eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸 لبیک یا خامنه ای دستش را تا جایی که می‌توانست بالا برده و پوسترش را محکم نگه داشته بود. بین جمعیت به این سو و آن سو می‌رفت و با شور و شوقی وصف‌ناپذیر، مردم را تشویق می‌کرد تا همگی با صدایی بلند و رسا شعار «لبیک یا خامنه‌ای» را سر دهند. این صداها در شب قدر، هم‌چون نوایی بود که قلب‌ها را به هم پیوند می‌زد و عزم و اراده ملت را به نمایش می‌گذاشت. من هم تصمیم گرفتم به سمت او بروم تا عکسی بیاندازم، به خانم‌هایی که جلوتر از من ایستاده بودند، اشاره کردم تا او را نگه دارند، دختر جوان در همان شلوغی ها منتظرم ماند. چهره‌اش پر از امید و عزم بود. همانطور که عکس آقا «سید مجتبی خامنه‌ای» در دستش بود و چشمانش از غرور می درخشید، گفت: «الحمدلله، ایشان با بالاترین رأی در مجلس خبرگان، رأی آوردند و به عنوان سومین رهبر ایران اسلامی انتخاب شدند. خدا رو هزاران بار شکر که جواب استغاثه‌های این مردم رو داد و در این شب قدر، دل‌های‌ همگی ما رو شاد کرد.» ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان _ رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دوباره همون صدا اومد. این‌بار نزدیک‌تره اما معلومه با جنگنده زدن. تو ارتفاعِ کم و هدفمند. دیگه داره دستم میاد هر صدایی برای چیه. کِی صدایِ خودیه و کِی صدای دشمن. مامان میگه همه چی مثل خوابه. مثل فیلم که تو یه لحظه آدما میمیرن، وقتی این‌همه آدم هر روز میمیرن مرگ عادی میشه. اما برای من عادی نیست. من نمیخوام بمیرم. میدونی چندتا مقاله‌ی ننوشته دارم؟ چندتا ایده‌ی اجرا نشده؟ وقتی مرگ انقد به آدم نزدیک میشه که به همسایه و دوست و آشنا میرسه تازه یادمون میافته که چقد زندگی نکردیم. برای سحری از طبقه بالا اومدم تو حیاط که برم پایین. به آسمون نگاه کردم. ساعت ۴:۲۶ دقیقه. چقد آسمون امشب قشنگه. خداروشکر میکنم که امشب امن گذشت. بوی بارون میاد، حتما میخواد بباره.. مامانی (مامان بزرگم) از خواب میپره. تخت رو بردیم یه گوشه‌ی خونه که از بقیه جاها امن‌تره. پنجره‌ها چسبای ضربدری خورده. خواهرم با صدای انفجار از خواب میپره. همه جمع میشیم دورِ مامانی که اسمشم 'ایرانه'.. گوشه دنج و امنِ خونه‌ی ما. مامان میگه مامانی تو جنگ ۸ ساله یه بارم صدای انفجار نشنیده و این اولین بارهاییه که تجربش میکنه. خواهرم آیة الکرسی میخونه. مامان میگه همینجا بشینین کسی جایی نره. بابا رفته ببینه چه خبره. خبر میاره. میگه که کجارو زدن. چقد نزدیک، چقد مرگ نزدیکه! اسم تمام کسایی که از ترامپ کمک خواسته بودن تو ذهنم مرور میکنم. کاش بفهمن که ترامپ برای کمک به خودش این حماقت رو کرده نه برای اونا.. ما برای کشورمون زندگی میکنیم و به موقعش برای کشورمون می‌میریم. از امیدم به زندگی و کارای نکردم براتون گفتم، پس باید اینم بگم که هیچ افتخاری برام بالاتر از این نیست که در همین لحظه و همین آن به دست اسرائیل و در راهِ سربلندی و حفظِ وطنم بمیرم. اسرائیل باید یک جایِ این تاریخ نابود بشه و چه بهتر که خون من در همین مسیر ریخته بشه. زندگی دوباره رو رواله. سحری خوردیم، سفره جمع شد، ظرفا شسته شد، نماز خوندیم و میریم که بخوابیم. وقتی بیدار شم مثل هر روز تا چند دقیقه به یاد نمیارم که جنگه. چه خوابِ خوشیه خوابِ وسطِ جنگ. انگار به سکون می‌رسی و قرار میگیری در این‌همه تلاطم.. ✍ تسنیم مهدوی سعیدی 📍قم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸از جان عزیزتر روز ششم شده؛ هر روز قوی‌تر و محکم‌تر از قبل. این را منِ مادرِ دهه هفتادی می‌گویم؛ منی که دوست دارم وسط میدان باشم و هیچ ترسی برای از دست دادن جانم ندارم. حالا هم جهاد می‌کنم؛ جهاد نظامی نه؛ جهادِ فرهنگی. داغ دیده‌ایم؛ حوصله‌ای نیست ولی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه، باید برای دختر دو و نیم ساله‌ام وقت بگذارم. در آغوشش بگیرم؛ باهم بازی کنیم و نقاشی بکشیم. نقاشی این روزهای زینب کشیدن پرچم ایران و موشک است؛ البته خط خطی‌هایی که اسمشان را گذاشته پرچم و موشک! امروز از شهرستان همه اقوام زنگ زدند که جمع کنیم و برویم روستا. انگار داشتند فحشم می‌دادند! با هر اصرار، فقط این جمله از ذهنم می‌گذشت: «چرا باید بترسم؟» ما از جان عزیزتر داشتیم که رفت... پ.ن: امروز 17اسفند، توی مغازه بودم که بمباران شدیم. موج انفجار خودم و مشتری‌ها را پرت کرد روی زمین. همچنان ایستاده‌ایم و فعلا قرار نیست جایی برویم. ✍ هانیه گودرزی 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
هنوز میدان بزرگمهر بودیم که خبر انفجار نزدیکی گلزار شهدا را شنیدیم. چند دقیقه بعد دود سیاهی که در افق دیده می‌شد خبر را تایید کرد. پچ‌پچه‌هایی بین جمعیت شنیده می‌شد از اینکه دقیقا کجا را زده‌اند. یکی می‌گفت خود گلستان، آن یکی می‌گفت میدان بسیج و دیگری می‌گفت منطقه‌ی نظامی آن نزدیکی. بالاخره شهدا را آوردند. ماشین‌های حامل تازه از جلوی جایگاه رد شده بودند که از بلندگو اعلام شد رو به قبله بایستیم برای اقامه‌ي نماز میت. من و دوستم با چشم‌های متعجب به هم نگاه کردیم. فکر مشترکی از ذهنمان گذشته بود. «نکنه به خاطر انفجار جلوی گلستان قراره برنامه تشییع عوض بشه؟» توی دو سه سال اخیر در این مسیر چندین تشییع انجام شده بود. از شهدای گمنام تفحص بگیر تا شهدای حمله به سفارت و شهدای اغتشاش اخیر. ولی یادم نمی‌آمد هیچ موقع نماز را در میدان بزرگمهر خوانده باشند. دوباره همان جمله‌های آشنا که در سال‌های اخیر چندین بار از زبان رهبر شنیده بودیم... حالا انگار با همان صدا داشت توی سرمان پخش می‌شد. «اللهم انا لانعلم منهم الّا خیرا» چند لحظه بعد از تکبیر پنجم، ‌بر خلاف تصور ما سیل جمعیت طبق روال همیشه به سمت خیابان سجاد روانه شد. توی کل مسیر، ستون دود انتهای خیابان خودنمایی می‌کرد. ولی مردم بدون ذره‌ای اعتنا یا ترس، به راهشان ادامه می‌دادند. آخرهای خیابان سجاد که رسیدیم تازه فهمیدم بوی باروت که همیشه در فیلم‌ها و داستان‌ها شنیده بودم چیست. هر چند دقیقه