496_86024056856913.mp3
زمان:
حجم:
898.6K
#روایت_صدوهشتادوپنج
#پادپخش_هفتم
🎙 زهرا سلگی
📍همدان
✍️ زهرا سلگی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهشتادوششم
▫️کردستان این روزها...
این روزها صحنههایی در میدان کردستان میبینم که در ۴۱ سال عمرم ندیدهام ...
جوان اهل سنت مسافرکش، آمده برای اهدای وسیلهای که رزقش را تأمین میکند
مدرس دانشگاه از کانادا و ترکیه برگشته تا در اجتماعات کردستان شرکت کند
دکترای عمران و هئیت علمی دانشگاه چین برگشته برای بودن در ایران...
و میگوید بر اساس تخصصم کاری بدهید که انجام دهم
آن یکی مدرس دانشگاه کردستان که تا دیروز بوی ادکلن و عطر میداد ، نایلون زباله دست میگیرد و شبها در اجتماعات آشغال جمع میکند
یکی بغض میکند و از دلتنگی اویس قرنی برای ندیدن امام شهید میگوید
آن یکی عالم اهل سنت فریاد میزند که جهاد و شهادت را از مکتب حسین گرفته است و در گوشه ای دیگر یکی شهادتین میخواند و عاقبت بخیر میشود
و ما متحیّر ماندهایم ...
جبههای را که مکتب میخواندند راست گفته بودند !!!
عجب مکتب انسان سازی...
اینجا جای صف اول و آخر عوض شده
صف اول را استخاره بگیران برای حضور پُر نمیکنند...
هستند کسانی که در هیچ حساب و کتاب انقلابی نیامدهاند
ای بسا حرکت عمومی همین است
تحقق امت واحده را لابلای این اجتماعات جستجو کنیم نه در پستوی اندیشکدهها و....
✍ محمدصادق صادقی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهشتادوهفتم
بیست و یکمین شب از راه رسید؛ اما در دیار میرزاکوچکخان جنگلی، شب دیگر به معنای خواب و سکوت نبود، تاریکی که بر آسمان رشت سایه انداخت، خیابانهای منتهی به میدان شهدای ذهاب دوباره جان گرفتند، پیر و جوان، شانه به شانه هم، از مسیرهای مختلف روانه میدان اصلی شهر شدند تا تا پاسی از شب، بیدار بمانند و حماسهای دیگر را مشق کنند.
آنها آمده بودند تا در دل این شبها، عهد خود را با رهبرشان تازه کنند و سایه حمایتشان را بر سر نیروهای مسلح کشور بگسترانند و خونخواهی رهبر شهید کنند، در میان همهمه جمعیت و قدمهای استوار، یک باور مشترک در فضا میپیچید: «این خاک، حرم ماست.»
اما قصه امشب، یک غافلگیریِ شیرین در دل خود داشت. نقطهی عطف این روایت، نه در صدای بلند شعارها، که در حرکت آرام دستهای از سمت میدان فرهنگ رقم خورد. جایی که چرخهای دهها کالسکه، همنوا با قدمهای بزرگترها به حرکت درآمده بود. امشب، قهرمانان این میدان، کوچکترینِ آدمها بودند.
گویی کربلای ایران، علیاصغرهای خود را به میدان فراخوانده بود؛ نوزادان و کودکانی که در آغوش امن والدین و در کالسکههایشان مسیر را طی میکردند، چهره سخت و جدی یک تجمع حماسی را به تابلویی از لطافت و امید تغییر دادند.
روی گونههای ظریف و کودکانهشان، پرچم سهرنگ ایران نقاشی شده بود و سربندهای سرخ و سبز یا حسین (ع) و یا زهرا (س) بر پیشانیهای کوچکشان میدرخشید، این مهمانان کوچک رشتی، با همان سکوت و نگاههای کودکانهشان، روح تازهای به کالبد مراسم بخشیدند و خود، راویان اصلی بیست و یکمین شبِ بیداری شهر شدند.
✍ سارا ناصری
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهشتادوهشتم
بنویسید
در هر کتاب تاریخ بنویسید
بنویسید که تاریخ مهم است...
فراموش نمیکنیم
۹ اسفند ۱۴۰۴
پدران و مادرانی که با امید و آرزو دختران خود را روانه ی مدرسه کرده اند
حالا برگشته اند تا جنازه های پر پر شده ی دختران خود را بردارند ...
