#روایت_صدوبیستوششم
🔻کودکان سرباز🔻
ساعت ۱۲:۳٠ ظهر با دختران خط مقدم در پایگاه حضرت رقیه (س) بندرانزلی قرار گذاشته بودیم. کارمان چه بود؟ بریدن پروانههایی به رنگ سبز و سفید و سرخ. قرار بود این پروانهها با نام کودکان میناب به وسعت نقشه ایران به پرواز درآیند. هرکس اینجا در حد توانش کاری میکرد. بیشتر تمرکزشان روی کار کودک بود؛ شاید چون مظلوم ترند، شاید هم خشم بیشتری نسبت به دشمن دارند. برگههای رنگ آمیزی که از موفقیتهای علمی، نظامی، ورزشی و... ایران میگویند. کیسه مشتزنی که تصاویر پرچم آمریکا و اسرائیل رویش نقش بسته بود تا مشت دختران و پسران غیور ایرانی بر آن فرود آید.
پس از آماده شدن همه، سوی میدان امام خمینی( ره ) بندرانزلی، حرکت کردیم. غرفهای مربع شکل با پردههای آبی. میزهای کودک چیده شده بود؛ آماده برای روایتگری. کیسه بکس کنار غرفه و رنگها هم آماده شده بودند. طنین صدای اذان در میدان شهر پیچید. مردم آمدند؛ پشت سر هم به صف برای بندگی. «السلام علیکم و رحمتة الله و بركاته»، سفرههای افطار پهن شد. پنج یا شش موکب مردمی در حال خدمترسانی بودند. از حلیم و بسته افطار گرفته تا رزقهای فرهنگی.
هنوز به شروع مراسم یک ساعتی باقی مانده بود. خانمی در موکب ما نشسته بود. نامش را نمیدانستم. سر صحبت که باز شد گفت: «مردم اینجا نمیدونن جنگ چیه، اصلاً حال و هوای جنگ نیست! ما از تهران اومدیم، اونجا فضا یکجور دیگه بود.» با تعجب به او نگریستم. لقمهای افطار خورد و ادامه داد: «تهران که بودیم صبح که بلند شدم دود توی آسمون دیدم. گفتم شاید بخاطر آلودگی ولی دیدم نه، زدن. الحمدالله اینجا از جنگ خبری نیست. خداروشکر یک واحد اینجا آپارتمان خریدیم.» با لبخند خدا را شکری گفتم و به مردمی که در حال افطار بودند نگریستم.
ساعت دیگر نزدیک ۸ شده بود. کم کم بچه ها وارد غرفه میشدند. نقاشیها پخش شد. اسمشان را یکی یکی پرسیدم. ریحانه، یسنا، علیرضا و... . ازشان پرسیدم برای چه به اینجا آمدند. با سن کمشان تحلیلهایی ارائه میدادند که صادقانه بهشان گفتم: «اسرائیل وقتی شما رو میبینه ازتون میترسه. بخاطر همین مدرسه رو میزنه.» آنقدر بزرگ بودند که بتوانم با آنها صحبت کنم. یکی از دختر ها با صلابت، در حالی که مشغول رنگ آمیزی بود گفت: «ما اومدیم اینجا که به اسرائیل بگیم هیچ غلطی نمیتونه بکنه. ما به رهبرمون اعتماد داریم که اومدیم.» عکس رهبر شهیدمان و حاج قاسم زیر دستشان در حال رنگ گرفتن بود که پرسیدم: «به نظرتون چرا رهبر ما رو شهید کردن؟» یکی گفت: «چون بهش حسودی میکردن.» دیگری گفت: «چون فرار نکرد.» بهشان گفتم:«بله که فرار نکرد. ولی نتانیاهو و ترامپ فرار کردند، معلوم نیست کجا هستن. حتماً ما اسرائیل رو شکست میدیم.» علیرضا با خنده و اطمینان در حالی که نیم خیز شده بود تا صدایش بهتر برسد ادامه داد: «آره عزیزم، ما دشمن رو شکست میدیم.»
و چه پایانی بهتر از این: «ما دشمن را شکست می دهیم.»
✍ الهه مخصوص
📍 گیلان - بندرانزلی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوهفتم
حسین زمانه، قرار بود روزی ما فدایی راه او باشیم ولی او ،او به همراه خانواده و عزیزانش
جانش را فدا کرد تا ملت غیور این سرزمین این آب و خاک را هوشیار و
خواب جهالت بیدار سازد .
