eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
در غروب ماه رمضان، قرارگاه همتِ مسجد امیران، این بار با رنگی دیگر، میزبان دل‌های مؤمن است. فضا آمیخته با هاله‌ای از اندوهی آرام و احترام‌آمیز؛ پارچه‌های مشکی بر دیوارها و ستون‌های مسجد نصب شده‌اند، یادآور عهدی است که با رهبر بزرگ بسته شده و راهی که باید ادامه یابد. جوانان با چهره‌هایی متفکر و گام‌هایی سنجیده، مشغول آماده‌سازی سفره‌ی افطار هستند؛ نان، خرما، و چای گرم با نظمی خاص چیده می‌شوند، و هر نگاه، هر حرکت، نشان از ادامه‌ی راه و تجدید پیمان دارد. هنگام اذان، صدای موذن، این بار نه فقط ندای روزه‌گشایی، بلکه پژواک یاد رهبر و دعای خیر برای اوست. سفره‌ی افطار، با شکوهی خاموش، باز می‌شود. اولین جرعه آب، تبرکِ آغاز است، و خرماها که میان جمع رد و بدل می‌شوند، طعم یاد و خاطره را با خود دارند. نماز جماعت با صفوف منظم و سکوتی معنادار آغاز می‌شود. صدای "الله‌اکبر" امام جماعت، در فضایی که عطر سوگ با عطر ایمان درهم آمیخته، طنین‌انداز است. در سجده‌ها، راز و نیازهایی شنیده می‌شود که از عمق جان برمی‌آید؛ دعای ادامه‌ی راه، دعای حفظ انقلاب، و دعای تسلی دل‌ها. پس از نماز، سخنران قرارگاه بر جایگاه خود می‌آید. صدایش، آمیخته با اندوه و اقتدار، از استقامت، از عشق به رهبر، و از مسئولیت سنگین ادامه‌ی راه سخن می‌گوید. او از رشادت‌ها، از اخلاص، و از بصیرتی می‌گوید که باید چراغ راهشان باشد. مردم با چشمانی اشکبار اما اراده‌ای پولادین به سخنانش گوش فرا می‌دهند. وقتی سخنرانی پایان می‌یابد، جمع آماده‌ی راهپیمایی می‌شود. پرچم‌های سیاه، نمادی از عزاداری و وفاداری، در دست جوانان به اهتزاز درمی‌آید. قدم‌ها، هم‌صدا و استوار، از مسجد به سوی میدان محله برمی‌دارند. شعارها، این بار با لحنی متفاوت، از عشق به رهبر، از ایستادگی در برابر دشمن، و از تداوم انقلاب سر داده می‌شود. قرارگاه همت امشب، بیش از هر زمان دیگری، تجسمی از پیوند عمیق میان امت و امام است. جایی که سوگ، تبدیل به انگیزه‌ای برای حرکت، و یاد رهبر، چراغ راهی برای آینده شده است. مسجد امیران، امشب پناهگاه دل‌هایی است که در این غم بزرگ، پیوندشان قوی‌تر از همیشه گشته است. ✍ منصوری 📍 چهار محال بختیاری - فلارد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
کلاسی از جنس حماسه از همان روز دهم اسفند خانم معلم کارش را در شاد شروع کرد. هرچند که یک هفته تعطیل رسمی اعلام شده بود اما خانم معلم روزی یک فیلم از سخنرانی‌های امام شهیدمان در گروه می‌گذاشت و یک متن حماسی ضمیمه‌اش می‌کرد. دخترکان کلاس چهارمی را در پنج ماهی که از سال گذشته بود، طوری تربیت کرده بود که حالا می‌توانست ارجاع‌شان بدهد به صحبت‌های سر کلاس و بنویسد: «بچه‌ها! داستان حضرت موسی و قبطیان و سبطیان رو یادتونه؟ امروز باید نشون بدین چقدر از درس‌های کلاس‌مون رو یادتونه. امروز کلاس ما قلب‌های شماست...» و بعد هم با دانش‌آموزانش در محل تجمعات شبانه قرار بگذارد. تکلیف شب بچه‌ها گرفتن عکس از تجمعات بود و نوشتن نامه و دلنوشته برای امام شهید. خانم معلم شب‌های ماه مبارک، شب‌های قدر، شب چهارشنبه‌سوری، شب سال‌تحویل و تمام شب‌های جنگ را در خیابان منتظر دانش‌آموزانش بود. بچه‌ها هم قبل از حرکت به سمت خیابان، گروه کلاسی‌شان را چک می‌کردند تا ببینند خانم کجا