این روز بوی خونمیدهد ...
شهادت مظلومانه و بی رحمانه دختران دانش آموز مینابی هیچگاه فراموش نمیشود
دشمن دست میگذارد روی حساس ترین نقطه احساس ما
کودکان، بی گناه ترین ها....
خبرا پشت هم یک سره میاید
اخبار را دنبال میکنم که آقا بیاید
بیاید دلمان را گرم کند
بیاید و بگویید
ای مردم توکل شما به خدا باشد ما پیروزیم
اما نمی آید
پدر ایران ما رهبر عزیز ما دیگر نیست
آقا جان
شهادت شما و شهادت دختران مدرسه مینابی
مرا یاد آن نماز که در حسینیه با دختران خواندید می اندازد
چقدر دوست داشتم من هم جای آنها باشم
ولی حیف ...
داغ شما تا ابد مانند یک حفره در دلمان می ماند
این روز از ما عزیزانمان را گرفته محال است از یادش ببریم
محال است فراموش کنیم دشمن چه بر سر ما و ایران ما آورده است
این مردم خوب میدانند
داغ از دست دادن را ...
خیالتان راحت آقاجان
ما پای کار انقلاب و وطن هستیم
درس مقاومت، شجاعت ، شهامت و شهادت را
خوب یاد گرفته ایم...
شما رفتید
اما ما تا جان در کف داریم پای ایران میمانیم ...
✍ سحر حیدری نسب
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدوهشتادونهم
چندروز بود که شبانهروز در تدارک اجتماع بزرگداشت امام شهید بودیم در میدانی که سالها پیش، آمده بودند و آنجا حتی از خانوادههای معدومین هم دلجویی کرده بودند تا برسد به خانوادههای شهدا و تکریم مناسک و مقدسات اهل سنت...
با فراز و فرود بسیار ، همه پای کار آمده بودند و ملاک برنامه استفاده از عوامل کُرد اصیل منطقه بود اعم از قاری و مجری و سخنران و...
نیمههای شب ، آخرین هماهنگیها برای فردا انجام شد و برگشتیم تا دقایقی استراحت کنیم
تماس پشت، تماس که سومین رهبر معظم انقلاب اعلان شدند و حالا بزرگداشت ما ، مجلس بیعت کردستان هم شده بود..
انگار خون تازهای در کالبد همه ما جریان پیدا کرده باشد، همه جا بوی امید میداد ، بوی غرور و غیرت و زندگی...
کاروان خودرویی را از عصر راه انداختیم تا محله به محله شهر، صدای زنده بودن انقلاب را بشنوند
افطار هم طبق معمول با اجتماع مردم پایکار در میدان آزادی و بعد هم نماز و ...
حالا خود مردم کمک میکردند تا میدان محیای برنامه بیعت شود
چهرههایی را میدیدم که هیچگاه نقطه اشتراکی با آنها ندیده بودم...
خون امام شهید ، شهر را تکان داده بود...
فوج فوج جمعیت بود که به میدان میریخت و دیگر باید آبروداری میکردیم و خودیها دورتادور جمعیت قیام کرده بودند...
چند هزار نفر جمعیت چشمشان به لبان مجری بود تا همراهی کنند شعارهای حماسه را...
دیگر کسی درگیر شئونات کاذب دنیوی و شخصیتهای اجتماعی نبود
پیر و جوان عکس و پرچم ایران به دست همخوانی میکردند نوای توحیدی اللهاکبر را و اعلام انزجار از شیطان را...
امام جمعه أهل سنت کامیاران بالا رفت، از روحانیون تراز و شاخص کشوری است ماموستا حسینی
از پیشینه مجاهدت و سلحشوری کُردها در دفاع از ایران عزیز در مبارزه با روس و انگلیس گفت، از علماء و مشایخ و بزرگان آزاده و از فریب عدهای جاهل که از سر حماقت به دامان معاندین رفتند
رجز خوانی کردند و تا پای جان با رهبر سوم انقلاب ،بیعتشان را فریاد زدند و سرنوشت خائنین و معاندین کُردنما را محتوم به فنا و نابودی و کشتار توسط مردم مومن و انقلابی کردستان دانست
در این میانه مجری فریاد تکبیر سر داد که پاسداران انقلاب پهپاد انتحاری دشمن که این اجتماع را نشانه رفته بود را هدف گرفتند و نابود کردند...
