#روایت_هشتادودوم
نامش خیابان انقلاب است.
این شبها آرام ندارد. مدتی پیش که نور چشممان را از دست دادیم، دو بار در روز اینجا جمع میشدیم و به سوگ مینشستیم.
کمکم زد و خورد که بالا گرفت، برای پرواز هر موشک بازهم سر قرار حاضر بودیم. هرشب، میآمدیم و میگفتیم «خدا بزرگتر است» از همه چیز؛ میگفتیم ما با کسی مثل یزید بیعت نداریم و بعد با پرچم دور افتخار میزدیم.
امشب اما قانونشکنی کردیم؛ سر شب نه، حوالی ساعت سه، از خوشحالی یک خبر قلبمان به شعف افتاد و باز هم سر قرار حاضر شدیم. مشت گره کردیم و فریاد زدیم که «دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد.»
✍ فاطمه عزیزی
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوسوم
سخنرانی مقتدرانه اش تمام شد مردم با اقتدار و پر از خشم شعار الله اکبر سر دادند
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
خامنه ای... سکوتی سنگین فضای پر از خشم را درهم شکست و ناگهان فریاد و ناله جانسوز فضا رو پر کرد
آن لحظه سخنران بیشتر از هرکسی دلش میخواست فریاد بزند اما سریع میکرفون را بالا اورد و گفت خامنه ای تا ابد رهبر ماست...
چهار پنج روزی از اون روز نحس میگذرد
و همچنان بعد سه الله اکبر مغزمان می ایستد و در شوک فرو می رود
شوکی که انگار با گذر زمان تازه تر میشود
ولی حالا مردم (خامنه ای رهبر) را محکم تر و بلندتر فریاد میزنند
این مردم عزیز تر از جان داشتند که رفت، روح و ارامش داشتند که رفت و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارن
همه پای کار امده اند فقط برای یک چیز (انتقام)که با کمک به همدیگه محقق میشه
در کانال شهر از افرادی گفته میشه که ماشین خودشان را برای جا به جایی وسیله های موکب و هیئت و کمک ها درخدمت مردم گزاشتن
از افرادی که غذا درست میکنن برای رزمنده ها
از افرادی که برای بچه ها کلاس و دوره میزارن و سعی میکنن کمی امید به بچه ها بدن
از افرادی که در دوران جنگ کالاهایشان را برای افراد نیازمند رایگان کرده اند و ...
انشاللّه همین مردم پیروزی اسلام را باهم جشن میگیرن
✍ ریحانه سادات رضوی
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوچهارم
🔸 کهکشانی از نور
🌹راهیان کربلا را بنگر که خون اقای شهیدمان در قلبشان دمیده شده و هر شب با چیدن ستاره ها کنج آسمان، آسمان دلشان یکهوا میشود.
و تک به تک شبیه ستاره ها جمع میشوند در چهار راه دفاع مقدس و محراب بندگی و جهادشان رو به خدا رو به راه میشود.
🍃 از آن کهن مردی که چروک دستان و خم شانه اش میان کت و کلاه و شال کاموایی که تا روی دهانش را پوشانده، دستان یخ کرده اش را به هم میمالد و هم قطارِ نوجوانان، لبه باغچه روی حصیری که امشب با خود آورده کنار همسرش که از سرما چادر را به دور خود پیچیده مینشیند.
و با دم گرفتن شعار "مرگ بر آمریکا" دستی به زانو سرما را میشکند و حبیب وار همقدم با جوانان میایستد و مشت های چروکیده اما با صلابت حیدریش را بالا میبرد و بعد از شعار "مرگ بر آمریکا و مرگ براسراییل" همنوا با خیل ستاره هایی که حالا جمع شان به هم گره خورده و کهکشانی از نور کف چهار راه دفاع مقدس به راه انداخته اند دم حیدر حیدر میگیرد.
