eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
شب هفدهم جنگ تحمیلی شده شب چهار شنبه سوری از طرف مسجد و اهالی تصمیم گرفتند از مسجد به طرف خیابان های اطراف پیاده‌روی و شعار و رجز داشته باشیم .. مغازه دارها چپ چپ نگاه می کردند ... بی حجاب ها عمدی از صف زیگزاگ می رفتند موتورسواری ویراژ می داد ... اما نیروهای امنیتی را دیدیم و دل قوی داشتیم که در کنارمان هستند ... از ساختمان های بلند برجی آقا و خانمی چه می گفتند که نشنیدیم عکس هم انداختند ... و شدند مشتری ثابت ما ... رجز علمدار اشک را از فراق نامداران این انقلاب به چشمان ما جاری می کرد ... انرژی گرفتیم از صحبت های ارزشمند روحانی مسجدمان داستان پیاده روی های شبانه مدینه را گفت ... از همسایه های مسجد حلالیت خواست .. انگار که دنبال آشنا و پارتی بازی باشه از شهید محل نام برد و آرزوی شهادت و سعادت کرد برای جمع ... به عواقب نداشتن اتحاد متذکر شد ... تعداد کمتر شد ... خسته شده بودند که یکی فهمید و رفت با وانت صندلی های مسجد آورد و یکی یکی چید بعد حاج آقایی پذیرایی شیرمال پخش کرد ... اهالی رفع خستگی کردند دو ساعتی شد که بعد از نماز عشا بیرون بودیم ... حالا وقت چهارشنبه‌سوری و آتش بازی هایش شده ... بچه ها ذوق کردند ... نماد کفر و ستم با هم در مقابل چشمان ما آتش زده شدند شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بلند شد ... پیر و جوان و خردسالان ... انگار که جمع شادتر شد ... به هم تبریک می گفتند و آرزوی دیدن دوران خوش پس از ظهور را خواستند و همه آمین گفتیم ... الهی آمین یا رب العالمبن باید می رفتیم خودرویی به محله های پر خطر سر بزنیم ... ✍ جبرئیلی 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کنار جمعیت ایستاده بود. محکم شعار می‌داد و چنان در حال و هوا غرق بود که دوربین گوشی‌ام را چندبار رویش زوم کردم ولی او حتی متوجه نشد. چند دقیقه بعد دوستم گفت: «سوژهٔ خوبی بود، کاش باهاش حرف هم می‌زدی» دوباره نزدیکش رفتم و آرام در گوشش پرسیدم: «می‌شه ازتون بپرسم چرا اومدین تو این جمعیت؟» لبخندی زد، سرش را تکان داد و گفت: «بله، می‌گم.» لحظاتی بعد مثل سیلی که بی‌وقفه جاری شود، حرف‌های دلش را یکی‌یکی ریخت بیرون: «من به‌عنوان یک دختر ایرانی دلم می‌خواد کشورم همیشه آرام و امن باشه، مردمش خوب و خوش کنار هم زندگی کنن.» حرف‌هایش کلی بود، اما وقتی ازش خواستم مثالی از این خوبی و خوشی بزند، با اطمینان ادامه داد: «امسال برای اولین بار تو راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کردم. دلیلش این بود که از شبکه‌های خارجی مثل اینترنشنال شنیده بودم که هرکس تو راهپیمایی شرکت کنه رو رصد می‌کنن و به ضررشون تموم میشه. خب چرا باید من برای اتحاد سرزمینم بیام و به‌خاطرش تهدید بشم؟ این تهدید به غرورم برخورده بود؛ لج کردم و اومدم. من از کسی نمی‌ترسم. اونا اون طرف آب نشستن و برای ما تعیین تکلیف می‌کنن، چرا؟» 