ماموستا ادامه داد، علمای شیعه و سنت منادیان فقه اسلامی هستند اما شیعه و سنی منحصراً مکتب جهاد را از عاشورا و امام حسین علیه السلام گرفتهاست و این رمز پیروزی انقلاب و امت اسلام است...
صدای تکبیر تمام میدان را پُر کرده بود...
و روشن شدن صفحه گوشی ، حواسم را معطوف کرد
یکی از دوستان قدیمی کردستان پیامک داد، دعا کنید عاقبت بخیر شوم
و بعد هم اشهد ان ...
شاید کلام ماموستا ، شاید فرهنگ جهاد عاشورا...
شاید...
هرچه بود ، بغض و اشک شوق و اشتیاق بود که از سر روی او میبارید
کاش جرعه ای از معرفت را هم به ما مینوشاندند
✍ صادقی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
VID_20260403_190058_804(1).mp3
زمان:
حجم:
4.7M
#روایت_صدونود
#پادپخش_هشتم
🎙 ریحانه سعیدی
📍چهارمحال و بختیاری-فلارد
✍️ ریحانه سعیدی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودویکم
جمعیتی انبوه در خیابانهای اطراف میدان موج میزدند. میدانستم هرچقدر که دشمن تهدید کند و خط و نشان بکشد، غرور مردم بیشتر به جوش میآید و از لج دشمن، حضور خودشان را در میدان نمایانتر میکنند. در آن شلوغی که در هیاهوی ترافیک آدمها گم شده بودم، سرگیجهای ناخوشایند سراغم آمد.
سعی کردم از یک موکب که نذری میداد، یک چای تازه دم بگیرم، تا شاید اندکی حال و هوایم بهتر شود. ناگهان، چشمم به خانمی افتاد که چفیهای بر سر داشت و در دستش تصویری از آیتالله سید مجتبی خامنهای و یک پرچم بود. گمانم منتظر کسی مانده بود. نمیدانم چرا، اما به سمتش رفتم و پرسیدم: «گیلانی نیستید؟»
او با تعجب پاسخ داد: «چطور؟»
گفتم: «همینجوری میپرسم.»
لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت: «اتفاقاً گیلانیالاصل هستم اما مدتی در آلمان زندگی میکردم.»
ناگهان ذوقی در قلبم حس کردم؛ به نظر میرسید آدمی با تجربه و دنیا دیده باشد. با شادی گفتم: «میشود کمی با هم گفتگو کنیم؟»
زن کمی عینکش را با انگشتانش به سمت بالا هل داد و با تعجب پرسید: «در مورد چی؟»
اشارهای به جمعیت کردم و گفتم: «در مورد این جمعیت و علت حضور شما.»
لحظهای سکوت کرد. احساس کردم باید اعتمادش را جلب کنم. دوباره دستم را به سوی انبوه جمعیت گرفتم و ادامه دادم: «دیشب همینجا با خانمی گفتگو کردم که در اغتشاشات حضور داشت و برای حلالیت آمده بود.»
چند ثانیهای به چشمانم خیره ماند و من هم به او فرصت دادم تا خوب فکر کند، بعد اگر دلش خواست چیزی بگوید.
سپس با لحن شکانگیزی گفت: «صدامو که ضبط نمیکنی؟»
🔹فکر میکردم حکومت ظالم است
صفحه گوشیام را نشانش دادم تا اطمینان یابد. بعد نگاهی به عکس حضرت سید مجتبی خامنهای که در دستش بود انداخت و با صدایی لرزان آغاز کرد: «حقیقتش من زمان زیادی نیست که مدافع وطن شدم. در سال ۱۴۰۱، همان بحث مهسا امینی، آلمان که بودم، مدام برنامههای ایران رو از تلویزیون اونجا و فضای مجازی دنبال میکردم. قلبم درد میگرفت که حکومت اسلامی ایران، اینچنین ظالم باشه. به نظرم آزادی حق همه مردم بود اما متاسفانه مردم ایران از آن محروم بودند...»