✨ و چقدر خیبر نزدیک است و چقدر فتحش قریب ،وقتی دلها رنگ آسمان بگیرد، رنگ توحید....
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوپنجم
چهارشنبه 13 اسفند؛ خیابان امام خمینی
باورش برایم سخت است ولی فقط چهار روز از شهادت رهبر گذشته است، انگار سالهاست که این غم را به دوش میکشیم. امروزی افطاری دعوتیم. قرار است برویم خانه موزه شهدای غواص، خانۀ مادربزرگ همسرم که حالا خانه موزه شده است. لباس گرم برمیدارم. هوا حسابی سرد شده است. مطمئن هستم که از مهمانی به خیابان خواهیم رفت و در میان موج مردمی گم خواهیم شد. دلارام لباسش را برنمیدارد چون مصمم است بعد از برگشتن، به میدان مفید برود. حدسم درست بود. بعد از افطار میزبان و میهمانها راهی خیابان شدند. امیرحسام بزرگترین پرچم را دست گرفته و به عنوان علمدار جلو حرکت میکند، عکسهای رهبری بین گروهمان که پنجاه شصت نفری میشویم پخش میشود. پرچم به دست سمت خیابان امام میرویم. خیابان امام، یکی از اصلیترین خیابانهای قم است که به حرم منتهی میشود. هر جای خیابان امام باشی به راحتی میتوانی گنبد حرم حضرت معصومه را ببینی و سلام دهی. خیابانهای فرعی زیادی به این خیابان راه دارند. به همین دلیل جمعیت فوقالعادهای جمع شده بودند. تفاوت اینجا با دوجای دیگر این بود که حالت راهیپمایی داشت نه تجمع. جمعیت زیاد و عرض کم خیابان اجازه ایستادن نمیداد. علاوه بر اینکه مدام به تعداد جمعیت افزوده میشد. شعارها حماسیتر شده بود. خبری از حزن و سوگ نبود. انگار شعارها برای مسئولین طراحی شده بود
-نه تسلیم نه سازش ، نبرد تا پیروزی
-ما ذوالفقار حیدریم، منتقمان رهبریم
-ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد
مردم به شدت اعتقاد دارند که باید جنگ را ادامه داد تا محو کامل اسرائیل
در میدان مفید، جوانترها غالب بودند، خانوادههای جوان با فرزندان کوچک، اما اینجا میان سالان هم پررنگ هستند، زنان و مردان پنجاه شصت ساله کنار جوانان و کودکان دیده میشوند. نوجوانهایی که چندتایی با هم آمدهاند زیاد دیده میشود. به خصوص پسران چهارده پانزده سالهای که بدون گواهینامه پشت موتور نشسته اند و رفقایشان هم ترک سوار کردهاند، پرچم به دست در خیابان زیاد دیده میشوند.
چند دختر جوان کنار مغازه خرازی روی پله نشسته اند، گواشهایشان را روی پاهایشان گذاشته اند و روی صورت بچهها، روی دستهایشان، پرچم ایران را نقاشی میکنند. بچهها ایستادهاند تا نوبتشان شود . دخترها که هم سن دلارام من به نظر میرسد، خوشحالند که دارند یک کار حماسی میکنند. امشب در چهرههای مردم ذوق و شعف از انجام یک کار مهم دیده میشود. همه فقط به یک چیز فکر میکنند، ما باید در خیابانها باشیم تا روحیه دهیم و پیروز شویم.
به خانه برمیگردیم. امیرحسام و دلارام لباسهایشان را عوض میکنند تا راهی میدان مفید شوند. هر چه اصرار میکنم کوتاه بیایند، فایدهای ندارد
-دوساعت تو خیابون بودید، بسه، امشب نرید مفید
پرچمهایشان را برمیدارند
-امشب خیلی مهمه! باید بریم
پدرشان را راضی کردهاند که ببردشان. من هم ته دلم راضی هستم. حرفی نمیزنم. خانه ساکت میشود تا بنشینم و بنویسم. فردا میخواهم سمت خیابان آذر بروم.