ای مردم بدانید که شما در نقطه ای از تاریخ ایستاده اید که روزی مولایمان حسین در آن ایستاده بود ...
پس جای شک در دل داغ دیده نمی ماند
هرگز تردید نمیکنیم .
به وعده خداوند منان پیروزی با لشکر حق است .
سخت است، سخت داغ ببینی و قد خم نکنی عزیزت رابه شهادت برسانند وتو لحظه ای ،فرصت برای عزاداری نداشته باشی ...
ملت غیور امروز ،امروز باید حیدری وار رجز خوانی کنید باید زینبی وار خطبه بخوانید و قیام کنید .
باید فاطمی وار شهید بدهیم ولی ذره ای خاک به دشمن ندهیم .
یقین داشته باشید تمامی این حوادث و اتفاقات ناگوار روزی در دل تاریخ حک خواهد شد .
به خود ببالید که تاریخ روایت شمارا رقم میزند که هر لحظه حماسه می آفرینید .
از جگر گوشه هایتان در راه وطن درراه خاک مقدس مان میگذرید .
لحظه ای در برابر ظلم سکوت نمیکنید در هر حالت از زیر بمباران خرمشهر تا موشک های تهران...
✍ یگانه سادات حسینی
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستوهشتم
شب هفدهم جنگ تحمیلی
شده شب چهار شنبه سوری
از طرف مسجد و اهالی تصمیم گرفتند از مسجد به طرف خیابان های اطراف پیادهروی و شعار و رجز داشته باشیم ..
مغازه دارها چپ چپ نگاه می کردند ...
بی حجاب ها عمدی از صف زیگزاگ می رفتند
موتورسواری ویراژ می داد ...
اما نیروهای امنیتی را دیدیم و دل قوی داشتیم که در کنارمان هستند ...
از ساختمان های بلند برجی آقا و خانمی چه می گفتند که نشنیدیم عکس هم انداختند ...
و شدند مشتری ثابت ما ...
رجز علمدار اشک را از فراق نامداران این انقلاب به چشمان ما جاری می کرد ...
انرژی گرفتیم از صحبت های ارزشمند روحانی مسجدمان
داستان پیاده روی های شبانه مدینه را گفت ...
از همسایه های مسجد حلالیت خواست ..
انگار که دنبال آشنا و پارتی بازی باشه
از شهید محل نام برد و آرزوی شهادت و سعادت کرد برای جمع ...
به عواقب نداشتن اتحاد متذکر شد ...
تعداد کمتر شد ...
خسته شده بودند
که یکی فهمید و رفت با وانت صندلی های مسجد آورد و یکی یکی چید
بعد حاج آقایی پذیرایی شیرمال پخش کرد ...
اهالی رفع خستگی کردند
دو ساعتی شد که بعد از نماز عشا بیرون بودیم ...
حالا وقت چهارشنبهسوری و آتش بازی هایش شده ...
بچه ها ذوق کردند ...
نماد کفر و ستم با هم در مقابل چشمان ما
آتش زده شدند
شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بلند شد ...
پیر و جوان و خردسالان ...
انگار که جمع شادتر شد ...
به هم تبریک می گفتند و آرزوی دیدن دوران خوش پس از ظهور را خواستند و همه آمین گفتیم ...
الهی آمین یا رب العالمبن
باید می رفتیم خودرویی به محله های پر خطر سر بزنیم ...
✍ جبرئیلی
📍 همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوبیستونهم
کنار جمعیت ایستاده بود. محکم شعار میداد و چنان در حال و هوا غرق بود که دوربین گوشیام را چندبار رویش زوم کردم ولی او حتی متوجه نشد. چند دقیقه بعد دوستم گفت: «سوژهٔ خوبی بود، کاش باهاش حرف هم میزدی» دوباره نزدیکش رفتم و آرام در گوشش پرسیدم: «میشه ازتون بپرسم چرا اومدین تو این جمعیت؟»
لبخندی زد، سرش را تکان داد و گفت: «بله، میگم.»
لحظاتی بعد مثل سیلی که بیوقفه جاری شود، حرفهای دلش را یکییکی ریخت بیرون: «من بهعنوان یک دختر ایرانی دلم میخواد کشورم همیشه آرام و امن باشه، مردمش خوب و خوش کنار هم زندگی کنن.»