قرار گذاشته. کلاس درس خانم معلم دغدغه‌مند و انقلابی، در اسفند ۱۴۰۴ حتی یک روز هم تعطیل نشد... ✍ مطهره مظهری 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🟨 آمده‌ام که برای حضورم در اغتشاشات حلالیت بگیرم! شور و شوق مردم در هوا پیچیده بود و همه به صورت هماهنگ فریاد می‌زدند، دلم می‌خواست از این شکوه حضور، عکس بگیرم. به همین خاطر، رفتم بالای یک بلندی. خانمی ایستاده بود وسط انبوه جمعیت و در این تکاپوی بی‌پایان، او به آرامی اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دقایقی در میان صدای شعارها، نگاهم روی او ثابت ماند. بُغضی در چشمانش موج می‌زد و در سکوتش دنیایی از احساسات نهفته بود. دلم طاقت نیاورد. با هر سختی که بود خودم را به او رساندم، آرام بر پشتش زدم، صورتش را سمت من چرخاند، دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: «می‌شه چند تا سوال ازتون بپرسم؟ بهم می‌گین چرا امشب اینجا اومدین؟» سعی کرد اشک‌هایش را پنهان کند. پلک‌هایش را محکم به هم فشرد و با صدایی آرام گفت: «نه، مصاحبه نمی‌کنم.» 🔻ما دیگر تقسیم بندی نمی‌شیم؛ همه مدافع وطنیم باید پشیمان می‌ شدم و به دنبال سوژه‌ای دیگر می‌رفتم، اما پاهایم حرکت نکرد، چند لحظه نگاهم در نگاهش گره خورد. انگار دنیایی از حرف‌های ناگفته در سینه‌اش سنگینی می‌کرد. دلش بر خلاف دهانش، میل گفتن داشت. یک نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «ببین خواهر، این میدون رو می‌بینی؛ هر شب شلوغه کیپ تا کیپ پُره، اما هنوز هم عده‌ای دارن تو توهم رسانه زندگی می‌کنن و تصور می‌کنن فقط بسیجی‌ها و سپاهی‌ها برای کشورشون غیرت دارن. ما اینجاییم که بگیم وقتی پای وطن در میان باشه، همه مردم مدافع می‌شن و ما دیگه تقسیم‌بندی نمی‌شیم.» زن با انگشتش گوشه چشمش را فشار داد تا مانع ریختن اشکش شود. در چشمانش نوری از امید و درک وجود داشت. سری تکان داد و گفت: «بله، حق با شماست.» و بی‌هیچ مقدمه‌ای شروع کرد: «من خیلی آدم بدی بودم، نماز نمی‌خوندم. در اغتشاشات سال ۱۴۰۱، همون قضیه زن، زندگی، آزادی، مدام در تجمعات حاضر بودم. حتی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه امسال هم در تجمعات شرکت کردم.» 🔻حضرت آقا رو دوست نداشتم! سرش را پایین انداخت و لبش را محکم فشار داد. می‌خواست مقاومت کرده و بغضش کنترل کند، اما من می‌دانستم که چه فشاری بر گلویش نشسته است. حالا دیگر نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند، پس یک آه عمیق کشید و ادامه داد: «آقای خامنه‌ای رو دوست نداشتم. حس می‌کردم که وجودش مانع آزادی ماست. برای اینکه بتونم مثل حیوان‌ها لخت بگردم، همیشه بر ضد این نظام بودم. حالا می‌فهمم که چقدر احمق بودم. آخه آرزوی لخت شدن هم شد هدف؟!» 🔻بعد از شهادت رهبر ناخن‌هایم را ریمو کردم لحظه‌ای خجالت را در چهره‌اش حس کردم. شالش را بهانه‌ای کرد تا موهایش را مرتب کند و کمی چهره‌اش را از من بپوشاند. با همان بغض و حسرت ادامه داد: «باورتون نمیشه، وقتی تو گوشیم خبر شهادت آقای خامنه‌ای اومد، نمی‌دونم اون لحظه چه اتفاقی برام افتاد. انگار دنیا رو سرم آوار شد. بی‌اراده گریه کردم. وقتی فهمیدم که رهبر توی پناهگاه نبوده و خبر مسکو رفتنش دروغ بوده، همون لحظه دلم خواست توبه کنم و نماز بخونم، نماز صبح خوندم. برای اولین بار بعد از سال‌ها قهر بودن با خدا. حتی دستام ناخون مصنوعی داشت، اما بعد از شهادت رهبرم همه رو کندم. الان همه نمازامو می‌خونم، هر شب هم میام تو جمع این مردم و به همه این‌هایی که رهبر رو در زمان حیاتش دوستش داشتن، حسادت می‌کنم.» 