#روایت_هفتادوهشتم
🔸همهکاره
دلم میخواست در زمان سفر کنم و آینده ایران را ببینم. بدانم چه کسی رهبر میشود و چه تاثیری بر آیندهی ایران خواهد داشت. مثلاً بروم بیست سال جلوتر؛ نشد. یک ماه جلوتر! نه.
دلم میخواست حداقل آیندهی خودم را ببینم.
بعد به خودم هشدار دادم که از توهم، بیرون بیا و یکجوری خودت را سرگرم کن. معلوم است جنگ به سرت زده و دیوانه شدهای!
در همین خیالات بودم که صدای جنگنده آمد و اضطرابم بالا رفت. منتظر صدای انفجار بودم؛ اما صدایی نیامد. عصبی در خیالم بهشان گفتم: «یا بزنید یا برید گم شید!»
برای آرامش و دوری از این فضا، رفتم سراغ ادامهی کتابی که درحال خواندش بودم؛ «خون دلی که لعل شد»؛ خاطراتی از مبارزات سیاسی امام خامنهای، که با این خاطره مواجه شدم:
«در هواپیمایی که مرا به صورت تحتالحفظ به تهران میبرد، به مسائل مختلفی میاندیشیدم: به آیندهی این نهضت اسلامی که بر پا شده؛ به برپاکنندهی نهضت، امام خمینی؛ به پدری که برای ادامهی معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بیناییاش را داشت از دست میداد؛ به آیندهای که در انتظار من بود و... . از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم؛ مجلهای برداشتم و به ورق زدن پرداختم.»
با خواندن این خاطره، اول از چینش خدا متعجب شدم، بعد لبخند به لبم و آرامش به قلبم نشست.
آرام که شدم صدای شهید جواد شاهنظری، موقع شلیک موشک در سرم تکرار شد: «خدایا همهکاره تویی، خدایا همهکاره تویی...»
✍ فاطمه امیری
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هفتادونهم
دیوارهای خانه انگار روی سینهی من بنا شده بودند. نمیشد این فشار را تحمل کرد. باید میزدم بیرون. ساعت حدود شش بود. شبکهی اصفهان را روشن کردم. نیم ساعتی فقط از جمع شدن مردم تهران گفت. و بالاخره چیزی که منتظرش بودم را اعلام کرد: اصفهانیها هم در میدان امام جمع میشوند. مشکیها را پوشیدم و زدم بیرون.
توی خیابان بین معدود آدمهایی که آن وقت صبح بیرون بودند دنبال نشانه میگشتم. انگار که در شهر اشباح دنبال آدمیزاد بگردی. تازه یادم به صدای سوت و قهقهههای دیشب افتاد. تازه فهمیده بودم صداهایی که ساعت ۱۲ شب میشنیدم برای چی بوده. سر و صدای یکی دو نفر که اگر ملاحظهی بچههای در خواب ناز فرو رفتهام نبود، سرم را از پنجره بیرون برده بودم و درشتی بارشان کرده بودم! حالا، توی خیابان، نمیشد مطمئن بود شخصی که میبینی در پستوی دلش خنده پنهان کرده یا گریه...؟
ناخودآگاه توی سرم جملهای از دعای ندبه تکرار میشد... «هل قذیت عین فساعدتها عینی علی القذی؟» اتوبوس رسید. وارد شدم. باز هم دنبال نشانهها. این وقت صبح حضور هفت هشت زن توی اتوبوس طبیعی نبود. پس لابد اینها همدرد بودند. یکی دو ایستگاه جلوتر زنی که تازه سوار شده بود ناگهان با نالهای بلند گریه سر داد... صدایش نیشتری بود به دل ورم کردهی بقیه. صدای هقهق از سمت خانمها بلند شد... اینها چیزهایی بود که دربارهی وفات امام فقط شنیده بودم. و حالا داشتم زندگیاش میکردم.
