#روایت_صدوهفدهم
من یک معلّمم؛ معلم هنر! امسال بعد از انتقالی به رشت چون دروس هنر پر شده بود و تدریس قرآن بلد بودم، دروس دینی و قرآن را به من محول کردند؛ آن هم پایه هفتم تا نهم! توفیق اجباری بود.
یک اسپیکر کوچک خریدم و برای بچهها، از روی کتاب قرآن هر پایه، صوت پخش میکردم. شنبه بود. اول هفته. با بچههای هفتمی قرآن داشتم؛ اسپیکر را زدم به برق تا موقع رفتنم شارژ شود.
تلفن همراهم زنگ خورد. مدیر مدرسه بود! گفت به مدرسه نروم؛ تهران را بمباران کردهاند!
اولیا نگران بودند و بچهها را به مدرسه نمیفرستادند. ترامپ ملعون تهدید کرده بود مدارس را به بهانههای واهی میزند. قرار شد به صورت مجازی تدریس را انجام بدهم.
با خودم فکر میکردم در این اوضاع باید چه بگویم که بچهها را آرام کنم؟ چه کاری از دستم برمیآید؛ تدریسِ تنها راضیام نمیکرد!
قرار شد شب با یک سری از دوستان، جهت تجمع و محکومیت دشمن به شهرداری برویم. مثل همیشه باران میبارید، روی لباسم یک کاور پوشیدم تا چتر دست و پایم را نگیرد. رسیده و نرسیده ۲ خبرنگار از من مصاحبه گرفتند؛ دقیق یادم نیست چهها پرسیدند، فقط در خاطرم مانده که در دوربین زل زدم و به دشمن گفتم: «هیهات منالذله» و خطاب به رهبر اعلام آمادگی کردم تا پای جانم.
وقتی به خانه برگشتم، آخر شب بود؛ همانطور که در پیامرسانها اخبار جنگ را دنبال میکردم، بین خبرها، شهادت دختر و عروس رهبر را دیدم، دلم لرزید، از طرفی دلم قرص بود «آقا» جایش امن است از طرفی هم دلم شور میزد! صدقه کنار گذاشتم. یاد توصیه همیشگی آقا افتادم؛ «سوره فتح»، «دعای۱۴ صحیفه سجادیه» و «دعای توسل»…
خیلی خسته بودم، صوت دعاها را پخش کردم تا حداقل آنها را بشنوم؛ بیقرار بودم، از جنگ نمیترسیدم اما نمیدانم چرا قلبم عین سیر و سرکه میجوشید. دعا در گوشم میپیچید و اشک میشد و از چشمهایم روان میشد؛ در دلم رخت میشستند؛ از من بعید بود بترسم! پس این چه حالی بود که داشتم؟! با همین احوالات خوابم برد، چند ساعتی نگذشته بود که باحالتی مشوش از خواب پریدم، به ساعت نگاه کردم، وقت زیادی به اذان صبح نمانده بود؛ سریع سفره را پهن کردم و مشغول خوردن سحری شدیم، با ناراحتی از شهادت دختر و عروس آقا میگفتیم و از اخبار حملات صحبت میکردیم.
در همین بین تلفن پدرم زنگ خورد؛ برادرم بود! گویی درباره اتفاقات و اخبار صحبت میکرد. پدرم پشت تلفن گفت: «میدونم دختر آقا…» یکباره خشکش زد، لقمه را به زور از گلویش پایین داد، با عتاب و اخمی که در آن تردید بود گفت: «نه آقااااا اشتباه میکنی!» و چند ثانیه بعد، موبایل را رها کرد و رفت سمت تلویزیون؛ در صفحه سرخ رنگی تلویزیون نوشته بود: «شهادت قائد امت!»
✍ راضیه آقاجانی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهجدهم
ای روشنایی شبهای تار این زمین…
ای تپش ایمان در سینههای خسته!
رفتی، اما نامت هنوز در هر نبضی میتپد، در هر نگاه عدالتخواهی زنده است، در هر اشکی که برای حقیقت میریزد.
