#روایت_صدوچهلوچهارم
زیرنویس شبکه خبر: اولین سخنرانی و پیام رهبر معظم انقلاب تا ساعاتی دیگر...
در تکاپوی سوگ و غم و جنگ بهترین خبر بود
مدتی بی صدا روی مبل روبروی تلوزیون به خبر نگاه می کردم
مثل سایه ای که ذره ذره در امتداد روز محو می شد خیالم اما هنوز حسینیه بود
دلم حسینیه خودمان را میخواست
دلم درهایی را میخواست که به یکباره باز شود محبوبمان بیاید و بقیه روزهایمان را بسازد با اقتدارش، با صورتی آرام و قلبی مطمئن و خنده ای برلب.
من عادت کرده بودم از همه آشوب ها و نگرانی ها و تردیدها به پدرم پناه ببرم او بیاید و آرامم کند دلم قرص شود و دوباره ادامه دهم.
مثل کودکی لجباز دلم صدای "مااهل کوفه نیستیم علی تنها بماند را میخواست.
به اینجای افکارم که رسیدم ناگهان همه چیز از خیال به واقعیت پیوست به خودم آمدم ساعت چند باید در میدان بودیم؟
دلم گریه میخواست اما جای سوگ نبود
لابلای پیامهای جورواجور جنگ و مبارزه ساعت ۲۰ در میدان وحدت را پیدا کردم
بغض کم کم در چشمهایم آشکار شد و کل مسیر را بی اختیار اشک ریختم.
نفهمیدم چطور وارد سیل جمعیت شدم خواستم بگویم مااهل کوفه نیستیم....
که صدای جمعیت نوری از امید به قلبم تاباند یکصدا می گفتند:
"ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد"
✍ صفورا عطابخش
📍گیلان - لاهيجان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوپنجم
هانیه
پشت میز چوبی آبی رنگ در کلاس اول الف نشسته بود.
کنار او مریم در دفتر نقاشی با جلد تصویر خنده دار باب اسفنجی ،نقاشی یک فرشته ی زیبا را می کشید.
با لباسی سفید و تاج گلی برسر.
فرشته درحال پرواز به سمت آسمان بود!
همیشه دلش می خواست مثل مریم ، قشنگ نقاشی بکشد.
مدرسه شجره طیبه میناب نوساز و زیبا بود.
طبقه ی اول مخصوص دخترها بود وطبقه دوم مخصوص پسرها،
دادش احمدکه سه سال از او بزرگتر بود، در طبقه پایین درس می خواندهر روز احمد دستش را می گرفت وبه مدرسه می آمدند.
امروز هر دو روزه بودند.
صبح به مامان گفته بود: من امروز نمیخوام کله گنجشکی بگیرم.
- اذیت میشی،دخترم!
- نه منم میخوام،مث داداش روزه بگیرم!
مامانی میشه افطار میگو درست کنی!میگو بزرگ!
- باشه عزیزم،حتما!
مادر،در بازار فقط دنبال میگو بود آن هم بزرگ، چند مغازه را رد کرد،بلاخره میگو را خرید!
خواست زودتر به خانه برسد تا با حوصله میگو را آماده کند!
ناگهان زمین لرزید،اول همه ی مردم بهت زده به هم نگاه می کردند وبعد شروع به فرار کردند،هرکس به سمتی!
دربین راه شنید،دبستان شجره طیبه را زدند.
خودرا به خانه رساند.. زنبیل خرید را در خانه رها کرد!
به سمت دبستان دوید چندبار زمین خورد!
وقتی همسایه ها او را بیهوش به خانه آوردند.
گربه ای در باغچه،میگوی درشتی به دهان داشت!