دروازه دولت پیاده شدیم. هنوز آفتاب بالا نیامده بود. مثل روزهای راهپیمایی همه سرازیر میشدند سمت خیابان سپه. آدمها تکتک یا در دستههای سه چهار نفره آمده بودند. باز هم صدای شیون زنی از انتهای خیابان بلند شد. دیگر کسی خجالت نمیکشید که بلندبلند و آشکارا گریه کند. چیزی که برای خیلی از ما پیش از این قفل بود، مگر در مجلس عزای امام حسین... یک نفر صدا بلند کرد که «مرگ بر آمریکا» و برای اولین بار بود که میدیدم تمام آدمهای خیابان، با همهی قدرتشان، بدون لحظهای مکث جواب میدهند. ما همانهایی بودیم که در راهپیماییها باید التماسمان میکردند که پاسخ شعارها را بدهیم. حالا بدون حضور هیچ بلندگو و میانداری، خیابان از صدا پر شده بود.
بالاخره به میدان رسیدیم. هر طرف که چشم میچرخاندی چهرهای غرق غم و خیس از اشک می دیدی. چند بار دلم خواست بیهوا یکیشان را بغل کنم و با هم گریه کنیم. به آغوش احتیاج داشتم... از پشت پردهی اشک چشم میچرخاندم دنبال دوست و آشنا. کسی را پیدا نکردم. ولی انگار همهي چهرهها آشنا بودند. همه اعضای یک خانواده که حالا دلهایشان به هم نزدیکتر شده بود؛ برای تقسیم کردن سنگینی غمی بزرگ...
وسط مجلس عزا گاهی نسیمی جگرهای سوخته را لحظهای خنک میکرد. دیدن موشکهایی که بالای سرمان سفرشان را شروع میکردند و با صدای الله اکبر مردم بدرقه میشدند. حالا شش روز گذشته. خداکند داغ دلمان به این زودیها سرد نشود. چون برای داغ گذاشتن به دشمن حالاحالاها لازمش داریم...
✍ محدثه مظهری
📍اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتاد
چترش را نذر شب قدر کرده بود
باران شدیدی می بارید، خانم سالخوردهای چترش را کج نگه داشته بود، طوری که خودش در یک طرف آن ایستاده و جای خالی را برای پناه دادن به دیگران باز کرده بود.
دختر جوانی که مشغول عکاسی بود، بیخبر از نیت خیرخواهانه زن، چند دقیقهای به زیر سقف مهربانی او پناه برد تا بتواند دوربینش را تنظیم کند. خانم سالخورده که دید دختر در حال تلاش است، رویش را به سمت او چرخاند و با لبخند گفت: «دخترم، چند دقیقهای بمان تا کسی دیگری بیاد.»
دختر جوان که درگیر تنظیم دوربینش بود، متوجه منظور خانم سالخورده نشد و با تعجب به او نگریست. اما این تعجب باعث نشد که روحیهی لطیف و مهربان آن زن کمرنگ شود. لبخند زن همچنان بر چهرهاش باقی بود. او ادامه داد: «دخترم، امشب نذر کردم تا در حد توانم، کاری برای این مردم انجام بدم. هر چقدر فکر کردم، دیدم که از دستم کار زیادی برنمیاد.
اما یکدفعه به خدا گفتم که من فقط همین چترو دارم که میتوانم، رویِ سر بعضی از خانمها نگه دارم، تا کمی جلوی خیس شدنشان رو بگیرم. ان شاءالله که خدا نذر منو قبول کنه و دستی بر سر این مملکت بکشه و ما رو در برابر آمریکا و اسرائیل جنایتکار پیروز کنه.»