✍ مرضیه نفری
📍قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوششم
در شبهای پر اندوه پس از شهادت رهبر انقلاب،حضرت آیتالله العظمی سید علی حسینی خامنهای،هنگامی که در معیت دستههای عزاداری درشهر، به سمت میدان شهدای ذهاب حرکت میکردیم، مناظر و صحنههایی روحیهبخش ودرعین حال تأثیرگذار، چشمانمان را به خود خیره میکرد.در میان جمعیت انبوه سوگواران، آنچه به طور ویژهای دلها را به لرزه درمیآورد و نشان از عمق پیوند مردم با آرمانها داشت، حضور اقشار مختلف جامعه بود.
شاهد حضور خانمهای سالخوردهای بودم که با وجود همراهی عصا، با استقامتی ستودنی و همراه با سایر هموطنان عزیز، در این مراسم حضور یافته بودند؛ هرچند امکان ثبت تصویری از این حضور ارجمند فراهم نیامد.
در میان این جمعیت، آنچه به طور خاص نظرم را جلب کرد و گویای درک عمیق اهمیت انتقال ارزشها به نسل آینده بود، حضور پرشمار مادران و فرزندانشان بود. شاهد مادران بسیاری بودیم که فرزندان خردسال خود را، چه در آغوش کشیده و چه در کالسکه نشانده، همراه با خود به میان دستههای عزاداری آورده بودند. این حضور خانوادگی، نه تنها اوج ارادت به مقام شهادت بود، بلکه نشانهای از تضمین استمرار راه و انتقال پرچم انقلاب به نسلهای بعدی بود؛ نسلی که با یاد و خاطره این روزها، در آینده از مادران خود خواهند پرسید و مادران با افتخار از فداکاریها و عظمت رهبر فقیدشان برایشان سخن خواهند گفت.تنها موردی که توانستم آن را ثبت کنم، همین صحنه دلنشین از مادر و فرزندی بود که با هم در این مراسم شرکت کرده بودند.
✍ فاطمه سادات ابراهیمی
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوهفتم
"سخت است سر شب رمضان باشد و ناگاه
چون صبح شود ماه محرم شده باشد"
_ باور همچین مصیبتی برامون خیلی سخته آقای من، ما هنوز از روی عادت بعد نمازامون برای سلامتیتون دعا میکنیم.
ما داغ های عجیبی رو پشت سر گذاشتیم، عزیزای زیادی رو از دست دادیم اما هیچوقت اینطور برای از دست دادن کسی گریه نکردیم؛ هوا گرفته است و من میتونم درد رو توی چشما و حرفای بقیه رو ببینم، درد اون دوست مجازی که آرزوش بود بیاد شعرش رو برای شما بخونه، دیگه نمیتونه این مصرع رو با خودش تکرار کنه " از بیت هایم راهِ طولانیست تا بیتش"(متخلص به سروین)
چون دیگه نه بیتی مونده و نه آقایی.
خیلی ها با رفتنتون آرزو به دل موندن و حسرت دیدارتون رو میخورن، از الان به بعد همه چشم ها منتظر شماست که نهالی بکارید شب شعری برگذار کنید پیام نوروزی بدید اما قرار نیست دیگه هیچ کدوم از این ها رو ببینیم
ما انتقامت رو خواهیم گرفت آقای من و من هر روز با خودم زمزمه میکنم :
"برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ
پس از این لحظههای بیامان زخمی خونرنگ
تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک میریزم
پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ"
✍ رمضانی
📍خراسان جنوبی - خوسف
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوهشتم
🔸لاتهای انقلاب اسلامی
پرده اول:
شب اول درگیریها یکی از بچهها کشیدم کنار: «از روی تجربه بهت میگم، حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی. هرچی شد از بقیه جدا نشو!»
