#روایت_صدوسوم
بنده ی خدا؛به خداپیوست
شنیده ام که گفته بودید با همین متن؛شهادتتان را اعلام کنیم.
چقدر مرد بودی علی آقا؛چقدر دلسوز این انقلاب بودی علی آقا.
راستش من عمیقا دلتنگ میشوم؛دلتنگ رجز خوانی های شما؛دلتنگ آن لحظاتی که با توییت هایتان مشتی بودید بر دهان یاوه گویان؛دلتنگ آن سفرتان به لبنان وسخنان طوفانی تان؛دلتنگ آن چای ریختن هایتان که عکس وفیلمش منتشر شد یاحتی دلتنگ آن نماز خواندنتان در مسکو.
اصلا من همان زمان که درتشییع وتدفین تمام فرماندهان شهید دیده بودم تان باید میفهمیدم که شما هم به زودی خواهید رفت.
همسرتان گفته بود که زمانی که علی خانه نیست انگار دست هایم را بریده اند.بگذریم که از زمان جنگ ۱۲ روزه شما پای به خانه نگذاشته بودید وگویی تا ابد دست هایشان قطع شده.
شمادقیقا مردِ پایِ کارِ میدان بودید شمابا مرتضی تان که اذان های زیبایی می گفت پرواز کردید ونشان دادید که دقیقا لایق اعتماد رهبر شهیدمان بودید
واما این بار من برایتان مینویسم:
شهید علی لاریجانی به رهبرخود؛شهیدسیدعلی خامنه ای پیوست.
✍ محدثه گودرزی
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهارم
دستهای مشت شده
اولین باری که برای تو گریه کردم سال 77 بود، سالی که کنکور داشتم. یادم نیست چه اتفاقی افتاده بود که آشوب اجتماعی رخ داده بود و تو سخنرانی کردی. برایم عجیب بود که به رهبر یک کشور توهین کنند و او صبوری کند. از مدرسه به راهپیمایی رفتیم و حضورحماسی مردم کشور را آرام کرد.
آشوب کوی دانشگاه که رخ داد، دوباره با مردم حرف زدی و گفتی حتی اگر عکس مرا پاره کردند، شما چیزی نگویید. با تمام نوجوانیام بغض میکردم و این شعر را با خودم تکرار میکردم
مگه من مرده باشم، عکس تو رو پاره کنند مگه من مرده باشم، به تو اهانت بکنند
همان روزها کنکور داشتیم، آزمون را عقب نینداختند، در یک وضعیت خاصی در هجده تیرماه 78 کنکور دادم و مستقیم از آزمون کنکور به خیابان رفتم. راه پیمایی حماسی مردم در آن سال، فتنه کوی دانشگاه را جمع کرد.
بعد از آن دانشجو شدم، کارمند شدم، مادرشدم و...بارها و بارها فتنه ها رخ میداد، میآمدی وسط و پدرانه همه چیز را جمع میکردی، از خودت مایه میگذاشتی تا مردم چند دسته نشوند و ایران حفظ شود.
امروز خبر شهادت آمد و من نمی توانم گریههای بلندم را قطع کنم. اولین گریهام را خوب یادم بود، اما میدانم از این به بعد گریههایم ، آخرین نخواهد داشت. شاید هم از این به بعد گریه به کارمان نیاید، باید دستهایمان را مشت کنیم و فریاد بزنیم. غم و سوگ جای خود را به فریاد و حماسه خواهد داد. مثل دستهای مشت شدۀ رهبر شهید.
✍ مرضیه نفری
📍 قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجم
🔻ما به یادت درخت میکاریم
چند روز بود سرما خورده بودم. نمیتوانستم زیاد در مراسمهای عزاداری شهادت آقا شرکت کنم. دلم خیلی گرفته بود. چهارشنبه داشتم قرآن میخواندم که یکباره عکسهای آقا در روز درختکاری یادم آمد. روز درختکاری که میشد همیشه عکسی از ایشان منتشر میشد که نهال کاشتند. ایدهای به ذهنم رسید.