✍ ام سلمه فرد
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادویکم
چند ساعتی بیشتر از اعلام خبر جنگ نگذشته بود. قلبم آشوب داشت، انگار دنیا روی شونههام سنگینی میکرد. همش ذهنم پیشش بود؛ میدونستم دلش آرام و قرار نداره. گوشی رو برداشتم و شمارهاش رو گرفتم. چند بوق خورد تا جواب داد. صداش آروم بود، اما پشت اون آرامش ساختگی، دلهرهای پنهون میتپید. سعی میکرد خونسرد باشه، انگار نمیخواست کسی از لرزش دلش باخبر بشه. چند جمله کوتاه از احوال هم پرسیدیم و تماس تموم شد، اما ذهنم هنوز پیشش موند. نمیتونستم بیخیالش بشم.
چادرم رو سرم کردم و بیاختیار راه افتادم سمت خونهشون. هوای عصر بوی غم میداد، صدای باد توی کوچهها مثل نالهای ممتد میپیچید. وقتی رسیدم، هنوز دستم به زنگ نرسیده بود که در رو باز کرد. لبخند محوی زد و گفت: «میدونستم میای…》 انگار منتظرم بود. تو صدای خستهش یه آرامش مقدس جاری بود. چای دم کرده بود؛ از همون چایهای خوشعطرهمیشگیاش. نشستیم روبهروی هم، مثل همیشه، اما فضا فرق داشت. بین هر دوتا نفسمون هزار حرف ناگفته بود.
نگاهم کرد و گفت:
«چیکار میتونم بکنم جز اینکه دعا کنم؟ سپردمشون به خدا. بچههام خودشون راهشونو انتخاب کردن… فدای رهبر و مردمشون شدن. منم راضیم به رضای خدا.»
اون لحظه فهمیدم معنی واقعی ایمان و مادر بودن یعنی چی. چشمهاش خسته بود اما پر از اطمینان. دلی داشت که مثل کوه محکم بود، حتی در طوفانترین روزها.
پسر کوچیکترش تازه پدر شده، یه دختر کوچولوی دوماهه داره که پناه دلشه؛ تنها چیزی که دلش رو هنوز گرم نگه داشته. وقتی لبخند اون نوزاد رو تعریف میکرد، اشک گوشه چشمش نشست؛ از عشق، از دلتنگی، از دعا.
منم همونجا تو دلم گفتم: خدایا، حافظ دل این مادرها باش… حافظ همه سربازای اسلام، حافظ دلهایی که با صبرشون کشور رو نگه میدارن.
✍ راضیه گلشنی
📍سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادودوم
نامش خیابان انقلاب است.
این شبها آرام ندارد. مدتی پیش که نور چشممان را از دست دادیم، دو بار در روز اینجا جمع میشدیم و به سوگ مینشستیم.
کمکم زد و خورد که بالا گرفت، برای پرواز هر موشک بازهم سر قرار حاضر بودیم. هرشب، میآمدیم و میگفتیم «خدا بزرگتر است» از همه چیز؛ میگفتیم ما با کسی مثل یزید بیعت نداریم و بعد با پرچم دور افتخار میزدیم.
امشب اما قانونشکنی کردیم؛ سر شب نه، حوالی ساعت سه، از خوشحالی یک خبر قلبمان به شعف افتاد و باز هم سر قرار حاضر شدیم. مشت گره کردیم و فریاد زدیم که «دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد.»
✍ فاطمه عزیزی
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوسوم
سخنرانی مقتدرانه اش تمام شد مردم با اقتدار و پر از خشم شعار الله اکبر سر دادند
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
خامنه ای... سکوتی سنگین فضای پر از خشم را درهم شکست و ناگهان فریاد و ناله جانسوز فضا رو پر کرد
آن لحظه سخنران بیشتر از هرکسی دلش میخواست فریاد بزند اما سریع میکرفون را بالا اورد و گفت خامنه ای تا ابد رهبر ماست...