تو رفتی، نه چونان کسی که از جهان دل میکند، بلکه چون خورشیدی که برای رسیدن به افق حقیقت، از پردهی خاک گذشت.
خونت را بر سپیده پاشیدی، و صبح را تولد دوبارهی انسان معنا کردی.
تو همان فصل بیداری بودی، مردی که در طوفانها خم نشد، چون ایمان در رگهایت جاری بود، چون عشق در نگاهت میدرخشید.
ای رهبر شهید، پس از تو زمین ساکت نیست،هر سنگی که بر خاک افتاده، شهادت میدهد بر راهت.
باد در گذرگاهها نغمهی تو را تکرار میکند، و پرندهها به جای آواز، نامت را میخوانند.
ما ماندهایم با خاطرهی گامهایت که بر خاک، نشانهی پایداری نوشت.
ماندهایم با لبخندت، که در آن آرامش بود؛ آرامشی از جنس یقین، یقین پیروزی ایمان بر مرگ.
چگونه میتوان باور کرد که نیستی؟
هر سحر که خورشید سر از پرده برمیآورد، گویی از خون تو طلوع میکند.
هر شب که دلها در تاریکی گم میشوند، نور حضورت از دور دستها میتابد.
آری، آنان که از عشق میمیرند، جاودان میشوند. تو نرفتی، فقط از نگاهها پنهان شدی.
دل ما داغدار است، اما این داغ، زخمی خاموش نیست؛ پرچمیست از افتخار، که بر سینهی هر آزادهای نصب شده.
نامت را نه با اشک، که با ایمان میخوانیم؛
یاد تو را نه با غم، که با عهد ادامه حفظ میکنیم.
در سکوت شبها، صدای قدمت هنوز میآید؛ آرام، مطمئن، مثل ضربان زمین.
در دل جوانها، راهت ادامه دارد؛ در نگاه کودکان، آرمانت روییده است.
و ما میدانیم، خون تو نقشهی راهی است که هرگز فراموش نخواهد شد.
ای خورشید شهادت، بر ما بتاب تا یاد نکنیم خاموشی را؛
ای مرد ایمان و آرامش بیانتها،
به ما بیاموز چگونه ماندن را، چگونه ایستادن را تا آخرین لحظه.
رفتی، اما تو جا ماندهای در جان ما؛
در دعای مادران، در دل مجاهدان، در اشک شبهای خاموش، و در لبخند کودکان این خاک.
راهت ادامه دارد،به وسعت هر دلی که به عشق تو میتپد،
و به بلندای هر آسمانی که هنوز برای تو ستاره میکارد…
✍ نرجس فتاحی
📍 کردستان - بیجار
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونوزدهم
ماجرای دانه های برنج
✨نور انقلاب جاریست در دانه های سبز تسبیح مادری که با تسبیحات حضرت زهرا از لابلای انگشتش میچرخد.
🌱 سجاده نماز ظهرش جمع میشود و سری به دانه های پر هیجان برنج میزند که میان آب جوش قل میخورند کمی میچشد و خانم همسایه را که دارد لوبیا را میان دیگ قورمه سبزی میریزد صدا میزند و آبکش بزرگ را کنار نخل وسط حیاط میگذارند و دو طرف دیگ غول پیکر را چند نفری میگیرند و میان همهمه بچه های همسایه که میان پخت و پز شیطنتشان گل کرده ،برنج را آبکش میکنند ▫️دانه های برنجی که هر کدام ماجرایی داردعطرش محل را بر میدارد همان دانه هایی که اهالی پایگاه بسیج ذره ذره و با عشق خدا و نصرت رزمندگان دانه دانه اش را ردیف کردند. با کم کردن از خرج و مخارج خود پول روی هم گذاشتند و اجاق را آتش کردند تا لقمه افطار رزمنده ای باشد.
🍃 و چند کوچه آن طرف تر یکی از پایگاه های حوزه الزهرا به رسم زهرایی توی حیاط پای کار مقاومت در خانه یکی از اعضا بساط پخت وپز به راه انداخته اند و و دخترها با شوق برنج روی مرغ های سرخ شده و خوش طعم میریزند و سر ظرف را بسته و ردیف میکنند.