کمی این پا و آن پا کرد و نگاهش را چرخاند تا ببیند دوستانش آمدند یا نه. ناامید از دیدن آنها، دوباره ادامه داد: «ببینید، حتی وقتی رهبر که کشته شد، توی دل خودم گفتم: چه خوب شد! خون همه اون جوانهای اغتشاشگر به گردنش هست و آه اونها باعث شد چنین سرنوشتی برایش پیش بیاد. بالاخره اونا هم عزیز خانوادههاشون بودن. اما وقتی دیدم که ترامپ و اسرائیل حتی به منازل مسکونی و زن و بچههای مردم هم رحم نمیکنن، فهمیدم که اونا دروغگو بودن. من چقدر ناآگاه بودم که فکر میکردم اسرائیل نگران ماست و آمریکا میخواد به ما کمک کنه تا به حقمون برسیم! اما بعد از کشته شدن اون همه بچه مدرسهای در میناب و اون نوزاد سه روزه به نام مجتبی، دیگه از این دروغگویان کثیف بدم میاد.»
🔹از عکس رهبر شهید شرم میکنم!
زن کمی چفیهاش را جلو کشید و موهای نامرتبش را به سمت داخل هدایت کرد. بغضی که در صدایش نشسته بود، به وضوح حس میشد. با همان لحن ادامه داد: «صبحی که رهبر رو کشتن، به چشمانش نگاه کردم و گفتم: دیگه همه چیز تمام شد و ما به آزادی می رسیم. اون اینترنشنال هم مدام میگفت که خبرهای خوشی در راه است، ولی الان حال روحیم خوب نیست، اصلاً جرأت ندارم عکس امام خامنهای رو نگاه کنم؛ شرمم میگیره. من چقدر غفلتزده و بدبخت بودم و خودم نمیدونستم. خدا منو ببخشه. حالا اینجام که حلالیت بگیرم، شاید حضورم به عنوان یک سیاهی لشکر، یک دلگرمی کوچک باشه برای رهبر جدیدم.»
🔹اینترنشنال فرزندان ما را فریب داد
زن آهی عمیق کشید و گفت: «شاید باورتون نشه، اما من با چند تا خانواده از کسانی که در همین اعتراضات ۱۸ ماه اخیر کشته شدن، ارتباط دارم. خانوادهها میگن جوانان ما گول فضای مجازی و دروغهای دشمن رو خوردن. میگن کاش بچههامون الآن اینجا بودن و میدیدن که آمریکا و اسرائیل دلشان برای ما نسوخته بود و فقط از اونها به عنوان یک وسیله برای رسیدن به خواسته های پلیدشون استفاده کردن، اونا فقط به دنبال تکهتکه کردن ایران برای منافع خودشون هستن. این همه جوان پرپر شدن چون فریب خوردن. خدا این اینترنشنال لعنتی رو نابود کنه.»
✍ ام سلمه فرد
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودودوم
الله اکبر ✊✊
❌از کنار هیچ اتفاقی ولو بیاهمیت ، به سادگی عبور نکنیدشاید برای مأموریتی مبعوث شدیم
اول صبح جمعه ، خروس خوان راهی شدیم تا بلکه با دوستان قدری اقلام فرهنگی از شهرهای مجاور تهیه کنیم و برنامه سرکشی و تجلیل از خانوادههای شهدا را شروع کنیم
حوالی ۷صبح حاج فرهاد را سوار کردم و از شهر زدم بیرون
جاده خیلی خلوت بود و بساط سرعت و سبقت فراهم بود
حوالی سد گاوشان، جلوتر از ما ، سمند سفید رنگی خرامان خرامان با سرعت بسیار پایین در حال عبور بود
فرمان را که چرخاندم تا از او بگذرم ، تلفن همراهش را دست گرفته بود و اول صبح از طبیعت فیلم میگرفت!!
محمدعلی طبق معمول سوالهایش گُل کرد که بابا چرا آبشار کنار سد خشک شده ؟؟
نگاهم چرخید سمت سد...
این چند روز باران هم نتوانسته بود, سد را سرریز کند
یک لحظه به خودم آمدم ..
آن مسافر از تل خاکی سد فیلم میگرفت ؟
چه جذابیتی برایش داشت ؟
اصلأ اول صبحی مگر مسافر,دل و دماغ خاطره نگاری دارد؟
این مسافر چرا تنها بود ؟
پلاک ۴۳ برای کجا بود ؟؟
به دلم شک افتاد...
