eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خالق صبر صبر این موهبت الهی ، اگرخداوند این نعمت را خلق نکرده بود،چه برسر ما می آمد؟! خدا را شکر می کنیم که درمواقعی که احساس می کنیم نفس به شماره افتاده وقلب با تپش های ضعیف خود بابی صدایی فریاد می زند دیگر توان ندارم وبه آخر راه رسیده ام! ناگهان صبر طلوع می کند وکور سویی از امیدرا به جانم می بخشدو به من نهیب می زند؛ تو مگر داستان زینب ،شیرزن کربلا را برای کودکت زمزمه نکرده ای !آیا از مصائب او در عزاداری های سالار شهیدان نشنیده ای ،برسر و سینه نزده وبا سیلاب اشک وضو نگرفته ای! پس بهوش باش! الان زمان آزمایش تو رسیده است. در میدان بیا وبگو چه آموخته ای؟! چه آموخته ای از زینب آن مجسمه ی استقامت ،شجاعت و صبر! رهبرم،مرادم،ای حسرت دیدنت ، تا ابد بر دلم, باور نمی کنم رفتنت را، مگر می شود من باشم وشما نه! آرزوی من ماندن شما ، باکم شدن از عمرناقابلم بود! افسوس،آرزویی بر باد رفته! چه زیبا عروج کردی ،ان هم با همراهی اهل خود،تا سیاه شود روی کسانی که می‌گفتند ،انچه نباید،و ننگی که تا ابد برپیشانی آنها خواهد ماند. آقاجان چطور دعا کردید که همچون جد خود دراین ماه عزیز،سلطان همه ی ماهها،ماه میهمانی خدا،در جوار شهدای وائمه اطهار قرار گرفتید. زیبا زندگی کردید، زندگی که همه ی تاریخ انقلاب را به تصویر کشیدید: مجاهدت ،حبس وشکنجه توسط عوامل پهلوی خائن.تبعید،حضور در جلسات وروشنکری،رزمنده،فرمانده،بسیجی،جانبازی توسط منافقان کوردل... در طی این سی و اندی سال رهبریت کشور و درعین حال تدریس،یتیم نوازی،روشنگری،هرچه بگویم که قلم قاصر است! شما در هر زمینه مانند جد خود امیرالمومنین علیه‌السلام ،تبحر داشتید. اقیانوسی بودید که سال‌ها خواهد گذشت تا کشف شوید. رهبر عزیزم. سرانجامی زیباتر از این برای شما عادلانه نبود،جامه ی شهادت از ازل برای شما دوخته شده بود. وجام لبریز از شربت شهادت مشتاق نوشیده شدن توسط شما،بی تابی می کرد. گوارا یتان باد شهد شهادت ! آقاجان ،دعاکنید که تا آخرین لحظه عمر در راه شما که همان راه آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام است بمانیم وپرچم توحید را به صاحب اصلی آن امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بسپاریم. وامانتداران قابلی باشیم. رهبرا،ما محتاج دعای خیر شما هستیم، بسیار محتاج! ✍ زهرا زرگران 📍 اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
بسم رب علمدار زینب (س) امروز ایران صحرا کربلاست و شاهد حوادث و اتفاقات عاشورایی است. صحنه ای از حماسه حسینی و قیامی عاشورایی مردم این مرز و بوم ، از طفل شیرخوار که در آغوش مادر به خواب رفته ،تا بانویی پیر و فرتوت به سختی اما با صلابت و اقتدار ، با تک تک قدم هایشان در میادین، کوچه ها ،خیابان ها و حتی در روستا های کوچک حماسه ای جهانی می آفرینند... با تمامی وجود و از صمیم قلب به بانگ ندای الله اکبر و شعار های طنین انداز و ذکر لبیک یا خامنه ای با قدرت