#روایت_هشتادوششم
در شبهای پر اندوه پس از شهادت رهبر انقلاب،حضرت آیتالله العظمی سید علی حسینی خامنهای،هنگامی که در معیت دستههای عزاداری درشهر، به سمت میدان شهدای ذهاب حرکت میکردیم، مناظر و صحنههایی روحیهبخش ودرعین حال تأثیرگذار، چشمانمان را به خود خیره میکرد.در میان جمعیت انبوه سوگواران، آنچه به طور ویژهای دلها را به لرزه درمیآورد و نشان از عمق پیوند مردم با آرمانها داشت، حضور اقشار مختلف جامعه بود.
شاهد حضور خانمهای سالخوردهای بودم که با وجود همراهی عصا، با استقامتی ستودنی و همراه با سایر هموطنان عزیز، در این مراسم حضور یافته بودند؛ هرچند امکان ثبت تصویری از این حضور ارجمند فراهم نیامد.
در میان این جمعیت، آنچه به طور خاص نظرم را جلب کرد و گویای درک عمیق اهمیت انتقال ارزشها به نسل آینده بود، حضور پرشمار مادران و فرزندانشان بود. شاهد مادران بسیاری بودیم که فرزندان خردسال خود را، چه در آغوش کشیده و چه در کالسکه نشانده، همراه با خود به میان دستههای عزاداری آورده بودند. این حضور خانوادگی، نه تنها اوج ارادت به مقام شهادت بود، بلکه نشانهای از تضمین استمرار راه و انتقال پرچم انقلاب به نسلهای بعدی بود؛ نسلی که با یاد و خاطره این روزها، در آینده از مادران خود خواهند پرسید و مادران با افتخار از فداکاریها و عظمت رهبر فقیدشان برایشان سخن خواهند گفت.تنها موردی که توانستم آن را ثبت کنم، همین صحنه دلنشین از مادر و فرزندی بود که با هم در این مراسم شرکت کرده بودند.
✍ فاطمه سادات ابراهیمی
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوهفتم
"سخت است سر شب رمضان باشد و ناگاه
چون صبح شود ماه محرم شده باشد"
_ باور همچین مصیبتی برامون خیلی سخته آقای من، ما هنوز از روی عادت بعد نمازامون برای سلامتیتون دعا میکنیم.
ما داغ های عجیبی رو پشت سر گذاشتیم، عزیزای زیادی رو از دست دادیم اما هیچوقت اینطور برای از دست دادن کسی گریه نکردیم؛ هوا گرفته است و من میتونم درد رو توی چشما و حرفای بقیه رو ببینم، درد اون دوست مجازی که آرزوش بود بیاد شعرش رو برای شما بخونه، دیگه نمیتونه این مصرع رو با خودش تکرار کنه " از بیت هایم راهِ طولانیست تا بیتش"(متخلص به سروین)
چون دیگه نه بیتی مونده و نه آقایی.
خیلی ها با رفتنتون آرزو به دل موندن و حسرت دیدارتون رو میخورن، از الان به بعد همه چشم ها منتظر شماست که نهالی بکارید شب شعری برگذار کنید پیام نوروزی بدید اما قرار نیست دیگه هیچ کدوم از این ها رو ببینیم
ما انتقامت رو خواهیم گرفت آقای من و من هر روز با خودم زمزمه میکنم :
"برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ
پس از این لحظههای بیامان زخمی خونرنگ
تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک میریزم
پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ"
✍ رمضانی
📍خراسان جنوبی - خوسف
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادوهشتم
🔸لاتهای انقلاب اسلامی
پرده اول:
شب اول درگیریها یکی از بچهها کشیدم کنار: «از روی تجربه بهت میگم، حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی. هرچی شد از بقیه جدا نشو!»
شب ۱۸ دی ماه، مزدوران موساد توی خیابان بودند؛ مسلح و بیرحم. از کشتن زن و بچه ابایی نداشتند، چه برسد بسیجی و مأمور.
درگیریها که بالا گرفت، خبر رسید دوتا از بچهها که رفته بودند دنبال یکی از لیدرهای اصلی، بین جمعیت آنطرفیها گیر افتادهاند. دویدیم سمتشان. «حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی.» دعا میکردم سالم باشند. رسیدیم بهشان. حالشان خوب بود. تعریف کردند که بین جمعیت چند ده نفری گیر افتادهاند، اما مردانه درگیر شدهاند و آنها هم پا گذاشتهاند به فرار.
خنده ام گرفت.
یکی از فرماندهان نیروی انتظامی که شجاعت بچهها را دید، پرسید: «شما بچههای کدام سازمانید؟» یکیشان با خنده جواب داد: «ما لاتهای انقلاب اسلامی هستیم.»
