#روایت_صدوچهلویکم
🔻خدا مینو را میبخشد
چند لحظه سکوتی معنا دار کرد. سکوتی که در آن حسرت و امید به تغییر میجوشید. صدای جمعیت در پسزمینه همچنان شنیده میشد. صدای قلبهای به تپش افتادهای که به عشق به وطن و رهبر بهم پیوسته بودند.
دلم میخواست تا پایان مراسم برایم حرف بزند و من گوش کنم، اما ناگهان از من دور شد. جمعیت، همچون موجی خروشان، مرا به این سو و آن سو میبرد. هر چه گشتم تا او را دوباره پیدا کنم، نتوانستم. نامش مینو بود. بانویی با قلبی مملو از درد و آه حسرت. خدا او را به دل شکستهاش ببخشد.
🔻قدر ما امسال در خیابان رقم خورد
ماه رمضان امسال، تنها شبهای قدرش فرصتی برای توبه و استغفار نبود. در خیابانهای ایران عزیزم را که بنگریم، هر شب، دلهای شکستهای را میبینیم که به جمع عظیم مردم میپیوندند. افرادی که به دنبال طلب حلالیتاند و از درگاه الهی میخواهند تا از گذشتههای پُر از غفلت خود عبور کنند. شاید پس از این، مینو هم روایتگر امید و تغییر برای دیگران باشد. سربازی که مثل حُر از دل جنگ متولد شد.
✍ ام سلمه فرد
📍گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلودوم
چشمه چشمه تا دریا
✨شب عجیبی بود. ستاره ها یکی یکی از کنج آسمان زمین را می پاییدند و به نور قدم ها و کلامشان رشک می بردند. آنها که در دلشان چشمه چشمه میجوشید و کف خیابان به رودی خروشان وصل می شدند.
🌙 گویی نسیم شب زیر هلال شب بیستم ماه رمضان، سوره فتح را با ترنمِ سکینه، بر قلوب مومنین زمزمه می کرد و بعد از هفت روز رنج فراق، یک شبه به وصال رسیده بودند.
🌼 وعطر گل نرگس را لابلای دست هایی که برای بیعتی مجاهدانه و عاشقانه بالا رفته بود، با نفسی عمیق میشد لمس کرد.بیعت با فرزندِامامِ شهیدمان.
چقدر قدمها و شعارها هیجان داشت.
🍀 میان انبوه بی مثال جمعیت، لنز دل، نگاه را متوقف می کرد روی تابلوهای خاص، از آن جمع دخترانه که عکس حضرت عشق و فرزندش را به سینه چسبانده و هر چند از ماشین بلندگو دور شده بودند اما خود دم گرفته و با شور فریاد می زدند «این همه لشکر آمده/به عشق رهبر آمده». جوری که حس می کردم با هر شعار بر حنجره شان خراشی عمیق می نشیند خراشی عاشقانه به وقت بیعت.
🌱و نگاهم به آسمان خیره ماند و شکر بر لبم جاری. وقتی صدای جوانمردی فضا را پرکرد که با کت فانتزی ، دست در دست پسر بچه شیک پوش اش با سیل جمعیت پیش میرفت، اتحادی مقدس داشت کف خیابان رقم می خورد.
▫️جوانمر با تمام وجود میان شعار عاشقانه برای صالح بعد صالح، شعار مرگ بر آمریکا را از سوز جگر گفت و صدایش سرها را متحیر چرخاند سمت خودش، شاید کربلای روز دهم حسینیه امام در دلش شعله کشیده بود و جمع اطرافش بی توجه به بلندگوها و شعارها یکصدا شعار او را جوابگو بودند.
✨چند قدم با نفسی عمیق بی نظیرترین هوای تاریخ بشر را تا عمق چشیدم و باز نگاهم چرخید سمت رجز خوانی دیگر. حدود ده نفراز کودکانی که همسن و سال شکوفه های پرپر شجره طیبه بودند می خروشیدند و از تولی و تبری می گفتند. از لبیک یا خامنه ای تا مرگ بر آمریکا و اسراییل.
🌱 شعارشان حلقه ای از نگاه ها را سهم خود کرده بود. پرچم ایران نقش صورت و عکس آقا نقش نگاری بردستشان بود.