🍀 یکی شان با شوق میشمارد و رو به دوستش میگوید: 300 تا چلو مرغ آماده شد برا افطار رزمنده ها و عطر صلوات میان شور انقلابی شان میپیچد.
🌱و شاید به دست رزمنده ای نوجوان برسد که پاس شب است در کوچه پس کوچه ها از چهار راه دفاع مقدس گرفته تا خیابان 22 بهمن ومادرش چند شب است سایه اش را هم ندیده و دعا ورد زبانش شده.
▫️ لقمه برنج را که با دعا و صلوات چرب شده سمت دهان میبرد و نگاهش به عکس آقای شهیدش می افتد که دلگرمیش آفتاب نگاه اوست که ازشیرینی رطب افطاربرایش شیرین تر است.
🌱 اشک گوشه چشمش مینشیند و مشتش ناخودآگاه گره میشود و قدمهایش استوارتر
و چقدر گره میخورد استقامت قدمها و اخلاص پخت و پزها. ..
✍ صدیقه صادقی
📍 فارس - جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستم
دنیا روی سرم خراب شد! کسی را نمیدیدم! تلفنهایمان شروع کرد به زنگ خوردن. همه خبر را شنیده بودند و با هم تماسميگرفتند. احساس غم، عجز و ترس حس مشترک میان تماسها بود. سعی میکردم قوی باشم. تسلیت میگفتم و به اینکه بعد از امامان معصوم هم دنیا ادامه داشت، اشاره میکردم. به اینکه خدا ما را تنها نخواهد گذاشت. اما در سرم افکار دیگری به نبرد برخاسته بود. با خودم فکر میکردم صبح که آفتاب بزند و همه خبر را بشنوند چه خواهد شد؟! فردای ایران بدون حضور آقا چه شکلی بود؟ آنهایی که شب قبل با خبر شبکههای ماهوارهای معاند مبنی بر کشته شدن سید علی خامنهای دست میزدند و میرقصیدند و هلهله میکردند صبح تأیید خبر چه میکردند؟! اصلا ای کاش آفتاب نزند. این شعر مدام در سرم تکرار میشد :«مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع...»
پدرم سریع لباس مشکیاش را پوشید و برای نماز صبح به مسجد رفت. من هم نمیتونستم در خانه بمانم. با دوستم تماس گرفتم، گفت که در مسیر مزار شهداست؛ از او خواستم تا دنبال من هم بیاید.
رسیدیم مزار شهدا. صحرای کربلا بود! زن و مرد شیون میکردند. مردان بلند بلند میگریستند و زنها در آغوش هم ضجه میزدند. زنی جوان کنار زنان دیگر از حال رفته بود، پسرک ۴-۵ سالهاش با آن صورت معصوم و مستأصلش با هراس و گریه سمت مادر دوید، چادر را از روی صورتش کنار زد و چهره بیرنگ مادر را نگریست.
متحیر مردم را نگاه میکردم و اشک میریختم. حالم بد شده بود. میترسیدم آنقدر حالم بد شود که منجر به باطل شدن روزهام شود، اما نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. باید عزاداری میکردم اما میدانستم زمان عزاداری نیست! مویه میکردم و میگفتم: قرار نبود این طور شود! قرار ما این بود ما جان فدای شما شویم نه شما جای فدای ما!
باید خودم را جمع و جور میکردم، باید درست فکر میکردم، وقت گریه نبود، دشمن چشم دوخته بود به واکنش ما، باید پرچم را بالا نگه میداشتیم؛ همانطور که آقایمان میخواست.
گریههامان را قورت دادیم و به سمت میدان اصلی شهر رفتیم. باید خشممان را با فریاد به دشمنان میرساندیم. هرچه غضب داشتیم از عمق جان «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» شد و بیرون آمد.
چند ساعتی ماندیم. گرگ و میش سحر جایش را به روشنای روز داده بود. همه چیز به خوبی دیده میشد. مردم روزه دار فوج فوج به سمت شهرداری میآمدند و علیه سردمداران و فاسدان جزیره اپستین شعار میدادند.