یک بار حجم جدیدی از دود از لابه‌لای ساختمان‌ها می‌جوشید. انگار چیز دیگری داخل محوطه‌ی بمب خورده مشتعل شده باشد. باد دود را به سمت جمعیت می‌فرستاد. ولی مردم حداکثر واکنششان گرفتن روسری و دستمال جلوی راه تنفسشان بود. انگار که فقط از دود سیگار کسی اذیت شده باشند. حتی ندیدم کسی درباره‌‌اش حرف بزند یا ابراز نگرانی کند. فقط چشم دوخته بودند به ماشین حامل شهدا و با لب‌های خشک روزه‌دار، زیر آفتاب ظهر اسفندماه گرم شعار و رجزخوانی بودند. انگار در آن لحظه‌ها تنها چیزی که بالا رفتنش برایشان اهمیت داشت، نه دود که پرچم زیبای سه رنگ کشورشان بود... ✍ محدثه مظهری 📍اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸دیدار یار و میان چرخش خودرو در خیابان با عکس آقای شهیدمان و پرچم ایران دلم پرکشید تا آن روز که آفتاب مهربانتر از همیشه میتابید. کنار جایگاه 14 ترمینال میان انبوه صدا زدن راننده ها، تهران تهران تهران در خانه دلم شادی آباد به راه انداخته بود . ❤️برای دیدنش دل توی دلم نبود چقدر تشنه صدایش بودم. چقدر دلم باران میخواست، باران نگاهش را، باران صدایش را، تا کویر دلم علی آباد شود.. ▫️ وسایلم محدود بود و از ایستادن در صف جعبه اتوبوس راحت بودم. سبک از پله ها بالا رفتم و با دوستم روی صندلی بعد از آب سرد کن جاشدیم . نشاط اندر نشاط مقصدمان بود. بعد ازیک سال چشم انتظاری، پرطراوت ترین روز سالمان، در آینه نگاهش تکثیر میشد. ✨ اتوبوس پیچ و تاب جاده را پرشتاب میدوید و دلم تندتر از او. با دوستم گرم آسمان بودیم ،نه ستاره هایش که ستاره های آسمان کلام آنکه به دیدارش میرفتیم را میچیدیم و چرخش ساعت از دستمان در رفت و با هر جمله اش هیجان میگرفتیم. 🌱 قبل از اذان صبح رسیدیم و سوار بر تاکسی مقصدمان مصلی امام خمینی بود. نم نمک به وصال نزدیک میشدیم،رسیدیم پشت در های بسته.چقدر عاشق تر از ما زودتر آنجا صف کشیده بودند. 🌙 زیر چتر شب پشت دروازه نور، که الله اکبر اذان پیچید وهر کس چفیه ای و سجاده ای گوشه ای پشت در پهن کرد و تکه تکه و یک تکه نورقدقامت نماز صبح بستند. وکودکی که سرمای دم صبح تنش را میان پتو پنهان کرده بود و با چشمانش قنوت مادرش را میچشید. 🍃و نسیم صبح با دعای عهد جمعی پشت در،چادرم را موج انداخت و دلم را سوار بر کشتی نجات. مادری بچه بغل به اوج دعای عهد به قیام مقابل امام که رسید یا علی گفت و ایستاد و بچه سرش بر نرمی چادر مادر نرم نرمک با ترنم العجلِ جمع بیدار شد. و دستها بالا رفت و دعا برای عزیز دلمان که پشت درش دلهامان قطار شده بود اوج گرفت و آرزو کردیم جانفدایش شویم. و دم بالا گرفت خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. 🍀در باز شد و سیل جمعیت رودی بود که دریای وجودش را تشنه بود. هنوز آفتاب نزده همه دوان شدند قرار ظهر بود و همه دوان به سمت گیت بازرسی چیزی نداشتم کیف دستی و عکس یار و چفیه وپرچم ایران عزیز روان شدیم. 