🌷و دلم ناگهان گیر افتاد در کلام پسر بچه ای که دست در جیب، سرش را کج کرد و خیره به گردی چهره مادر میان چادر زهرایی و کودکانه گفت: مامان کی میریم اربعین؟ مادر کالسکه خواهرش را هل داد و دستی برد لای موهای پسرش و مهربانه گفت:چند ماه دیگه ان شاالله
🌼 چه زیبا بود جوشش چشمه های نور، در رود خیابان و پیوستن به دریای مکتب حسینی
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوسوم
«قد خمیده»
در صفوف نماز جمعه حضور او محسوس و فاحش بود
پیر زنی که با پای عقل و احساس در میعادگاه عاشقان قدم نهاده بود
نمیتوانست کمر صاف کند و با همان قد خمیده به زحمت بسیار ایستاده و شعار میداد
مشت گره میکرد و با تمام وجود بر قائد خود لبیک میگفت؛
خوب که چشم چرخاندم دخترکی چند ماهه را در آغوش مادر دیدم که برق چشمانش از میان چادر مشکی مادر نیز معلوم بود
گوییا آن طفل صغیر حماسه امروز مردم را بهتر از من به ادراک خویش سپرده بود!
خانواده های شهدا اطراف مسجد را پر کرده بودند
ادغام غم شادی در کلامشان هویدا بود
شور و احساس و حماسه در نگاه تازه عروسی که همسرش را در راه حریم الهی فدا کرده بود در هم آمیخته شده بود
در حالی که جوانان ما در خون خویش غلط میزدند
از عزیزانمان بی خبر بودیم
اما چنان بانوی حماسه آفرین کربلا
چیزی جز زیبایی نمیدیدیم
و فریاد میکشیدیم:
«ما ترکناک یابن الحسین»
✍ ریحانه خدایار
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوچهارم
زیرنویس شبکه خبر: اولین سخنرانی و پیام رهبر معظم انقلاب تا ساعاتی دیگر...
در تکاپوی سوگ و غم و جنگ بهترین خبر بود
مدتی بی صدا روی مبل روبروی تلوزیون به خبر نگاه می کردم
مثل سایه ای که ذره ذره در امتداد روز محو می شد خیالم اما هنوز حسینیه بود
دلم حسینیه خودمان را میخواست
دلم درهایی را میخواست که به یکباره باز شود محبوبمان بیاید و بقیه روزهایمان را بسازد با اقتدارش، با صورتی آرام و قلبی مطمئن و خنده ای برلب.
من عادت کرده بودم از همه آشوب ها و نگرانی ها و تردیدها به پدرم پناه ببرم او بیاید و آرامم کند دلم قرص شود و دوباره ادامه دهم.
مثل کودکی لجباز دلم صدای "مااهل کوفه نیستیم علی تنها بماند را میخواست.
به اینجای افکارم که رسیدم ناگهان همه چیز از خیال به واقعیت پیوست به خودم آمدم ساعت چند باید در میدان بودیم؟
دلم گریه میخواست اما جای سوگ نبود
لابلای پیامهای جورواجور جنگ و مبارزه ساعت ۲۰ در میدان وحدت را پیدا کردم
بغض کم کم در چشمهایم آشکار شد و کل مسیر را بی اختیار اشک ریختم.
نفهمیدم چطور وارد سیل جمعیت شدم خواستم بگویم مااهل کوفه نیستیم....
که صدای جمعیت نوری از امید به قلبم تاباند یکصدا می گفتند:
"ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد"
✍ صفورا عطابخش
📍گیلان - لاهيجان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوپنجم
هانیه
پشت میز چوبی آبی رنگ در کلاس اول الف نشسته بود.
کنار او مریم در دفتر نقاشی با جلد تصویر خنده دار باب اسفنجی ،نقاشی یک فرشته ی زیبا را می کشید.
با لباسی سفید و تاج گلی برسر.
فرشته درحال پرواز به سمت آسمان بود!
همیشه دلش می خواست مثل مریم ، قشنگ نقاشی بکشد.
مدرسه شجره طیبه میناب نوساز و زیبا بود.
طبقه ی اول مخصوص دخترها بود وطبقه دوم مخصوص پسرها،
دادش احمدکه سه سال از او بزرگتر بود، در طبقه پایین درس می خواندهر روز احمد دستش را می گرفت وبه مدرسه می آمدند.
امروز هر دو روزه بودند.
صبح به مامان گفته بود: من امروز نمیخوام کله گنجشکی بگیرم.
- اذیت میشی،دخترم!