و صلابت بر زبان می آوردند. تجسمی از یک ایرانی اصیل ، غیور و قدرتمند و مقاوم خلق می کنند و به تصویر می‌کشند. میدان را برای اشرار و وطن فروشان خائن هرگز خالی نمی کنیم می ایستیم و به جهاد می پردازیم. بر خیزید برخیزید که موقع جهاد است نه لحظه درنگ و تردید ، برای تقاص قطره قطره خون رهبر شهید مان ، علمداران ، فرماندهان، شهدای نیروی دریایی و جنگ رمضان به خیابان ها می آییم هرگز ناامید نمی‌شویم و میدان را خالی نخواهیم کرد. حتی حتی اگر هزاران نفر در برابر ما بايستد و مانع حضور و حماسه آفرینی مان شود باز هم به میدان خواهیم آمد اما محکم و پر صلابت تر از قبل ... به امید روز پیروزی جبهه حق و لحظه به زانو در آمدن دشمن صهیونی و آمریکایی... می ایستیم،قیام می کنیم برای گرفتن انتقام دختران بیگناه دبستان دخترانه شجره طیبه میناب و مجتبی سه روز و خواهر خردسال بی دفاع و‌مظلومش ... آری ما ملت امام حسینیم،ما ملت شهادتیم ، لشکر آخر الزمان فرمانده ایم ، این علم و پرچم هرگز از بر زمین نخواهد افتاد این است لشکر آخر الزمانی آخرین ذخیره الهی و‌نائب محمدی ... ✍ یگانه سادات حسینی 📍 تهران - اسلامشهر 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔻قاصدانِ رسالت و خشمِ مقدس🔻 در میانِ رزمندگانِ کوچکِ این حماسه،(راهپیمایی روز قدس) دختران با کوله‌پشتی‌هایِ صورتیِ خود، چشم‌ها را به خود خیره می‌کردند. بر رویِ این کوله‌ها، حک شده بود: به یادِ دانش‌آموزانِ میناب؛ این نوشته،ضمن ادایِ احترامی به قربانیانِ جنایت، اعلامِ رسالتی بود که بر شانه‌هایِ نسلِ نوجوان نهاده شده بود. آن‌ها با انگیزه‌یِ کسبِ علم و دانش، و با الهام از روحِ بلندِ دانش‌آموزانِ شهید و شهیده مصمم بودند تا جهانی را تربیت کنند که در برابرِ ظلم، ساکت ننشیند و با خشمِ مقدسِ خود، تاریکیِ ستم را به روشناییِ عدل بدل سازد. ✍ هما اکبری 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
این روزها که تجمع میدانی داریم و این شب ها که بیرون هستیم برای دفاع از خیابان ها و کوچه های شهرمان همدلی بیشتری با مردم داریم ؛ هم مردم همراه را نمی شناسیم و هم انگار صدساله است که می شناسیم ... چه حس عجیبی ست ... اگر سواره باشیم ؛ به جمعیت پیاده که می رسیم دلشاد می شویم به استقبالشان، که انگار راهی سفری مقدس و روحانی هستیم و دعایشان را توشه و بدرقه می بریم ... و اگر پیاده هستیم که سواره ها را به مهر می نگریم و شادمان از دیدارشان هستیم ... هر خودرویی که عبور می کند می توانی مهر میهن دوستی‌را از نگاه سرنشینانش بخوانی ... این روزها بارها پرچم تهیه کردیم و هرشب که به خانه برمی گردیم دست خالی و دلی شادمان از مهر و محبت داریم به هم وطنان عزیزمان و به ایران عزیزمان... چرا که هستند هم سنگرانی در خیابان که ساده و بی تکلیف دستی دراز می کنند و پرچم تو را طلب می کنند و روزنه ای دیگر به امید این مرز و بوم باز می شود و دستی نیرومندتر به یاری ایران دراز شده است ... از مرور چند