✍ زهرا زرگران
📍اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوششم
«تنگهی احد»
دروغ چرا میترسم. به صداها عادت نکردهام. هر گرومپی که میشنوم بند دلم پاره میشود که کدام بچه یتیم شد، کدام مادر داغ دید، کدام سرپناه آوار شد. دروغ چرا میترسم یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفتهی بعد نوبت لانهی کوچک من باشد. از دیوانهی در حال سقوط هیچ چیز بعید نیست. اما راستش تا دلت بخواهد ادای شجاعت در میآورم. مثلاً وقتی بچهها میپرسند صدای چی بود میگویم داریم دشمن را میزنیم. در گروه رفقا با استیکر خنده مینویسم یادتان باشد چهارصد تومان به دانشگاه بدهی دارم. به خواهرم که فهمیده سرکوچه را زدهاند و دل نگران زنگ زده و اصرار میکند از تهران بروم میگویم زد تمام شد! به پدر همسر که میپرسد اگر زدند با سه تا بچهی کوچک چطور میتوانی فرار کنی میگویم خدا بزرگ است.
نمیدانم چه میشود. نمیدانم چند روز، چند هفته و یا چندماه طول میکشد. نمیدانم کی ممکن است اینترنت قطع شود. کی ممکن است آب و برق و گاز قطع شود. کی ممکن است تلویزیون قطع شود. چیزی که میدانم این است که الان این شهر سنگر من است و روشن نگه داشتن چراغ خانه ام در آن وظیفهی من است. تنگهی احد من که فرمانده به من سپرده رها نکردن خیابانهای این شهر است در این شبها. سهم من از جهاد آماده کردن و راه انداختن بچههایی است که عادت دارند نه شب بخوابند اما این شبها تا یازده در خیابان هستند. سهم من بردن نوزاد شش ماهه در سرما و باد زیر چند لایه لباس و پتو در خیابان است. درست مثل آن سرباز وطن که سهمش نشستن پشت لانچر و فشردن دکمهی پرتاب موشک است. چه فرمانده زنده باشد چه نباشد ما هر کدام تنگهای داریم که نباید رهایش کنیم.
✍مریم صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوهفتم
حماسه مردمی مسجدمحور
امشب ۲۳اسفند ۱۴۰۴ همدان محله کوچه مشکی
یک جریان زیبا که با نظم خاصی شکل می گیره از کوچه ها که رد میشم مادران ودخترانی رو می بینم که پرچم به تن یا پرچم به دست به سمت مسجد محله مون میرن.وقتی باهاشون همراهی می کنم حس خوبی پیدا می کنم ،حالت تعلق وهمبستگی رو در وجودم به خوبی احساس می کنم.وقتی نزدیک مسجد می رسم تعداد زیادی از خانم ها ودختران وپسر بچه هاومردانی را می بینم که از چهره هاشون صمیمیت همراه با صلابت ساتع می شود.
ساعت ۸:۴۵ شب که میشه همه پشت روحانی وهیات امنا راه میفتند عکس های رهبری وپرچم های ایران عزیز رو دستشون گرفتند وبا شعارهای حماسی به راه می افتند . صف ها منظم هستندونیاز به ناظم ندارند وطوری حرکت می کنند که داخل کوچه ها وخیابان راه ماشین های عبوری رو سد نکنند.
هرچه جلوتر میریم تعدادی به جمعیت اضافه میشه .شور وحال جمعیت افزایش پیدا می کند
الان یکی از خردسالان درحال شعار خوندن هست وهمه با شور وحال تکرار می کنند بقیه بچه ها هم سر ذوق اومدن وبا فریادشون زیبایی خاصی به جمعیت دادند .پنجره های خونه ها گاهی باز میشن وپرده ای کنار زده میشه ونگاهی به جمعیت درحال عبور می اندازند اغلب دست تکون میدن وهمراهی می کنند وگاهی هم موردی پیدا میشه که حرکت ناجوری رو بعنوان اعتراض انجام میده دراین حالت اخیر صدای شعارها ی جمعیت بالا میرن تا اون کار رو خنثی کنند.
در خیابان خودرو هایی زیادی درحال عبور هستند ودربین اونها خودروهایی با پرچم وعکس های رهبری با شوق عبور می کنند وبرای جمعیت دست تکون میدن.