باید کمی تجدید قوا میکردیم. به سمت خانه حرکت کردیم. نمیتوانستم بخوابم. روی کاناپانه دراز کشیده بودم و افکار ناخوشایند به ذهنم حمله میکرد. نباید میگذاشتم ابلیس مرا احاطه کند و در بستر به زنجیر بکشد. باید درستترین کار را انجام میدادم و به جلو حرکت میکردم تا در این وانفسای حق و باطل و بدون رهبر از غافله جا نمانم. نقشهی راه را داشتم.
کانال اطلاع رسانی آقای شهیدم را بالا و پایین میکردم تا بلکه صحبتهایش آرامم کند و مسیر را یادآوری! آقا با من صحبت میکرد: «گاهی غمهایی هست که کوهها را از پا در میآود و آن غم از دست دادن عزیزان است…» «گرچه در عزا هستیم اما عزای ما به معنی ماتم گرفتن و افسرده شدن و یه گوشه نشستن نیست، عزای ما جنسش از جنس عزای سیدالشهدا(ع) است. زنده و زنده کننده است! عزاداریم اما این عزا ما را به حرکت و پیشرفت و شوق بیشتر به کار وادار میکند. من میخواهم این پیام روا در دل و جان خودمان به معنای واقعی کلمه نفوذ بدهیم. احساس کنیم عزاداریِ ما هم باید ما را به پیش ببرد.»
راست میگفت. غمگین بودم چون بهترین و عزیزترین فرد زندگیام را که مرا به این دنیای پست وصل نگه میداشت از دست داده بودم، اما کماکان سرپا بودم و اشتیاق به ادامه مسیر داشتم!
چطور میشد؟! آدم معمولا در این مواقع احساس ضعف میکند. احساس تنهایی میکند. گویی همه چیز به پایان رسیده است! اما اینطور نبود. انگار تازه همه چیز آغاز شده بود!
در دنیای افکارم غرق بودم که مطلبی از استاد شجاعی به چشمم خورد. استاد از حصن و حصار نور حرف میزد. از اینکه با دعا میشود مقدرات را تغییر داد!
یاد حرف آقای شهیدمان افتادم که مدام و هر روز تکرار میکرد: دعای ۱۴ را بخوانید. سوره فتح را بخوانید. دعای توسل بخوانید. ما به قله نزدیکیم انشالله ...
آری! همین بود! باید با سلاح دعا با جادوگران یهود میجنگیدیم… تلفن همراهم را برداشتم، به دوستانم زنگ زدم. سریعا کارها را انجام دادیم. تصویر آقا را با دعای ۱۴ ضمیمه کردیم و به تعداد زیاد چاپ کردیم و همان شب در میان انبوه جمعیت پخش کردیم.
✍ راضیه آقاجانی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستویکم
با پلاستیک غذا و کیسهی زبالههای دستش، آرام آرام آمد کنار جایگاه. روبروی بنر که رسید، ایستاد. چند دقیقه زل زده بود به یک نقطه. به چیزی در بنر. تکان نمیخورد. اولش فکر کردم شاید رفته توی هپروت؛ ماندن و زل زدنش که طولانی شد رفتم سمتش. اول بنر را نگاه کردم. عکس امام و سرداران شهید بود. پرسیدم: «به چی نگاه میکنی؟» گفت: «شمخانی.» درست نشنیدم؛ هم بخاطر صدای ضعیفش، هم شاید انتظار شنیدن این اسم را نداشتم. دوباره پرسیدم: «چی؟» و گوشم را بردم نزدیک دهانش.
_ شمخانی. نظامی بودم. سال ۶۴، عملیات والفجر۸، شمخانی اومد منطقه بهمون سر زد. عکسش رو دیدم، خاطراتم زنده شد.
سرم را کشیدم عقب و صورتش را نگاه کردم؛ ریشهای نامرتب، سیاهیِ دوده و خاکستر، اشکی که نشسته بود توی چشمش و حسرتی که نمیشود با واژه توضیحش داد.
✍ امین ماکیانی
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستودوم
روزهای جنگ سخت
می دانستی کلمه ی سخت حد و اندازه ندارد.
