقوا ساختی، حالا امانتی است بر دوش ما. ای رهبرِ عزیزم، اگرچه نگاهت از میان ما پنهان شد، اما اندیشه‌ات، وصیتت، و آن ایمانِ ریشه‌دار در دل‌ها زنده است. امتت با اشک، عهدی دوباره می‌بندد: تا آخرین دم، بر همان صراطی که نشان دادی استوار می‌مانیم. یاد تو، در رگ‌های این خاک جاری خواهد ماند، و هر نسلی که پس از ما بیاید، نامت را با عشق و احترام بر زبان خواهد آورد. خدایا… این امت را در غم بزرگش یاری کن. بر ما صبری الهی نازل کن، و روحِ پاکِ سید علی را در جوار حضرت حق، در کنار اولیای تو، با آرامش جاودان بنشان. سلام و درود خدا و فرشتگانش بر آن عبد صالح، که تا واپسین لحظه، بنده‌ی خالص تو بود و عاشقِ ولایتِ محمد و آل محمد ﷺ. ✍ تریفه مولودپور 📍 کردستان _ سقز 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸 لبیک یا خامنه ای دستش را تا جایی که می‌توانست بالا برده و پوسترش را محکم نگه داشته بود. بین جمعیت به این سو و آن سو می‌رفت و با شور و شوقی وصف‌ناپذیر، مردم را تشویق می‌کرد تا همگی با صدایی بلند و رسا شعار «لبیک یا خامنه‌ای» را سر دهند. این صداها در شب قدر، هم‌چون نوایی بود که قلب‌ها را به هم پیوند می‌زد و عزم و اراده ملت را به نمایش می‌گذاشت. من هم تصمیم گرفتم به سمت او بروم تا عکسی بیاندازم، به خانم‌هایی که جلوتر از من ایستاده بودند، اشاره کردم تا او را نگه دارند، دختر جوان در همان شلوغی ها منتظرم ماند. چهره‌اش پر از امید و عزم بود. همانطور که عکس آقا «سید مجتبی خامنه‌ای» در دستش بود و چشمانش از غرور می درخشید، گفت: «الحمدلله، ایشان با بالاترین رأی در مجلس خبرگان، رأی آوردند و به عنوان سومین رهبر ایران اسلامی انتخاب شدند. خدا رو هزاران بار شکر که جواب استغاثه‌های این مردم رو داد و در این شب قدر، دل‌های‌ همگی ما رو شاد کرد.» ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان _ رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دوباره همون صدا اومد. این‌بار نزدیک‌تره اما معلومه با جنگنده زدن. تو ارتفاعِ کم و هدفمند. دیگه داره دستم میاد هر صدایی برای چیه. کِی صدایِ خودیه و کِی صدای دشمن. مامان میگه همه چی مثل خوابه. مثل فیلم که تو یه لحظه آدما میمیرن، وقتی این‌همه آدم هر روز میمیرن مرگ عادی میشه. اما برای من عادی نیست. من نمیخوام بمیرم. میدونی چندتا مقاله‌ی ننوشته دارم؟ چندتا ایده‌ی اجرا نشده؟ وقتی مرگ انقد به آدم نزدیک میشه که به همسایه و دوست و آشنا میرسه تازه یادمون میافته که چقد زندگی نکردیم. برای سحری از طبقه بالا اومدم تو حیاط که برم پایین. به آسمون نگاه کردم. ساعت ۴:۲۶ دقیقه. چقد آسمون امشب قشنگه. خداروشکر میکنم که امشب امن گذشت. بوی بارون میاد، حتما میخواد بباره.. مامانی (مامان بزرگم) از خواب میپره. تخت رو بردیم یه گوشه‌ی خونه که از بقیه جاها امن‌تره. پنجره‌ها چسبای ضربدری خورده. خواهرم با صدای انفجار از خواب میپره. همه جمع میشیم دورِ مامانی که اسمشم 'ایرانه'.. گوشه دنج و امنِ خونه‌ی ما. مامان میگه مامانی تو جنگ ۸ ساله یه بارم صدای انفجار نشنیده و این اولین بارهاییه که تجربش میکنه. خواهرم آیة الکرسی میخونه. مامان میگه همینجا بشینین کسی جایی نره. بابا رفته ببینه چه خبره. خبر میاره. میگه که کجارو زدن. چقد نزدیک، چقد مرگ نزدیکه! اسم تمام کسایی که از ترامپ کمک خواسته بودن تو ذهنم مرور میکنم. کاش بفهمن که ترامپ برای کمک به خودش این حماقت رو کرده نه برای اونا.. ما برای کشورمون زندگی میکنیم و به موقعش برای کشورمون می‌میریم. از امیدم به زندگی و کارای نکردم براتون گفتم، پس باید اینم بگم که هیچ افتخاری برام بالاتر از این نیست که در همین لحظه و همین آن به دست اسرائیل و در راهِ سربلندی و حفظِ وطنم بمیرم. اسرائیل باید یک جایِ این تاریخ نابود بشه و چه بهتر که خون من در همین مسیر ریخته بشه. زندگی دوباره رو رواله. سحری خوردیم، سفره جمع شد، ظرفا شسته شد، نماز خوندیم و میریم که بخوابیم. وقتی بیدار شم مثل هر روز تا چند دقیقه به یاد نمیارم که جنگه. چه خوابِ خوشیه خوابِ وسطِ جنگ. انگار به سکون می‌رسی و قرار میگیری در این‌همه تلاطم.. ✍ تسنیم مهدوی سعیدی 📍قم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸از جان عزیزتر روز ششم شده؛ هر روز قوی‌تر و محکم‌تر از قبل. این را منِ مادرِ دهه هفتادی می‌گویم؛ منی که دوست دارم وسط میدان باشم و هیچ ترسی برای از دست دادن جانم ندارم. حالا هم جهاد می‌کنم؛ جهاد نظامی نه؛ جهادِ فرهنگی. داغ دیده‌ایم؛ حوصله‌ای نیست ولی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه، باید برای دختر دو و نیم ساله‌ام وقت بگذارم. در آغوشش بگیرم؛ باهم بازی کنیم و نقاشی بکشیم. نقاشی این روزهای زینب کشیدن پرچم ایران و موشک است؛ البته خط خطی‌هایی که اسمشان را گذاشته پرچم و موشک! امروز از شهرستان همه اقوام زنگ زدند که جمع کنیم و برویم روستا. انگار داشتند فحشم می‌دادند! با هر اصرار، فقط این جمله از ذهنم می‌گذشت: «چرا باید بترسم؟» ما از جان عزیزتر داشتیم که رفت... پ.ن: امروز 17اسفند، توی مغازه بودم که بمباران شدیم. موج انفجار خودم و مشتری‌ها را پرت کرد روی زمین. همچنان ایستاده‌ایم و فعلا قرار نیست جایی برویم. ✍ هانیه گودرزی 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
هنوز میدان بزرگمهر بودیم که خبر انفجار نزدیکی گلزار شهدا را شنیدیم. چند دقیقه بعد دود سیاهی که در افق دیده می‌شد خبر را تایید کرد. پچ‌پچه‌هایی بین جمعیت شنیده می‌شد از اینکه دقیقا کجا را زده‌اند. یکی می‌گفت خود گلستان، آن یکی می‌گفت میدان بسیج و دیگری می‌گفت منطقه‌ی نظامی آن نزدیکی. بالاخره شهدا را آوردند. ماشین‌های حامل تازه از جلوی جایگاه رد شده بودند که از بلندگو اعلام شد رو به قبله بایستیم برای اقامه‌ي نماز میت. من و دوستم با چشم‌های متعجب به هم نگاه کردیم. فکر مشترکی از ذهنمان گذشته بود. «نکنه به خاطر انفجار جلوی گلستان قراره برنامه تشییع عوض بشه؟» توی دو سه سال اخیر در این مسیر چندین تشییع انجام شده بود. از شهدای گمنام تفحص بگیر تا شهدای حمله به سفارت و شهدای اغتشاش اخیر. ولی یادم نمی‌آمد هیچ موقع نماز را در میدان بزرگمهر خوانده باشند. دوباره همان جمله‌های آشنا که در سال‌های اخیر چندین بار از زبان رهبر شنیده بودیم... حالا انگار با همان صدا داشت توی سرمان پخش می‌شد. «اللهم انا لانعلم منهم الّا خیرا» چند لحظه بعد از تکبیر پنجم، ‌بر خلاف تصور ما سیل جمعیت طبق روال همیشه به سمت خیابان سجاد روانه شد. توی کل مسیر، ستون دود انتهای خیابان خودنمایی می‌کرد. ولی مردم بدون ذره‌ای اعتنا یا ترس، به راهشان ادامه می‌دادند. آخرهای خیابان سجاد که رسیدیم تازه فهمیدم بوی باروت که همیشه در فیلم‌ها و داستان‌ها شنیده بودم چیست. هر چند دقیقه یک بار حجم جدیدی