حالا به میدان اصلی رسیدیم گروه های دیگری از سایر مساجد هم به میدان پیوستند ودختران وزنان در یک قسمت میدان ومردان وپسران در سوی دیگر میدان ،پرچم هاشون رو تکون میدن وبا مداحی مهدی رسولی "بزن که خوب میزنی" وشعارهای پرمغز دیگری رو تکرار می کنند.بعد مدتی به راهمون ادامه میدیم تادر مسیر کوچه ها وخیابانها صدامون رو به همگان برسانیم. ودرنهایت به مسجد محله برمی گردیم.
امام جماعت مسجد از کسبه محله تشکر می کنند که این روزها کارمردم رو باروی خوش راه می اندازند ودراین هنگام دختر خردسالی دعای فرج رو زمزمه می کنه وهمه همراهی می کنند بعد به کمک اهالی پذیرایی مختصری صورت می گیره وخانم ها کارهای فردای مسجدرو باهم هماهنگ می کنند وبه خونه هاشون برمی گردند.
این حرکت اولین بارهست که درطول سالهای انقلاب اتفاق می افتد .یک حرکت صددرصد مردمی ،خودجوش ،پرهیجان وبا بینش دقیق وحساب شده واز روزهای اول دفاع مقدس ۳ شروع شده وهرشب ادامه داره.
✍ فاطمه جبرئیلی
📍همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلوهشتم
نهال ایمان
✨کودکی سرخوش لابلای جمع می دوید. زنجیر کوچکی به دست سبک دوید و خود را میان حلقه زنجیر زنی نوجوانان جا کرد.
🤚با دم یا اباالفضلِ مداح، دستان کوچکش را تا اوج بالا میبرد و دسته چوبی زنجیر را محکم گرفته و سمت شانه بر لباس مشکی اش روانه میکرد. دانه های زنجیر روی شانه اش می نشت با ضرب آهنگی هماهنگ با خیل نوجوانان زنجیر زن و با هر ذکر یا اباالفضل دلش تا حرم علمدار پر میکشید.
🌼 طبق قرار هرشب انتهای مراسم کف میدان در دلها عطر گل نرگس پیچید و دستها به دعای فرج بلند شد. کوچک و بزرک دست ها در آسمان زمانه نقش آفرینی میکرد.
🌨 آسمان هوای بریدن داشت. دعا به العجل که رسید باران گرفت و چشمها بارانی تر.
نم باران بر دستان آن خانواده ای که جمع خانوادگی شان هرشب آنجا به پا بود چک چک نور میچشاند
🍀 در این میان دستانی با ناخن بلند رو به آسمان بود. رنگ و لعاب صورتش زیر باران داشت رنگ می باخت که هق هق گریه شانه اش را لرزاند، کنارش بودم و گفت: به عشق انقلاب و آقا میام اینجا، به امید ظهور . و لبخندمان گره خورد و دعا کردیم تا یار حقیقی امام زمان باشیم.
▫️ و چرخید نگاهم به مادری که حجابش، دل از آسمانی ها می برد و در آغوشش کودکی با چشمانی درشت و لبی غنچه که سربند سبز لبیک یا خامنه ای بر کلاه بافتنی، چهره اش را بوسیدنی کرده بود. گویی سرما و سوزش، میان اتحاد دلها حول ولایت، توانی نداشت.
🌴گویی امسال در روز درختکاری در سرزمین دلها مان، آقای شهید، نهال ایمان کاشته بود ایمانی ابوذری.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوچهلونهم
سر کلاس درس برای ساختن آینده بودم نگاهی ب معلم نگاهی ب کتاب و نگاهی ب آسمان انداختم ب فکر نمره و درس بودم که
بی هوا یهو .....