🌿هنوز آفتاب به دیوار حیاط مصلی قد نمیداد که بالای پله ها روبروی جایگاه، پشت فواره های حوضِ میان مصلی، در صف نماز جمعه به صف شدیم . چقدر انتظار سخت بود،ندبه را اشکی خواندیم، به شوق دیدار نایبش. ▫️ و گوشم رفت پی حرفهای صف پشت و جلو صف جلو دو خواهر از کرمان، دیگری از ان سوی ایران و کنارم دختری از فارس یکی از کرج یکی از شمال و یکی از جنوب تهران.مجمع عاشقان بود . لقمه نان و آبی گلویمان را تازه کرد. اما عطش دیدارش ثانیه به ثانیه در دلم قد میکشید. ☀️آفتاب روی حوض میان حیاط مصلی نقش انداخت. اما نقش نگار درخششی فراتر از آفتاب داشت. 🌼 با دمیدن اذان ظهر همه تن قلب شدم و او ضربانش شد، همه بی اختیار برپا شدند و دستها به سمتش دراز و صدا در صدا یکصدا "ای رهبر آزاده آماده ایم آماده "روی حوض میان مصلی موج انداخت. و دلها با تکرار این نوا هیجانش فواره زد "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست." پر زد دلم و نشست لب ایوانی که ایستاده بود و نور و نبات کلامش را میچشید . ✨ایستاد با همه تهدید ها خطبه خواند خطبه جمعه نصر و از حزب الله گفت و هم الغالبون و از نصرالله گفت و محوش بودیم و بودند . و باز دلم پرزد بین کلامش آنجا که در سلام به اهل بیت علیم السلام میان دو خطبه به حضرت کوثر که رسید جمله اش دلم را محو کهکشان بی مثالش کرد السلام علیک علی حبیبته الزهرا مرضیه . غرق شدم در تبسمش، در کوثر اندر کوثر کلامش . بی ترس از تهدید ها و حمله ها میان معرکه قامت بستی قامتی از جنس ظهر عاشورا. 🔹قامت بست و بستیم اولین اقتدایم به او بود . عطر گل نرگس در سجاده ام پیچید وقتی ذکر رکوع و سجودش را سه بار خواند طولانی و آرام بی مهابا از تهدید دشمن. و به سلام رسید نمازی که تاریخ را رقم زد. ▫️ و سجده شکری بعد از نماز و همه باز برپا شدند،اما این برپا دلگیر بود، دستی تکان داد و رفت .اما در طاقچه دلها مان نشاند نور استقامت، نور ان تنصرواالله ینصرکم .... با بوق ماشین ها از خاطرات جمعه نصر به شب 14 رمضان در سومین شب فراقش برگشتم چقدر باران حال دلم را داشت، با تک تک قطراتش باریدم و باریدم و باریدم و با سر انگشت عشق بر شیشه بارانی دلم نوشتم "میاستم در راهت،بادعایت، ای آقای شهیدم" ✍ صدیقه صادقی 📍فارس - جهرم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
فروغ چە زیبا گفت:پرواز را بە خاطر بسپار پرندە مردنیست،شاید اگر فروغ امروز بود،می گفت:انسانیت را بە خاطر بسپار آدمی رفتنیست. خاموش باش و آرام قدم بردار.تا کوە،دریا،رودخانە و همە همە وجودت را تسخیر کند.بە دقت نگاە کن و بگذار نوری کە از پس شیشە های رنگین دینت،بە داخل می تابد،همە رنگ و تلألؤ خود را میهمان چشمهایت کند تا تو ببینی کە چگونە زمین و آسمان بە هم پیوند می خوردند و سپس گل ها در یک بهار همیشگی سر بر می آورند.معلمی داریم کە همیشە می گوید زندگی را باید از هندسە آموخت،هندسە درس زندگی است.(در مثلث متساوی الاضلاع همە ضلع ها برابر است،سە ضلع برابر کە هیچ ظلمی بە هم نمی کنند و هر کدام از اضلاع سهم خود را از زندگی می گیرند و هر چیزی کە دارند،شامل نیم ساز و میانە و... بر هم منطبق هستند این مثلث مصداق واقعی عدالت است و جالب اینجاست کە این عدالت باعث شدە کە این شکل را کامل ترین شکل می دانند.)