تقویم را نگاه کردم که نکند گذشته باشد. خدا را شکر به پانزدهم اسفند دو روز مانده بود. تصمیم گرفتم با بچههای بسیج تماس بگیرم و پیشنهاد کاشت نهال به نیابت از آقا را بدهم. با دوستم، الهه، تماس گرفتم. الهه با بقیه بچهها در حال تدارک افطاری برای موکب جلوی دانشکده علوم پایه بودند. گفتم: «منم مریض و نالان تو خونه نشستم، نمیتونم بیام بهتون کمک کنم، ببخشید.» دوستم گفت: «عیب نداره، حالا بعدا خوب شدی بیا.» پیشنهادم را که شنید با صدای ذوقزده گفت: «چه خوب شد که یادت اومد. آره فکر کنم بشه؛ چون اینجا چندتا نهال کاشتن باغبونا. جا هم هست برای کاشت نهال. اگه بتونیم جور بکنیم که خوب میشه.» خوشحال شدم و ادامه دادم: «پس قطعی شد زودتر بهم خبر بده که من پوسترش رو هم طراحی کنم. وقت باشه پخش کنیم تا بچهها هم بیان.» در جوابم گفت: «انشاءالله تا شب بهت خبر میدم.»
بعد افطار در انتظار تماسش گاه و بیگاه گوشی را نگاه میکردم که یک دفعه دیدم صدای زنگ گوشی بلند شد. با دیدن اسم الهه روی صفحه گوشی سریع دکمه سبز را کشیدم و پاسخ دادم. گفت: «برای شنبه جور شد، پوسترش رو طراحی کن.» خوشحال از خبر دوستم لپتاپ را باز کردم و در فتوشاپ مشغول طراحی شدم. نمیتوانستم از سایتها وکتور دانلود کنم. وکتور مناسبی هم در پوشههای لپتاپ نداشتم. فقط عکس آقا را در حال کاشت نهال از سایت دانلود کردم و به جای وکتور هر جا که نیاز بود با قلم نوری نقاشی کشیدیم. خدا را شکر بالاخره پوستر جمع و جور شد و فرستادم برای انتشار.
جمعه برای نماز و شرکت در تشییع شهدا با مامانم رفتیم مصلی. بعد از پایان مراسم تشییع، شاخههای بلند بین جمعیت در گوشهای از میدان فرهنگ توجهام را جلب کرد. جلو رفتیم. جمعیت زیادی برای گرفتن نهال دور وانتی جمع شده بودند. حتی بعضی از نهالها روی زمین افتاده بود. من هم برای برنامه شنبهیمان نهال گرفتم.
موقع برگشت به خانه سری به علوم پایه زدم. بچهها داخل نمازخانه مشغول کارهای افطاری بودند. الهه آمد جلوی در. نهالهایی را که دیشب خریده بودند نشانم داد. سه نهال انبه و دو نهال بید مجنون کنار جاکفشی جا خوش کرده بودند. نهال را به او دادم و برگشتم خانه.
شنبه صبح راهی علوم پایه شدم. هوا برعکس دیروز خیلی سرد شده بود. دل ابرها پر از باران بود. حدود ۱۱:۱۵ دقیقه رسیدم علوم پایه. بچهها داخل نمازخانه بودند و تصاویر آقا را با نخ کنفی روی نهالها گره میزدند. نهالها که آماده شد برداشتیمشان و رفتیم سمت زمین چمن دانشگاه، جایی که برای کاشت نهال در نظر گرفته بودند. چهار چاله کنار هم منتظر بودند نهالها را در آغوش بگیرند.
نمنم باران هم شروع شده بود. با کمک باغبان بنری را که آماده کرده بودیم نصب کردیم. مسئولین دانشگاه و بسیج هم رسیدند. نهالهای انبه را از گلدانهای مشکی پلاستیکی درآوردیم و داخل گودال گذاشتیم. بیل را گرفتم تا روی نهال سوم خاک بریزم. تا به حال بیل نزده بودم.
یکبار که مامانم در خانهمان درخت میکاشت من بیل زده بودم؛ وای حالا بیل بزرگ بود و من کار کردن با آن را بلد نبودم. بالاخره با کمک آقای باغبان، بچهها و کمی آزمون و خطا قلقش دستم آمد. خیلی تجربه جذابی بود برایم. یک نهال بید را کنار نهالهای انبه کاشتیم و نهال دیگر را در باغ روبهروی دفتر بسیج. نهالی را هم که من آورده بودم پشت نردههای در امتداد خیابان منظریه کاشتیم. خیلی حس خوبی به من دست داد.
خدا را شکر کردم که این ایده را در دلمان انداخت و توانستیم به یاد آقای شهیدمان درخت بکاریم.
👤 راوی: سیده فاطمه کاظمی
✍ به قلم: مهسا ساقی بیرق
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوششم
تو رسیدی به آرزوی خودت
چه کند این جهان با تباهی؟
خبر جگر سوز بودو دردناک،خبری که یک ملت را سیاه پوش کردو تخم انتقام و کینه را در دل ایرانیان کاشت انتقامی سخت از شرورترین و بزدل ترین جنایتکاران دنیاحرامزادگانی که در ظاهر خود را حامی کودکان می دانند ودر باطن دستان کثیف خود را به خون بی گناه آنان آلوده میکنندقاتلانی که پست تر از حیوانات هستند و هیچ بویی از انسانیت نبرده اند ۹اسفند ۱۴۰۴صدای زجه مادران داغ دیده از کوچه پس کوچه های میناب به گوش میرسد مادرانی که نمی دانستند برای آخرین بار دخترکان خود را به آغوش می کشندمدرسه ای که ویرانه شد،کتابی که نیمه تمام ماند،سرخی خونی که بر قرآن حک شد،از تمام آن شور و اشتیاق کوکانه تنها یادگاری، کیف خونین و دستی بی جان است، به کدامین گناه این چنین پر پر شدن؟کودکانی که همچو فرشتگان به سوی آسمان پرواز کردند و یادو خاطرشان در قلب و ذهن ما جاودانه و ابدی شد،دوباره صدای گریه به گوش می رسد اما این بار از جمعیت عاشقانی که به سوی معراجگاه رهبرشان به سرزنان به راه افتاده اندو در آسمانی شدن مردی که نه تنها عزیز ملت ایران که عزیز تمام شیعیان جهان بود خون گریستن شهادت آرزوی دیرینه او بود اویی که سالها در فراق یاران خود همچو شمعی میسوخت اما اکنون وقت ایستادگی در میدان است با حضوری پر شور مشت محکمی بر دهان دشمن کوبیده وبه او بفهمانیم اگر علم دار رفته است علم هرگز بر زمین نخواهد ماند وما تا آخرین نفس پای این حرم خواهیم ماندو به نا اهلان و آنان که خیال خام در سر می پرورانند ثابت خواهیم کرد که پیروز این میدان ماییم وشما هیچ غلطی نمیتوانید بکنید.
✍ هلیا گنجی
📍 کردستان - قروه
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهفتم
🔻زندگی جریان داره حتی در جنگ!🔻
ایندفعه را با پیشنهاد مادرم تصمیم گرفتیم به پارک باغملی برویم و آنجا حضور خودمان را نشان دهیم. آنجا هم مثل هرجای دیگر شلوغ بود.
عدهای در اطراف چاییخانه جمع شده و چشمان مشتاقشان را دنبالهٔ دستانشان به سمت چایهای قندپهلو دراز کرده بودند. چایهایی که خودش دهها روایت داشت. از جایی که خریده شده تا اینجایی که در سینی و بعد مانند باتریای دل بقیه را شارژ میکند.
یک لیوان چای برای مادر و چای دیگری را به همراه قند برای خودم برداشتم. یک استکان چای کفاف دل مشتاق تر از چشمانم را نمیداد؛ برای همین افتخار دادم و یک استکان دیگر را هم نوشجان کردم . از حق نگذریم چای هایش برای همچون منِ چایخور اعظمی ، به خوشمزگی قرمه سبزی بود.
در پارک خانوادههایی نشسته بودند و اوقات فراغت خود را همراه با صدای باند و نماهنگهایش میگذراندند. خانوادهای درحال شام خوردن بودند، کودکانی تنقلاتشان را افتتاح کرده بودند و گروهی بازی میکردند. دو نفرهم در پشت میز تنیس درحال بازی کردن بودند.
ناگهان کودکی 5 ساله به سمتشان دوید و خود را در آغوش پدرش انداخت. توپی که بینشان درگردش بود به سمت دختر آمد، پدر از خودش صدایی درآورد و همچون قهرمانان با حرکتی جانانه توپ را برگرداند. دختر صدای دلنشینِ خندهاش به آسمان رفت. لبهای پدر بر گونهٔ دختر نشست و او را نوازش کرد. دختر نازش را به فروش گذاشته بود و پدرهم خریداری پولدار و ماهر و کاربلد.
این است مزهٔ خوشِ زندگی . این خندهها ، بازیها ، با خانواده بودنها و لحظهها و خاطرات زیبا ساختن ، یعنی حتی وسط جنگهم زندگی جریان دارد اما به سبک جنگیش ...