باره سرودها دلسرد نمی شویم و با ذوق ایام فجر انقلاب که درمدرسه ذوق و شوقش را تجربه کرده ایم گوش می کنیم ؛ زمزمه می کنیم ؛ به هیجان می آییم ؛ ذکر می گوییم ؛ وزش باد این شب ها گاهی از سر مزاحمت شوخی است و گاهی نوازشگر پرچم در نمایش ابهت ایمان ... به میدان فلسطین رسیدیم ؛ نوجوانی را با پرچم ایران و نوجوانی را با پرچم فلسطین در وسط میدان دیدم اشک در چشمانم ،لنز دوربین شد برای ثبت و یادآوری فتح بیت المقدس و تحقق وعده ها... و بدون آن که بدانم چرا فردا شب و فردا شب باز هم میدان فلسطین و تماشای پدافند و اللّه اکبر جمعیت حاضر، بدون ترس و واهمه ادامه یافت ... به دعای فرج که می رسیم آرام اشک می ریزیم و بغض پنهان دل را نزد پدر امت اسلام و سنگ صبور عالم امکان باز می کنیم ... به خانه که بر می گردیم سبکبار شده ایم مثل وقتی که امتحان ریاضی را تمام کرده باشی و به خانه برگردی و بدانی که گل کاشتی و قبول... مثل وقتی که بدهی را صاف کردی ... مثل وقتی که کودک بی تابی در آغوش مادر به خوابی آرام فرو می رود ... مثل وقت اذان ... مثل سلام پایان نماز... مثل حس خوش لحظه ی افطار ... انگار که ندایی گفته باشد «قبول باشه» ✍ فاطمه جبرئیلی 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
قوی شدن یکی از مشتری‌های ثابت موکب مدرسه بود. می‌گفت کنکوری است اما دو روز است که دل ندارد در خانه بماند و درس بخواند. صبح پای اخبار می‌نشیند و شب وسط خیابان‌ها شعار می‌دهد. ظرف رزق‌های معنوی را جلویش گرفتم تا یکی بردارد. همان‌جا روبان مشکی دور کاغذ را باز کرد و آن‌را خواند. با لبخندی که معلوم بود نشانی هم از استیصال دارد رو به آسمان کرد و گفت: «آخه آقای خامنه‌ای! این چی بود گیر من کرد؟!» کنجکاو شدم بدانم روی کاغذ کوچک رزقش چه نوشته است. کاغذ را به طرفم برگرداند: «در حال حاضر علاج خیلی از مشکلات «قوی شدن» است. کشور را باید قوی کرد. » از آن شب، کمتر جلوی موکب می‌دیدمش. می‌گفت حالا بیش‌تر درس می‌خواند. می‌خواهد قوی شود. ✍ مطهره مظهری 📍 خراسان جنوبی - بیرجند 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
من یک معلّمم؛ معلم هنر! امسال بعد از انتقالی به رشت چون دروس هنر پر شده بود و تدریس قرآن بلد بودم، دروس دینی و قرآن را به من محول کردند؛ آن هم پایه هفتم تا نهم! توفیق اجباری بود. یک اسپیکر کوچک خریدم و برای بچه‌ها، از روی کتاب قرآن هر پایه، صوت پخش می‌کردم. شنبه بود. اول هفته. با بچه‌های هفتمی قرآن داشتم؛ اسپیکر را زدم به برق تا موقع رفتنم شارژ شود. تلفن همراهم زنگ خورد. مدیر مدرسه بود! گفت به مدرسه نروم؛ تهران را بمباران کرده‌اند! اولیا نگران بودند و بچه‌ها را به مدرسه نمی‌فرستادند. ترامپ ملعون تهدید کرده بود مدارس را به بهانه‌های واهی می‌زند. قرار شد به صورت مجازی تدریس را انجام بدهم. با خودم فکر می‌کردم در این اوضاع باید چه بگویم که بچه‌ها را آرام کنم؟ چه کاری از دستم برمی‌آید؛ تدریسِ تنها راضی‌ام نمیکرد! قرار شد شب با یک سری از دوستان، جهت تجمع و محکومیت دشمن به شهرداری برویم. مثل همیشه باران می‌بارید، روی لباسم یک کاور پوشیدم تا چتر دست و پایم را نگیرد. رسیده و‌ نرسیده ۲ خبرنگار از من مصاحبه گرفتند؛ دقیق یادم نیست چه‌ها پرسیدند، فقط در خاطرم مانده که در دوربین زل زدم و به دشمن گفتم: «هیهات من‌الذله» و خطاب به رهبر اعلام آمادگی کردم تا پای جانم. وقتی به خانه برگشتم، آخر شب بود؛ همان‌طور که در پیامرسان‌ها اخبار جنگ را دنبال می‌کردم، بین خبرها، شهادت دختر و عروس رهبر را دیدم، دلم لرزید، از طرفی دلم قرص بود «آقا» جایش امن است از طرفی هم دلم شور می‌زد! صدقه کنار گذاشتم. یاد توصیه همیشگی آقا افتادم؛ «سوره فتح»، «دعای۱۴ صحیفه سجادیه» و «دعای توسل»… خیلی خسته بودم، صوت دعاها را پخش کردم تا حداقل آنها را بشنوم؛ بی‌قرار بودم، از جنگ نمی‌ترسیدم اما نمی‌دانم چرا قلبم عین سیر و سرکه می‌جوشید. دعا در گوشم می‌پیچید و اشک می‌شد و از چشم‌هایم روان می‌شد؛ در دلم رخت می‌شستند؛ از من بعید بود بترسم! پس این چه حالی بود که داشتم؟! با همین احوالات خوابم برد، چند ساعتی نگذشته بود که باحالتی مشوش از خواب پریدم، به ساعت نگاه کردم، وقت زیادی به اذان صبح نمانده بود؛ سریع سفره را پهن کردم و مشغول خوردن سحری شدیم، با ناراحتی از شهادت دختر و عروس آقا می‌گفتیم و از اخبار حملات صحبت می‌کردیم. در همین بین تلفن پدرم زنگ خورد؛ برادرم بود! گویی درباره اتفاقات و اخبار صحبت می‌کرد. پدرم پشت تلفن گفت: «می‌دونم دختر آقا…» یکباره خشکش زد، لقمه را به زور از گلویش پایین داد، با عتاب و اخمی که در آن تردید بود گفت: «نه آقااااا اشتباه می‌کنی!» و چند ثانیه بعد، موبایل را رها کرد و رفت سمت تلویزیون؛ در صفحه سرخ رنگی تلویزیون نوشته بود: «شهادت قائد امت!» ✍ راضیه آقاجانی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ای روشنایی شب‌های تار این زمین… ای تپش ایمان در سینه‌های خسته! رفتی، اما نامت هنوز در هر نبضی می‌تپد، در هر نگاه عدالت‌خواهی زنده است، در هر اشکی که برای حقیقت می‌ریزد. تو رفتی، نه چونان کسی که از جهان دل می‌کند، بلکه چون خورشیدی که برای رسیدن به افق حقیقت، از پرده‌ی خاک گذشت. خونت را بر سپیده پاشیدی، و صبح را تولد دوباره‌ی انسان معنا کردی. تو همان فصل بیداری بودی، مردی که در طوفان‌ها خم نشد، چون ایمان در رگ‌هایت جاری بود، چون عشق در نگاهت می‌درخشید. ای رهبر شهید، پس از تو زمین ساکت نیست،هر سنگی که بر خاک افتاده، شهادت می‌دهد بر راهت. باد در گذرگاه‌ها نغمه‌ی تو را تکرار می‌کند، و پرنده‌ها به جای آواز، نامت را می‌خوانند. ما مانده‌ایم با خاطره‌ی گام‌هایت که بر خاک، نشانه‌ی پایداری نوشت. مانده‌ایم با لبخندت، که در آن آرامش بود؛ آرامشی از جنس یقین، یقین پیروزی ایمان بر مرگ. چگونه می‌توان باور کرد که نیستی؟ هر سحر که خورشید سر از پرده برمی‌آورد، گویی از خون تو طلوع می‌کند. هر شب که دل‌ها در تاریکی گم می‌شوند، نور حضورت از دور دست‌ها می‌تابد. آری، آنان که از عشق می‌میرند، جاودان می‌شوند. تو نرفتی، فقط از نگاه‌ها پنهان شدی. دل ما داغدار است، اما این داغ، زخمی خاموش نیست؛ پرچمی‌ست از افتخار، که بر سینه‌ی هر آزاده‌ای نصب شده. نامت را نه با اشک، که با ایمان می‌خوانیم؛ یاد تو را نه با غم، که با عهد ادامه حفظ می‌کنیم. در سکوت شب‌ها، صدای قدمت هنوز می‌آید؛ آرام، مطمئن، مثل ضربان زمین. در دل جوان‌ها، راهت ادامه دارد؛ در نگاه کودکان، آرمانت روییده است. و ما می‌دانیم، خون تو نقشه‌ی راهی است که هرگز فراموش نخواهد شد. ای خورشید شهادت، بر ما بتاب تا یاد نکنیم خاموشی را؛ ای مرد ایمان و آرامش بی‌انتها، به ما بیاموز چگونه ماندن را، چگونه ایستادن را تا آخرین لحظه. رفتی، اما تو جا مانده‌ای در جان ما؛ در دعای مادران، در دل مجاهدان، در اشک شب‌های خاموش، و در لبخند کودکان این خاک. راهت ادامه دارد،به وسعت هر دلی که به عشق تو می‌تپد، و به بلندای هر آسمانی که هنوز برای تو ستاره می‌کارد… ✍ نرجس فتاحی 📍 کردستان - بیجار 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ماجرای دانه های برنج ✨نور انقلاب جاریست در دانه های سبز تسبیح مادری که با تسبیحات حضرت زهرا از لابلای انگشتش میچرخد. 🌱 سجاده نماز ظهرش جمع میشود و سری به دانه های پر هیجان برنج میزند که میان آب جوش قل میخورند کمی میچشد و خانم همسایه را که دارد لوبیا را میان دیگ قورمه سبزی میریزد صدا میزند و آبکش بزرگ را کنار نخل وسط حیاط میگذارند و دو طرف دیگ غول پیکر را چند نفری میگیرند و میان همهمه بچه های همسایه که میان پخت و پز شیطنتشان گل کرده ،برنج را آبکش میکنند ▫️دانه های برنجی که هر کدام ماجرایی داردعطرش محل را بر میدارد همان دانه هایی که اهالی پایگاه بسیج ذره ذره و با عشق خدا و نصرت رزمندگان دانه دانه اش را ردیف کردند. با کم کردن از خرج و مخارج خود پول روی هم گذاشتند و اجاق را آتش کردند تا لقمه افطار رزمنده ای باشد. 🍃 و چند کوچه آن طرف تر یکی از پایگاه های حوزه الزهرا به رسم زهرایی توی حیاط پای کار مقاومت در خانه یکی از اعضا بساط پخت وپز به راه انداخته اند و و دخترها با شوق برنج روی مرغ های سرخ شده و خوش طعم میریزند و سر ظرف را بسته و ردیف میکنند. 🍀 یکی شان با شوق میشمارد و رو به دوستش میگوید: 300 تا چلو مرغ آماده شد برا افطار رزمنده ها و عطر صلوات میان شور انقلابی شان میپیچد. 🌱و شاید به دست رزمنده ای نوجوان برسد که پاس شب است در کوچه پس کوچه ها از چهار راه دفاع مقدس گرفته تا خیابان 22 بهمن ومادرش چند شب است سایه اش را هم ندیده و دعا ورد زبانش شده. ▫️ لقمه برنج را که با دعا و صلوات چرب شده سمت دهان میبرد و نگاهش به عکس آقای شهیدش می افتد که دلگرمیش آفتاب نگاه اوست که ازشیرینی رطب افطاربرایش شیرین تر است. 