🔻مغزم را به اینترنشنال باختم! سرش را بالا آورد، گویی مصمم‌تر شده بود. یک آه بلند و عمیق کشید و گفت: «حق با شماست، رسانه‌ها خیلی مؤثر هستن. من مغز و روحمو به رسانه‌های اینترنشنال و من و تو باختم، همیشه فکر می‌کردم که چقدر از رهبرم متنفرم، اما…» اشک‌هایش اجازه نداد جمله‌اش را تمام کند. دستم را بر بازویش گذاشتم و گفتم: «مهم اینه که الان فهمیدین چی درسته، خدا توبه‌کننده‌ها رو خیلی دوست داره.» او سرش را تکان داد و با همان اشک‌هایی که آرام بر گونه‌اش می‌نشست، گفت: «تازه فهمیدم چقدر رهبرم سید علی خامنه‌ای رو دوست داشتم. من از عذاب وجدانم میام تجمع. از حسرتی که چرا در زمان زنده بودن رهبرم، عاشقش نبودم. بعد از شهادتش احساس بی‌پناهی می‌کردم. خوش به حال این مردم که وقتی امام خامنه‌ای زنده بود، دوستش داشتن. خوش به حالشون.» ✍ ام سلمه فرد 📍 گیلان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دلمان تنگ شده برای یک سخنرانی آقا ... دلمان برای رمضان هایی که حضرت نور باید ماه را ببیند . اما حالا که در جوار حاج قاسم هستید دگر دل به که گرم کنیم تا بایک جمله دشمن را برزمین زند... آقای ما مولای ما دعا کن برای ما ...... مولای ما، نماز عید فطر را به چه کسی قامت ببندیم؟ با چه کسی سال را تحویل کنیم ؟ چه کسی برایمان نام سال تعیین کند ؟ چه کسی برایمان بیانیه بفرستد و دشمن را با صدای طنین انداز و با صلابتش در هم شکند و به زانو در بیاورد.. در دفاع مقدس دوازده روزه تمام دلگرمی مان شما بودید؛ ضامن آهو چشم انتظار شما هستند برای غبار روبی بارگاه ملکوتی برید و با قطره قطره اشک تان، با قطره قطره خون پاک تان راه حق را گشودید ، و سحر روز یازدهم خبر شهادت تان قامت مان خمید و جگرمان سوخت... اما اما انگیزه ای قوی تر از قبل برای جهاد با لشکر کفر و باطل و گرفنن انتقام خون پاک شما و تمام شهدای اقتدار و مردم بی دفاع صحرای کربلای امروز وطنم ایجاد کرد. آقا خبری از شما نیست، سخت دلتنگیم فرمانده کجایی... ما گوش به فرمانیم، آماده نبردیم و حکم آنچه تو گویی که نائب آن یار جمکرانی ... مولای ما چقدر حرف های نگفته در این دل شکسته مانده و بغض سنگینی را ایجاد کرده که هر لحظه ممکن است بشکند... چقدر دلمان برای آن صدای پرصلابت و دشمن شکن و چهره نورانی و پدرانه تان تنگ شده ... سخت دلتنگیم سلام ما را به ارباب بی کفن برسان آقا، سلام ما را به آن فرق شکافته و آن رخ و نیلی و پهلوی شکسته برسان ، سلام ما را به آن غریب جهان و گریه های نیمه شب برسان ، سلامم را به آن دل های گره خورده و نگران و آن شهدای جان بر کف، دلبریده از عزیزان ، مادران دل نگران و‌ چشم انتظار و امام شهدا برسان ... من ایمان دارم که شما با مولایمان مهدی عج ظهور خواهی کرد و علمدار سپاه حسین زمانه مان هستید و در برابر لشکر یزیدی و ظالم می ایستید و به پیکار می پردازید و حکومت عدل مهدوی تمام جهان را فرا می گیرد ... خبری از ظلم و ستم و کودک کشی و کشتار و خون ریزی نیست، دنیا سراسر از نور مهدوی و عدل و‌عنایت الهی است ... التماس دعا ای دلتنگ ترین زائر برای ملاقات با تن بی سر و خونی روی ریگ های داغ بیابان و آن پیکر اربا اربا و دست های بریده کنار رود فرات ... ✍ یگانه سادات حسینی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