✍ راحیل باقری
📍 فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهشتم
در دل تاریکی شب، آنجا که دانههای سپید برف بر شانههای ستبر البرز مینشست و سوز سرمای گیلان تا مغز استخوان نفوذ میکرد، حماسهای در جنوبیترین نقطه این دیار سبز رقم خورد. در پناه قله همیشه سربلند داماش، اهالی غیور و کردزبان روستای «چهارمحل» رودبار، خواب و آرامش خانه را رها کردند تا در میانههای بوران، گرمای بیعتشان را به رخ تاریخ بکشند.
تصویر عجیبی است؛ برفی که بر زمین مینشیند، سکوت کوهستان را سنگینتر میکند، اما ناگهان طنین فریادهایی، انجماد شب را میشکند. مردمی که ریشه در غیرت و اصالت دارند، با مشتهایی گرهکرده و چهرههایی که از شدت سرما سرخ شده اما از حرارت عشق میدرخشد، گرد هم آمدند. آنها نیامده بودند که فقط تماشاگر باشند؛ آمده بودند تا در این بزنگاه حساس، در آغوش برفی که ردپای وفاداریشان را ابدی میکرد، با ولی امر جدید خود، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، پیمانی دوباره ببندند.
صدای «الله اکبر» آنها، از فراز صخرههای داماش گذشت و در درههای رودبار پیچید. هر فریاد، گویی شعلهای بود که سیاهی شب را پس میزد. شعار «لبیک یا خامنهای» در میان دانههای برف گم نمیشد، بلکه با هر نفس، در جان کوهستان حک میشد. این نه یک تجمع ساده، که تصویری تمامعیار از ایستادگی بود؛ پیامی روشن از سوی مردمانی که ثابت کردند نه سوز زمستان و نه غبار حوادث، نمیتواند مسیر ولایتمداریشان را سد کند.
امشب، قله داماش شاهد بود که فرزندان غیور چهارمحل، چگونه در میان تاریکی و برف، با امام خویش بیعتی به رنگ حماسه کردند؛ بیعتی که نشان داد خورشیدِ این عهد، هرگز در جغرافیای غیرت این مردم غروب نخواهد کرد.
✍ فاطمه احمدی
📍 گیلان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونهم
🔸کار خوبِ رضا
خیلی وقت نیست رضا را میشناسم. اخلاقیاتش کمی خاص است. از آن اهل شوخیهایی که میدانی همهچیزشان جدی است. از آنها که صبورند اما میترسی از روزی که آن رویِ عصبانیشان را ببینی. از آنها که خیلی خوب میتوانند روحیهشان را حفظ کنند و به دیگران هم روحیه بدهند. از آنها که همهجا هستند و کلی آدم میشناسند و کلی آدم هم میشناسدشان.
اولینبار که شماره هم را ذخیره کردیم، رضا پیام داد که رفته حرم حضرت معصومه و دعاگوست. خوشحال شدم که فکر من هم بوده؛ اما بعدتر فهمیدم که نه فقط به فکر من که به فکر همه چند صد نفر مخاطبینش بوده و برای تکتکشان پیام را فرستاده. و انگار که کار همیشهاش این باشد؛ از انتخابات تا حضور توی راهپیماییها.
دو سه شب پیش هم تلفن را برداشته و چند ساعت، یکییکی به رفقای نظامیاش زنگ زده و حال و احوال پرسیده؛ و دلگرمشان کرده که ما توی خیابان میمانیم و میجنگیم، شما هم پای پدافند و لانچرها کم نیاورید و دهن مهن دشمن را سرویس کنید. و چقدر روحیه گرفته بودند رفقای نظامی رضا از این تماس. و من چقدر خوشم آمد از این کار خوبِ رضا.
✍ امین ماکیانی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدودهم
در غروب ماه رمضان، قرارگاه همتِ مسجد امیران، این بار با رنگی دیگر، میزبان دلهای مؤمن است. فضا آمیخته با هالهای از اندوهی آرام و احترامآمیز؛ پارچههای مشکی بر دیوارها و ستونهای مسجد نصب شدهاند، یادآور عهدی است که با رهبر بزرگ بسته شده و راهی که باید ادامه یابد. جوانان با چهرههایی متفکر و گامهایی سنجیده، مشغول آمادهسازی سفرهی افطار هستند؛ نان، خرما، و چای گرم با نظمی خاص چیده میشوند، و هر نگاه، هر حرکت، نشان از ادامهی راه و تجدید پیمان دارد.