🔸کسی که به وطنش خیانت کنه بی‌شرفه مثل رضا پهلوی موتورش گرم شده بود. انگار هر جمله بنزینی به آتش حرف‌هایش می‌ریخت. سفرهٔ دلش را برایم باز کرد: «چند روز پیش مصاحبه محسن چاوشی رو دیدم. اون به‌عنوان یک هنرمند این سرزمین شرافتش رو نشون داد. به‌نظرم هیچ چیز در این دنیا مهم‌تر از شرافت نیست. کسی که به وطنش خیانت می‌کنه بی‌شرفه. اگه بخواین نظر منِ ایرانی‌الاصل رو بدونین، من معتقدم رضا پهلوی بی‌شرفه؛ نه اینکه بی‌وطن باشه. اگر انسان بود وقتی می‌دید مردم سرزمینش دارن به‌دست زورگویان کشته می‌شن، از اونا تشکر نمی‌کرد.» 🔸 مگه ما چلاغیم اون طرف آبی‌ها برامون تصمیم بگیرن؟ چند لحظه مکث کرد، صدایش می‌لرزید. تلاش می‌کرد بغضش را کنترل کند، با آهی کوتاه دوباره ادامه داد: «ببینید، هر جای دنیا اگر این تعداد کودک توی مدرسه کشته بشن، همه دنیا محکومش می‌کنن. بعد اینجا عده‌ای به تقلید از رضا پهلویِ خائن می‌رن از دشمن تشکر می‌کنن. مگه اینا انسان نیستن؟!» تلاش داشت با دلیل و منطق حرف بزند، از اغتشاشات سال ۱۴۰۱ مثال زد: «ماجرای اون سال رو خوب یادمه؛ چقدر فضای مجازی و رسانه رو مغز جوونا تأثیر گذاشت. من دیدم که شبکه اینترنشنال چطور نوجوان ۱۲ ساله‌مون رو تحریک می‌کرد به سمت خشونت. اونا از احساسات بچه‌ها سوءاستفاده می‌کردن. من همه برنامه‌های اون شبکه رو دنبال می‌کردم.» یادآوریِ آن روزها حرصش را تازه کرد. موهایش را مرتب کرد تا اندکی آرامشش برگردد و گفت: «حتی اگه بهترین کشور دنیا هم باشی، اگه از صبح تا شب بهت بگن که بدبختی، کم‌کم ناامید می‌شی. من نمی‌گم ایران مشکلی نداره، نه، ما اینجا کم مشکل نداریم؛ ولی کجای دنیا بی‌عیب و نقصه؟ مگه ما چُلاغیم که دیگران از اونطرف برامون تصمیم بگیرن؟ ما مردم خودمون می‌تونیم کنار هم حلش کنیم، اونا فقط چشم طمع به دارایی‌های این آب و خاک دارن.» ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
حماسه ی کاپشن صورتی‌ها حماسه، از همان‌جایی شروع می‌شود که مادری، زیپ کاپشن صورتیِ دخترکش را بالا می‌‌کشد. این «کاپشن‌صورتی‌ها» شکوفه‌های خوش‌عطرِ این کشورند که در پناهِ چادرِ مادر، درسِ ایستادگی را مشق می‌کنند. مادر است دیگر؛ تمامِ دنیایش را در دستانِ کوچکی می‌بیند که میانِ مشتِ خودش پنهان کرده. او بی‌هیچ واهمه‌ای، جگرگوشه‌اش را به میدان آورده تا بگوید این خانه، سربازهایی به لطافتِ گل و به صلابتِ صخره دارد. اینجا، عطرِ مادری با غیرتِ علوی گره خورده؛ مادری که با لبخند، جان‌فدایی را در گوشِ کودکش نجوا می‌کند و او را برایِ روزهایِ بزرگِ وطن آماده می کند ✍ زهرا مومن‌زاده 📍 لرستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
خرمای طلایی 🕊پرنده ای خوش خوان، فارغ از صدای موشک ها لب پنجره نشسته بود. 🔆 آفتاب دم صبح ،باریکه لطیفش را روی خرماهایِ میان سینی میکشید و طلایی شان میکرد. ☘دست هایی گرد سینی دایره وار هسته خرما را می گرفتند و با کمی آرد بو داده مخلوط می کردند. 🪴این دستها حرفها دارد، حرفهایی از جنس پشتوانه ای بی ریا، برای بازوان رزمنده ای که دل دشمن را می لرزاند. ▫️ و با جمله «حسبنا الله» گلوله های خرما را با کنجد مزه دارتر می کند. و هر گلوله خرما آذوقه ای میشود با طعمِ توکل، برای شیرینی کام رزمنده ی موتور سواری که امنیت شهر با بی خوابی و قرمزی چشمانش درهم طنیده ست. 