پا را از روی گاز برداشتم تا بلکه به من برسد و فرصت دوبارهای برای رصد پیدا کنم
هنوز گوشی در دستانش بود و اینبار دکل مخابراتی بالای تپه را میگرفت...
قدری که از ما جلو زد، نمره پلاک را عکس گرفتیم تا بلکه برای رفقای مرتبط ارسال کنیم و خدای ناکرده اتفاقی نیافتد
سد گاوشان علاوه بر تامین آب دو استان ، در صورت تخریب، روستاهای دامنه سد را کاملا در آب فرو میبرد...
دلم طاقت نیاورد و حاج جلیل را گرفتم ، این شبها سرگرم کاروان خودرویی شهرستان است
بیشتر از کارهای فرهنگی ، سرش درد میکند برای کارهای اطلاعاتی و عملیاتی...
سومین بوق، جواب داد
صبح جمعه او هم خراب کردم 😁
مشخصات خودرو را برایش گفتم و اینکه کمتر از ده دقیقه دیگر به شهر میرسد و حتماً ایست بازرسی ورودی، تلفن همراه او را چک کنند و خداحافظ...
خودم هم با فاصله پشت سرش، مشایعت کردم تا ورودی شهر...
اول ایست و بازرسی که متوقف شد ، نگاهی با غضب به سمت ما انداخت و ما گذشتیم...
حالا یک ساعتی گذشته و حدوداً ۹ صبح شده
حاج جلیل زنگ زد ، کلی ذوق دارد
اینطور شروع کرد؛
«ببین ... در طول عمرت یه کار خوب انجام دادی همین بود »
همیشه اهل شوخی بود
گفتم لابد طرف مشقی از آب درآمده و دنبال دست انداختن ماست...
شروع کرد به تکبیر گفتن
اللهاکبر اللهاکبر...
گفت؛ شاه ماهی گرفتیم...
کلی سرنیزه و چاقو، فشنگ ، مواد مخدر
کلاههای سیاه مخصوص اغتشاشات چند کارتن
و یک گوشی هوشمند که کلی تصاویر زیرساخت و تأسیسات گرفته شده و تصاویر ارتباط خودش با چند کشور متخاصم در همین جنگ و ...
میگفت سپاه و فراجا سَر تحویل گرفتنش دعوا شده😁
الحمدالله شاید مهمتر از ماموریت تهیه اقلام فرهنگی در این سپیدهدم ، ماموریت کشف این جاسوس بود
و خدایی که مهندسی میکند به این زیبایی
انَّ معیَّ ربّی...
✍ صادقی
📍 کردستان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوسوم
مردان بی ادعا
برای شما مینویسم
برای شمایی که با همه ی ما آشنا هستید ولی همه با شما ناآشنا
مردان غیور سرزمینم
مردانی که لباس رزم بر تن کرده اند و شب و روز در گرما و سرما با زبان روزه اسلحه به دست و با پوتین های خاکی بی ادعا ایستاده اند
در دل هزاران دلتنگی دارند
برای فرزندی که چند روز است او را ندیده اند و همسری که به تنهایی بار خانواده را به دوش میکشد...
مردانی که از خانه و خانواده شان گذشته اند تا از جان و مال و ناموس مردم محافظت کنند.
مردانی که با هیچ چشم داشتی در کف میدان از جان مایه میگذارند کم میخوابند و کممیخورند ولی پر قدرت ایستادگی میکنند برای#ایران_جان
اسم وطن که به میان بیاید
چون شیرخدا می جنگند
درس غیرت را از آقایمان علی (ع) آموخته اند و تا آخرین قطره خونشان پای این آب و خاک میمانند تا خدا روزی پاداش این زحماتشان را با شهادت امضا کند.
شهادت برای ما
عشق به وصال محبوب و معشوق به زیباترین شکل است ...
✍ سحر حیدری نسب
📍 تهران - اسلامشهر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوچهارم
روز اول نوروز
قبل از خواب غذا خوردم و تازه از خواب بیدار شدهام. همسرم رفته موکب و خانه ساکت است. تا دوباره به حالت تهوع، گرسنگی و خستگی فلجکننده نرسیدهام، نشستم پای نوشتن:
دیروز از ظهر سر و صدای صاحبخانه با خواهر و دختر و نوههایش در حیاط میآمد. خانم حسینی به نوهاش گفت: «سید حسین دوچرخهتو ببر اون طرف نیای روی سبزیها.»