چهار پنج روزی از اون روز نحس میگذرد
و همچنان بعد سه الله اکبر مغزمان می ایستد و در شوک فرو می رود
شوکی که انگار با گذر زمان تازه تر میشود
ولی حالا مردم (خامنه ای رهبر) را محکم تر و بلندتر فریاد میزنند
این مردم عزیز تر از جان داشتند که رفت، روح و ارامش داشتند که رفت و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارن
همه پای کار امده اند فقط برای یک چیز (انتقام)که با کمک به همدیگه محقق میشه
در کانال شهر از افرادی گفته میشه که ماشین خودشان را برای جا به جایی وسیله های موکب و هیئت و کمک ها درخدمت مردم گزاشتن
از افرادی که غذا درست میکنن برای رزمنده ها
از افرادی که برای بچه ها کلاس و دوره میزارن و سعی میکنن کمی امید به بچه ها بدن
از افرادی که در دوران جنگ کالاهایشان را برای افراد نیازمند رایگان کرده اند و ...
انشاللّه همین مردم پیروزی اسلام را باهم جشن میگیرن
✍ ریحانه سادات رضوی
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوچهارم
🔸 کهکشانی از نور
🌹راهیان کربلا را بنگر که خون اقای شهیدمان در قلبشان دمیده شده و هر شب با چیدن ستاره ها کنج آسمان، آسمان دلشان یکهوا میشود.
و تک به تک شبیه ستاره ها جمع میشوند در چهار راه دفاع مقدس و محراب بندگی و جهادشان رو به خدا رو به راه میشود.
🍃 از آن کهن مردی که چروک دستان و خم شانه اش میان کت و کلاه و شال کاموایی که تا روی دهانش را پوشانده، دستان یخ کرده اش را به هم میمالد و هم قطارِ نوجوانان، لبه باغچه روی حصیری که امشب با خود آورده کنار همسرش که از سرما چادر را به دور خود پیچیده مینشیند.
و با دم گرفتن شعار "مرگ بر آمریکا" دستی به زانو سرما را میشکند و حبیب وار همقدم با جوانان میایستد و مشت های چروکیده اما با صلابت حیدریش را بالا میبرد و بعد از شعار "مرگ بر آمریکا و مرگ براسراییل" همنوا با خیل ستاره هایی که حالا جمع شان به هم گره خورده و کهکشانی از نور کف چهار راه دفاع مقدس به راه انداخته اند دم حیدر حیدر میگیرد.
✨ و چقدر خیبر نزدیک است و چقدر فتحش قریب ،وقتی دلها رنگ آسمان بگیرد، رنگ توحید....
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوپنجم
چهارشنبه 13 اسفند؛ خیابان امام خمینی
باورش برایم سخت است ولی فقط چهار روز از شهادت رهبر گذشته است، انگار سالهاست که این غم را به دوش میکشیم. امروزی افطاری دعوتیم. قرار است برویم خانه موزه شهدای غواص، خانۀ مادربزرگ همسرم که حالا خانه موزه شده است. لباس گرم برمیدارم. هوا حسابی سرد شده است. مطمئن هستم که از مهمانی به خیابان خواهیم رفت و در میان موج مردمی گم خواهیم شد. دلارام لباسش را برنمیدارد چون مصمم است بعد از برگشتن، به میدان مفید برود. حدسم درست بود. بعد از افطار میزبان و میهمانها راهی خیابان شدند. امیرحسام بزرگترین پرچم را دست گرفته و به عنوان علمدار جلو حرکت میکند، عکسهای رهبری بین گروهمان که پنجاه شصت نفری میشویم پخش میشود. پرچم به دست سمت خیابان امام میرویم. خیابان امام، یکی از اصلیترین خیابانهای قم است که به حرم منتهی میشود. هر جای خیابان امام باشی به راحتی میتوانی گنبد حرم حضرت معصومه را ببینی و سلام دهی. خیابانهای فرعی زیادی به این خیابان راه دارند. به همین دلیل جمعیت فوقالعادهای جمع شده بودند. تفاوت اینجا با دوجای دیگر این بود که حالت راهیپمایی داشت نه تجمع. جمعیت زیاد و عرض کم خیابان اجازه ایستادن نمیداد. علاوه بر اینکه مدام به تعداد جمعیت افزوده میشد. شعارها حماسیتر شده بود. خبری از حزن و سوگ نبود. انگار شعارها برای مسئولین طراحی شده بود
-نه تسلیم نه سازش ، نبرد تا پیروزی
-ما ذوالفقار حیدریم، منتقمان رهبریم
-ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد
مردم به شدت اعتقاد دارند که باید جنگ را ادامه داد تا محو کامل اسرائیل
در میدان مفید، جوانترها غالب بودند، خانوادههای جوان با فرزندان کوچک، اما اینجا میان سالان هم پررنگ هستند، زنان و مردان پنجاه شصت ساله کنار جوانان و کودکان دیده میشوند. نوجوانهایی که چندتایی با هم آمدهاند زیاد دیده میشود. به خصوص پسران چهارده پانزده سالهای که بدون گواهینامه پشت موتور نشسته اند و رفقایشان هم ترک سوار کردهاند، پرچم به دست در خیابان زیاد دیده میشوند.