گاهی کودکانه فکر کردن این است که برای مدت کوتاهی در تنگنایی باشی.
مریم چرا گرفته ای؟!
امروز روز سختی داشتم ،چند ساعت توی ترافیک بودم ودیر به محل کار رسیدم یا مثلا امتحان ادبیات امروز سخت بود.
یا دوری ازشما برایم سخت است.
پس قبل از هرچیز باید دید از زبان چه کسی این کلمه گفته می شود.
درحال حاضر ما درجنگ به سر می بریم.
موقعیتی بسیار سخت،اما چرا سخت ؟!
من از نظر موضوعات کوچک مثل سر وصدای موشک ها احتمال بمباران وشهادت نمی گویم!
بلکه از این نظرمی گویم که تمام کفر در برابر تمام حق ایستاده است.
کشور مسلمان ایران برای حفظ آرمان های انقلابی و اسلامی درحال نبرد سختی با قدرت هایی است که سالها با قلدری خون مردم مستضعف را درشیشه کرده اند.
ولی این بار برای آنها سخت است که یک جا تابلوی ایست ونه به خواسته های غیر عادلانه ی آنها در دستان قدرتمند ایرانیان برافراشته شده باشد !
پس حداکثر تلاش خود را برای نابودی این نظام انجام می دهند!
غافل از اینکه این بار پیروز صحنه ی نبرد آنها نیستند.
وبه خاک مذلت خواهند افتاد چرا که سیلی سختی خواهند خورد!
تکرار می کنم سیلی سخت!
آن هم از شیر مردان رهبر شهید سید علی که اکنون پرچم را به دست فرزند برومند خود سید مجتبی خامنه ای سپرده است.
ما آزموده شدگان روزهای سختیم،جنگ هشت ساله،ترورها ،تحریم های فلج کننده و...
حالا آنها اگر توانستند سخت خودرا با سخت ما مقایسه کنند.
ومنتظر بمانند که ماهم منتظر می مانیم.
آنها منتظر وعده های پوچ شیطان وما منتظر وعده ی نصرت الهی،
«نصرمن الله وفتحا قریب»
✍ زهرا زرگران
📍 اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوسوم
با خودم تصمیم گرفته بودم بعد از اتمام یک هفته عزای عمومی و بازگشایی مدارس به صورت مجازی این ادعیه را به همراه سوره فتح در کلاسها بخوانم و دانشآموزان را تشویق کنم به خواندن دعای توسل. حالا اینطور احساس میکردم معلم اثرگذارتری هستم.
شب ها در میدان شهر تجمع میکردیم و روزها با خودرو در سطح شهر پرچم را به اهتزاز در میآوردیم تا خائنین و حمقا فرصت عرض اندام پیدا نکنند! گاهی هم با عدهای از بچهها دیوارنویسی میکردیم و با شابلون تمثال رهبر را با عبارت «ابر مرد ایران» روی دیوارهای شهر هک میکردیم.
حالا کمی آرامتر بودم. فهمیده بودم باید در مسیر «گام به گام» و «به هنگام» قدم بردارم تا در این جبهه آخرالزمانی، سلامت از «میدان جنگ» بیرون بیایم.
اصلا انگار همه چیز داشت درست پیش میرفت. گویی سیاهی و سپیدی از هم تفکیک شده بود. مردم به برکت پاک خون «امام شهید»، چشمهاشان بیناتر شده بود و صفوف خود را مشخص کرده بودند.
انگار تاریخ تکرار میشد؛ امامی با خانواده و فرزندانش شهید شد، تا خونش چراغ راه حق شود! و این راه برای ما تازه آغاز شده است…
اصلا انگار همه چیز داشت درست پیش میرفت. گویی سیاهی و سپیدی از هم تفکیک شده بود. مردم به برکت پاک خون «امام شهید»، چشمهاشان بیناتر شده بود و صفوف خود را مشخص کرده بودند.
انگار تاریخ تکرار میشد؛ امامی با خانواده و فرزندانش شهید شد، تا خونش چراغ راه حق شود! و این راه برای ما تازه آغاز شده است…
✍ راضیه آقاجانی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوچهارم
قرمزترین غروب، جاودانهترین طلوع
آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقهای بر دشت خاموش، که ریشه در جانها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعلههایش تا دورترین نقاط این دیار کشید.