حرفهایش کلی بود، اما وقتی ازش خواستم مثالی از این خوبی و خوشی بزند، با اطمینان ادامه داد: «امسال برای اولین بار تو راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کردم. دلیلش این بود که از شبکههای خارجی مثل اینترنشنال شنیده بودم که هرکس تو راهپیمایی شرکت کنه رو رصد میکنن و به ضررشون تموم میشه. خب چرا باید من برای اتحاد سرزمینم بیام و بهخاطرش تهدید بشم؟ این تهدید به غرورم برخورده بود؛ لج کردم و اومدم. من از کسی نمیترسم. اونا اون طرف آب نشستن و برای ما تعیین تکلیف میکنن، چرا؟»
🔸کسی که به وطنش خیانت کنه بیشرفه مثل رضا پهلوی
موتورش گرم شده بود. انگار هر جمله بنزینی به آتش حرفهایش میریخت. سفرهٔ دلش را برایم باز کرد: «چند روز پیش مصاحبه محسن چاوشی رو دیدم. اون بهعنوان یک هنرمند این سرزمین شرافتش رو نشون داد. بهنظرم هیچ چیز در این دنیا مهمتر از شرافت نیست. کسی که به وطنش خیانت میکنه بیشرفه. اگه بخواین نظر منِ ایرانیالاصل رو بدونین، من معتقدم رضا پهلوی بیشرفه؛ نه اینکه بیوطن باشه. اگر انسان بود وقتی میدید مردم سرزمینش دارن بهدست زورگویان کشته میشن، از اونا تشکر نمیکرد.»
🔸 مگه ما چلاغیم اون طرف آبیها برامون تصمیم بگیرن؟
چند لحظه مکث کرد، صدایش میلرزید. تلاش میکرد بغضش را کنترل کند، با آهی کوتاه دوباره ادامه داد: «ببینید، هر جای دنیا اگر این تعداد کودک توی مدرسه کشته بشن، همه دنیا محکومش میکنن. بعد اینجا عدهای به تقلید از رضا پهلویِ خائن میرن از دشمن تشکر میکنن. مگه اینا انسان نیستن؟!» تلاش داشت با دلیل و منطق حرف بزند، از اغتشاشات سال ۱۴۰۱ مثال زد: «ماجرای اون سال رو خوب یادمه؛ چقدر فضای مجازی و رسانه رو مغز جوونا تأثیر گذاشت. من دیدم که شبکه اینترنشنال چطور نوجوان ۱۲ سالهمون رو تحریک میکرد به سمت خشونت. اونا از احساسات بچهها سوءاستفاده میکردن. من همه برنامههای اون شبکه رو دنبال میکردم.»
یادآوریِ آن روزها حرصش را تازه کرد. موهایش را مرتب کرد تا اندکی آرامشش برگردد و گفت: «حتی اگه بهترین کشور دنیا هم باشی، اگه از صبح تا شب بهت بگن که بدبختی، کمکم ناامید میشی. من نمیگم ایران مشکلی نداره، نه، ما اینجا کم مشکل نداریم؛ ولی کجای دنیا بیعیب و نقصه؟ مگه ما چُلاغیم که دیگران از اونطرف برامون تصمیم بگیرن؟ ما مردم خودمون میتونیم کنار هم حلش کنیم، اونا فقط چشم طمع به داراییهای این آب و خاک دارن.»
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیام
حماسه ی کاپشن صورتیها
حماسه، از همانجایی شروع میشود که مادری، زیپ کاپشن صورتیِ دخترکش را بالا میکشد. این «کاپشنصورتیها» شکوفههای خوشعطرِ این کشورند که در پناهِ چادرِ مادر، درسِ ایستادگی را مشق میکنند.
مادر است دیگر؛ تمامِ دنیایش را در دستانِ کوچکی میبیند که میانِ مشتِ خودش پنهان کرده. او بیهیچ واهمهای، جگرگوشهاش را به میدان آورده تا بگوید این خانه، سربازهایی به لطافتِ گل و به صلابتِ صخره دارد. اینجا، عطرِ مادری با غیرتِ علوی گره خورده؛ مادری که با لبخند، جانفدایی را در گوشِ کودکش نجوا میکند و او را برایِ روزهایِ بزرگِ وطن آماده می کند
✍ زهرا مومنزاده
📍 لرستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیویکم
خرمای طلایی
🕊پرنده ای خوش خوان، فارغ از صدای موشک ها لب پنجره نشسته بود.