چند دختر جوان کنار مغازه خرازی روی پله نشسته اند، گواشهایشان را روی پاهایشان گذاشته اند و روی صورت بچهها، روی دستهایشان، پرچم ایران را نقاشی میکنند. بچهها ایستادهاند تا نوبتشان شود . دخترها که هم سن دلارام من به نظر میرسد، خوشحالند که دارند یک کار حماسی میکنند. امشب در چهرههای مردم ذوق و شعف از انجام یک کار مهم دیده میشود. همه فقط به یک چیز فکر میکنند، ما باید در خیابانها باشیم تا روحیه دهیم و پیروز شویم.
به خانه برمیگردیم. امیرحسام و دلارام لباسهایشان را عوض میکنند تا راهی میدان مفید شوند. هر چه اصرار میکنم کوتاه بیایند، فایدهای ندارد
-دوساعت تو خیابون بودید، بسه، امشب نرید مفید
پرچمهایشان را برمیدارند
-امشب خیلی مهمه! باید بریم
پدرشان را راضی کردهاند که ببردشان. من هم ته دلم راضی هستم. حرفی نمیزنم. خانه ساکت میشود تا بنشینم و بنویسم. فردا میخواهم سمت خیابان آذر بروم.
✍ مرضیه نفری
📍قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوششم
در شبهای پر اندوه پس از شهادت رهبر انقلاب،حضرت آیتالله العظمی سید علی حسینی خامنهای،هنگامی که در معیت دستههای عزاداری درشهر، به سمت میدان شهدای ذهاب حرکت میکردیم، مناظر و صحنههایی روحیهبخش ودرعین حال تأثیرگذار، چشمانمان را به خود خیره میکرد.در میان جمعیت انبوه سوگواران، آنچه به طور ویژهای دلها را به لرزه درمیآورد و نشان از عمق پیوند مردم با آرمانها داشت، حضور اقشار مختلف جامعه بود.
شاهد حضور خانمهای سالخوردهای بودم که با وجود همراهی عصا، با استقامتی ستودنی و همراه با سایر هموطنان عزیز، در این مراسم حضور یافته بودند؛ هرچند امکان ثبت تصویری از این حضور ارجمند فراهم نیامد.
در میان این جمعیت، آنچه به طور خاص نظرم را جلب کرد و گویای درک عمیق اهمیت انتقال ارزشها به نسل آینده بود، حضور پرشمار مادران و فرزندانشان بود. شاهد مادران بسیاری بودیم که فرزندان خردسال خود را، چه در آغوش کشیده و چه در کالسکه نشانده، همراه با خود به میان دستههای عزاداری آورده بودند. این حضور خانوادگی، نه تنها اوج ارادت به مقام شهادت بود، بلکه نشانهای از تضمین استمرار راه و انتقال پرچم انقلاب به نسلهای بعدی بود؛ نسلی که با یاد و خاطره این روزها، در آینده از مادران خود خواهند پرسید و مادران با افتخار از فداکاریها و عظمت رهبر فقیدشان برایشان سخن خواهند گفت.تنها موردی که توانستم آن را ثبت کنم، همین صحنه دلنشین از مادر و فرزندی بود که با هم در این مراسم شرکت کرده بودند.