.... روز شانزدهم جنگ شده و یکی از همین روزها رفته بودیم اداره ای که کار داشتیم خانمی مغرضانه با آه جگرسوزی گفت : عید که عزا اعلام کردند دیگه چهارشنبه سوری هم نداریم ... آقای کارمند هم که گوشی برای شنیدن پیدا کرده بود گفت بلللله چند سال بود که انقلابی ها می خواستند سنت های خوب ما را بردارند.. ایرانی نیستند اینا عرب پرستند دیشب که در مسجد کنار هم نشستیم درباره ش صحبت کردیم و به زبان خودمان گفتم که الان هم داریم نمی بینند ... دوستان خوششان آمد و گفتن چرا به فرمان نرسید و همین را نوشتیم و بردیم تو مسیر که همه ببینند ... بعد هم قرار شد که یکی باید درست و حسابی جواب بده و مجازی پخش کند من هم نوشتم و دوست و دشمن بخوانند و بدانند که اینجا ایران است با همان سنت ها و صحبت های دیرین ،وبی حفظ خاک و وحدت در این شرایط واجب تره و با فرستادم تا دور و نزدیک های مجازی حقیقت ساز ... «چهارشنبه سوری و لاستیک سوزی و ترقه زدن و خطر سازی و ....ممنوع ⛔ این مراسم سنتی و ایرانی اصیل به صورت کلاسیک و پیشرفته و تخصصی در تل‌آویو و حیفا و پایگاه های بی قاعده و قانون آمریکایی در کشورهای منطقه برگزار می شود .✅ تصاویر آن را از شبکه خبر و سایر شبکه های معتبر تلویزیونی واجتماعی مشاهده خواهید کرد .» ✍ فاطمه جبرئیلی 📍همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔻خدا مینو را می‌بخشد چند لحظه سکوتی معنا دار کرد. سکوتی که در آن حسرت و امید به تغییر می‌جوشید. صدای جمعیت در پس‌زمینه همچنان شنیده می‌شد. صدای قلب‌های به تپش افتاده‌ای که به عشق به وطن و رهبر بهم پیوسته بودند. دلم می‌خواست تا پایان مراسم برایم حرف بزند و من گوش کنم، اما ناگهان از من دور شد. جمعیت، همچون موجی خروشان، مرا به این سو و آن سو می‌برد. هر چه گشتم تا او را دوباره پیدا کنم، نتوانستم. نامش مینو بود. بانویی با قلبی مملو از درد و آه حسرت. خدا او را به دل شکسته‌اش ببخشد. 🔻قدر ما امسال در خیابان رقم خورد ماه رمضان امسال، تنها شب‌های قدرش فرصتی برای توبه و استغفار نبود. در خیابان‌های ایران عزیزم را که بنگریم، هر شب، دل‌های شکسته‌ای را می‌بینیم که به جمع عظیم مردم می‌پیوندند. افرادی که به دنبال طلب حلالیت‌اند و از درگاه الهی می‌خواهند تا از گذشته‌های پُر از غفلت خود عبور کنند. شاید پس از این، مینو هم روایتگر امید و تغییر برای دیگران باشد. سربازی که مثل حُر از دل جنگ متولد شد. ✍ ام سلمه فرد 📍گیلان - رشت 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چشمه چشمه تا دریا ✨شب عجیبی بود. ستاره ها یکی یکی از کنج آسمان زمین را می پاییدند و به نور قدم ها و کلامشان رشک می بردند. آنها که در دلشان چشمه چشمه میجوشید و کف خیابان به رودی خروشان وصل می شدند. 🌙 گویی نسیم شب زیر هلال شب بیستم ماه رمضان، سوره فتح را با ترنمِ سکینه، بر قلوب مومنین زمزمه می کرد و بعد از هفت روز رنج فراق، یک شبه به وصال رسیده بودند. 🌼 وعطر گل نرگس را لابلای دست هایی که برای بیعتی مجاهدانه و عاشقانه بالا رفته بود، با نفسی عمیق میشد لمس کرد.بیعت با فرزندِامامِ شهیدمان. چقدر قدمها و شعارها هیجان داشت. 