🌱 اشک گوشه چشمش مینشیند و مشتش ناخودآگاه گره میشود و قدمهایش استوارتر و چقدر گره میخورد استقامت قدمها و اخلاص پخت و پزها. .. ✍ صدیقه صادقی 📍 فارس - جهرم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دنیا روی سرم خراب شد! کسی را نمی‌دیدم! تلفن‌هایمان شروع کرد به زنگ خوردن. همه خبر را شنیده بودند و با هم تماس‌ميگرفتند. احساس غم، عجز و ترس حس مشترک میان تماس‌ها بود. سعی می‌کردم قوی باشم. تسلیت می‌گفتم و به اینکه بعد از امامان معصوم هم دنیا ادامه داشت، اشاره می‌کردم. به اینکه خدا ما را تنها نخواهد گذاشت. اما در سرم افکار دیگری به نبرد برخاسته بود. با خودم فکر می‌کردم صبح که آفتاب بزند و همه خبر را بشنوند چه خواهد شد؟! فردای ایران بدون حضور آقا چه شکلی بود؟ آن‌هایی که شب قبل با خبر شبکه‌های ماهواره‌ای معاند مبنی بر کشته شدن سید علی خامنه‌ای دست می‌زدند و می‌رقصیدند و هلهله می‌کردند صبح تأیید خبر چه می‌کردند؟! اصلا ای کاش آفتاب نزند. این شعر مدام در سرم تکرار می‌شد :«مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع...» پدرم سریع لباس مشکی‌اش را پوشید و برای نماز صبح به مسجد رفت. من هم نمی‌تونستم در خانه بمانم. با دوستم تماس گرفتم، گفت که در مسیر مزار شهداست؛ از او خواستم تا دنبال من هم بیاید. رسیدیم مزار شهدا. صحرای کربلا بود! زن و مرد شیون ‌می‌کردند. مردان بلند بلند می‌گریستند و زن‌ها در آغوش هم ضجه می‌زدند. زنی جوان کنار زنان دیگر از حال رفته بود، پسرک ۴-۵ ساله‌اش با آن صورت معصوم و مستأصلش با هراس و گریه سمت مادر دوید، چادر را از روی صورتش کنار زد و‌ چهره بی‌رنگ مادر را نگریست. متحیر مردم را نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. حالم بد شده بود. می‌ترسیدم آنقدر حالم بد شود که منجر به باطل شدن روزه‌ام شود، اما نمیتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. باید عزاداری می‌کردم اما می‌دانستم زمان عزاداری نیست! مویه می‌کردم و می‌گفتم: قرار نبود این طور شود! قرار ما این بود ما جان فدای شما شویم نه شما جای فدای ما! باید خودم را جمع و جور می‌کردم، باید درست فکر می‌کردم، وقت گریه نبود، دشمن چشم دوخته بود به واکنش ما، باید پرچم را بالا‌ نگه می‌داشتیم؛ همان‌طور که آقایمان می‌خواست. گریه‌هامان را قورت دادیم و به سمت میدان اصلی شهر رفتیم. باید خشممان را با فریاد به دشمنان می‌رساندیم. هرچه غضب داشتیم از عمق جان «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» شد و بیرون آمد. چند ساعتی ماندیم. گرگ و‌ میش سحر جایش را به روشنای روز داده بود. همه چیز به خوبی دیده می‌شد. مردم روزه دار فوج فوج به سمت شهرداری می‌آمدند و علیه سردمداران و فاسدان جزیره اپستین شعار می‌دادند. باید کمی تجدید قوا می‌کردیم. به سمت خانه حرکت کردیم. نمی‌توانستم بخوابم. روی کاناپانه دراز کشیده بودم و افکار ناخوشایند به ذهنم حمله می‌کرد. نباید می‌گذاشتم ابلیس مرا احاطه کند و در بستر به زنجیر بکشد. باید درست‌ترین کار را انجام می‌دادم و به جلو حرکت می‌کردم تا در این وانفسای حق و باطل و بدون رهبر از غافله جا