✍ فاطمه سادات ابراهیمی
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوهفتم
"سخت است سر شب رمضان باشد و ناگاه
چون صبح شود ماه محرم شده باشد"
_ باور همچین مصیبتی برامون خیلی سخته آقای من، ما هنوز از روی عادت بعد نمازامون برای سلامتیتون دعا میکنیم.
ما داغ های عجیبی رو پشت سر گذاشتیم، عزیزای زیادی رو از دست دادیم اما هیچوقت اینطور برای از دست دادن کسی گریه نکردیم؛ هوا گرفته است و من میتونم درد رو توی چشما و حرفای بقیه رو ببینم، درد اون دوست مجازی که آرزوش بود بیاد شعرش رو برای شما بخونه، دیگه نمیتونه این مصرع رو با خودش تکرار کنه " از بیت هایم راهِ طولانیست تا بیتش"(متخلص به سروین)
چون دیگه نه بیتی مونده و نه آقایی.
خیلی ها با رفتنتون آرزو به دل موندن و حسرت دیدارتون رو میخورن، از الان به بعد همه چشم ها منتظر شماست که نهالی بکارید شب شعری برگذار کنید پیام نوروزی بدید اما قرار نیست دیگه هیچ کدوم از این ها رو ببینیم
ما انتقامت رو خواهیم گرفت آقای من و من هر روز با خودم زمزمه میکنم :
"برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ
پس از این لحظههای بیامان زخمی خونرنگ
تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک میریزم
پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ"
✍ رمضانی
📍خراسان جنوبی - خوسف
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوهشتم
🔸لاتهای انقلاب اسلامی
پرده اول:
شب اول درگیریها یکی از بچهها کشیدم کنار: «از روی تجربه بهت میگم، حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی. هرچی شد از بقیه جدا نشو!»
شب ۱۸ دی ماه، مزدوران موساد توی خیابان بودند؛ مسلح و بیرحم. از کشتن زن و بچه ابایی نداشتند، چه برسد بسیجی و مأمور.
درگیریها که بالا گرفت، خبر رسید دوتا از بچهها که رفته بودند دنبال یکی از لیدرهای اصلی، بین جمعیت آنطرفیها گیر افتادهاند. دویدیم سمتشان. «حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی.» دعا میکردم سالم باشند. رسیدیم بهشان. حالشان خوب بود. تعریف کردند که بین جمعیت چند ده نفری گیر افتادهاند، اما مردانه درگیر شدهاند و آنها هم پا گذاشتهاند به فرار.
خنده ام گرفت.
یکی از فرماندهان نیروی انتظامی که شجاعت بچهها را دید، پرسید: «شما بچههای کدام سازمانید؟» یکیشان با خنده جواب داد: «ما لاتهای انقلاب اسلامی هستیم.»
پرده دوم:
حاجی گفت فلانی تصادف کرده؛ با پزشکش صحبت کردم گفت حالش خوب نیست.
دلواپسش شدم. حیف است لات انقلاب اسلامی توی تصادف آسیب ببیند. حاجی باهاش تماس گرفت. جواب داد. گفت: «حوصله بیمارستان نداشتم. بهزور خودم را مرخص کردم.» حاجی نمیدانست بخندد یا گریه کند.
پرده سوم:
خبردار شدیم #آقا شهید شده. بچهها هماهنگ کردند هفت صبح میدان کیو باشیم. دلشوره داشتم؛ اگر اتفاقی برای انقلابمان بیفتد! بزرگترها گفتند کسی حق ندارد توی خیابان گریه کند.
بغض گلویم را گرفت.