🌼یک آن دخترها و مادرهایِ دور سینی، میان هیاهوی چیدن خرما در بسته ها، صلوات بر لبشان نقش می بندد 🕊 و صدای بلندشان به گوش پرنده خوش خوان لب پنجره میرسید و بلند تر میخواند. ▫️ و ماجرا بالا می گیرد وقتی دختری به یاد امام شهید و برای سلامتی امام جوان گلوله های کنجدی و خوشرنگ خرما را بسته بندی میکند 🌱 و آرام و بیصدا گلوله های عشق بر گونه اش را، با بال روسری میگیرد و «عجل فرجهم» را به صلواتش ضمیمه میکند. ✍ صدیقه صادقی 📍 فارس - جهرم 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔸اینجا درست‌ترین جایی است که ایستادم نفسِ راحتی کشید، انگار بخشی از سنگینی دلش سبک شده بود. خواستم خداحافظی کنم، که پرسیدم: «چند شبه میای؟» با همان صلابت جواب داد: «از لج دشمن هر شب اومدم، باز هم میام. حتی اگه تهدید کنن که بمب و موشک می‌زنن وسط این جمعیت، من از چیزی نمی‌ترسم و همه‌جوره پای وطنم می‌مونم. من هیچ‌وقت حس خوبی نسبت به اسرائیل نداشتم. از اون شیطان‌پرستا متنفرم، از اون آدم‌های کثیفی که سابقه‌شون با پرونده اپستین رو شده، حالم به هم می‌خوره. از لج اونا هم که شده تا وقتی خیالم بابت نابودی‌شون راحت نشه، این خیابون رو ترک نمی‌کنم، چون میدونم الان اینجا درست‌ترین جایی هست که وایسادم.» اسمش پروانه بود. دانشجوی کارشناسی تربیت معلم. خودش را ایرانیِ اصیل می‌دانست که به بیگانه اجازه نمی‌دهد برای وطنش تصمیم بگیرد. این غیرت و عزت، همان روح بیداری است که خیابان‌های ما را به میدان رزم تبدیل می‌کند. آنچه که این شب‌ها در خیابان‌ها دیدم، فقط حضور یک جمعیت عظیم نبود؛ بلکه جریانِ عمرِ یک ملت بود که به‌سان پروانه‌هایی جمع شده‌اند تا با بال‌های همدلی و ایستادگی، فردای وطن را بسازند. هر شب ایستادن‌شان نه از سر لجاجتِ کور، که از ایمان به خدا و عشق به میهن و شرافت و امید است. با تهدیدها که روبه‌رو می‌شوند، پنهان نمی‌شوند بلکه با حضورشان آن تهدیدها را کوچک و دشمن را تحقیر می‌کنند. وقتی زن و مرد، جوان و پیر، دست در دست هم می‌دهند، دشمنان خارجی و داخل‌گرای تفرقه‌افکن هیچوقت توان جداکردنِ این اراده جمعی را نخواهند داشت. ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
این روزها، دلم سنگین است؛ مثل آسمانی که پیش از باران، نفسش را در سینه حبس کرده. انگار همه چیز رنگ دلتنگی گرفته — حتی صدای باد، حتی نور صبح. شهادت رهبر، فقط رفتن یک انسان نبود؛ رفتن آرامش بود، رفتن امیدی که در چشمان مردم می‌درخشید. او پدری بود برای دل‌های خسته، سایه‌ای که بر سر خاکمان گسترده بود. با رفتنش، دل‌ها یتیم شدند؛ نه به خاطر قدرت و مقامش، بلکه به خاطر مهری که در نگاهش موج می‌زد حالا هر کوچه، بوی اشک می‌دهد. دیوارها سکوت کرده‌اند، و ساعت‌ها بی‌آنکه حرکت کنند، غم را تکرار می‌کنند. در دل من غوغایی است؛ خشم و عشق، غم و افتخار درهم تنیده‌اند. چقدر سخت است باور اینکه دیگر صدایش را نمی‌شنویم، اما هر بار که نامش را می‌گویم، انگار گرمای حضورش دوباره در جانم می‌دود. ما مانده‌ایم، اما تنها نه. راه او زنده است، و خونش مشعل نوری است برای فردا. امروز، در دفتر دلم می‌نویسم: “شهادت، پایان نیست؛ ادامه‌ی زندگی در قلب ماست. ✍ دریا مرادخانی 📍 کردستان - قروه 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شب قدر بعد نماز جماعت