- نه منم میخوام،مث داداش روزه بگیرم!
مامانی میشه افطار میگو درست کنی!میگو بزرگ!
- باشه عزیزم،حتما!
مادر،در بازار فقط دنبال میگو بود آن هم بزرگ، چند مغازه را رد کرد،بلاخره میگو را خرید!
خواست زودتر به خانه برسد تا با حوصله میگو را آماده کند!
ناگهان زمین لرزید،اول همه ی مردم بهت زده به هم نگاه می کردند وبعد شروع به فرار کردند،هرکس به سمتی!
دربین راه شنید،دبستان شجره طیبه را زدند.
خودرا به خانه رساند.. زنبیل خرید را در خانه رها کرد!
به سمت دبستان دوید چندبار زمین خورد!
وقتی همسایه ها او را بیهوش به خانه آوردند.
گربه ای در باغچه،میگوی درشتی به دهان داشت!
✍ زهرا زرگران
📍اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوششم
«تنگهی احد»
دروغ چرا میترسم. به صداها عادت نکردهام. هر گرومپی که میشنوم بند دلم پاره میشود که کدام بچه یتیم شد، کدام مادر داغ دید، کدام سرپناه آوار شد. دروغ چرا میترسم یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفتهی بعد نوبت لانهی کوچک من باشد. از دیوانهی در حال سقوط هیچ چیز بعید نیست. اما راستش تا دلت بخواهد ادای شجاعت در میآورم. مثلاً وقتی بچهها میپرسند صدای چی بود میگویم داریم دشمن را میزنیم. در گروه رفقا با استیکر خنده مینویسم یادتان باشد چهارصد تومان به دانشگاه بدهی دارم. به خواهرم که فهمیده سرکوچه را زدهاند و دل نگران زنگ زده و اصرار میکند از تهران بروم میگویم زد تمام شد! به پدر همسر که میپرسد اگر زدند با سه تا بچهی کوچک چطور میتوانی فرار کنی میگویم خدا بزرگ است.
نمیدانم چه میشود. نمیدانم چند روز، چند هفته و یا چندماه طول میکشد. نمیدانم کی ممکن است اینترنت قطع شود. کی ممکن است آب و برق و گاز قطع شود. کی ممکن است تلویزیون قطع شود. چیزی که میدانم این است که الان این شهر سنگر من است و روشن نگه داشتن چراغ خانه ام در آن وظیفهی من است. تنگهی احد من که فرمانده به من سپرده رها نکردن خیابانهای این شهر است در این شبها. سهم من از جهاد آماده کردن و راه انداختن بچههایی است که عادت دارند نه شب بخوابند اما این شبها تا یازده در خیابان هستند. سهم من بردن نوزاد شش ماهه در سرما و باد زیر چند لایه لباس و پتو در خیابان است. درست مثل آن سرباز وطن که سهمش نشستن پشت لانچر و فشردن دکمهی پرتاب موشک است. چه فرمانده زنده باشد چه نباشد ما هر کدام تنگهای داریم که نباید رهایش کنیم.
✍مریم صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوهفتم
حماسه مردمی مسجدمحور
امشب ۲۳اسفند ۱۴۰۴ همدان محله کوچه مشکی
یک جریان زیبا که با نظم خاصی شکل می گیره از کوچه ها که رد میشم مادران ودخترانی رو می بینم که پرچم به تن یا پرچم به دست به سمت مسجد محله مون میرن.وقتی باهاشون همراهی می کنم حس خوبی پیدا می کنم ،حالت تعلق وهمبستگی رو در وجودم به خوبی احساس می کنم.وقتی نزدیک مسجد می رسم تعداد زیادی از خانم ها ودختران وپسر بچه هاومردانی را می بینم که از چهره هاشون صمیمیت همراه با صلابت ساتع می شود.
ساعت ۸:۴۵ شب که میشه همه پشت روحانی وهیات امنا راه میفتند عکس های رهبری وپرچم های ایران عزیز رو دستشون گرفتند وبا شعارهای حماسی به راه می افتند . صف ها منظم هستندونیاز به ناظم ندارند وطوری حرکت می کنند که داخل کوچه ها وخیابان راه ماشین های عبوری رو سد نکنند.