شاید بە آن فکر نمی کردم و فقط در حال و هوای خودم بودم،اما الان کە می اندیشم با ایشان هم عقیدە شدەام اگر من و تو هم با هم همین عدل را داشتە باشیم شاید دیگر کسی نتواند وارد ایرانمان شود.همە چیز ساخت آسمان خراش و برج و مجتمع نیست.چرا نمیفهمید،باز هم می توان در حیاط های پر باغچەی دیروزمان هم زندگی کرد.بدون نگریستن بە اطراف با اتحاد دوبارە می توانیم فرهنگ و اصالت چندین هزار سالە‌یمان را بیدار کنیم.شاید او خواب است.خواب غفلت،بیایید کە بیدارش کنیم...اصالت و فرهنگ ما حساب بانکی نیست کە تمام شود.نە چراغ است کە خاموش شود و نە سال است کە بە آخر برسد.بلکە جویبار است...جویباری کە همیشە جاریست نگذار کە فریبت دهند...اجازە ندە بە تو دست درازی کنند.نجابتت را نگە دار.از آن مانند(درّی)مراقبت کن.فقط نگاە کن...هە ببین در کدام مخمصە گیر کردەایم.اجازە ندە بە تو حکم برانند.تو مرواریدی هستی.در صدفت بمان شاید هدف دشمن از بمب های بشقابی از بین بردن محفظەی توست.نگذار کە بوی گناە بە مشامت برسد.تو نقاشی هستی کە خدا با دستان خودش کشید.پس دست بە دست هم نابودشان می کنیم.قدم های استوارمان را با غرور بر می داریم قدم هایی کە پر از زیبایی،الهام،اصالت و احترام است.احترامی بە گرمی موسیقی و اصالتی بە شیرینی شعر پارسی؟؟؟ همگی با هم جاری شدن را یاد می گیریم.پس سرت را بالا بگیر و با نجابتی کە داری،با سربلندی ایمان و اقتدار و با زیبایی آبادش کن.تاریکی را از بین ببر و دوبارە روشنایی را هدیە کن.تنها تو هستی کە می توانی فقط خودت. ✍ آلا اسعدی 📍کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در میان انبوه جمعیت عزاداران سیدالشهدای انقلاب که قلبشان در سوگ و عزم گره خورده بود، قامتی خمیده از سالیان،چون سروی استوارایستاده بود. مادری پیر،که هرگامش داغی بر دل داشت و کمرش زیر بار اندوهی سترگ خمیده بود،اما اراده‌اش همچنان بلندای آسمان را نشانه می‌رفت. در یک دست، پرچم پر افتخار ایران که نمادی از جان و خاک بود به اهتزاز درآورد و در دستی دیگر،عصایش را که تکیه‌گاه جسمی خسته‌اش بود،محکم گرفته بود. پیرزنی که تجسمی از ایثار بود برای اینکه فریادش، نه تنهادر گوش همراهان، که در سراسر گیتی طنین‌انداز شود،ازصف بیرون آمد با گامی استوار،ازمیان جمعیت درگذر بود، عصایش را بر روی زمین به منظور انتقام نه از ضعف ضربه می زد چرا که می‌دانست فریادش، شرح حال دل‌های داغدار است؛ ندایی که باید به گوش جهانیان برسد تا بدانند،خون رهبرشهیدشان، عطش عدالت و حیات را در رگ‌های این ملت شعله‌ور ساخته است. این بانوی به ظاهر قد خمیده در این خروش،بخشی جدایی‌ناپذیر از موجی عظیم بود، که می‌خواست پیوند ناگسستنی خود را با آرمان‌هایش به نمایش بگذارد با تمام وجودش، جلوه‌ای از حماسه‌ای بود که در سکوت روزگاران در قلب‌ها نهفته است؛با عزمی پولادین، نشان داد که عشق به وطن و یاد عزیزان، توانایی غلبه بر هر سختی و پیری را دارد. ✍ هما اکبری 📍گیلان _ آستانه اشرفیه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