🔆 آفتاب دم صبح ،باریکه لطیفش را روی خرماهایِ میان سینی میکشید و طلایی شان میکرد.
☘دست هایی گرد سینی دایره وار هسته خرما را می گرفتند و با کمی آرد بو داده مخلوط می کردند.
🪴این دستها حرفها دارد، حرفهایی از جنس پشتوانه ای بی ریا، برای بازوان رزمنده ای که دل دشمن را می لرزاند.
▫️ و با جمله «حسبنا الله» گلوله های خرما را با کنجد مزه دارتر می کند. و هر گلوله خرما آذوقه ای میشود با طعمِ توکل، برای شیرینی کام رزمنده ی موتور سواری که امنیت شهر با بی خوابی و قرمزی چشمانش درهم طنیده ست.
🌼یک آن دخترها و مادرهایِ دور سینی، میان هیاهوی چیدن خرما در بسته ها، صلوات بر لبشان نقش می بندد
🕊 و صدای بلندشان به گوش پرنده خوش خوان لب پنجره میرسید و بلند تر میخواند.
▫️ و ماجرا بالا می گیرد وقتی دختری به یاد امام شهید و برای سلامتی امام جوان گلوله های کنجدی و خوشرنگ خرما را بسته بندی میکند
🌱 و آرام و بیصدا گلوله های عشق بر گونه اش را، با بال روسری میگیرد و «عجل فرجهم» را به صلواتش ضمیمه میکند.
✍ صدیقه صادقی
📍 فارس - جهرم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیودوم
🔸اینجا درستترین جایی است که ایستادم
نفسِ راحتی کشید، انگار بخشی از سنگینی دلش سبک شده بود. خواستم خداحافظی کنم، که پرسیدم: «چند شبه میای؟» با همان صلابت جواب داد: «از لج دشمن هر شب اومدم، باز هم میام. حتی اگه تهدید کنن که بمب و موشک میزنن وسط این جمعیت، من از چیزی نمیترسم و همهجوره پای وطنم میمونم. من هیچوقت حس خوبی نسبت به اسرائیل نداشتم. از اون شیطانپرستا متنفرم، از اون آدمهای کثیفی که سابقهشون با پرونده اپستین رو شده، حالم به هم میخوره. از لج اونا هم که شده تا وقتی خیالم بابت نابودیشون راحت نشه، این خیابون رو ترک نمیکنم، چون میدونم الان اینجا درستترین جایی هست که وایسادم.»
اسمش پروانه بود. دانشجوی کارشناسی تربیت معلم. خودش را ایرانیِ اصیل میدانست که به بیگانه اجازه نمیدهد برای وطنش تصمیم بگیرد. این غیرت و عزت، همان روح بیداری است که خیابانهای ما را به میدان رزم تبدیل میکند.
آنچه که این شبها در خیابانها دیدم، فقط حضور یک جمعیت عظیم نبود؛ بلکه جریانِ عمرِ یک ملت بود که بهسان پروانههایی جمع شدهاند تا با بالهای همدلی و ایستادگی، فردای وطن را بسازند. هر شب ایستادنشان نه از سر لجاجتِ کور، که از ایمان به خدا و عشق به میهن و شرافت و امید است. با تهدیدها که روبهرو میشوند، پنهان نمیشوند بلکه با حضورشان آن تهدیدها را کوچک و دشمن را تحقیر میکنند. وقتی زن و مرد، جوان و پیر، دست در دست هم میدهند، دشمنان خارجی و داخلگرای تفرقهافکن هیچوقت توان جداکردنِ این اراده جمعی را نخواهند داشت.
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیوسوم
این روزها، دلم سنگین است؛ مثل آسمانی که پیش از باران، نفسش را در سینه حبس کرده.
انگار همه چیز رنگ دلتنگی گرفته — حتی صدای باد، حتی نور صبح.
شهادت رهبر، فقط رفتن یک انسان نبود؛ رفتن آرامش بود، رفتن امیدی که در چشمان مردم میدرخشید.
او پدری بود برای دلهای خسته، سایهای که بر سر خاکمان گسترده بود.