هنگام اذان، صدای موذن، این بار نه فقط ندای روزهگشایی، بلکه پژواک یاد رهبر و دعای خیر برای اوست. سفرهی افطار، با شکوهی خاموش، باز میشود. اولین جرعه آب، تبرکِ آغاز است، و خرماها که میان جمع رد و بدل میشوند، طعم یاد و خاطره را با خود دارند.
نماز جماعت با صفوف منظم و سکوتی معنادار آغاز میشود. صدای "اللهاکبر" امام جماعت، در فضایی که عطر سوگ با عطر ایمان درهم آمیخته، طنینانداز است. در سجدهها، راز و نیازهایی شنیده میشود که از عمق جان برمیآید؛ دعای ادامهی راه، دعای حفظ انقلاب، و دعای تسلی دلها.
پس از نماز، سخنران قرارگاه بر جایگاه خود میآید. صدایش، آمیخته با اندوه و اقتدار، از استقامت، از عشق به رهبر، و از مسئولیت سنگین ادامهی راه سخن میگوید. او از رشادتها، از اخلاص، و از بصیرتی میگوید که باید چراغ راهشان باشد. مردم با چشمانی اشکبار اما ارادهای پولادین به سخنانش گوش فرا میدهند.
وقتی سخنرانی پایان مییابد، جمع آمادهی راهپیمایی میشود. پرچمهای سیاه، نمادی از عزاداری و وفاداری، در دست جوانان به اهتزاز درمیآید. قدمها، همصدا و استوار، از مسجد به سوی میدان محله برمیدارند. شعارها، این بار با لحنی متفاوت، از عشق به رهبر، از ایستادگی در برابر دشمن، و از تداوم انقلاب سر داده میشود.
قرارگاه همت امشب، بیش از هر زمان دیگری، تجسمی از پیوند عمیق میان امت و امام است. جایی که سوگ، تبدیل به انگیزهای برای حرکت، و یاد رهبر، چراغ راهی برای آینده شده است. مسجد امیران، امشب پناهگاه دلهایی است که در این غم بزرگ، پیوندشان قویتر از همیشه گشته است.
✍ منصوری
📍 چهارمحال بختیاری - فلارد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدویازدهم
جمعیت زیادی دور و برم بود و در آن شلوغی نمیتوانستم بهخوبی عکس بگیرم. در حاشیهی تجمع ایستاده بودم تا اگر سوژهی خوبی دیدم، هم عکسی بگیرم و هم نظرشان را بپرسم تا روایت خود را بچینم.
در این میان، مرد جوانی به سختی خود را از میان جمعیت بیرون کشید. کمی لباسهایش را مرتب کرد و گرهی پرچمی که بر دوشش آویزان بود را محکمتر بست.
رفتم جلو و درخواست کردم که از او عکس بگیرم، با رویی باز پذیرفت؛ وقتی نظرش را دربارهی حضورش، پرسیدم، با صدایی که از احساساتش لبریز بود وچشمانی که خشم و اشتیاق در آن میدرخشید، گفت: «این چه سوالیه؟ اماممون رو کشتن، الآن هم میخوان ایرانمون رو به خاک و خون بکشن تا بعداً بتونن، تکهتکهش کنن. پس مردانگیمون کجا رفته؟ بنظرم به جز یک عده بیغیرت وطنفروش، تو این شبها کسی دیگه خونه نمیمونه!»
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدودوازدهم
به نام خالق صبر
صبر این موهبت الهی ، اگرخداوند این نعمت را خلق نکرده بود،چه برسر ما می آمد؟!
خدا را شکر می کنیم که درمواقعی که احساس می کنیم نفس به شماره افتاده وقلب با تپش های ضعیف خود بابی صدایی فریاد می زند دیگر توان ندارم وبه آخر راه رسیده ام!
ناگهان صبر طلوع می کند وکور سویی از امیدرا به جانم می بخشدو به من نهیب می زند؛
تو مگر داستان زینب ،شیرزن کربلا را برای کودکت زمزمه نکرده ای !آیا از مصائب او در عزاداری های سالار شهیدان نشنیده ای ،برسر و سینه نزده وبا سیلاب اشک وضو نگرفته ای!
پس بهوش باش! الان زمان آزمایش تو رسیده است.
در میدان بیا وبگو چه آموخته ای؟!