تا بتوانم خوب پیام را بخوانم و متوجه شوم چه خاکی به سرمان شده، انگار ساعتها طول کشید؛ چشمانم اصلا نمی دید، تنم به لرزه افتاده بود، فکم قفل شده بود، به سختی می توانستم نفس بکشم،تمام وجودم شده بودبغض. تلفن همراهم مدام زنگ میخورد، شبیه عزیز ازدست داده هایی که نمی خواهند باورکنند عزیزشان رفته، ازهمه کس فراری شده بودم. می گفتم کاش دروغ باشد. می گشتم بین خبرها تااینکه ویدئویی ازحضرت آقا دیدم که می گفت:«آرام باشید...» به یک لحظه بغضم ترکید. باریدم..باریدم... ولی کاش بیرون نمی رفتم و نمی دیدم همه در سوگ آقای شهیدمان غمین نیستند، کفتارهایی هم کمین کرده بودند تا زوزه بکشند وهلهله کنند. شنیدم شیرینی دادند... همه ی روضه ها را یکجا برایمان خواندند. از آن به بعد پر خشمم و نفرتم. دلم می خواهد فریاد بزنم... نمی دانم این نفرت پرازکینه از خودی و بیخودی خوب است یا بد؟ ✍ خانم صفا 📍سمنان _ سرخه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸همه‌‌کاره دلم می‌خواست در زمان سفر کنم و آینده ایران را ببینم. بدانم چه کسی رهبر می‌شود و چه تاثیری بر آینده‌ی ایران خواهد داشت. مثلاً بروم بیست سال جلوتر؛ نشد. یک ماه جلوتر! نه. دلم می‌خواست حداقل آینده‌ی خودم را ببینم. بعد به خودم هشدار دادم که از توهم، بیرون بیا و یکجوری خودت را سرگرم کن. معلوم است جنگ به سرت زده و دیوانه شده‌ای! در همین خیالات بودم که صدای جنگنده‌ آمد و اضطرابم بالا رفت. منتظر صدای انفجار بودم؛ اما صدایی نیامد. عصبی در خیالم بهشان گفتم: «یا بزنید یا برید گم شید!» برای آرامش و دوری از این فضا، رفتم سراغ ادامه‌ی کتابی که درحال خواندش بودم؛ «خون دلی که لعل شد»؛ خاطراتی از مبارزات سیاسی امام خامنه‌ای، که با این خاطره مواجه شدم: «در هواپیمایی که مرا به صورت تحت‌الحفظ به تهران می‌برد، به مسائل مختلفی می‌اندیشیدم: به آینده‌ی این نهضت اسلامی که بر پا شده؛ به برپاکننده‌ی نهضت، امام خمینی؛ به پدری که برای ادامه‌ی معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بینایی‌اش را داشت از دست می‌داد؛ به آینده‌ای که در انتظار من بود و... . از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم؛ مجله‌ای برداشتم و به ورق زدن پرداختم.» با خواندن این خاطره، اول از چینش خدا متعجب شدم، بعد لبخند به لبم و آرامش به قلبم نشست. آرام که شدم صدای ‌‌شهید جواد شاه‌نظری، موقع شلیک موشک در سرم تکرار شد: «خدایا همه‌کاره تویی، خدایا همه‌کاره تویی...» ✍ فاطمه امیری 📍لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دیوارهای خانه انگار روی سینه‌ی من بنا شده بودند. نمی‌شد این فشار را تحمل کرد. باید می‌زدم بیرون. ساعت حدود شش بود. شبکه‌ی اصفهان را روشن کردم. نیم ساعتی فقط از جمع شدن مردم تهران