به سرعت خودم را به منزل می رسانم. سفره ی ساده افطار،به آقا امام زمان می گویم: آقا قبول باشه میگم که با جواب شما امروز طاعات پراز عیب وایرادم قبول باشه. باید خودم را به موکب خیریه برسونم. امروز درخیریه افطاری آماده شده. مسافت طولانی هست درطی مسیر با جمع مردم هم صدا می شوم،تکبیرها فضا را پر کرده است. دیدن ماشین ها و موتورسوارانی که با عکس های رهبر وپرچم سه رنگ در خیابان‌ها رژه می روند همه را به وجد می آورد. عطر چای،قهوه و دود اسفند هوا را دلپذیر کرده است. جوانی عکس های رهبر جوان را پخش می کند. وخانمی درسینی ظرف سوپ داغ،تشکر می کنم. به موکب می رسم. ظرف های افطاری پخش می شود. ومردم روی موکت ها در پتو پیچیده دعای جوشن را تکرار می‌کنند. می دانم که امسال دعاها چیز دیگری است و بک یا الله با اخلاص بیشتری زمزمه می شود. احساس می کنی افلاکیان و فرشتگان هم به زمین آمدند وهم نوایی می کنند. اللهم عجل لولیک الفرج ✍ زهرا زرگران 📍 اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
سرباز کوچولو در شهر سنگر، در دل سبز و مه‌آلود گیلان، دختری خردسال با چشمانی گشاده و پر از شوق روبروی دوربین ایستاده است. چفیه‌ای ساده روی شانه‌هایش می‌رقصد و بج پرچم سه‌رنگ کشور روی سینه‌اش، مثل یک قلب می‌تپد. با لهجه‌ی شیرین و کودکانه‌اش، کلمات را می‌سازد، انگار هر حرف، قطره‌ای از قلب پر از عشقش به میهن است: «من سرباز کوچولوی رهبرم... آمریکا هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه...!» دست‌های کوچکش را به سینه گذاشته و با لهجه‌ی گیلانی که هنوز حتی نمی‌تواند کلمات را به خوبی بیان کند، ولی از ته دل حدف می‌زند. لبش می‌خندد به تمام ترس‌ها. انگار دنیا را خوب می‌بیند، اما نه از ترس، که از نگاهی امیدوار. همین که یک کودکِ ۵، ۶ ساله، با این اعتماد به نفس و این ایمان، از کشور و رهبرش دفاع می‌کند، خودش درس بزرگی است برای همه‌ی ما... چرا که یادمان می‌آورد که وطن‌دوستی، از کودکی شکل می‌گیرد. قهرمان‌ها، لزوماً بزرگسال نیستند. می‌توانند همین کودکانی باشند که با دل دریایی و بزرگشان به ما درسِ ایستادگی می‌دهند. این دختر کوچک با همان چفیه‌ی روی شانه، با همان پرچم روی سینه و با همان لبخند معصوم، ثابت کرد که مقاومت، سن و سال نمی‌شناسد. همه‌ی ما، با هر سنی، می‌توانیم در راه میهن گام برداریم. آری، این دختر گیلانی، همین گام را برداشت. و ما، باید یاد بگیریم که قهرمان‌ها، همیشه لباس نظامی به تن ندارند؛ گاهی، لباسِ ساده‌ی روزمره‌ی یک کودکِ ۶ ساله، بیش از همه، نماد شجاعت است. ✍ فاطمه احمدی 📍 گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در غروب ماه رمضان، قرارگاه همتِ مسجد امیران، این بار با رنگی دیگر، میزبان دل‌های مؤمن است. فضا آمیخته با هاله‌ای از اندوهی آرام و احترام‌آمیز؛ پارچه‌های مشکی بر دیوارها و ستون‌های مسجد نصب شده‌اند، یادآور عهدی است که با رهبر بزرگ بسته شده و راهی که باید ادامه یابد. جوانان با چهره‌هایی متفکر و گام‌هایی سنجیده، مشغول آماده‌سازی سفره‌ی افطار هستند؛ نان، خرما، و چای گرم با نظمی خاص چیده می‌شوند، و هر نگاه، هر حرکت، نشان از ادامه‌ی راه و تجدید پیمان دارد. هنگام