پرده دوم:
حاجی گفت فلانی تصادف کرده؛ با پزشکش صحبت کردم گفت حالش خوب نیست.
دلواپسش شدم. حیف است لات انقلاب اسلامی توی تصادف آسیب ببیند. حاجی باهاش تماس گرفت. جواب داد. گفت: «حوصله بیمارستان نداشتم. بهزور خودم را مرخص کردم.» حاجی نمیدانست بخندد یا گریه کند.
پرده سوم:
خبردار شدیم #آقا شهید شده. بچهها هماهنگ کردند هفت صبح میدان کیو باشیم. دلشوره داشتم؛ اگر اتفاقی برای انقلابمان بیفتد! بزرگترها گفتند کسی حق ندارد توی خیابان گریه کند.
بغض گلویم را گرفت.
فردی عصا بهدست وسط خیابان، شعار میداد. معلوم بود اذیت است، اما سعی میکند خودش را محکم نشان دهد. با شالی سر و صورتش را پوشانده بود. رفتم جلوتر. بدنم یخ کرد. لات انقلاب اسلامی بود. نمیدانستم تا این حد، آسیبش شدید بوده. دلم ریش شد. دوست داشتم بروم سر و صورتش را ببوسم؛ اما میدانستم که فکر میکند این کارها سوسولبازی است. بازهم جلوتر رفتم و با ادب و احترام فقط خداقوتی گفتم.
پرده چهارم:
گروهی داریم که جمع بچههای حزبالهی شهر آنجا جمع است. لات انقلاب اسلامی هر شب توی گروه، آمار شهدای #جنگ_رمضان را مینویسد و با جمع و تفریق ساده، اختلافش را تا ۳۱۱۷ شهید اغتشاشات، یادآوری میکند. بعد از خونی میگوید که مزدورهای داخلی به دل امام شهیدمان کردند و اینکه بعد جنگ باید به حساب خائنین داخلی رسید.
هربار که پیامهایش را میبینم قوت قلب میگیرم.
انقلاب اسلامی «لات» زیاد دارد. و دشمن نمیتواند این را بفهمد. اینکه الگوی این لاتها مجید سوزوکیهایی هستند که با دست خالی به جنگِ تانک رفت.
حالا هرچهقدر میخواهد تجهیزات آهنی بفرستد سراغمان؛ مگر لات انقلاب اسلامی از چیزی میترسد! مگر چیزی میتواند از پا بیاندازدش!
✍ امیرمهدی جعفری
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_هشتادونهم
🔸 چهار راهی که مقدس شده
✨آینده در دستان کوچک و بزرگیست که این شبها با عکس آقا آسمان شب را نقاشی میکنند و تار و پود تابلو تاریخ را با امید به صبح قریب نقش میاندازند.
▫️ از آن دختری که از وقتی بلور دلش صد تکه شد در سحر یازدهم رمضان، استقامتی علی وار در قدم و قلمش تکثیر شد. و از شب دوازدهم پای لبتاب در پی تولید محتوا در مکتب امام شهید بود
🌙 وشب که چتر خود را میزد برسقف شهر ،ساعت به هشت که میرسید دوعکس آقا به دست راهی میعادگاه یاران حسینی امام زمان یعنی چهار راه دفاع مقدس بود.
☘ چقدر این روزها چهار راه تقدسش مکرر شده. گویی خط مقدم جهاد بود و قدم ها الی الله به سمت بستری از نور روان ...
▫️ میان هیاهوی ماشین و موتورها جانبازان و میدان معلم را رد کرد و کنار چهار راه پارک کرد.جوانان شابلون و رنگ به دست به تایید خودش پشت شیشه ماشین اش را به رنگ آقا کردند .
🌱 پارک کرد و پیاده شد گوشه ای میان انبوه جمعیت خودش را جا کرد. عکس را روی قلب و رو به جمعیت گرفته بود
☘کودکی که تازه قدم هایش با زمین آشنا شده بود با لبخند روبرویش ایستاد. نشست تا همقدش شود و لبخندشیرین کودک از میان کلاه کاموایی دست باف دلنشین بود او که مقصد نگاهش عکس آقا بود. خنده نقش لبش بود که تلو تلو خوران رفت سمت مادرش .