با رفتنش، دلها یتیم شدند؛ نه به خاطر قدرت و مقامش، بلکه به خاطر مهری که در نگاهش موج میزد
حالا هر کوچه، بوی اشک میدهد. دیوارها سکوت کردهاند، و ساعتها بیآنکه حرکت کنند، غم را تکرار میکنند.
در دل من غوغایی است؛ خشم و عشق، غم و افتخار درهم تنیدهاند.
چقدر سخت است باور اینکه دیگر صدایش را نمیشنویم،
اما هر بار که نامش را میگویم، انگار گرمای حضورش دوباره در جانم میدود.
ما ماندهایم، اما تنها نه.
راه او زنده است، و خونش مشعل نوری است برای فردا.
امروز، در دفتر دلم مینویسم:
“شهادت، پایان نیست؛ ادامهی زندگی در قلب ماست.
✍ دریا مرادخانی
📍 کردستان - قروه
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیوچهارم
شب قدر
بعد نماز جماعت به سرعت خودم را به منزل می رسانم.
سفره ی ساده افطار،به آقا امام زمان می گویم: آقا قبول باشه میگم که با جواب شما امروز طاعات پراز عیب وایرادم قبول باشه.
باید خودم را به موکب خیریه برسونم.
امروز درخیریه افطاری آماده شده.
مسافت طولانی هست درطی مسیر با جمع مردم هم صدا می شوم،تکبیرها فضا را پر کرده است.
دیدن ماشین ها و موتورسوارانی که با عکس های رهبر وپرچم سه رنگ در خیابانها رژه می روند همه را به وجد می آورد.
عطر چای،قهوه و دود اسفند هوا را دلپذیر کرده است.
جوانی عکس های رهبر جوان را پخش می کند.
وخانمی درسینی ظرف سوپ داغ،تشکر می کنم.
به موکب می رسم.
ظرف های افطاری پخش می شود.
ومردم روی موکت ها در پتو پیچیده دعای جوشن را تکرار میکنند.
می دانم که امسال دعاها چیز دیگری است و بک یا الله با اخلاص بیشتری زمزمه می شود.
احساس می کنی افلاکیان و فرشتگان هم به زمین آمدند وهم نوایی می کنند.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍ زهرا زرگران
📍 اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیوپنجم
سرباز کوچولو
در شهر سنگر، در دل سبز و مهآلود گیلان، دختری خردسال با چشمانی گشاده و پر از شوق روبروی دوربین ایستاده است. چفیهای ساده روی شانههایش میرقصد و بج پرچم سهرنگ کشور روی سینهاش، مثل یک قلب میتپد.
با لهجهی شیرین و کودکانهاش، کلمات را میسازد، انگار هر حرف، قطرهای از قلب پر از عشقش به میهن است: «من سرباز کوچولوی رهبرم... آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه...!»
دستهای کوچکش را به سینه گذاشته و با لهجهی گیلانی که هنوز حتی نمیتواند کلمات را به خوبی بیان کند، ولی از ته دل حدف میزند.
لبش میخندد به تمام ترسها. انگار دنیا را خوب میبیند، اما نه از ترس، که از نگاهی امیدوار. همین که یک کودکِ ۵، ۶ ساله، با این اعتماد به نفس و این ایمان، از کشور و رهبرش دفاع میکند، خودش درس بزرگی است برای همهی ما...
چرا که یادمان میآورد که وطندوستی، از کودکی شکل میگیرد. قهرمانها، لزوماً بزرگسال نیستند. میتوانند همین کودکانی باشند که با دل دریایی و بزرگشان به ما درسِ ایستادگی میدهند.
این دختر کوچک با همان چفیهی روی شانه، با همان پرچم روی سینه و با همان لبخند معصوم، ثابت کرد که مقاومت، سن و سال نمیشناسد. همهی ما، با هر سنی، میتوانیم در راه میهن گام برداریم.
آری، این دختر گیلانی، همین گام را برداشت. و ما، باید یاد بگیریم که قهرمانها، همیشه لباس نظامی به تن ندارند؛ گاهی، لباسِ سادهی روزمرهی یک کودکِ ۶ ساله، بیش از همه، نماد شجاعت است.