شب ۱۸ دی ماه، مزدوران موساد توی خیابان بودند؛ مسلح و بیرحم. از کشتن زن و بچه ابایی نداشتند، چه برسد بسیجی و مأمور.
درگیریها که بالا گرفت، خبر رسید دوتا از بچهها که رفته بودند دنبال یکی از لیدرهای اصلی، بین جمعیت آنطرفیها گیر افتادهاند. دویدیم سمتشان. «حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی.» دعا میکردم سالم باشند. رسیدیم بهشان. حالشان خوب بود. تعریف کردند که بین جمعیت چند ده نفری گیر افتادهاند، اما مردانه درگیر شدهاند و آنها هم پا گذاشتهاند به فرار.
خنده ام گرفت.
یکی از فرماندهان نیروی انتظامی که شجاعت بچهها را دید، پرسید: «شما بچههای کدام سازمانید؟» یکیشان با خنده جواب داد: «ما لاتهای انقلاب اسلامی هستیم.»
پرده دوم:
حاجی گفت فلانی تصادف کرده؛ با پزشکش صحبت کردم گفت حالش خوب نیست.
دلواپسش شدم. حیف است لات انقلاب اسلامی توی تصادف آسیب ببیند. حاجی باهاش تماس گرفت. جواب داد. گفت: «حوصله بیمارستان نداشتم. بهزور خودم را مرخص کردم.» حاجی نمیدانست بخندد یا گریه کند.
پرده سوم:
خبردار شدیم #آقا شهید شده. بچهها هماهنگ کردند هفت صبح میدان کیو باشیم. دلشوره داشتم؛ اگر اتفاقی برای انقلابمان بیفتد! بزرگترها گفتند کسی حق ندارد توی خیابان گریه کند.
بغض گلویم را گرفت.
فردی عصا بهدست وسط خیابان، شعار میداد. معلوم بود اذیت است، اما سعی میکند خودش را محکم نشان دهد. با شالی سر و صورتش را پوشانده بود. رفتم جلوتر. بدنم یخ کرد. لات انقلاب اسلامی بود. نمیدانستم تا این حد، آسیبش شدید بوده. دلم ریش شد. دوست داشتم بروم سر و صورتش را ببوسم؛ اما میدانستم که فکر میکند این کارها سوسولبازی است. بازهم جلوتر رفتم و با ادب و احترام فقط خداقوتی گفتم.
پرده چهارم:
گروهی داریم که جمع بچههای حزبالهی شهر آنجا جمع است. لات انقلاب اسلامی هر شب توی گروه، آمار شهدای #جنگ_رمضان را مینویسد و با جمع و تفریق ساده، اختلافش را تا ۳۱۱۷ شهید اغتشاشات، یادآوری میکند. بعد از خونی میگوید که مزدورهای داخلی به دل امام شهیدمان کردند و اینکه بعد جنگ باید به حساب خائنین داخلی رسید.
هربار که پیامهایش را میبینم قوت قلب میگیرم.
انقلاب اسلامی «لات» زیاد دارد. و دشمن نمیتواند این را بفهمد. اینکه الگوی این لاتها مجید سوزوکیهایی هستند که با دست خالی به جنگِ تانک رفت.
حالا هرچهقدر میخواهد تجهیزات آهنی بفرستد سراغمان؛ مگر لات انقلاب اسلامی از چیزی میترسد! مگر چیزی میتواند از پا بیاندازدش!
✍ امیرمهدی جعفری
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادونهم
🔸 چهار راهی که مقدس شده
✨آینده در دستان کوچک و بزرگیست که این شبها با عکس آقا آسمان شب را نقاشی میکنند و تار و پود تابلو تاریخ را با امید به صبح قریب نقش میاندازند.