صدای مهیب و گوش خراشی
کل محیط شلوغ مدرسه را خفه کرد
با چشمانی نگران صورت رنگ پریده معلم را دیدم نگاهی ب صورت دوستم انداختم چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود
چرا ما !! ما که کاری ب سیاست نداریم فقط برای آینده خود اینجاییم طولی نکشید و صدای انفجار دوباره ب گوشم خورد
از ترس زبانم بند آمده بود صدای فریاد مدیر که با داد میگفت :
( - ترک کنین، ترکت کنین، مدرسه را ترک کنین )
کیف خورد را برداشتم و از در کلاس بیرون زدم
<هیاهو و ترس زیاد
کل مدرسه و دانش آموزان و گریه فرار آنها مشخص بود
گریه آنها ترس من رو بیشتر کرد بدنم مثل تیکه ای یخ بود تو شوک زیادی بودم ک دستم کشیده شد
_ بیااا بیااااا واینستا بدوووو
آسمان تیره شهر دلم را گرفت ستون های دود تیره دیده میشد
نگاهی به فرار دانش آموزان کردم و دعایی زیر لب گفتم و راهی شدم
روزی تلخ بود ولی من میدانستم ماندنی نیست و ما پیروز ماجراییم
دختر وطن
✍ آتنا حاجیان
📍کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهم
روز قدس روز شکر
مثل هر سال در راهپیمایی روز قدس شرکت می کنیم ؛ ولی این بار می دانیم و مطمئن هستیم که سال دیگر روز قدس ،راهپیمایی میکنیم اما نه به عنوان روز مرگ بر اسراییل بلکه به عنوان روز شکر!
واین شکر درواقع تشکر از خداونداست که این لکه ی ننگ را از نقشه ی جهان پاک کرده است.
چرا که امسال با پیام جدید از رهبر جدید بعد از غم فقدان خامنه ای شهید ،پر شور تر دراین جهاد شرکت کنیم.
خدایا ثبت کن حضورملت های آزاده ی دنیا و براورده کن آرزوی میلیونی نابودی این رژیم غاصب را ،آمین یا رب العالمین
فردا همه دعا می کنیم نابودی آمریکا و اسراییل را وهمه باهم فریادی می زنیم که پرده ی گوش کر دشمنان جهان را پاره کند:
مرگ برامریکا،مرگ برای اسراییل
✍ زهرا زرگران
📍اصفهان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
امتداد
#اطلاعیه_دوم #پویش_قائد_امت ✍ سلام و درود به آن ذخیره الهی(عج)؛ سلام و رحمت الهی به سید الشهداء ان
#پویش
✍ سلام به همراهان فرهیخته و دوستداران قلم
🗓 بیش از یک ماه از آغاز انتشار روایتهای جنگ تحمیلی رمضان در کانال مرکز تجربهنگاری امتداد میگذرد. در این مدت ۱۵۰ روایت منتشر شده؛ یعنی بهطور میانگین روزانه پنج روایت.
📚 تقریباً همین تعداد روایت نیز از نقاط مختلف میهن عزیزمان گردآوری شده و در صف انتشار قرار دارد.
💠 باتوجه به درخواست مخاطبان و ضرورت پرداختن به تجربهها در قالبهای متنوعتر، تصمیم گرفتهایم در کنار روایتگری مکتوب، «پویش روایتگری صوتی و پادپخش» 🎙 را نیز آغاز کنیم تا این گنجینه زیسته، در قالبهایی گستردهتر و اثرگذارتر شنیده و ثبت شود.
✅ امید داریم این گام کوچک فرهنگی و ادبی، تنها برای رضای الهی باشد و در مسیر آمادگی برای ظهور حضرتش نقشی هرچند اندک بر جای گذارد.
🔹 مرکز تجربهنگاری امتداد
#اطلاعیه
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
⚜پویش روایتگری
🔰بهمناسب شهادت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنهای
🔹 محورهای روایت شامل:
۱.کنش های مردمی در جنگ رمضان
۲. مردم و تشیع شهدا
۳.شهادت قائد امت
۴.بمباران شهرها
۵.تجمعات خودجوش مردمی
💠 ارسال روایات در قالب صوت 🎙
✅ روایات خود را به ادمین مرکز تجربه نگاری امتداد ارسال کنید👇
@mtedad_admin
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهویکم
سلام به وحدت آفرینان ایران که حضورشان داستانی ازحضور شبانه مردم زمان پیامبر(ص) در مدینه را تداعی می کند با این مضمون :
مسلمانان در جنگ احزاب سه هزار نفر بودند و دشمن بیش از ده هزار نفر.