🍀 میان انبوه بی مثال جمعیت، لنز دل، نگاه را متوقف می کرد روی تابلوهای خاص، از آن جمع دخترانه که عکس حضرت عشق و فرزندش را به سینه چسبانده و هر چند از ماشین بلندگو دور شده بودند اما خود دم گرفته و با شور فریاد می زدند «این همه لشکر آمده/به عشق رهبر آمده». جوری که حس می کردم با هر شعار بر حنجره شان خراشی عمیق می نشیند خراشی عاشقانه به وقت بیعت. 🌱و نگاهم به آسمان خیره ماند و شکر بر لبم جاری. وقتی صدای جوانمردی فضا را پرکرد که با کت فانتزی ، دست در دست پسر بچه شیک پوش اش با سیل جمعیت پیش میرفت، اتحادی مقدس داشت کف خیابان رقم می خورد. ▫️جوانمر با تمام وجود میان شعار عاشقانه برای صالح بعد صالح، شعار مرگ بر آمریکا را از سوز جگر گفت و صدایش سرها را متحیر چرخاند سمت خودش، شاید کربلای روز دهم حسینیه امام در دلش شعله کشیده بود و جمع اطرافش بی توجه به بلندگوها و شعارها یکصدا شعار او را جوابگو بودند. ✨چند قدم با نفسی عمیق بی نظیرترین هوای تاریخ بشر را تا عمق چشیدم و باز نگاهم چرخید سمت رجز خوانی دیگر. حدود ده نفراز کودکانی که همسن و سال شکوفه های پرپر شجره طیبه بودند می خروشیدند و از تولی و تبری می گفتند. از لبیک یا خامنه ای تا مرگ بر آمریکا و اسراییل. 🌱 شعارشان حلقه ای از نگاه ها را سهم خود کرده بود. پرچم ایران نقش صورت و عکس آقا نقش نگاری بردستشان بود. 🌷و دلم ناگهان گیر افتاد در کلام پسر بچه ای که دست در جیب، سرش را کج کرد و خیره به گردی چهره مادر میان چادر زهرایی و کودکانه گفت: مامان کی میریم اربعین؟ مادر کالسکه خواهرش را هل داد و دستی برد لای موهای پسرش و مهربانه گفت:چند ماه دیگه ان شاالله 🌼 چه زیبا بود جوشش چشمه های نور، در رود خیابان و پیوستن به دریای مکتب حسینی ✍ صدیقه صادقی 📍فارس 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«قد خمیده» در صفوف نماز جمعه حضور او محسوس و فاحش بود پیر زنی که با پای عقل و احساس در میعادگاه عاشقان قدم نهاده بود نمی‌توانست کمر صاف کند و با همان قد خمیده به زحمت بسیار ایستاده و شعار میداد مشت گره میکرد و با تمام وجود بر قائد خود لبیک میگفت؛ خوب که چشم چرخاندم دخترکی چند ماهه را در آغوش مادر دیدم که برق چشمانش از میان چادر مشکی مادر نیز معلوم بود گوییا آن طفل صغیر حماسه امروز مردم را بهتر از من به ادراک خویش سپرده بود! خانواده های شهدا اطراف مسجد را پر کرده بودند ادغام غم شادی در کلامشان هویدا بود شور و احساس و حماسه در نگاه تازه عروسی که همسرش را در راه حریم الهی فدا کرده بود در هم آمیخته شده بود در حالی که جوانان ما در خون خویش غلط میزدند از عزیزانمان بی خبر بودیم اما چنان بانوی حماسه آفرین کربلا چیزی جز زیبایی نمی‌دیدیم و فریاد می‌کشیدیم: «ما ترکناک یابن الحسین» ✍ ریحانه خدایار 📍کردستان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