چه آموخته ای از زینب آن مجسمه ی استقامت ،شجاعت و صبر!
رهبرم،مرادم،ای حسرت دیدنت ، تا ابد بر
دلم,
باور نمی کنم رفتنت را، مگر می شود من باشم وشما نه!
آرزوی من ماندن شما ، باکم شدن از عمرناقابلم بود!
افسوس،آرزویی بر باد رفته!
چه زیبا عروج کردی ،ان هم با همراهی اهل خود،تا سیاه شود روی کسانی که میگفتند ،انچه نباید،و ننگی که تا ابد برپیشانی آنها خواهد ماند.
آقاجان چطور دعا کردید که همچون جد خود دراین ماه عزیز،سلطان همه ی ماهها،ماه میهمانی خدا،در جوار شهدای وائمه اطهار قرار گرفتید.
زیبا زندگی کردید، زندگی که همه ی تاریخ انقلاب را به تصویر کشیدید: مجاهدت ،حبس وشکنجه توسط عوامل پهلوی خائن.تبعید،حضور در جلسات وروشنکری،رزمنده،فرمانده،بسیجی،جانبازی توسط منافقان کوردل...
در طی این سی و اندی سال رهبریت کشور و درعین حال تدریس،یتیم نوازی،روشنگری،هرچه بگویم که قلم قاصر است!
شما در هر زمینه مانند جد خود امیرالمومنین علیهالسلام ،تبحر داشتید.
اقیانوسی بودید که سالها خواهد گذشت تا کشف شوید.
رهبر عزیزم.
سرانجامی زیباتر از این برای شما عادلانه نبود،جامه ی شهادت از ازل برای شما دوخته شده بود.
وجام لبریز از شربت شهادت مشتاق نوشیده شدن توسط شما،بی تابی می کرد.
گوارا یتان باد شهد شهادت !
آقاجان ،دعاکنید که تا آخرین لحظه عمر در راه شما که همان راه آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام است بمانیم وپرچم توحید را به صاحب اصلی آن امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بسپاریم.
وامانتداران قابلی باشیم.
رهبرا،ما محتاج دعای خیر شما هستیم، بسیار محتاج!
✍ زهرا زرگران
📍 اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیزدهم
بسم رب علمدار زینب (س)
امروز ایران صحرا کربلاست و شاهد حوادث و اتفاقات عاشورایی است.
صحنه ای از حماسه حسینی و قیامی عاشورایی مردم این مرز و بوم ، از طفل شیرخوار که در آغوش مادر به خواب رفته ،تا بانویی پیر و فرتوت به سختی اما با صلابت و اقتدار ، با تک تک قدم هایشان در میادین، کوچه ها ،خیابان ها و حتی در روستا های کوچک حماسه ای جهانی می آفرینند...
با تمامی وجود و از صمیم قلب به بانگ ندای الله اکبر و شعار های طنین انداز و ذکر لبیک یا خامنه ای با قدرت و صلابت بر زبان می آوردند.
تجسمی از یک ایرانی اصیل ، غیور و قدرتمند و مقاوم خلق می کنند و به تصویر میکشند.
میدان را برای اشرار و وطن فروشان خائن هرگز خالی نمی کنیم می ایستیم و به جهاد می پردازیم.
بر خیزید برخیزید که موقع جهاد است نه لحظه درنگ و تردید ، برای تقاص قطره قطره خون رهبر شهید مان ، علمداران ، فرماندهان، شهدای نیروی دریایی و جنگ رمضان به خیابان ها می آییم هرگز ناامید نمیشویم و میدان را خالی نخواهیم کرد.
حتی حتی اگر هزاران نفر در برابر ما بايستد و مانع حضور و حماسه آفرینی مان شود باز هم
به میدان خواهیم آمد اما محکم و پر صلابت تر از قبل ...
به امید روز پیروزی جبهه حق و لحظه به زانو در آمدن دشمن صهیونی و آمریکایی...
می ایستیم،قیام می کنیم برای گرفتن انتقام دختران بیگناه دبستان دخترانه شجره طیبه میناب و مجتبی سه روز و خواهر خردسال بی دفاع ومظلومش ...
آری ما ملت امام حسینیم،ما ملت شهادتیم ، لشکر آخر الزمان فرمانده ایم ، این علم و پرچم هرگز از بر زمین نخواهد افتاد این است لشکر آخر الزمانی آخرین ذخیره الهی ونائب محمدی ...
✍ یگانه سادات حسینی
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org