گفت. و بالاخره چیزی که منتظرش بودم را اعلام کرد: اصفهانی‌ها هم در میدان امام جمع می‌شوند. مشکی‌ها را پوشیدم و زدم بیرون. توی خیابان بین معدود آدم‌هایی که آن وقت صبح بیرون بودند دنبال نشانه می‌گشتم. انگار که در شهر اشباح دنبال آدمیزاد بگردی. تازه یادم به صدای سوت و قهقهه‌های دیشب افتاد. تازه فهمیده بودم صداهایی که ساعت ۱۲ شب می‌شنیدم برای چی بوده. سر و صدای یکی دو نفر که اگر ملاحظه‌ی بچه‌های در خواب ناز فرو رفته‌ام نبود، سرم را از پنجره بیرون برده بودم و درشتی بارشان کرده بودم! حالا،‌ توی خیابان، نمی‌شد مطمئن بود شخصی که می‌بینی در پستوی دلش خنده پنهان کرده یا گریه...؟ ناخودآگاه توی سرم جمله‌ای از دعای ندبه تکرار می‌شد... «هل قذیت عین فساعدتها عینی علی القذی؟» اتوبوس رسید. وارد شدم. باز هم دنبال نشانه‌ها. این وقت صبح حضور هفت هشت زن توی اتوبوس طبیعی نبود. پس لابد این‌ها هم‌درد بودند. یکی دو ایستگاه جلوتر زنی که تازه سوار شده بود ناگهان با ناله‌ای بلند گریه سر داد... صدایش نیشتری بود به دل ورم کرده‌ی بقیه. صدای‌ هق‌هق از سمت‌ خانم‌ها بلند شد... این‌ها چیزهایی بود که درباره‌ی وفات امام فقط شنیده بودم. و حالا داشتم زندگی‌اش می‌کردم. دروازه دولت پیاده شدیم. هنوز آفتاب بالا نیامده بود. مثل روزهای راهپیمایی همه سرازیر می‌شدند سمت خیابان سپه. آدم‌ها تک‌تک یا در دسته‌های سه چهار نفره آمده بودند. باز هم صدای شیون زنی از انتهای خیابان بلند شد. دیگر کسی خجالت نمی‌کشید که بلندبلند و آشکارا گریه کند. چیزی که برای خیلی از ما پیش از این قفل بود، مگر در مجلس عزای امام حسین... یک نفر صدا بلند کرد که «مرگ بر آمریکا» و برای اولین بار بود که می‌دیدم تمام آدم‌های خیابان، با همه‌ی قدرتشان، بدون لحظه‌ای مکث جواب می‌دهند. ما همان‌هایی بودیم که در راه‌پیمایی‌ها باید التماسمان می‌کردند که پاسخ شعارها را بدهیم. حالا بدون حضور هیچ بلندگو و میان‌داری، خیابان از صدا پر شده بود. بالاخره به میدان رسیدیم. هر طرف که چشم می‌چرخاندی چهره‌ای غرق غم و خیس از اشک می دیدی. چند بار دلم خواست بی‌هوا یکی‌شان را بغل کنم و با هم گریه کنیم. به آغوش احتیاج داشتم... از پشت پرده‌ی اشک چشم می‌چرخاندم دنبال دوست و آشنا. کسی را پیدا نکردم. ولی انگار همه‌ي چهره‌ها آشنا بودند. همه اعضای یک خانواده که حالا دل‌هایشان به هم نزدیک‌تر شده بود؛ برای تقسیم کردن سنگینی غمی بزرگ... وسط مجلس عزا گاهی نسیمی جگرهای سوخته را لحظه‌ای خنک می‌کرد. دیدن موشک‌هایی که بالای سرمان سفرشان را شروع می‌کردند و با صدای الله اکبر مردم بدرقه می‌شدند. حالا شش روز گذشته. خداکند داغ دلمان به این زودی‌ها سرد نشود. چون برای داغ گذاشتن به دشمن حالاحالاها لازمش داریم... ✍ محدثه مظهری 📍اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چترش را نذر شب قدر کرده بود باران شدیدی می بارید، خانم سالخورده‌ای چترش را کج نگه داشته بود، طوری که خودش در یک طرف آن ایستاده و