به پیامبر خدا (ص) خبر دادند، یهودیان بنی قریظه داخل مدینه، پیمان شکنی کردند، و اهل مدینه در خطرند.
پیامبر با تکبیر گفتن، آن را بشارت خواندند.
رسول اکرم صلوات اللّه علیه امام علی علیه السّلام را فرمانده جنگ منصوب کردند
و زید ابن حارثه را فراخواندند
و ۵۰۰ نفر از سپاهیان را انتخاب نمودند
و فرمودند بهصورت ١٠ گروه ۵۰ نفره،
هر شب در کوچه و خیابانهای مدینه در حال تکبیر گفتن با صدای بلند حرکت( راهپیمائی )کنید.
ولولهای شهر مدینه را فرا گرفت، شبها، مدینه پر از گروههای تکبیرگو است؛
در حالی که سپاه اصلی در جبههها و جنگ احزاب است.
این حرکت بود که پیروزی مسلمانان در جنگ احزاب را به ارمغان آورد همراه با تأمین امنیت داخلی در مدینة النبی.
درود خدا بر شما که از اسوه ای حسنه سرمشق می گیرید .🌷
✍ فاطمه جبرئیلی
📍همدان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهودوم
نخل های شهرمان
🌴نخل های سربه فلک کشیده شهر، چندروزیست که خم شده اند به تعظیم راست قامتان. نخل قامت پنج شهیدی که خونشان استکبار را به لرزه انداخت و دل شهر را بیدارتر کرد.
🌿روز اول، خروش اندر خروش قدمها زیر باران راهی شد تا گلزار شهدای رضوان 🌿و روزی دیگر باز حماسه در حماسه تا گلزار فردوس پیکر شهدا بر دستان شهر تشییع میشد.
▫️پسربچه ای با کلاه بافتنی نارنجی، دست میان چادر مادر گره کرده ،از وردی گلزار وارد شد و همچنان نگاهش به تابوت سه رنگ شهید.
▫️ و دخترکی میان کاسکه، پلک پشت پلک چشمانش نشاط داشت، گویی در انبوه تشییع نزول ملایک را میدید. و عکاسی که بر بلندی بلوار کنار نخل ها ایستاده، دلکش ترین سوژه اش را شکار میکرد، دست نوجوانی که با پرچم ایران بالا بود و با سه رنگ تابوت تقارنی مستحکم داشت را در لنز دوربین خود جا میکرد.
🌿اما روز نوزدهم باز قدمها سمت گلزار روان بود. عطر شهیدی دیگر قدم ها را روان کرده بود و انبوه در انبوه دستها بالا میرفت.
🌼این بار دلها سکینه داشت، این بار تشییع، با نوای بیعت با امام جوان عجین شده بود. چقدر قدمها شوق داشت، گویی درطنین بیعت ، لبخند یوسف زهرا را میچیدند.
✍ صدیقه صادقی
📍فارس
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوپنجاهوسوم
✨به نام خدایی که وجودم از وجود پر وجودش به وجود آمده است
شنبه بود، ساعت حدود ۹ صبح. یه بوی جنگ میاومد و من فکر و خیالم دربارۀ امتحان زنگ سوم بود. یادم میاد زنگ دوم بود که خبر رسید چند تا از بچهها رو بردن. یه جور دلشوره عجیبی داشتم، یه نگرانی بیدلیل که تا حالا تجربه نکرده بودم.
همینطور که تو مدرسه راه میرفتم، خبر رسید که جنگ شده. مدیر از بلندگو گفت همه بریم حیاط. بچهها هم واکنشهای مختلفی نشون میدادن، یکی گریه میکرد، یکی فقط مات و مبهوت نگاه میکرد. کمکم پدر و مادرها اومدند و بچهها را بردن خونه.
من همونجا منتظر پدرم موندم. خیلی نگران بودم، اصلاً نمیدونستم چرا. تمام فکرم این بود که نکنه برای رهبرمون، برای خانوادهشون، اتفاقی افتاده باشه.