چند دقیقه به اذان مغرب مانده بود که اسنپمان رسید. زودتر از همسرم رفتم پایین که به همسایه «یاالله» بگویم. کف حیاط پتو انداخته بودند و بالش پشتی روی آن رها شده بود. دیگ آش قُل میزد. دختر و نوهها رفته بودند. خودش داخل سرویس بهداشتی حیاط قایم شد و خواهرش حین چادر چاقچور کردن گفت: «سلام. ببخشید ما از ظهر سر و صدا میکنیم. آش رو برای تجمع امشب میپزیم. میخوای هم بزن.»
ارتفاع ملاقه تا بالای کمرم بود. برداشتم دو سه دور سرعتی هم زدم. دعایی جز «اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً» به ذهنم نرسید. موقع گفتن «نا»ی «امورنا» حواسم رفت پیش میوهی دلم. ضمیر متصل «نا» یک عضو عزیز جدید در خودش دارد. «قبول باشه. خداخیرتون بده. سال پر برکتی داشته باشید» را در حرکت به طرف در حیاط گفتم.
در ورودی خانهی پدری را که باز کردم قابلمهی آش رشتهی ویارانهام روی گاز آشپزخانه، هوش از سرم پراند. بعد از تبریک عید و روبوسی، به سمت آشپزخانه رفتم و از دستپخت مامان یک بشقاب برای خودم آش ریختم. به بابا گفتم: «اگر شما میخوای بری تجمع باهات میاییم باباجون. آشم رو بخورم بریم.» مامان هم گفت میآید. سریع بساط سفره را ردیف کرد روی پیشخوان که همگی آشمان را بخوریم و برویم. یک بشقاب و نصفی دیگر هم سر سفره کنار بقیه آش خوردم.
مامان گفت: «کسی الان از تو توقع نداره. به تو واجب نیست. نیا.»
گفتم: «اگر نیام بچهم انقلابی نمیشه!»
شست جوراب مامان سوراخ شده بود از بس از روز اول در اکثر تجمع و تشییعها رفته بود! داداش گوشی اسباببازیاش را برداشت و کلاه بافتنیاش را به سرش کشید: «من من من...» با تکرار اکویی حرفش را گفت و زیر لب زد زیر آواز: «اللهُ اکبر، خامنهای رهبر...»
در ۲۲ روزی که از جنگ گذشته، اولین باری بود که خانوادگی به قیام شبانه رفتیم؛ و اولین باری که شهادت «میدان توحید» را برای آن دنیایم خریدم.
دوباره به خانهی بابا و مامان برگشتیم و یک بشقاب دیگر آش خوردم. وقتی به خانهی خودمان رسیدیم. پتو و بالش و گاز و ملاقه هنوز کف حیاط بود، اما دیگ نبود. یک سطل کوچک آش هم جلوی در ما بود.
✍ حُرّه.عین
📍 قم
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
صلابت در میان آتش.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
#روایت_صدونودوپنج
#پادپخش_نهم
🎙 مطهره سمیعی
📍سمنان
✍ مطهره سمیعی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_صدونودوششم
🔹تازه وطندوستی را یاد گرفتم
دوباره کمی سرش را بالا گرفت و چشمش را چرخاند تا دوستانش را پیدا کند، اما باز هم کسی را نیافت. نگاهی به عکس حضرت سید مجتبی خامنهای انداخت و گفت: «من تازه فهمیدم وطندوستی یعنی چه، خاک یعنی چه، بیعت با رهبر یعنی چی. پسرم و دخترم در مونیخ آلمان در تظاهرات ضد ایرانی شرکت کردن. میدونی چرا؟ چون رسانههای اون طرف، همهچیز اینجا رو سیاه و تاریک نشون میده. شاید باور نکنی، اما وقتی در آلمان بودم، یک مصاحبه از خانوادهای در ایران دیده بودم که فرزندشون کشته شده بود. مادر با اشک و گریه میگفت که به ما گفتن اگر برای بچهتان مراسم بگیرید و گریه و زاری کنید، جنازهاش رو از قبر در میاریم و اجازه دفن مجدد نمیدیم. حالا شما چنین چیزی را از حکومت اسلامی ایران بشنوید، آیا متنفر نمیشید؟ چرا باید با یک خانواده داغدار اینجوری حرف بزنن؟!»