جای خالی را برای پناه دادن به دیگران باز کرده بود. دختر جوانی که مشغول عکاسی بود، بی‌خبر از نیت خیرخواهانه زن، چند دقیقه‌ای به زیر سقف مهربانی او پناه برد تا بتواند دوربینش را تنظیم کند. خانم سالخورده که دید دختر در حال تلاش است، رویش را به سمت او چرخاند و با لبخند گفت: «دخترم، چند دقیقه‌ای بمان تا کسی دیگری بیاد.» دختر جوان که درگیر تنظیم دوربینش بود، متوجه منظور خانم سالخورده نشد و با تعجب به او نگریست. اما این تعجب باعث نشد که روحیه‌ی لطیف و مهربان آن زن کم‌رنگ شود. لبخند زن همچنان بر چهره‌اش باقی بود. او ادامه داد: «دخترم، امشب نذر کردم تا در حد توانم، کاری برای این مردم انجام بدم. هر چقدر فکر کردم، دیدم که از دستم کار زیادی برنمیاد. اما یکدفعه به خدا گفتم که من فقط همین چترو دارم که می‌توانم، رویِ سر بعضی از خانم‌ها نگه دارم، تا کمی جلوی خیس شدن‌شان رو بگیرم. ان شاءالله که خدا نذر منو قبول کنه و دستی بر سر این مملکت بکشه و ما رو در برابر آمریکا و اسرائیل جنایتکار پیروز کنه.» ✍ ام سلمه فرد 📍گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چند ساعتی بیشتر از اعلام خبر جنگ نگذشته بود. قلبم آشوب داشت، انگار دنیا روی شونه‌هام سنگینی می‌کرد. همش ذهنم پیشش بود؛ می‌دونستم دلش آرام و قرار نداره. گوشی رو برداشتم و شماره‌اش رو گرفتم. چند بوق خورد تا جواب داد. صداش آروم بود، اما پشت اون آرامش ساختگی، دلهره‌ای پنهون می‌تپید. سعی می‌کرد خونسرد باشه، انگار نمی‌خواست کسی از لرزش دلش باخبر بشه. چند جمله کوتاه از احوال هم پرسیدیم و تماس تموم شد، اما ذهنم هنوز پیشش موند. نمی‌تونستم بی‌خیالش بشم. چادرم رو سرم کردم و بی‌اختیار راه افتادم سمت خونه‌شون. هوای عصر بوی غم می‌داد، صدای باد توی کوچه‌ها مثل ناله‌ای ممتد می‌پیچید. وقتی رسیدم، هنوز دستم به زنگ نرسیده بود که در رو باز کرد. لبخند محوی زد و گفت: «می‌دونستم میای…》 انگار منتظرم بود. تو صدای خسته‌ش یه آرامش مقدس جاری بود. چای دم کرده بود؛ از همون چای‌های خوش‌عطرهمیشگی‌اش. نشستیم روبه‌روی هم، مثل همیشه، اما فضا فرق داشت. بین هر دوتا نفس‌مون هزار حرف ناگفته بود. نگاهم کرد و گفت: «چیکار می‌تونم بکنم جز اینکه دعا کنم؟ سپردمشون به خدا. بچه‌هام خودشون راهشونو انتخاب کردن… فدای رهبر و مردمشون شدن. منم راضیم به رضای خدا.» اون لحظه فهمیدم معنی واقعی ایمان و مادر بودن یعنی چی. چشم‌هاش خسته بود اما پر از اطمینان. دلی داشت که مثل کوه محکم بود، حتی در طوفان‌ترین روزها. پسر کوچیک‌ترش تازه پدر شده، یه دختر کوچولوی دوماهه داره که پناه دلشه؛ تنها چیزی که دلش رو هنوز گرم نگه داشته. وقتی لبخند اون نوزاد رو تعریف می‌کرد، اشک گوشه چشمش نشست؛ از عشق، از دلتنگی، از دعا. منم همون‌جا تو دلم گفتم: خدایا، حافظ دل این مادرها باش… حافظ همه سربازای اسلام، حافظ دل‌هایی که با صبرشون کشور رو نگه می‌دارن. ✍ راضیه گلشنی 📍سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org