▫️ از آن دختری که از وقتی بلور دلش صد تکه شد در سحر یازدهم رمضان، استقامتی علی وار در قدم و قلمش تکثیر شد. و از شب دوازدهم پای لبتاب در پی تولید محتوا در مکتب امام شهید بود
🌙 وشب که چتر خود را میزد برسقف شهر ،ساعت به هشت که میرسید دوعکس آقا به دست راهی میعادگاه یاران حسینی امام زمان یعنی چهار راه دفاع مقدس بود.
☘ چقدر این روزها چهار راه تقدسش مکرر شده. گویی خط مقدم جهاد بود و قدم ها الی الله به سمت بستری از نور روان ...
▫️ میان هیاهوی ماشین و موتورها جانبازان و میدان معلم را رد کرد و کنار چهار راه پارک کرد.جوانان شابلون و رنگ به دست به تایید خودش پشت شیشه ماشین اش را به رنگ آقا کردند .
🌱 پارک کرد و پیاده شد گوشه ای میان انبوه جمعیت خودش را جا کرد. عکس را روی قلب و رو به جمعیت گرفته بود
☘کودکی که تازه قدم هایش با زمین آشنا شده بود با لبخند روبرویش ایستاد. نشست تا همقدش شود و لبخندشیرین کودک از میان کلاه کاموایی دست باف دلنشین بود او که مقصد نگاهش عکس آقا بود. خنده نقش لبش بود که تلو تلو خوران رفت سمت مادرش .
▫️و نگاهم به عکس بود و راهش که دیدم خانمی پرید وسط باغچه و به کسی که دو عکس آقا در دست داشت گفت: ببخشید عکسها را کجا توزیع میکنند . با انگشت به میان جمعیت اشاره کرد و خانم نگاه ممتدش را از عکس گرفت و شعار حیدر حیدر سر میداد که دختر عکس آقای شهید را از قلب گرفت و میان دستان خانم جا کرد
خنده اش کشدار شد و تشکرش ممتد، عکس را بوسید و روی قلب گذاشت و سپس روی دست گرفت و آسمان را نقش نور زد.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودم
می دانی آقای مهربانم ؟
دلم خیلی برایت تنگ شد.
حتی شاید بیشتر از حاج قاسم .
اون روز ها ته ته ته دل مان خبر داشت که بالاخره یک روز صبح از خواب بیدار می شویم و خبر شهادت سردار مان را از تلویزیون خواهیم شنید.
اما تو فرق داشتی. اینقدر به بودنت عادت کرده بودیم که حتی فکرش را هم نمی کردیم که یک روز صبح قرار است ما از خواب بیدار شویم و سید ما برای همیشه بیدار نشود.
برای همین است که رفتن حاج قاسم را باور کردم ولی رفتن تو را نه.
او زندگی اش حماسه بود
و حماسی رفت. تو اما مظلوم بودی. مظلومانه هم رفتی.
یک جای دور، خیلی دور ، در هوایی مه گرفته با خدای خودت خلوت کردی تا مزد اخلاصت را بگیری.
فکر ما را نکردی با معرفت؟
نگفتی بعد سال ها داریم از دیدن رهبر کشورمان کیف می کنیم؟
تو شوق ما را وقتی کنار مردمان می نشستی ندیدی؟
معرفت ات را شکر سید.
ما را درگیر خودت کردی و خودت را رها از ما؟ واقعیت اش را بخواهی
هنوز رفتنت را باور نمیکنم.
هنوز منتظرم فردا در خبر ها بشنوم "
رهبرمان با مردمان دیدار کرده است
. . اما باید بپذیرم. رهبر خوش_قلب و بی تکلف ما، از پیش ما رفته است. برای همیشه.😭😭
دلم برایت تنگ می شود آقای مهربانم خیلی زیاد. برای لبخند مهربانت. برای دلگرمی هایت در روز های سخت که در چهره ات موج می زد که همان دل ما را قرص کرد که کار به دست مرد
خدا افتاده.
دلم برای تقوایت در صحبت هایت
تنگ می شود.
همیشه لبخند زدی
. تو با خدا عهدی داشتی و خدا امروز عزیزت کرد. عزیز ایران.