از دود از لابه‌لای ساختمان‌ها می‌جوشید. انگار چیز دیگری داخل محوطه‌ی بمب خورده مشتعل شده باشد. باد دود را به سمت جمعیت می‌فرستاد. ولی مردم حداکثر واکنششان گرفتن روسری و دستمال جلوی راه تنفسشان بود. انگار که فقط از دود سیگار کسی اذیت شده باشند. حتی ندیدم کسی درباره‌‌اش حرف بزند یا ابراز نگرانی کند. فقط چشم دوخته بودند به ماشین حامل شهدا و با لب‌های خشک روزه‌دار، زیر آفتاب ظهر اسفندماه گرم شعار و رجزخوانی بودند. انگار در آن لحظه‌ها تنها چیزی که بالا رفتنش برایشان اهمیت داشت، نه دود که پرچم زیبای سه رنگ کشورشان بود... ✍ محدثه مظهری 📍اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸دیدار یار و میان چرخش خودرو در خیابان با عکس آقای شهیدمان و پرچم ایران دلم پرکشید تا آن روز که آفتاب مهربانتر از همیشه میتابید. کنار جایگاه 14 ترمینال میان انبوه صدا زدن راننده ها، تهران تهران تهران در خانه دلم شادی آباد به راه انداخته بود . ❤️برای دیدنش دل توی دلم نبود چقدر تشنه صدایش بودم. چقدر دلم باران میخواست، باران نگاهش را، باران صدایش را، تا کویر دلم علی آباد شود.. ▫️ وسایلم محدود بود و از ایستادن در صف جعبه اتوبوس راحت بودم. سبک از پله ها بالا رفتم و با دوستم روی صندلی بعد از آب سرد کن جاشدیم . نشاط اندر نشاط مقصدمان بود. بعد ازیک سال چشم انتظاری، پرطراوت ترین روز سالمان، در آینه نگاهش تکثیر میشد. ✨ اتوبوس پیچ و تاب جاده را پرشتاب میدوید و دلم تندتر از او. با دوستم گرم آسمان بودیم ،نه ستاره هایش که ستاره های آسمان کلام آنکه به دیدارش میرفتیم را میچیدیم و چرخش ساعت از دستمان در رفت و با هر جمله اش هیجان میگرفتیم. 🌱 قبل از اذان صبح رسیدیم و سوار بر تاکسی مقصدمان مصلی امام خمینی بود. نم نمک به وصال نزدیک میشدیم،رسیدیم پشت در های بسته.چقدر عاشق تر از ما زودتر آنجا صف کشیده بودند. 🌙 زیر چتر شب پشت دروازه نور، که الله اکبر اذان پیچید وهر کس چفیه ای و سجاده ای گوشه ای پشت در پهن کرد و تکه تکه و یک تکه نورقدقامت نماز صبح بستند. وکودکی که سرمای دم صبح تنش را میان پتو پنهان کرده بود و با چشمانش قنوت مادرش را میچشید. 🍃و نسیم صبح با دعای عهد جمعی پشت در،چادرم را موج انداخت و دلم را سوار بر کشتی نجات. مادری بچه بغل به اوج دعای عهد به قیام مقابل امام که رسید یا علی گفت و ایستاد و بچه سرش بر نرمی چادر مادر نرم نرمک با ترنم العجلِ جمع بیدار شد. و دستها بالا رفت و دعا برای عزیز دلمان که پشت درش دلهامان قطار شده بود اوج گرفت و آرزو کردیم جانفدایش شویم. و دم بالا گرفت خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. 🍀در باز شد و سیل جمعیت رودی بود که دریای وجودش را تشنه بود. هنوز آفتاب نزده همه دوان شدند قرار ظهر بود و همه دوان به سمت گیت بازرسی چیزی نداشتم کیف دستی و عکس یار و چفیه وپرچم ایران عزیز روان شدیم. 🌿هنوز آفتاب به دیوار حیاط مصلی قد نمیداد که بالای پله ها روبروی جایگاه، پشت فواره های حوضِ میان مصلی، در صف نماز جمعه به صف شدیم . چقدر انتظار سخت بود،ندبه را اشکی خواندیم، به شوق دیدار نایبش. ▫️ و گوشم رفت پی حرفهای صف پشت و جلو صف جلو دو خواهر از کرمان، دیگری از ان سوی ایران و کنارم دختری از فارس یکی از کرج یکی از شمال و یکی از جنوب تهران.