اذان، صدای موذن، این بار نه فقط ندای روزه‌گشایی، بلکه پژواک یاد رهبر و دعای خیر برای اوست. سفره‌ی افطار، با شکوهی خاموش، باز می‌شود. اولین جرعه آب، تبرکِ آغاز است، و خرماها که میان جمع رد و بدل می‌شوند، طعم یاد و خاطره را با خود دارند. نماز جماعت با صفوف منظم و سکوتی معنادار آغاز می‌شود. صدای "الله‌اکبر" امام جماعت، در فضایی که عطر سوگ با عطر ایمان درهم آمیخته، طنین‌انداز است. در سجده‌ها، راز و نیازهایی شنیده می‌شود که از عمق جان برمی‌آید؛ دعای ادامه‌ی راه، دعای حفظ انقلاب، و دعای تسلی دل‌ها. پس از نماز، سخنران قرارگاه بر جایگاه خود می‌آید. صدایش، آمیخته با اندوه و اقتدار، از استقامت، از عشق به رهبر، و از مسئولیت سنگین ادامه‌ی راه سخن می‌گوید. او از رشادت‌ها، از اخلاص، و از بصیرتی می‌گوید که باید چراغ راهشان باشد. مردم با چشمانی اشکبار اما اراده‌ای پولادین به سخنانش گوش فرا می‌دهند. وقتی سخنرانی پایان می‌یابد، جمع آماده‌ی راهپیمایی می‌شود. پرچم‌های سیاه، نمادی از عزاداری و وفاداری، در دست جوانان به اهتزاز درمی‌آید. قدم‌ها، هم‌صدا و استوار، از مسجد به سوی میدان محله برمی‌دارند. شعارها، این بار با لحنی متفاوت، از عشق به رهبر، از ایستادگی در برابر دشمن، و از تداوم انقلاب سر داده می‌شود. قرارگاه همت امشب، بیش از هر زمان دیگری، تجسمی از پیوند عمیق میان امت و امام است. جایی که سوگ، تبدیل به انگیزه‌ای برای حرکت، و یاد رهبر، چراغ راهی برای آینده شده است. مسجد امیران، امشب پناهگاه دل‌هایی است که در این غم بزرگ، پیوندشان قوی‌تر از همیشه گشته است. ✍ منصوری 📍 چهار محال بختیاری - فلارد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کلاسی از جنس حماسه از همان روز دهم اسفند خانم معلم کارش را در شاد شروع کرد. هرچند که یک هفته تعطیل رسمی اعلام شده بود اما خانم معلم روزی یک فیلم از سخنرانی‌های امام شهیدمان در گروه می‌گذاشت و یک متن حماسی ضمیمه‌اش می‌کرد. دخترکان کلاس چهارمی را در پنج ماهی که از سال گذشته بود، طوری تربیت کرده بود که حالا می‌توانست ارجاع‌شان بدهد به صحبت‌های سر کلاس و بنویسد: «بچه‌ها! داستان حضرت موسی و قبطیان و سبطیان رو یادتونه؟ امروز باید نشون بدین چقدر از درس‌های کلاس‌مون رو یادتونه. امروز کلاس ما قلب‌های شماست...» و بعد هم با دانش‌آموزانش در محل تجمعات شبانه قرار بگذارد. تکلیف شب بچه‌ها گرفتن عکس از تجمعات بود و نوشتن نامه و دلنوشته برای امام شهید. خانم معلم شب‌های ماه مبارک، شب‌های قدر، شب چهارشنبه‌سوری، شب سال‌تحویل و تمام شب‌های جنگ را در خیابان منتظر دانش‌آموزانش بود. بچه‌ها هم قبل از حرکت به سمت خیابان، گروه کلاسی‌شان را چک می‌کردند تا ببینند خانم کجا قرار گذاشته. کلاس درس خانم معلم دغدغه‌مند و انقلابی، در اسفند ۱۴۰۴ حتی یک روز هم تعطیل نشد... ✍ مطهره مظهری 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🟨 آمده‌ام که برای حضورم در اغتشاشات حلالیت بگیرم! شور و شوق مردم در هوا پیچیده بود و همه به صورت هماهنگ فریاد می‌زدند، دلم می‌خواست از این شکوه حضور، عکس بگیرم. به همین خاطر، رفتم بالای یک بلندی. خانمی ایستاده بود وسط انبوه جمعیت و در این تکاپوی بی‌پایان، او به آرامی اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دقایقی در میان صدای شعارها، نگاهم روی او ثابت ماند. بُغضی در چشمانش موج می‌زد و در سکوتش دنیایی از احساسات نهفته بود. دلم طاقت نیاورد. با هر سختی که بود خودم را به او رساندم، آرام بر پشتش زدم، صورتش را سمت من چرخاند، دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: «می‌شه چند تا سوال ازتون بپرسم؟ بهم می‌گین چرا امشب اینجا اومدین؟» سعی کرد اشک‌هایش را پنهان کند. پلک‌هایش را محکم به هم فشرد و با صدایی آرام گفت: «نه، مصاحبه نمی‌کنم.» 🔻ما دیگر تقسیم بندی نمی‌شیم؛ همه مدافع وطنیم باید پشیمان می‌ شدم و به دنبال سوژه‌ای دیگر می‌رفتم، اما پاهایم حرکت نکرد، چند لحظه نگاهم در نگاهش گره خورد. انگار دنیایی از حرف‌های ناگفته در سینه‌اش سنگینی می‌کرد. دلش بر خلاف دهانش، میل گفتن داشت. یک نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «ببین خواهر، این میدون رو می‌بینی؛ هر شب شلوغه کیپ تا کیپ پُره، اما هنوز هم عده‌ای دارن تو توهم رسانه زندگی می‌کنن و تصور می‌کنن فقط بسیجی‌ها و سپاهی‌ها برای کشورشون غیرت دارن. ما اینجاییم که بگیم وقتی پای وطن در میان باشه، همه مردم مدافع می‌شن و ما دیگه تقسیم‌بندی نمی‌شیم.» زن با انگشتش گوشه چشمش را فشار داد تا مانع ریختن اشکش شود. در چشمانش نوری از امید و درک وجود داشت. سری تکان داد و گفت: «بله، حق با شماست.» و بی‌هیچ مقدمه‌ای شروع کرد: «من خیلی آدم بدی بودم، نماز نمی‌خوندم. در اغتشاشات سال ۱۴۰۱، همون قضیه زن، زندگی، آزادی، مدام در تجمعات حاضر بودم. حتی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه امسال هم در تجمعات شرکت کردم.» 🔻حضرت آقا رو دوست نداشتم! سرش را پایین انداخت و لبش را محکم فشار داد. می‌خواست مقاومت کرده و بغضش کنترل کند، اما من می‌دانستم که چه فشاری بر گلویش نشسته است. حالا دیگر نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند، پس یک آه عمیق کشید و ادامه داد: «آقای خامنه‌ای رو دوست نداشتم. حس می‌کردم که وجودش مانع آزادی ماست. برای اینکه بتونم مثل حیوان‌ها لخت بگردم، همیشه بر ضد این نظام بودم. حالا می‌فهمم که چقدر احمق بودم. آخه آرزوی لخت شدن هم شد هدف؟!» 🔻بعد از شهادت رهبر ناخن‌هایم را ریمو کردم لحظه‌ای خجالت را در چهره‌اش حس کردم. شالش را بهانه‌ای کرد تا موهایش را مرتب کند و کمی چهره‌اش را از من بپوشاند. با همان بغض و حسرت ادامه داد: «باورتون نمیشه، وقتی تو گوشیم خبر شهادت آقای خامنه‌ای اومد، نمی‌دونم اون لحظه چه اتفاقی برام افتاد. انگار دنیا رو سرم آوار شد. بی‌اراده گریه کردم. وقتی فهمیدم که رهبر توی پناهگاه نبوده و خبر مسکو رفتنش دروغ بوده، همون لحظه دلم خواست توبه کنم و نماز بخونم، نماز صبح خوندم. برای اولین بار بعد از سال‌ها قهر بودن با خدا. حتی دستام ناخون مصنوعی داشت، اما بعد از شهادت رهبرم همه رو کندم. الان همه نمازامو می‌خونم، هر شب هم میام تو جمع این مردم و به همه این‌هایی که رهبر رو در زمان حیاتش دوستش داشتن، حسادت می‌کنم.» 