▫️و نگاهم به عکس بود و راهش که دیدم خانمی پرید وسط باغچه و به کسی که دو عکس آقا در دست داشت گفت: ببخشید عکسها را کجا توزیع میکنند . با انگشت به میان جمعیت اشاره کرد و خانم نگاه ممتدش را از عکس گرفت و شعار حیدر حیدر سر میداد که دختر عکس آقای شهید را از قلب گرفت و میان دستان خانم جا کرد
خنده اش کشدار شد و تشکرش ممتد، عکس را بوسید و روی قلب گذاشت و سپس روی دست گرفت و آسمان را نقش نور زد.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودم
می دانی آقای مهربانم ؟
دلم خیلی برایت تنگ شد.
حتی شاید بیشتر از حاج قاسم .
اون روز ها ته ته ته دل مان خبر داشت که بالاخره یک روز صبح از خواب بیدار می شویم و خبر شهادت سردار مان را از تلویزیون خواهیم شنید.
اما تو فرق داشتی. اینقدر به بودنت عادت کرده بودیم که حتی فکرش را هم نمی کردیم که یک روز صبح قرار است ما از خواب بیدار شویم و سید ما برای همیشه بیدار نشود.
برای همین است که رفتن حاج قاسم را باور کردم ولی رفتن تو را نه.
او زندگی اش حماسه بود
و حماسی رفت. تو اما مظلوم بودی. مظلومانه هم رفتی.
یک جای دور، خیلی دور ، در هوایی مه گرفته با خدای خودت خلوت کردی تا مزد اخلاصت را بگیری.
فکر ما را نکردی با معرفت؟
نگفتی بعد سال ها داریم از دیدن رهبر کشورمان کیف می کنیم؟
تو شوق ما را وقتی کنار مردمان می نشستی ندیدی؟
معرفت ات را شکر سید.
ما را درگیر خودت کردی و خودت را رها از ما؟ واقعیت اش را بخواهی
هنوز رفتنت را باور نمیکنم.
هنوز منتظرم فردا در خبر ها بشنوم "
رهبرمان با مردمان دیدار کرده است
. . اما باید بپذیرم. رهبر خوش_قلب و بی تکلف ما، از پیش ما رفته است. برای همیشه.😭😭
دلم برایت تنگ می شود آقای مهربانم خیلی زیاد. برای لبخند مهربانت. برای دلگرمی هایت در روز های سخت که در چهره ات موج می زد که همان دل ما را قرص کرد که کار به دست مرد
خدا افتاده.
دلم برای تقوایت در صحبت هایت
تنگ می شود.
همیشه لبخند زدی
. تو با خدا عهدی داشتی و خدا امروز عزیزت کرد. عزیز ایران.
بیش از این خسته ات نکنم
می دانم خسته ای. چند سال است درست نخوابیده ای.
حالا دیگر استراحت کن.
بی آن که نگران فردا باشی.
برای ما هم دعا کن.
دوری ات سخت است.
ما رهبر خوش اخلاقِ مهربانِ صبور خودمان را می خواهیم اما چه کنیم که خدای ما هم خوش سلیقه است و تو را برای خودش خواسته.
شهادت_گوارایت.
سلام ما را به امام امت برسان.
✍ آتنا کرمی
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودویکم
🔸حمایت
کاروان خودرویی دانشجوییمان وارد خیابان تختی شده بود. همه ماشینها در یک خط پشت سر هم حرکت میکردیم. در طول مسیر آهنگهای حماسی گذاشته بودیم و با آن همخوانی میکردیم. بعضی وقتها هم شعار میدادیم. اما با نزدیک شدن به میدان شهرداری آهنگ را قطع کردیم و بلند بلند شعار میدادیم. به خاطر ترافیک کمی پیش میرفتیم و بعد توقف میکردیم. خانم و آقایی پرچم به دست با دخترشان گوشه خیابان ایستاده بودند. ماشین ما جلوی آنها توقف کرد. دخترشان با چشمان پر ذوقی که از پشت قاب عینکش معلوم بود به ما خداقوت گفت. دستم از پنجره بیرون بود و پرچم ایران را نگه داشته بودم. خانم دستش را از زیر چادر بیرون آورد و دستم را به گرمی فشرد. چشمان پر مهرش در چشمانم قاب شد و به نشانه تشکر به آنها لبخند زدم. ماشین حرکت کرد و از آن خانواده دور شدیم؛ اما حس خوبی که از حمایت گرمشان گرفتم در قلبم ماند.
👤 راوی: مهین بخشی
✍ به قلم: مهسا ساقی بیرق
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🌸 #لوح | نشان سال ۱۴۰۵
✍🏼 رهبر انقلاب شعار سال ۱۴۰۵ را «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی» اعلام کردند.
📲 @rahbar_enghelab_ir
#روایت_نودودوم
صدای بمبارانها پشت هم بود. در تکان میخورد و ساختمان میلرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذرهای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راهپله فلزی.
چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمبها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتریها را پرت کرده روی زمین و بعد زدهاند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهیکردهاند از هم.
سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده.
یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجیهای مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولینبار به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش میدادم، ذکر میگفتم و جلو میرفتم.
خیابان ساحلی پرتردد است. ماشینها درحال عبور بودهاند که جنگندهها حمله میکنند. از شدت موج انفجار و ترکشها، ماشینها به حالت اوراقشدگی درآمده بودند. سرنشینها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه.
وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیکترین مواجهام با جنگ بود و بهخاطر مسائل امنیتی، غیرقابلذکرترینش.
صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم میسوخت؛ نفس کشیدن سخت بود.
کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفتهای کمک میکرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش میکرد.
رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکشخورده روی تختها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موجگرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تختها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی میخورد و چشمش باز و بسته میشد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده.
انتشار فیلم در این لحظهها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمبها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضیشان کرد به پاک کردن فیلمها.
از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانههای آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده بودند؛ شیشههای شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکشهای فلزیِ توی خانهها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازههایشان.
باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباسها.
رفتم سمت بازار. مغازهها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکبها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده سالهاش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما میدادند.
ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت، خانمها شعار میدادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگرانتر میشوند و فرصتطلبها جرئت پیدا میکنند و... .
ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا میداد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانیتر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمیخوانم. میخواستم آدمهای بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدمها.
ساعت نُه شد. گریهام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچهاش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زنهای کفنپوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بیحجابی که گفت ایرانی از چیزی نمیترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند.
✍ امین ماکیانی
📍لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوسوم
🔸 عشق مان را باهم تقسیم میکنیم
دختر جوان با چند تن از دوستانش، مشغول پخش کردن، پوستر و سربند بود، جلوی هر کسی که می ایستاد، سلام و علیک گرمی می کرد و بعد یک پوستر، هدیه میداد.
چهره بشاش و ادب کلامش جوری به نظر میرسید که انگار مردم از مهمانانش بودند و او میزبان این محفل باشکوه.
همین احساسم را به او گفتم و او به گرمی جواب داد: «مگر نه اینکه، این خاک خانه ماست و وطن همچون مادرمان. اصلا مگر ما مردم بجز همدیگر، کسی را داریم؟»
✍ ام سلمه فرد
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوچهارم
إن مَعِیَ رَبِّی ...
بدانید که خدا با ماست
امروز جنگ بین حق و باطل در جریان است.
خائنین به وطن و زورگویان اجنبی آمریکا و متحدانش بدانند ، ما ملت امام حسینم. ما ملت شهادتیم
قریب به ۱۷۰ دانش آموز در مدرسه میناب پرپر شدند، این جواب دارد ....
شناور رزمی دنا را زدید ،این جواب دارد
فرماندهان ما را هدف قرار دادید و به شهادت رساندید ، این جواب دارد .
رهبرمان ، مولایمان ، فرمانده ی کل قوا را به شهادت رساندید . این مطلقا جواب دارد .
تقاص خون شهید حاج قاسم هنوز گرفته نشده است .
شاید فراموش کرده اید با چه کسانی طرف هستید !
شاید هنوز نمیدانید برگ برنده ما فقط در موشک و پهباد نیست بلکه در اتحاد مردم ایران است .
تا خون در رگ داریم ، تا تفس داریم تا اتحاد داریم تا رهبر داریم تا قرآن داریم تا عزت داریم تا شهادت داریم
به شرفمان قسم پای این نظام و انقلاب و ولایت خواهیم ماند.
الا یا اهل عالم بدانید "
إن مَعِیَ رَبِّی ...
بدانید که خدا با ماست
✍ زهرا عبدالملکی
📍 کردستان- قروه
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوپنجم
🔸 ساندویج هایی با طعم ایمان
✨نور انقلاب جاریست در گوشه خانه ای در جهرم، در دل آن مادر و دختری که خشکی لبهای روزه دارشان را از یاد برده اند و ساعت یک دور چرخیده و عرق ریزان با جرجر روغن میان ماهی تابه، کوکوسیب زمینی ها را مرتب و یک شکل میان روغن برشته میکنند. با کمک زنان همسایه خیار شور ها و گوجه ها را با برش هایی خلال مانند در سینی ردیف کرده اند.
▫️ و دقایقی بعد ساندویچ ها آماده و با صلوات و دعا برای رزمنده ها در نایلون ها ردیف و روی هم چیده شده . تا سهم افطار رزمنده ای باشد که نه میان خاک های شلمچه و فکه که با زبان روزه در خیابان های شهر در گرمای روز و سرمای شب، نقش امنیت را بر در و دیوار شهر مینشاند.