✍ فاطمه احمدی
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیوششم
در غروب ماه رمضان، قرارگاه همتِ مسجد امیران، این بار با رنگی دیگر، میزبان دلهای مؤمن است. فضا آمیخته با هالهای از اندوهی آرام و احترامآمیز؛ پارچههای مشکی بر دیوارها و ستونهای مسجد نصب شدهاند، یادآور عهدی است که با رهبر بزرگ بسته شده و راهی که باید ادامه یابد. جوانان با چهرههایی متفکر و گامهایی سنجیده، مشغول آمادهسازی سفرهی افطار هستند؛ نان، خرما، و چای گرم با نظمی خاص چیده میشوند، و هر نگاه، هر حرکت، نشان از ادامهی راه و تجدید پیمان دارد.
هنگام اذان، صدای موذن، این بار نه فقط ندای روزهگشایی، بلکه پژواک یاد رهبر و دعای خیر برای اوست. سفرهی افطار، با شکوهی خاموش، باز میشود. اولین جرعه آب، تبرکِ آغاز است، و خرماها که میان جمع رد و بدل میشوند، طعم یاد و خاطره را با خود دارند.
نماز جماعت با صفوف منظم و سکوتی معنادار آغاز میشود. صدای "اللهاکبر" امام جماعت، در فضایی که عطر سوگ با عطر ایمان درهم آمیخته، طنینانداز است. در سجدهها، راز و نیازهایی شنیده میشود که از عمق جان برمیآید؛ دعای ادامهی راه، دعای حفظ انقلاب، و دعای تسلی دلها.
پس از نماز، سخنران قرارگاه بر جایگاه خود میآید. صدایش، آمیخته با اندوه و اقتدار، از استقامت، از عشق به رهبر، و از مسئولیت سنگین ادامهی راه سخن میگوید. او از رشادتها، از اخلاص، و از بصیرتی میگوید که باید چراغ راهشان باشد. مردم با چشمانی اشکبار اما ارادهای پولادین به سخنانش گوش فرا میدهند.
وقتی سخنرانی پایان مییابد، جمع آمادهی راهپیمایی میشود. پرچمهای سیاه، نمادی از عزاداری و وفاداری، در دست جوانان به اهتزاز درمیآید. قدمها، همصدا و استوار، از مسجد به سوی میدان محله برمیدارند. شعارها، این بار با لحنی متفاوت، از عشق به رهبر، از ایستادگی در برابر دشمن، و از تداوم انقلاب سر داده میشود.
قرارگاه همت امشب، بیش از هر زمان دیگری، تجسمی از پیوند عمیق میان امت و امام است. جایی که سوگ، تبدیل به انگیزهای برای حرکت، و یاد رهبر، چراغ راهی برای آینده شده است. مسجد امیران، امشب پناهگاه دلهایی است که در این غم بزرگ، پیوندشان قویتر از همیشه گشته است.
✍ منصوری
📍 چهار محال بختیاری - فلارد
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوسیوهفتم
کلاسی از جنس حماسه
از همان روز دهم اسفند خانم معلم کارش را در شاد شروع کرد. هرچند که یک هفته تعطیل رسمی اعلام شده بود اما خانم معلم روزی یک فیلم از سخنرانیهای امام شهیدمان در گروه میگذاشت و یک متن حماسی ضمیمهاش میکرد.
دخترکان کلاس چهارمی را در پنج ماهی که از سال گذشته بود، طوری تربیت کرده بود که حالا میتوانست ارجاعشان بدهد به صحبتهای سر کلاس و بنویسد: «بچهها! داستان حضرت موسی و قبطیان و سبطیان رو یادتونه؟ امروز باید نشون بدین چقدر از درسهای کلاسمون رو یادتونه. امروز کلاس ما قلبهای شماست...» و بعد هم با دانشآموزانش در محل تجمعات شبانه قرار بگذارد.
تکلیف شب بچهها گرفتن عکس از تجمعات بود و نوشتن نامه و دلنوشته برای امام شهید.
خانم معلم شبهای ماه مبارک، شبهای قدر، شب چهارشنبهسوری، شب سالتحویل و تمام شبهای جنگ را در خیابان منتظر دانشآموزانش بود. بچهها هم قبل از حرکت به سمت خیابان، گروه کلاسیشان را چک میکردند تا ببینند خانم کجا قرار گذاشته.
کلاس درس خانم معلم دغدغهمند و انقلابی، در اسفند ۱۴۰۴ حتی یک روز هم تعطیل نشد...
✍ مطهره مظهری
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org