میدانها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد میزد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچههای تنگ تا خیابانهای عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشمها اشکبار شد و دستها به دعا.
تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشمهای معصوم خود، غمی را حس میکردند که شاید درک نمیکردند، تا پیرانِ سالخوردهای که سالها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیادهروها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمهی خاطرات، مرورِ سالها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین.
دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیمهای گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریبهایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمانهای رهبرشان ایستاده بودند، رنگ میباخت. هرچند زخمِ این ویرانیها بر پیکرِ شهر باقی بود، اما روحِ مردم، استوارتر از هر بنایی، در پیِ آن بود که راهِ نور را ادامه دهد.
یادِ شهدا، آن سروهایِ آزاد، دوباره زنده شد. در میانِ این اندوهِ فراگیر، حماسهی مقاومتِ آنان، الهامبخشِ ادامهی راه بود. شهدا، چراغِ راهِ رهبر بودند و اکنون، یادِ رهبر، چراغِ راهِ ما.
موکبها، که معمولاً بویِ عطرِ خدمت و ارادت داشتند، این بار بویِ اشک و اشکبار داشتند. رژههای موتوری، که نمادِ اقتدار و صلابت بود، این بار در سکوتِ عزاداری، نوایِ دیگری سر داد. راهپیماییها، نه در پیِ شادی، که در پیِ تجدیدِ عهد بود؛ عهدی با آرمانهایی که رهبر، تمامِ زندگیاش را وقفِ آن کرده بود.
از کودکانی که در آغوشِ مادرانشان، اشک میریختند، تا جوانانی که با نگاهی مصمم، پیمانِ استواری میبستند، تا میانسالانی که خاطراتِ دور را زنده میکردند، و پیرانی که با تسلیمِ رضایِ الهی، بر صبر تأکید داشتند؛ همه و همه، در این اقیانوسِ اندوه، موجی واحد بودند.
رهبر رفت، اما حکایتش آغاز شد. داغِ شهادتش، نه نقطه پایان، که سرآغازِ تبلورِ ارادهای پولادین شد. نسلی که با نفسِ او جان گرفته بود، اکنون با یادِ او، قویتر از پیش، پرچمِ هدایت را به دوش خواهد کشید. و این، آغازِ جاودانگی بود، در دلِ قرمزترین غروبِ تاریخ.
✍ منصوری
📍 چهارمحال بختیاری - فلارد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوپنجم
موکب
دو روز از سحری که ناگهان ما را از دهم رمضان به دهم محرم پرت کرد میگذشت. شبها با احساسی آمیخته از بهت و غم و خشم از خانه بیرون میزدم تا در جمع آدمهای سیاهپوش، مشت گره کنم و فریاد بزنم. اما چیزی درون قلبم آرامم نمیگذاشت؛ اینکه من معلمم...
به مدرسهای فکر میکردم که تعطیل شده بود و دانشآموزانی که دیگر نداشتمشان. دلم میخواست کاری کنم.
طرف حسابگر مغزم میگفت: «تو معاون آموزشی مدرسهای! این کارها وظیفه پرورشی است» و طرف محزون و خشمگین مغزم برای برپایی یک موکب ساده با کمک بچهها و همکاران مدرسه نقشه میکشید.
با مدیر مدرسه و چند نفر از همکاران تماس گرفتم. قرار شد میز و تزئینات را از مدرسه برداریم و فلاسکهای چای را از خانه. برای اینکه موکب کمی هم حس و حال فرهنگی داشته باشد برگههای کوچک رزق معنوی را، که با جملات امام شهیدمان پر شده بود، هم آماده کردم.
ساعت ۸ شب، ابتدای کوچهای در یکی از خیابانهای شهر، پرچم ایران در باد میرقصید، از اسپیکر نواهای حماسی پخش میشد و فلاسکهای کوچک، لیوانهای چای را برای پذیرایی از همسایگان مدرسه پر میکرد.