🤲 تا دعای سحر آن نوجوان که نیمه شب سر به تربت امام حسین اشکش بر سجاده جاری باشد و دل شهر را زلال کند. و آینه شود آفتاب ظهور را.
🌱 او که هر قطره اشکش بر سجاده ای که چفیه هدیه آقاست نورها دارد از جنس دعا که قوت میدهد بازو و ایمان ابوذری رزمنده ها را.
او که آیه آخر سوره فتح نسیم سحرگاهیش شده« اشداء علی الکفار رحماء بینهم»
✍ صدیقه صادقی
📍 فارس- جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_نودوششم
🔻ما پشت کشورمون ایستادیم🔻
این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که میگویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم.
شب بیست و یکم رمضان ۱۴۰۴ است، نوزدهمین روز از آخرین ماه سال و قرار یازدهم مردم رشت در میدان شهدای ذهاب برای یک عهد، عهد ایستادگی پای ایران.
ده روز گذشت، ده روز از هفتهای که در اولین روزش اتفاقاتی افتاد که هنوز هم باورش سخت است اما حالا ایرانم زیر این بار سنگین ایستاده و حتی خم به ابرو نیاورده است.
دماسنج عدد ۸ درجه را نشان میدهد و هوا سرد است شاید در چنین شبی که نمیدانستند که دست تقدیر برای هرکدامشان چه چیزی رقم خواهد زد ترجیحشان این بود مثل هر سال در گوشه مسجد و حسینیه و مهدیهای به دعا و مناجات بنشینند اما این روزها حکایت دیگری دارد، حکایت ملتی که میگویند ما پشت کشورمون ایستادیم، پشت رهبرمون ایستادیم.
در یک دست پرچم و در دست دیگرشان قرآن است و حالا آمدهاند در کف این میدان همان میدان شهرداری یا شهدای ذهاب که هنوز ردپای شهدا در آن پیدا است آمدهاند تا لیلهالقدرشان را به صبح برسانند و عهدی تازه کنند.
شاید اگر در سالی که گذشت آنچه که در برگههای تقدیر این ملت نوشته شده بود را میدانستیم تاب و توان از دست میدادیم اما حالا که در وسط این معرکه هستیم رضاً به قضائک شدهایم چون هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
بیشتر از رویارویی با دشمن که خدا این ماموریت مهم را به مردم سپرده است حالا جای خالی یک نفر بیشتر از همه بر قلبها سنگینی میکند، رهبری که نه فقط یک ایران که همه جهان تکیه به او داشتند و این روزها در همهجا صحبت از کسی است که عطر و بوی پدر را دارد.
امروز اگر در جایی از زمان ایستادهایم که غم نبودِ امام امت بر دل سنگینی میکند بغضهایمان را خوردهایم و اشکهایمان را نگه داشتهایم تا روز یوم الانتقام که اللهاکبر گویان لوای علی بر دست با امام و شهدا وارد قدس شریف شویم.
در زیر این بلندای لایتناهی با دستهایی که با هم به سوی آسمان بلند میشود این فاصله کوتاهتر است و پایِ تک تک دعاها مُهر استجابت خواهد خورد دعای ملتی مظلوم اما مقاوم که یک تنه در برابر ابن ملجم زمان ایستاده است.
بک یا علیها رنگ و بوی دیگری دارد رنگ انتقام، انتقام از دشمنی که بیش از ۱۴ قرن است که کینه علی و آل علی را در سینه دارد اما حالا طومار سیاهش به دست فرزندان علی تا ابد پیچیده خواهد شد.
گرچه در دلهایشان اندوه دارند اما رنگ رجاء به خود گرفته است این اتحاد و همدلی زیر پرچم جمهوری اسلامی در شب لیله القدری که به پهنای یک ایران شکل گرفته است.
حالا این مشتهای گره کرده محکمتر و شعار مرگ بر آمریکایشان منزجرتر از چهل و هفت سال گذشته شده است تا حتی برای یک لحظه خیال خام تهدید از سر اجنبی گذر نکند زیرا کسی همچو حسین با مثل یزید بیعت نخواهد کرد.
این روزها و شبها هیچگاه در لابهلای اوراق تاریخ گم نخواهد شد که با اراده و ایمان ملت خمینی و خامنهای در کف خیابانهای شهر شکل گرفته است وقتی که همه با هم زیر بارانِ دست به دعا برداشتیم دعای برای امام زمان وقتی که نوای الهی عظم البلاء در شهر پیچید.
✍ کوثر اشرافی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org