فردی عصا بهدست وسط خیابان، شعار میداد. معلوم بود اذیت است، اما سعی میکند خودش را محکم نشان دهد. با شالی سر و صورتش را پوشانده بود. رفتم جلوتر. بدنم یخ کرد. لات انقلاب اسلامی بود. نمیدانستم تا این حد، آسیبش شدید بوده. دلم ریش شد. دوست داشتم بروم سر و صورتش را ببوسم؛ اما میدانستم که فکر میکند این کارها سوسولبازی است. بازهم جلوتر رفتم و با ادب و احترام فقط خداقوتی گفتم.
پرده چهارم:
گروهی داریم که جمع بچههای حزبالهی شهر آنجا جمع است. لات انقلاب اسلامی هر شب توی گروه، آمار شهدای #جنگ_رمضان را مینویسد و با جمع و تفریق ساده، اختلافش را تا ۳۱۱۷ شهید اغتشاشات، یادآوری میکند. بعد از خونی میگوید که مزدورهای داخلی به دل امام شهیدمان کردند و اینکه بعد جنگ باید به حساب خائنین داخلی رسید.
هربار که پیامهایش را میبینم قوت قلب میگیرم.
انقلاب اسلامی «لات» زیاد دارد. و دشمن نمیتواند این را بفهمد. اینکه الگوی این لاتها مجید سوزوکیهایی هستند که با دست خالی به جنگِ تانک رفت.
حالا هرچهقدر میخواهد تجهیزات آهنی بفرستد سراغمان؛ مگر لات انقلاب اسلامی از چیزی میترسد! مگر چیزی میتواند از پا بیاندازدش!
✍ امیرمهدی جعفری
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادونهم
🔸 چهار راهی که مقدس شده
✨آینده در دستان کوچک و بزرگیست که این شبها با عکس آقا آسمان شب را نقاشی میکنند و تار و پود تابلو تاریخ را با امید به صبح قریب نقش میاندازند.
▫️ از آن دختری که از وقتی بلور دلش صد تکه شد در سحر یازدهم رمضان، استقامتی علی وار در قدم و قلمش تکثیر شد. و از شب دوازدهم پای لبتاب در پی تولید محتوا در مکتب امام شهید بود
🌙 وشب که چتر خود را میزد برسقف شهر ،ساعت به هشت که میرسید دوعکس آقا به دست راهی میعادگاه یاران حسینی امام زمان یعنی چهار راه دفاع مقدس بود.
☘ چقدر این روزها چهار راه تقدسش مکرر شده. گویی خط مقدم جهاد بود و قدم ها الی الله به سمت بستری از نور روان ...
▫️ میان هیاهوی ماشین و موتورها جانبازان و میدان معلم را رد کرد و کنار چهار راه پارک کرد.جوانان شابلون و رنگ به دست به تایید خودش پشت شیشه ماشین اش را به رنگ آقا کردند .
🌱 پارک کرد و پیاده شد گوشه ای میان انبوه جمعیت خودش را جا کرد. عکس را روی قلب و رو به جمعیت گرفته بود
☘کودکی که تازه قدم هایش با زمین آشنا شده بود با لبخند روبرویش ایستاد. نشست تا همقدش شود و لبخندشیرین کودک از میان کلاه کاموایی دست باف دلنشین بود او که مقصد نگاهش عکس آقا بود. خنده نقش لبش بود که تلو تلو خوران رفت سمت مادرش .
▫️و نگاهم به عکس بود و راهش که دیدم خانمی پرید وسط باغچه و به کسی که دو عکس آقا در دست داشت گفت: ببخشید عکسها را کجا توزیع میکنند . با انگشت به میان جمعیت اشاره کرد و خانم نگاه ممتدش را از عکس گرفت و شعار حیدر حیدر سر میداد که دختر عکس آقای شهید را از قلب گرفت و میان دستان خانم جا کرد
خنده اش کشدار شد و تشکرش ممتد، عکس را بوسید و روی قلب گذاشت و سپس روی دست گرفت و آسمان را نقش نور زد.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org