لحظهای بهتزده شدم و گفتم: «یعنی نبش قبر؟»
زن گفت: «بله، اینجوری میگفتن.»
با تعجب پرسیدم: «مگه میشه؟ عقل تون چی میگفت؟!»
با خنده جواب داد: «عقل؟ کدام عقل؟ مگه اینترنشنال به شما اجازه میده که فکر کنید؟»
گفتم: «خب، شما چرا باور میکردید؟»
سرش را تکان داد و گفت: «انقدر در زندگیمون مشغله داریم که دیگر فرصتی نمیشد به خودمون بیایم و تحقیق کنیم. اونها هم انقدر قشنگ و احساسی برامون فیلم، عکس، مصاحبه و چیزهای دیگه نشون میدادن که ما هم باور میکردیم.»
🔹نباید از رژیم کودککش خرید کنیم
کمی عینکش را تنظیم میکند و با جدیت میگوید: «بذار یه خاطره بهت بگم. دوست خیلی خوبی دارم که همسایهام در آلمان بود. اون آلمانیالاصل بود. با هم میرفتیم خرید. یک روز رفتیم یه فروشگاه، من سیر برداشتم و دوستم هم سیر میخواست. اما وقتی دید که محصول اسرائیل هست، سریع گذاشت سر جاش و گفت که نباید از یک رژیم کودککش خرید کنیم. راستش برام خیلی جالب بود. اون دوستم مسلمان نبود، اما شرف و انسانیتش از خاندان پهلوی و برخی ایرانیهای وطنفروش خائن بیشتر بود. یعنی الآن که منطقی فکر میکنم، میبینم رضا پهلوی اصلاً ریشه ایرانی هم نداره. اون یک آدم بیشرف و پسته که از دشمن خواهش میکنه که به خاک ایران حمله کنه.»
لحظهای بغض به گلویش فشار میآورد و سعی میکند تا واضح صحبتش را ادامه دهد: «دلم میخواد بچههای من تو ایران به دست دشمن کشته بشن، اما تو مملکت غریب، تو تظاهرات ضد ایرانی شرکت نکنن. من خیلی دیر فهمیدم که آقای خامنهای چی میگفت. اون از آینده خبر داشت. همیشه از ایران قوی حرف میزد، از اتحاد مردم و از پیروزی حق. خدا منو ببخشه که انقدر دیر به خودم اومدم.»
🔹ترامپ غلط کرده! مرتیکه هویج!
با لبخندی کنایهآمیز گفتم: «حالا که فعلاً ترامپ میگه این جمعیت با هوش مصنوعی درست شده.»
زن با صدایی عصبانی پاسخ داد: «غلط میکنه، مرتیکه هویج! همه دنیا شوکه شدن و دارن از این انسجام ملی حرف میزنن. تازه، اگر هم هوش مصنوعی باشه، خداروشکر که ایران حتی در استفاده از هوش مصنوعی هم، همه دنیا رو جلو زده!»
سعی میکند روی انگشت پاهایش بماند تا قدش را کمی بلندتر کند و چشمانش را با دقت میچرخاند تا دوستانش را پیدا کند. ناگهان لبخندی میزند و میگوید: «آها، دیدمشون! اومدن.»
با عجله به من میگوید که باید خودش را به آنها برساند وگرنه دوباره پیدا کردنشان در این شلوغی کار دشواری خواهد بود. خدا حافظی میکند و به سرعت میرود.
به سوی موکب حرکت میکنم تا یک لیوان چای خوشعطر و دارچینی بنوشم. به تدریج سرگیجهام فروکش میکند. انگار این حالت، بهانهای بود تا امشب هم با زنی که مسیر زندگیاش دگرگون شده بود، گپوگفتی داشته باشم. با همان لیوان کاغذی چای دستم را گرم میکنم و با تمام وجود عطرش را در خاطرم حک میکنم. در این ۱۸ شب که در میدان حاضر شدم، خدا به وضوح نشانههای امید را نشانم میداد. به هر سو که نگاه میکردم، افرادی را مییافتم که مصداق آیه «یخرجونهم من الظلمات الی النور» بودند؛ کسانی که از دل تاریکیها، راهی به سوی روشنایی میجستند.
✍ امسلمه فرد
📍 گیلان - رشت
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org