مجمع عاشقان بود . لقمه نان و آبی گلویمان را تازه کرد. اما عطش دیدارش ثانیه به ثانیه در دلم قد میکشید. ☀️آفتاب روی حوض میان حیاط مصلی نقش انداخت. اما نقش نگار درخششی فراتر از آفتاب داشت. 🌼 با دمیدن اذان ظهر همه تن قلب شدم و او ضربانش شد، همه بی اختیار برپا شدند و دستها به سمتش دراز و صدا در صدا یکصدا "ای رهبر آزاده آماده ایم آماده "روی حوض میان مصلی موج انداخت. و دلها با تکرار این نوا هیجانش فواره زد "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست." پر زد دلم و نشست لب ایوانی که ایستاده بود و نور و نبات کلامش را میچشید . ✨ایستاد با همه تهدید ها خطبه خواند خطبه جمعه نصر و از حزب الله گفت و هم الغالبون و از نصرالله گفت و محوش بودیم و بودند . و باز دلم پرزد بین کلامش آنجا که در سلام به اهل بیت علیم السلام میان دو خطبه به حضرت کوثر که رسید جمله اش دلم را محو کهکشان بی مثالش کرد السلام علیک علی حبیبته الزهرا مرضیه . غرق شدم در تبسمش، در کوثر اندر کوثر کلامش . بی ترس از تهدید ها و حمله ها میان معرکه قامت بستی قامتی از جنس ظهر عاشورا. 🔹قامت بست و بستیم اولین اقتدایم به او بود . عطر گل نرگس در سجاده ام پیچید وقتی ذکر رکوع و سجودش را سه بار خواند طولانی و آرام بی مهابا از تهدید دشمن. و به سلام رسید نمازی که تاریخ را رقم زد. ▫️ و سجده شکری بعد از نماز و همه باز برپا شدند،اما این برپا دلگیر بود، دستی تکان داد و رفت .اما در طاقچه دلها مان نشاند نور استقامت، نور ان تنصرواالله ینصرکم .... با بوق ماشین ها از خاطرات جمعه نصر به شب 14 رمضان در سومین شب فراقش برگشتم چقدر باران حال دلم را داشت، با تک تک قطراتش باریدم و باریدم و باریدم و با سر انگشت عشق بر شیشه بارانی دلم نوشتم "میاستم در راهت،بادعایت، ای آقای شهیدم" ✍ صدیقه صادقی 📍فارس - جهرم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
فروغ چە زیبا گفت:پرواز را بە خاطر بسپار پرندە مردنیست،شاید اگر فروغ امروز بود،می گفت:انسانیت را بە خاطر بسپار آدمی رفتنیست. خاموش باش و آرام قدم بردار.تا کوە،دریا،رودخانە و همە همە وجودت را تسخیر کند.بە دقت نگاە کن و بگذار نوری کە از پس شیشە های رنگین دینت،بە داخل می تابد،همە رنگ و تلألؤ خود را میهمان چشمهایت کند تا تو ببینی کە چگونە زمین و آسمان بە هم پیوند می خوردند و سپس گل ها در یک بهار همیشگی سر بر می آورند.معلمی داریم کە همیشە می گوید زندگی را باید از هندسە آموخت،هندسە درس زندگی است.(در مثلث متساوی الاضلاع همە ضلع ها برابر است،سە ضلع برابر کە هیچ ظلمی بە هم نمی کنند و هر کدام از اضلاع سهم خود را از زندگی می گیرند و هر چیزی کە دارند،شامل نیم ساز و میانە و... بر هم منطبق هستند این مثلث مصداق واقعی عدالت است و جالب اینجاست کە این عدالت باعث شدە کە این شکل را کامل ترین شکل می دانند.)شاید بە آن فکر نمی کردم و فقط در حال و هوای خودم بودم،اما الان کە می اندیشم با ایشان هم عقیدە شدەام اگر من و تو هم با هم همین عدل را داشتە باشیم شاید دیگر کسی نتواند وارد ایرانمان شود.همە چیز ساخت آسمان خراش و برج و مجتمع نیست.چرا نمیفهمید،باز هم می توان در حیاط های پر باغچەی دیروزمان هم زندگی کرد.بدون نگریستن بە اطراف با اتحاد دوبارە می توانیم فرهنگ و اصالت چندین هزار سالە‌یمان را بیدار کنیم.شاید او خواب است.خواب غفلت،بیایید کە بیدارش کنیم...اصالت و فرهنگ ما حساب بانکی نیست کە تمام شود.نە چراغ است کە خاموش شود و نە سال است کە بە آخر برسد.