هرچه جلوتر میریم تعدادی به جمعیت اضافه میشه .شور وحال جمعیت افزایش پیدا می کند
الان یکی از خردسالان درحال شعار خوندن هست وهمه با شور وحال تکرار می کنند بقیه بچه ها هم سر ذوق اومدن وبا فریادشون زیبایی خاصی به جمعیت دادند .پنجره های خونه ها گاهی باز میشن وپرده ای کنار زده میشه ونگاهی به جمعیت درحال عبور می اندازند اغلب دست تکون میدن وهمراهی می کنند وگاهی هم موردی پیدا میشه که حرکت ناجوری رو بعنوان اعتراض انجام میده دراین حالت اخیر صدای شعارها ی جمعیت بالا میرن تا اون کار رو خنثی کنند.
در خیابان خودرو هایی زیادی درحال عبور هستند ودربین اونها خودروهایی با پرچم وعکس های رهبری با شوق عبور می کنند وبرای جمعیت دست تکون میدن.
حالا به میدان اصلی رسیدیم گروه های دیگری از سایر مساجد هم به میدان پیوستند ودختران وزنان در یک قسمت میدان ومردان وپسران در سوی دیگر میدان ،پرچم هاشون رو تکون میدن وبا مداحی مهدی رسولی "بزن که خوب میزنی" وشعارهای پرمغز دیگری رو تکرار می کنند.بعد مدتی به راهمون ادامه میدیم تادر مسیر کوچه ها وخیابانها صدامون رو به همگان برسانیم. ودرنهایت به مسجد محله برمی گردیم.
امام جماعت مسجد از کسبه محله تشکر می کنند که این روزها کارمردم رو باروی خوش راه می اندازند ودراین هنگام دختر خردسالی دعای فرج رو زمزمه می کنه وهمه همراهی می کنند بعد به کمک اهالی پذیرایی مختصری صورت می گیره وخانم ها کارهای فردای مسجدرو باهم هماهنگ می کنند وبه خونه هاشون برمی گردند.
این حرکت اولین بارهست که درطول سالهای انقلاب اتفاق می افتد .یک حرکت صددرصد مردمی ،خودجوش ،پرهیجان وبا بینش دقیق وحساب شده واز روزهای اول دفاع مقدس ۳ شروع شده وهرشب ادامه داره.
✍ فاطمه جبرئیلی
📍همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوهشتم
نهال ایمان
✨کودکی سرخوش لابلای جمع می دوید. زنجیر کوچکی به دست سبک دوید و خود را میان حلقه زنجیر زنی نوجوانان جا کرد.
🤚با دم یا اباالفضلِ مداح، دستان کوچکش را تا اوج بالا میبرد و دسته چوبی زنجیر را محکم گرفته و سمت شانه بر لباس مشکی اش روانه میکرد. دانه های زنجیر روی شانه اش می نشت با ضرب آهنگی هماهنگ با خیل نوجوانان زنجیر زن و با هر ذکر یا اباالفضل دلش تا حرم علمدار پر میکشید.
🌼 طبق قرار هرشب انتهای مراسم کف میدان در دلها عطر گل نرگس پیچید و دستها به دعای فرج بلند شد. کوچک و بزرک دست ها در آسمان زمانه نقش آفرینی میکرد.
🌨 آسمان هوای بریدن داشت. دعا به العجل که رسید باران گرفت و چشمها بارانی تر.
نم باران بر دستان آن خانواده ای که جمع خانوادگی شان هرشب آنجا به پا بود چک چک نور میچشاند
🍀 در این میان دستانی با ناخن بلند رو به آسمان بود. رنگ و لعاب صورتش زیر باران داشت رنگ می باخت که هق هق گریه شانه اش را لرزاند، کنارش بودم و گفت: به عشق انقلاب و آقا میام اینجا، به امید ظهور . و لبخندمان گره خورد و دعا کردیم تا یار حقیقی امام زمان باشیم.
▫️ و چرخید نگاهم به مادری که حجابش، دل از آسمانی ها می برد و در آغوشش کودکی با چشمانی درشت و لبی غنچه که سربند سبز لبیک یا خامنه ای بر کلاه بافتنی، چهره اش را بوسیدنی کرده بود. گویی سرما و سوزش، میان اتحاد دلها حول ولایت، توانی نداشت.
🌴گویی امسال در روز درختکاری در سرزمین دلها مان، آقای شهید، نهال ایمان کاشته بود ایمانی ابوذری.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلونهم
سر کلاس درس برای ساختن آینده بودم نگاهی ب معلم نگاهی ب کتاب و نگاهی ب آسمان انداختم ب فکر نمره و درس بودم که
بی هوا یهو .....