نمانم. نقشه‌ی راه را داشتم. کانال‌ اطلاع رسانی آقای شهیدم را بالا و پایین می‌کردم تا بلکه صحبتهایش آرامم کند و مسیر را یادآوری! آقا با من صحبت می‌کرد: «گاهی غم‌هایی هست که کوه‌ها را از پا در می‌آود و آن غم از دست دادن عزیزان است…» «گرچه در عزا هستیم اما عزای ما به معنی ماتم گرفتن و افسرده شدن و یه گوشه نشستن نیست، عزای ما جنسش از جنس عزای سیدالشهدا(ع) است. زنده و زنده کننده است! عزاداریم اما این عزا ما را به حرکت و پیشرفت و شوق بیشتر به کار وادار می‌کند. من میخواهم این پیام روا در دل و جان خودمان به معنای واقعی کلمه نفوذ بدهیم. احساس کنیم عزاداریِ ما هم باید ما را به پیش ببرد.» راست می‌گفت. غمگین بودم چون بهترین و عزیزترین فرد زندگی‌ام‌ را که مرا به این دنیای پست وصل نگه می‌داشت از دست داده بودم، اما کماکان سرپا بودم و اشتیاق به ادامه مسیر داشتم! چطور می‌شد؟! آدم معمولا در این مواقع احساس ضعف می‌کند. احساس تنهایی می‌کند. گویی همه چیز به پایان رسیده است! اما اینطور نبود. انگار تازه همه چیز آغاز شده بود! در دنیای افکارم غرق بودم که مطلبی از استاد شجاعی به چشمم خورد. استاد از حصن و حصار نور حرف می‌زد. از اینکه با دعا می‌شود مقدرات را تغییر داد! یاد حرف آقای شهیدمان افتادم که مدام و هر روز تکرار می‌کرد: دعای ۱۴ را بخوانید. سوره فتح را بخوانید. دعای توسل بخوانید. ما به قله نزدیکیم ان‌شالله ... آری! همین بود! باید با سلاح دعا با جادوگران یهود می‌جنگیدیم… تلفن همراهم را برداشتم، به دوستانم زنگ زدم. سریعا کارها را انجام دادیم. تصویر آقا را با دعای ۱۴ ضمیمه کردیم و به تعداد زیاد چاپ کردیم و همان شب در میان انبوه جمعیت پخش کردیم. ✍ راضیه آقاجانی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
با پلاستیک غذا و کیسه‌ی زباله‌های دستش، آرام آرام آمد کنار جایگاه. روبروی بنر که رسید، ایستاد. چند دقیقه زل زده بود به یک نقطه. به چیزی در بنر. تکان نمی‌خورد. اولش فکر کردم شاید رفته توی هپروت‌؛ ماندن و زل زدنش که طولانی شد رفتم سمتش. اول بنر را نگاه کردم. عکس امام و سرداران شهید بود. پرسیدم: «به چی نگاه می‌کنی؟» گفت: «شمخانی.» درست نشنیدم؛ هم بخاطر صدای ضعیفش، هم شاید انتظار شنیدن این اسم را نداشتم. دوباره پرسیدم: «چی؟» و گوشم را بردم نزدیک دهانش. _ شمخانی. نظامی بودم. سال ۶۴، عملیات والفجر۸، شمخانی اومد منطقه بهمون سر زد. عکسش رو دیدم، خاطراتم زنده شد. سرم را کشیدم عقب و صورتش را نگاه کردم؛ ریش‌های نامرتب، سیاهیِ دوده و خاکستر، اشکی که نشسته بود توی چشمش و حسرتی که نمی‌شود با واژه توضیحش داد. ✍ امین ماکیانی 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روزهای جنگ سخت می دانستی کلمه ی سخت حد و اندازه ندارد. گاهی کودکانه فکر کردن این است که برای مدت کوتاهی در تنگنایی باشی. مریم چرا گرفته ای؟! امروز روز سختی داشتم ،چند ساعت توی ترافیک بودم ودیر به محل کار رسیدم یا مثلا امتحان ادبیات