🔻مغزم را به اینترنشنال باختم! سرش را بالا آورد، گویی مصمم‌تر شده بود. یک آه بلند و عمیق کشید و گفت: «حق با شماست، رسانه‌ها خیلی مؤثر هستن. من مغز و روحمو به رسانه‌های اینترنشنال و من و تو باختم، همیشه فکر می‌کردم که چقدر از رهبرم متنفرم، اما…» اشک‌هایش اجازه نداد جمله‌اش را تمام کند. دستم را بر بازویش گذاشتم و گفتم: «مهم اینه که الان فهمیدین چی درسته، خدا توبه‌کننده‌ها رو خیلی دوست داره.» او سرش را تکان داد و با همان اشک‌هایی که آرام بر گونه‌اش می‌نشست، گفت: «تازه فهمیدم چقدر رهبرم سید علی خامنه‌ای رو دوست داشتم. من از عذاب وجدانم میام تجمع. از حسرتی که چرا در زمان زنده بودن رهبرم، عاشقش نبودم. بعد از شهادتش احساس بی‌پناهی می‌کردم. خوش به حال این مردم که وقتی امام خامنه‌ای زنده بود، دوستش داشتن. خوش به حالشون.» ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دلمان تنگ شده برای یک سخنرانی آقا ... دلمان برای رمضان هایی که حضرت نور باید ماه را ببیند . اما حالا که در جوار حاج قاسم هستید دگر دل به که گرم کنیم تا بایک جمله دشمن را برزمین زند... آقای ما مولای ما دعا کن برای ما ...... مولای ما، نماز عید فطر را به چه کسی قامت ببندیم؟ با چه کسی سال را تحویل کنیم ؟ چه کسی برایمان نام سال تعیین کند ؟ چه کسی برایمان بیانیه بفرستد و دشمن را با صدای طنین انداز و با صلابتش در هم شکند و به زانو در بیاورد.. در دفاع مقدس دوازده روزه تمام دلگرمی مان شما بودید؛ ضامن آهو چشم انتظار شما هستند برای غبار روبی بارگاه ملکوتی برید و با قطره قطره اشک تان، با قطره قطره خون پاک تان راه حق را گشودید ، و سحر روز یازدهم خبر شهادت تان قامت مان خمید و جگرمان سوخت... اما اما انگیزه ای قوی تر از قبل برای جهاد با لشکر کفر و باطل و گرفنن انتقام خون پاک شما و تمام شهدای اقتدار و مردم بی دفاع صحرای کربلای امروز وطنم ایجاد کرد. آقا خبری از شما نیست، سخت دلتنگیم فرمانده کجایی... ما گوش به فرمانیم، آماده نبردیم و حکم آنچه تو گویی که نائب آن یار جمکرانی ... مولای ما چقدر حرف های نگفته در این دل شکسته مانده و بغض سنگینی را ایجاد کرده که هر لحظه ممکن است بشکند... چقدر دلمان برای آن صدای پرصلابت و دشمن شکن و چهره نورانی و پدرانه تان تنگ شده ... سخت دلتنگیم سلام ما را به ارباب بی کفن برسان آقا، سلام ما را به آن فرق شکافته و آن رخ و نیلی و پهلوی شکسته برسان ، سلام ما را به آن غریب جهان و گریه های نیمه شب برسان ، سلامم را به آن دل های گره خورده و نگران و آن شهدای جان بر کف، دلبریده از عزیزان ، مادران دل نگران و‌ چشم انتظار و امام شهدا برسان ... من ایمان دارم که شما با مولایمان مهدی عج ظهور خواهی کرد و علمدار سپاه حسین زمانه مان هستید و در برابر لشکر یزیدی و ظالم می ایستید و به پیکار می پردازید و حکومت عدل مهدوی تمام جهان را فرا می گیرد ... خبری از ظلم و ستم و کودک کشی و کشتار و خون ریزی نیست، دنیا سراسر از نور مهدوی و عدل و‌عنایت الهی است ... التماس دعا ای دلتنگ ترین زائر برای ملاقات با تن بی سر و خونی روی ریگ های داغ بیابان و آن پیکر اربا اربا و دست های بریده کنار رود فرات ... ✍ یگانه سادات حسینی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org