صدای مهیب و گوش خراشی
کل محیط شلوغ مدرسه را خفه کرد
با چشمانی نگران صورت رنگ پریده معلم را دیدم نگاهی ب صورت دوستم انداختم چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود
چرا ما !! ما که کاری ب سیاست نداریم فقط برای آینده خود اینجاییم طولی نکشید و صدای انفجار دوباره ب گوشم خورد
از ترس زبانم بند آمده بود صدای فریاد مدیر که با داد میگفت :
( - ترک کنین، ترکت کنین، مدرسه را ترک کنین )
کیف خورد را برداشتم و از در کلاس بیرون زدم
<هیاهو و ترس زیاد
کل مدرسه و دانش آموزان و گریه فرار آنها مشخص بود
گریه آنها ترس من رو بیشتر کرد بدنم مثل تیکه ای یخ بود تو شوک زیادی بودم ک دستم کشیده شد
_ بیااا بیااااا واینستا بدوووو
آسمان تیره شهر دلم را گرفت ستون های دود تیره دیده میشد
نگاهی به فرار دانش آموزان کردم و دعایی زیر لب گفتم و راهی شدم
روزی تلخ بود ولی من میدانستم ماندنی نیست و ما پیروز ماجراییم
دختر وطن
✍ آتنا حاجیان
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهم
روز قدس روز شکر
مثل هر سال در راهپیمایی روز قدس شرکت می کنیم ؛ ولی این بار می دانیم و مطمئن هستیم که سال دیگر روز قدس ،راهپیمایی میکنیم اما نه به عنوان روز مرگ بر اسراییل بلکه به عنوان روز شکر!
واین شکر درواقع تشکر از خداونداست که این لکه ی ننگ را از نقشه ی جهان پاک کرده است.
چرا که امسال با پیام جدید از رهبر جدید بعد از غم فقدان خامنه ای شهید ،پر شور تر دراین جهاد شرکت کنیم.
خدایا ثبت کن حضورملت های آزاده ی دنیا و براورده کن آرزوی میلیونی نابودی این رژیم غاصب را ،آمین یا رب العالمین
فردا همه دعا می کنیم نابودی آمریکا و اسراییل را وهمه باهم فریادی می زنیم که پرده ی گوش کر دشمنان جهان را پاره کند:
مرگ برامریکا،مرگ برای اسراییل
✍ زهرا زرگران
📍اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
امتداد
#اطلاعیه_دوم #پویش_قائد_امت ✍ سلام و درود به آن ذخیره الهی(عج)؛ سلام و رحمت الهی به سید الشهداء ان
#پویش
✍ سلام به همراهان فرهیخته و دوستداران قلم
🗓 بیش از یک ماه از آغاز انتشار روایتهای جنگ تحمیلی رمضان در کانال مرکز تجربهنگاری امتداد میگذرد. در این مدت ۱۵۰ روایت منتشر شده؛ یعنی بهطور میانگین روزانه پنج روایت.
📚 تقریباً همین تعداد روایت نیز از نقاط مختلف میهن عزیزمان گردآوری شده و در صف انتشار قرار دارد.
💠 باتوجه به درخواست مخاطبان و ضرورت پرداختن به تجربهها در قالبهای متنوعتر، تصمیم گرفتهایم در کنار روایتگری مکتوب، «پویش روایتگری صوتی و پادپخش» 🎙 را نیز آغاز کنیم تا این گنجینه زیسته، در قالبهایی گستردهتر و اثرگذارتر شنیده و ثبت شود.
✅ امید داریم این گام کوچک فرهنگی و ادبی، تنها برای رضای الهی باشد و در مسیر آمادگی برای ظهور حضرتش نقشی هرچند اندک بر جای گذارد.
🔹 مرکز تجربهنگاری امتداد
#اطلاعیه
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
⚜پویش روایتگری
🔰بهمناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنهای
🔹 محورهای روایت شامل:
۱.کنش های مردمی در جنگ رمضان
۲. مردم و تشیع شهدا
۳.شهادت قائد امت
۴.بمباران شهرها
۵.تجمعات خودجوش مردمی
💠 ارسال روایات در قالب صوت 🎙
✅ روایات خود را به ادمین مرکز تجربه نگاری امتداد ارسال کنید👇
@mtedad_admin
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org