بیش از این خسته ات نکنم
می دانم خسته ای. چند سال است درست نخوابیده ای.
حالا دیگر استراحت کن.
بی آن که نگران فردا باشی.
برای ما هم دعا کن.
دوری ات سخت است.
ما رهبر خوش اخلاقِ مهربانِ صبور خودمان را می خواهیم اما چه کنیم که خدای ما هم خوش سلیقه است و تو را برای خودش خواسته.
شهادت_گوارایت.
سلام ما را به امام امت برسان.
✍ آتنا کرمی
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودویکم
🔸حمایت
کاروان خودرویی دانشجوییمان وارد خیابان تختی شده بود. همه ماشینها در یک خط پشت سر هم حرکت میکردیم. در طول مسیر آهنگهای حماسی گذاشته بودیم و با آن همخوانی میکردیم. بعضی وقتها هم شعار میدادیم. اما با نزدیک شدن به میدان شهرداری آهنگ را قطع کردیم و بلند بلند شعار میدادیم. به خاطر ترافیک کمی پیش میرفتیم و بعد توقف میکردیم. خانم و آقایی پرچم به دست با دخترشان گوشه خیابان ایستاده بودند. ماشین ما جلوی آنها توقف کرد. دخترشان با چشمان پر ذوقی که از پشت قاب عینکش معلوم بود به ما خداقوت گفت. دستم از پنجره بیرون بود و پرچم ایران را نگه داشته بودم. خانم دستش را از زیر چادر بیرون آورد و دستم را به گرمی فشرد. چشمان پر مهرش در چشمانم قاب شد و به نشانه تشکر به آنها لبخند زدم. ماشین حرکت کرد و از آن خانواده دور شدیم؛ اما حس خوبی که از حمایت گرمشان گرفتم در قلبم ماند.
👤 راوی: مهین بخشی
✍ به قلم: مهسا ساقی بیرق
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🌸 #لوح | نشان سال ۱۴۰۵
✍🏼 رهبر انقلاب شعار سال ۱۴۰۵ را «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی» اعلام کردند.
📲 @rahbar_enghelab_ir
#روایت_نودودوم
صدای بمبارانها پشت هم بود. در تکان میخورد و ساختمان میلرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذرهای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راهپله فلزی.
چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمبها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتریها را پرت کرده روی زمین و بعد زدهاند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهیکردهاند از هم.
سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده.
یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجیهای مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولینبار به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش میدادم، ذکر میگفتم و جلو میرفتم.
خیابان ساحلی پرتردد است. ماشینها درحال عبور بودهاند که جنگندهها حمله میکنند. از شدت موج انفجار و ترکشها، ماشینها به حالت اوراقشدگی درآمده بودند. سرنشینها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه.
وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیکترین مواجهام با جنگ بود و بهخاطر مسائل امنیتی، غیرقابلذکرترینش.
صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم میسوخت؛ نفس کشیدن سخت بود.
کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفتهای کمک میکرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش میکرد.
رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکشخورده روی تختها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موجگرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تختها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی میخورد و چشمش باز و بسته میشد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده.
انتشار فیلم در این لحظهها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمبها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضیشان کرد به پاک کردن فیلمها.
از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانههای آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده بودند؛ شیشههای شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکشهای فلزیِ توی خانهها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازههایشان.
باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباسها.
رفتم سمت بازار. مغازهها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکبها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده سالهاش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما میدادند.
ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت، خانمها شعار میدادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگرانتر میشوند و فرصتطلبها جرئت پیدا میکنند و... .
ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا میداد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانیتر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمیخوانم. میخواستم آدمهای بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدمها.
ساعت نُه شد. گریهام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچهاش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زنهای کفنپوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بیحجابی که گفت ایرانی از چیزی نمیترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند.
✍ امین ماکیانی
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org