زیرنویس شبکه خبر: اولین سخنرانی و پیام رهبر معظم انقلاب تا ساعاتی دیگر... در تکاپوی سوگ و غم و جنگ بهترین خبر بود مدتی بی صدا روی مبل روبروی تلوزیون به خبر نگاه می کردم مثل سایه ای که ذره ذره در امتداد روز محو می شد خیالم اما هنوز حسینیه بود دلم حسینیه خودمان را میخواست دلم درهایی را میخواست که به یکباره باز شود محبوبمان بیاید و بقیه روزهایمان را بسازد با اقتدارش، با صورتی آرام و قلبی مطمئن و خنده ای برلب. من عادت کرده بودم از همه آشوب ها و نگرانی ها و تردیدها به پدرم پناه ببرم او بیاید و آرامم کند دلم قرص شود و دوباره ادامه دهم. مثل کودکی لجباز دلم صدای "مااهل کوفه نیستیم علی تنها بماند را میخواست. به اینجای افکارم که رسیدم ناگهان همه چیز از خیال به واقعیت پیوست به خودم آمدم ساعت چند باید در میدان بودیم؟ دلم گریه میخواست اما جای سوگ نبود لابلای پیامهای جورواجور جنگ و مبارزه ساعت ۲۰ در میدان وحدت را پیدا کردم بغض کم کم در چشمهایم آشکار شد و کل مسیر را بی اختیار اشک ریختم. نفهمیدم چطور وارد سیل جمعیت شدم خواستم بگویم مااهل کوفه نیستیم.... که صدای جمعیت نوری از امید به قلبم تاباند یکصدا می گفتند: "ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد" ✍ صفورا عطابخش 📍گیلان - لاهيجان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
هانیه پشت میز چوبی آبی رنگ در کلاس اول الف نشسته بود. کنار او مریم در دفتر نقاشی با جلد تصویر خنده دار باب اسفنجی ،نقاشی یک فرشته ی زیبا را می کشید. با لباسی سفید و تاج گلی برسر. فرشته درحال پرواز به سمت آسمان بود! همیشه دلش می خواست مثل مریم ، قشنگ نقاشی بکشد. مدرسه شجره طیبه میناب نوساز و زیبا بود. طبقه ی اول مخصوص دخترها بود وطبقه دوم مخصوص پسرها، دادش احمدکه سه سال از او بزرگتر بود، در طبقه پایین درس می خواندهر روز احمد دستش را می گرفت وبه مدرسه می آمدند. امروز هر دو روزه بودند. صبح به مامان گفته بود: من امروز نمی‌خوام کله گنجشکی بگیرم. - اذیت میشی،دخترم! - نه منم میخوام،مث داداش روزه بگیرم! مامانی میشه افطار میگو درست کنی!میگو بزرگ! - باشه عزیزم،حتما! مادر،در بازار فقط دنبال میگو بود آن هم بزرگ، چند مغازه را رد کرد،بلاخره میگو را خرید! خواست زودتر به خانه برسد تا با حوصله میگو را آماده کند! ناگهان زمین لرزید،اول همه ی مردم بهت زده به هم نگاه می کردند وبعد شروع به فرار کردند،هرکس به سمتی! دربین راه شنید،دبستان شجره طیبه را زدند. خودرا به خانه رساند.. زنبیل خرید را در خانه رها کرد! به سمت دبستان دوید چندبار زمین خورد! وقتی همسایه ها او را بیهوش به خانه آوردند. گربه ای در باغچه،میگوی درشتی به دهان داشت! ✍ زهرا زرگران 📍اصفهان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«تنگه‌ی احد» دروغ چرا می‌ترسم. به صداها عادت نکرده‌ام. هر گرومپی که می‌شنوم بند دلم پاره می‌شود که کدام بچه یتیم شد، کدام مادر داغ دید، کدام سرپناه آوار شد. دروغ چرا می‌ترسم یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفته‌ی بعد نوبت لانه‌ی کوچک من باشد. از دیوانه‌ی در حال سقوط هیچ چیز بعید نیست. اما راستش تا دلت بخواهد ادای شجاعت در می‌آورم. مثلاً وقتی بچه‌ها می‌پرسند صدای چی بود می‌گویم داریم دشمن را می‌زنیم. در گروه رفقا با استیکر خنده می‌نویسم یادتان باشد چهارصد تومان به دانشگاه بدهی دارم. به خواهرم که فهمیده سرکوچه را زده‌اند و دل نگران زنگ زده و اصرار می‌کند از تهران بروم می‌گویم زد تمام شد! به پدر همسر که می‌پرسد اگر زدند با سه تا بچه‌ی کوچک چطور می‌توانی فرار کنی می‌گویم خدا بزرگ است. نمی‌دانم چه می‌شود. نمی‌دانم چند روز، چند هفته و یا چندماه طول می‌کشد. نمی‌دانم کی ممکن است اینترنت قطع شود. کی ممکن است آب و برق و گاز قطع شود. کی ممکن است تلویزیون قطع شود. چیزی