در شبهای بعد فلاسکهای کوچکمان تبدیل به یک تریموس بزرگ شد و سر و کلهی بچههای مدرسه هم برای کمک پیدا شد. همکاران بخش پذیرایی موکب را به عهده گرفتند و موکبمان تبدیل شد به محل قرار خانوادهها در مسیر رفتن به تجمعات شبانه.
✍ مطهره مظهری
📍 خراسان جنوبی - بیرجند
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوششم
🔻کودکان سرباز🔻
ساعت ۱۲:۳٠ ظهر با دختران خط مقدم در پایگاه حضرت رقیه (س) بندرانزلی قرار گذاشته بودیم. کارمان چه بود؟ بریدن پروانههایی به رنگ سبز و سفید و سرخ. قرار بود این پروانهها با نام کودکان میناب به وسعت نقشه ایران به پرواز درآیند. هرکس اینجا در حد توانش کاری میکرد. بیشتر تمرکزشان روی کار کودک بود؛ شاید چون مظلوم ترند، شاید هم خشم بیشتری نسبت به دشمن دارند. برگههای رنگ آمیزی که از موفقیتهای علمی، نظامی، ورزشی و... ایران میگویند. کیسه مشتزنی که تصاویر پرچم آمریکا و اسرائیل رویش نقش بسته بود تا مشت دختران و پسران غیور ایرانی بر آن فرود آید.
پس از آماده شدن همه، سوی میدان امام خمینی( ره ) بندرانزلی، حرکت کردیم. غرفهای مربع شکل با پردههای آبی. میزهای کودک چیده شده بود؛ آماده برای روایتگری. کیسه بکس کنار غرفه و رنگها هم آماده شده بودند. طنین صدای اذان در میدان شهر پیچید. مردم آمدند؛ پشت سر هم به صف برای بندگی. «السلام علیکم و رحمتة الله و بركاته»، سفرههای افطار پهن شد. پنج یا شش موکب مردمی در حال خدمترسانی بودند. از حلیم و بسته افطار گرفته تا رزقهای فرهنگی.
هنوز به شروع مراسم یک ساعتی باقی مانده بود. خانمی در موکب ما نشسته بود. نامش را نمیدانستم. سر صحبت که باز شد گفت: «مردم اینجا نمیدونن جنگ چیه، اصلاً حال و هوای جنگ نیست! ما از تهران اومدیم، اونجا فضا یکجور دیگه بود.» با تعجب به او نگریستم. لقمهای افطار خورد و ادامه داد: «تهران که بودیم صبح که بلند شدم دود توی آسمون دیدم. گفتم شاید بخاطر آلودگی ولی دیدم نه، زدن. الحمدالله اینجا از جنگ خبری نیست. خداروشکر یک واحد اینجا آپارتمان خریدیم.» با لبخند خدا را شکری گفتم و به مردمی که در حال افطار بودند نگریستم.
ساعت دیگر نزدیک ۸ شده بود. کم کم بچه ها وارد غرفه میشدند. نقاشیها پخش شد. اسمشان را یکی یکی پرسیدم. ریحانه، یسنا، علیرضا و... . ازشان پرسیدم برای چه به اینجا آمدند. با سن کمشان تحلیلهایی ارائه میدادند که صادقانه بهشان گفتم: «اسرائیل وقتی شما رو میبینه ازتون میترسه. بخاطر همین مدرسه رو میزنه.» آنقدر بزرگ بودند که بتوانم با آنها صحبت کنم. یکی از دختر ها با صلابت، در حالی که مشغول رنگ آمیزی بود گفت: «ما اومدیم اینجا که به اسرائیل بگیم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به رهبرمون اعتماد داریم که اومدیم.» عکس رهبر شهیدمان و حاج قاسم زیر دستشان در حال رنگ گرفتن بود که پرسیدم: «به نظرتون چرا رهبر ما رو شهید کردن؟» یکی گفت: «چون بهش حسودی میکردن.» دیگری گفت: «چون فرار نکرد.» بهشان گفتم:«بله که فرار نکرد. ولی نتانیاهو و ترامپ فرار کردند، معلوم نیست کجا هستن. حتماً ما اسرائیل رو شکست میدیم.» علیرضا با خنده و اطمینان در حالی که نیم خیز شده بود تا صدایش بهتر برسد ادامه داد: «آره عزیزم، ما دشمن رو شکست میدیم.»