امروز سخت بود. یا دوری ازشما برایم سخت است. پس قبل از هرچیز باید دید از زبان چه کسی این کلمه گفته می شود. درحال حاضر ما درجنگ به سر می بریم. موقعیتی بسیار سخت،اما چرا سخت ؟! من از نظر موضوعات کوچک مثل سر وصدای موشک ها احتمال بمباران وشهادت نمی گویم! بلکه از این نظرمی گویم که تمام کفر در برابر تمام حق ایستاده است. کشور مسلمان ایران برای حفظ آرمان های انقلابی و اسلامی درحال نبرد سختی با قدرت هایی است که سالها با قلدری خون مردم مستضعف را درشیشه کرده اند. ولی این بار برای آنها سخت است که یک جا تابلوی ایست ونه به خواسته های غیر عادلانه ی آنها در دستان قدرتمند ایرانیان برافراشته شده باشد ! پس حداکثر تلاش خود را برای نابودی این نظام انجام می دهند! غافل از اینکه این بار پیروز صحنه ی نبرد آنها نیستند. وبه خاک مذلت خواهند افتاد چرا که سیلی سختی خواهند خورد! تکرار می کنم سیلی سخت! آن هم از شیر مردان رهبر شهید سید علی که اکنون پرچم را به دست فرزند برومند خود سید مجتبی خامنه ای سپرده است. ما آزموده شدگان روزهای سختیم،جنگ هشت ساله،ترورها ،تحریم های فلج کننده و... حالا آنها اگر توانستند سخت خودرا با سخت ما مقایسه کنند. ومنتظر بمانند که ماهم منتظر می مانیم. آنها منتظر وعده های پوچ شیطان وما منتظر وعده ی نصرت الهی، «نصرمن الله وفتحا قریب» ✍ زهرا زرگران 📍 اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
با خودم تصمیم گرفته بودم بعد از اتمام یک هفته عزای عمومی و بازگشایی مدارس به صورت مجازی این ادعیه را به همراه سوره فتح در کلاس‌ها بخوانم و دانش‌آموزان را تشویق کنم به خواندن دعای توسل. حالا اینطور احساس می‌کردم معلم اثرگذارتری هستم. شب ها در میدان شهر تجمع می‌کردیم و روزها با خودرو در سطح شهر پرچم را به اهتزاز در می‌آوردیم تا خائنین و حمقا فرصت عرض اندام پیدا نکنند! گاهی هم با عده‌ای از بچه‌ها دیوارنویسی می‌کردیم و با شابلون تمثال رهبر را با عبارت «ابر مرد ایران» روی دیوارهای شهر هک می‌کردیم. حالا کمی آرام‌تر بودم. فهمیده بودم باید در مسیر «گام به گام» و «به هنگام» قدم بردارم تا در این جبهه آخرالزمانی، سلامت از «میدان جنگ» بیرون بیایم. اصلا انگار همه چیز داشت درست پیش می‌رفت. گویی سیاهی و سپیدی از هم تفکیک شده بود. مردم به برکت پاک خون «امام شهید»، چشم‌هاشان بیناتر شده بود و صفوف خود را مشخص کرده بودند. انگار تاریخ تکرار می‌شد؛ امامی با خانواده و فرزندانش شهید شد، تا خونش چراغ راه حق شود! و این راه برای ما تازه آغاز شده است… اصلا انگار همه چیز داشت درست پیش می‌رفت. گویی سیاهی و سپیدی از هم تفکیک شده بود. مردم به برکت پاک خون «امام شهید»، چشم‌هاشان بیناتر شده بود و صفوف خود را مشخص کرده بودند. انگار تاریخ تکرار می‌شد؛ امامی با خانواده و فرزندانش شهید شد، تا خونش چراغ راه حق شود! و این راه برای ما تازه آغاز شده است… ✍ راضیه آقاجانی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org