بلکە جویبار است...جویباری کە همیشە جاریست نگذار کە فریبت دهند...اجازە ندە بە تو دست درازی کنند.نجابتت را نگە دار.از آن مانند(درّی)مراقبت کن.فقط نگاە کن...هە ببین در کدام مخمصە گیر کردەایم.اجازە ندە بە تو حکم برانند.تو مرواریدی هستی.در صدفت بمان شاید هدف دشمن از بمب های بشقابی از بین بردن محفظەی توست.نگذار کە بوی گناە بە مشامت برسد.تو نقاشی هستی کە خدا با دستان خودش کشید.پس دست بە دست هم نابودشان می کنیم.قدم های استوارمان را با غرور بر می داریم قدم هایی کە پر از زیبایی،الهام،اصالت و احترام است.احترامی بە گرمی موسیقی و اصالتی بە شیرینی شعر پارسی؟؟؟ همگی با هم جاری شدن را یاد می گیریم.پس سرت را بالا بگیر و با نجابتی کە داری،با سربلندی ایمان و اقتدار و با زیبایی آبادش کن.تاریکی را از بین ببر و دوبارە روشنایی را هدیە کن.تنها تو هستی کە می توانی فقط خودت. ✍ آلا اسعدی 📍کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در میان انبوه جمعیت عزاداران سیدالشهدای انقلاب که قلبشان در سوگ و عزم گره خورده بود، قامتی خمیده از سالیان،چون سروی استوارایستاده بود. مادری پیر،که هرگامش داغی بر دل داشت و کمرش زیر بار اندوهی سترگ خمیده بود،اما اراده‌اش همچنان بلندای آسمان را نشانه می‌رفت. در یک دست، پرچم پر افتخار ایران که نمادی از جان و خاک بود به اهتزاز درآورد و در دستی دیگر،عصایش را که تکیه‌گاه جسمی خسته‌اش بود،محکم گرفته بود. پیرزنی که تجسمی از ایثار بود برای اینکه فریادش، نه تنهادر گوش همراهان، که در سراسر گیتی طنین‌انداز شود،ازصف بیرون آمد با گامی استوار،ازمیان جمعیت درگذر بود، عصایش را بر روی زمین به منظور انتقام نه از ضعف ضربه می زد چرا که می‌دانست فریادش، شرح حال دل‌های داغدار است؛ ندایی که باید به گوش جهانیان برسد تا بدانند،خون رهبرشهیدشان، عطش عدالت و حیات را در رگ‌های این ملت شعله‌ور ساخته است. این بانوی به ظاهر قد خمیده در این خروش،بخشی جدایی‌ناپذیر از موجی عظیم بود، که می‌خواست پیوند ناگسستنی خود را با آرمان‌هایش به نمایش بگذارد با تمام وجودش، جلوه‌ای از حماسه‌ای بود که در سکوت روزگاران در قلب‌ها نهفته است؛با عزمی پولادین، نشان داد که عشق به وطن و یاد عزیزان، توانایی غلبه بر هر سختی و پیری را دارد. ✍ هما اکبری 📍گیلان _ آستانه اشرفیه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
تا بتوانم خوب پیام را بخوانم و متوجه شوم چه خاکی به سرمان شده، انگار ساعتها طول کشید؛ چشمانم اصلا نمی دید، تنم به لرزه افتاده بود، فکم قفل شده بود، به سختی می توانستم نفس بکشم،تمام وجودم شده بودبغض. تلفن همراهم مدام زنگ میخورد، شبیه عزیز ازدست داده هایی که نمی خواهند باورکنند عزیزشان رفته، ازهمه کس فراری شده بودم. می گفتم کاش دروغ باشد. می گشتم بین خبرها تااینکه ویدئویی ازحضرت آقا دیدم که می گفت:«آرام باشید...» به یک لحظه بغضم ترکید. باریدم..باریدم... ولی کاش بیرون نمی رفتم و نمی دیدم همه در سوگ آقای شهیدمان غمین نیستند، کفتارهایی هم کمین کرده بودند تا زوزه بکشند وهلهله کنند. شنیدم شیرینی دادند... همه ی روضه ها را یکجا برایمان خواندند. از آن به بعد پر خشمم و نفرتم. دلم می خواهد فریاد بزنم... نمی دانم این نفرت پرازکینه از خودی و بیخودی خوب است یا بد؟ ✍ خانم صفا 📍سمنان _ سرخه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org