و چه پایانی بهتر از این: «ما دشمن را شکست می دهیم.»
✍ الهه مخصوص
📍 گیلان - بندرانزلی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوهفتم
حسین زمانه، قرار بود روزی ما فدایی راه او باشیم ولی او ،او به همراه خانواده و عزیزانش
جانش را فدا کرد تا ملت غیور این سرزمین این آب و خاک را هوشیار و
خواب جهالت بیدار سازد .
ای مردم بدانید که شما در نقطه ای از تاریخ ایستاده اید که روزی مولایمان حسین در آن ایستاده بود ...
پس جای شک در دل داغ دیده نمی ماند
هرگز تردید نمیکنیم .
به وعده خداوند منان پیروزی با لشکر حق است .
سخت است، سخت داغ ببینی و قد خم نکنی عزیزت رابه شهادت برسانند وتو لحظه ای ،فرصت برای عزاداری نداشته باشی ...
ملت غیور امروز ،امروز باید حیدری وار رجز خوانی کنید باید زینبی وار خطبه بخوانید و قیام کنید .
باید فاطمی وار شهید بدهیم ولی ذره ای خاک به دشمن ندهیم .
یقین داشته باشید تمامی این حوادث و اتفاقات ناگوار روزی در دل تاریخ حک خواهد شد .
به خود ببالید که تاریخ روایت شمارا رقم میزند که هر لحظه حماسه می آفرینید .
از جگر گوشه هایتان در راه وطن درراه خاک مقدس مان میگذرید .
لحظه ای در برابر ظلم سکوت نمیکنید در هر حالت از زیر بمباران خرمشهر تا موشک های تهران...
✍ یگانه سادات حسینی
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوهشتم
شب هفدهم جنگ تحمیلی
شده شب چهار شنبه سوری
از طرف مسجد و اهالی تصمیم گرفتند از مسجد به طرف خیابان های اطراف پیادهروی و شعار و رجز داشته باشیم ..
مغازه دارها چپ چپ نگاه می کردند ...
بی حجاب ها عمدی از صف زیگزاگ می رفتند
موتورسواری ویراژ می داد ...
اما نیروهای امنیتی را دیدیم و دل قوی داشتیم که در کنارمان هستند ...
از ساختمان های بلند برجی آقا و خانمی چه می گفتند که نشنیدیم عکس هم انداختند ...
و شدند مشتری ثابت ما ...
رجز علمدار اشک را از فراق نامداران این انقلاب به چشمان ما جاری می کرد ...
انرژی گرفتیم از صحبت های ارزشمند روحانی مسجدمان
داستان پیاده روی های شبانه مدینه را گفت ...
از همسایه های مسجد حلالیت خواست ..
انگار که دنبال آشنا و پارتی بازی باشه
از شهید محل نام برد و آرزوی شهادت و سعادت کرد برای جمع ...
به عواقب نداشتن اتحاد متذکر شد ...
تعداد کمتر شد ...
خسته شده بودند
که یکی فهمید و رفت با وانت صندلی های مسجد آورد و یکی یکی چید
بعد حاج آقایی پذیرایی شیرمال پخش کرد ...
اهالی رفع خستگی کردند
دو ساعتی شد که بعد از نماز عشا بیرون بودیم ...
حالا وقت چهارشنبهسوری و آتش بازی هایش شده ...
بچه ها ذوق کردند ...
نماد کفر و ستم با هم در مقابل چشمان ما
آتش زده شدند
شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بلند شد ...
پیر و جوان و خردسالان ...
انگار که جمع شادتر شد ...
به هم تبریک می گفتند و آرزوی دیدن دوران خوش پس از ظهور را خواستند و همه آمین گفتیم ...
الهی آمین یا رب العالمبن
باید می رفتیم خودرویی به محله های پر خطر سر بزنیم ...
✍ جبرئیلی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org