بالاخره پدرم اومد. وقتی دیدمش، دویدم و بغلش کردم. شاید ماهها بود که اینجوری بغلش نکرده بودم. رفتیم سمت ماشین. همینطور که میرفتیم، ازش پرسیدم: «بابا، رهبر حالش خوبه؟» پدرم که نگرانی من رو دید، سعی کرد آرومم کنه و گفت: «نگران نباش، حضرت آقا خوبه.»
وقتی رسیدیم خونه، تلویزیون را روشن کردم. خبر شهادت دخترهای میناب را دیدم. خیلی ناراحت شدم. با خودم گفتم: «این ترامپ چطور جرأت کرده همچین کاری با دخترهای ایران بکنه؟»
یکم دلم آروم گرفت چون حس میکردم رهبرمون زنده است. مخصوصاً وقتی اعلام شد قراره حضرت آقا صحبت کنه. یادمه اون شب، توصیۀ حضرت آقا را برای سورۀ فتح، دعای توسل و دعای ۱۴ صحیفۀ سجادیه برای این جنگ خوندم .
از همون شب، اون دلشوره و نگرانی تمومنشدنی بود. تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم. واقعاً خوابم نمیبرد. آخرش رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم. نمیدونم چطور شد که خوابم برد.
حدود ساعت ۵ صبح با صدای گریه از خواب پریدم. همه خونه گریه میکردند. بابام که تا حالا گریهاش را ندیده بودم، داشت گریه میکرد و به سرش میزد. حتی پسر سه سالۀ خواهرم هم داشت گریه میکرد. هیچکس حرفی نمیزد. چشمم افتاد به اون نوار مشکی تسلیت روی تلویزیون.
گفتم حتماً خواب میبینم. ولی نه، واقعیت بود. حضرت آقا، یعنی پدرم، شهید شده بود.
بهمحض اینکه فهمیدم حضرت آقا شهید شده، یه دفعه پاهام سست شد. انگار جون از بدنم رفت. همونجا کنار بابام روی زمین نشستم و فقط گریه میکردم. احساس میکردم دیگه هیچکس رو ندارم.
بابام رو دیدم. اره. بابام داشت گریه میکرد و محکم به سرش میزد. هیچوقت اونجوری ندیده بودمش. صدای گریهش همه خونه رو پر کرده بود و من فقط نگاهش میکردم و اشک میریختم. حتی بابام موقع وضو گرفتن هم اشک از چشمهاش جاری میشد. بهش گفتم: «بابا گریه نکن. الان فقط تو رو داریم. رهبرمون رفت، ولی تو هستی.»
پدرم با چشمهای قرمزش که انگار خون بود، بهم نگاه کرد و گفت: «دخترم، یا میمیریم یا انتقام حضرت آقا رو میگیریم.» اون لحظه اون حرف پدرم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. اون حرف به من یه جورایی جسارت داد.
همون موقع به این فکر کردم که تنها راه نجات، ظهور امام زمان (عج) هست. انگار این غم، پایان دنیا بود. تمام روز گریه کردم.
وقتی رفتم صورتم را بشورم، توی آینه خودم رو دیدم. رنگ و روم پریده بود و چشمهام از گریه قرمز شده بود. انگار چند ساعت گریه، چند روز خستگی را توی صورتم گذاشته بود.
روز اولی که خبر شهادت حضرت آقا اومد، همه ما حال خرابی داشتیم. اصلاً نتونستیم بریم اون تجمعات و راهپیمایی ۱۰ اسفند. همش احساس عذاب وجدان داشتم که چرا اونجا نبودم.
ولی بالاخره یکم آروم شدم. از ۱۱ اسفند به بعد، تصمیم گرفتم هر روز برم بیرون و شعارم این باشه: «یا انتقام میگیریم یا میمیریم.»
✨ از همان روز قدم هایم معنای تازه ای پیدا کرد✨
✍ خانم حسنی
📍 تبریز
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org