که می‌دانم این است که الان این شهر سنگر من است و روشن نگه داشتن چراغ خانه ام در آن وظیفه‌ی من است. تنگه‌ی احد من که فرمانده به من سپرده رها نکردن خیابان‌های این شهر است در این شب‌ها. سهم من از جهاد آماده کردن و راه انداختن بچه‌هایی است که عادت دارند نه شب بخوابند اما این شب‌ها تا یازده در خیابان هستند. سهم من بردن نوزاد شش ماهه‌ در سرما و باد زیر چند لایه لباس و پتو در خیابان است. درست مثل آن سرباز وطن که سهمش نشستن پشت لانچر و فشردن دکمه‌ی پرتاب موشک است. چه فرمانده زنده باشد چه نباشد ما هر کدام تنگه‌ای داریم که نباید رهایش کنیم. ✍مریم صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
حماسه مردمی مسجدمحور امشب ۲۳اسفند ۱۴۰۴ همدان محله کوچه مشکی یک جریان زیبا که با نظم خاصی شکل می گیره از کوچه ها که رد میشم مادران ودخترانی رو می بینم که پرچم به تن یا پرچم به دست به سمت مسجد محله مون میرن.وقتی باهاشون همراهی می کنم حس خوبی پیدا می کنم ،حالت تعلق وهمبستگی رو در وجودم به خوبی احساس می کنم.وقتی نزدیک مسجد می رسم تعداد زیادی از خانم ها ودختران وپسر بچه هاومردانی را می بینم که از چهره هاشون صمیمیت همراه با صلابت ساتع می شود. ساعت ۸:۴۵ شب که میشه همه پشت روحانی وهیات امنا راه میفتند عکس های رهبری وپرچم های ایران عزیز رو دستشون گرفتند وبا شعارهای حماسی به راه می افتند . صف ها منظم هستندونیاز به ناظم ندارند وطوری حرکت می کنند که داخل کوچه ها وخیابان راه ماشین های عبوری رو سد نکنند. هرچه جلوتر میریم تعدادی به جمعیت اضافه میشه .شور وحال جمعیت افزایش پیدا می کند الان یکی از خردسالان درحال شعار خوندن هست وهمه با شور وحال تکرار می کنند بقیه بچه ها هم سر ذوق اومدن وبا فریادشون زیبایی خاصی به جمعیت دادند .پنجره های خونه ها گاهی باز میشن وپرده ای کنار زده میشه ونگاهی به جمعیت درحال عبور می اندازند اغلب دست تکون میدن وهمراهی می کنند وگاهی هم موردی پیدا میشه که حرکت ناجوری رو بعنوان اعتراض انجام میده دراین حالت اخیر صدای شعارها ی جمعیت بالا میرن تا اون کار رو خنثی کنند. در خیابان خودرو هایی زیادی درحال عبور هستند ودربین اونها خودروهایی با پرچم وعکس های رهبری با شوق عبور می کنند وبرای جمعیت دست تکون میدن. حالا به میدان اصلی رسیدیم گروه های دیگری از سایر مساجد هم به میدان پیوستند ودختران وزنان در یک قسمت میدان ومردان وپسران در سوی دیگر میدان ،پرچم هاشون رو تکون میدن وبا مداحی مهدی رسولی "بزن که خوب میزنی" وشعارهای پرمغز دیگری رو تکرار می کنند.بعد مدتی به راهمون ادامه میدیم تادر مسیر کوچه ها وخیابانها صدامون رو به همگان برسانیم. ودرنهایت به مسجد محله برمی گردیم. امام جماعت مسجد از کسبه محله تشکر می کنند که این روزها کارمردم رو باروی خوش راه می اندازند ودراین هنگام دختر خردسالی دعای فرج رو زمزمه می کنه وهمه همراهی می کنند بعد به کمک اهالی پذیرایی مختصری صورت می گیره وخانم ها کارهای فردای مسجدرو باهم هماهنگ می کنند وبه خونه هاشون برمی گردند. این حرکت اولین بارهست که درطول سالهای انقلاب اتفاق می افتد .یک حرکت صددرصد مردمی ،خودجوش ،پرهیجان وبا بینش دقیق وحساب شده واز روزهای اول دفاع مقدس ۳ شروع شده وهرشب ادامه داره. ✍ فاطمه جبرئیلی 📍همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org