eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
ظلمی از این بدتر مگر امکانپذیر است ظلمی روا باشد به مظلوم و در این بین ظالم خودش را جای مظلومان گذارد تکرار گردد ماجرای جنگ صفین باید ببینی پاسخ آن کودکی را که در میان انتفاضه مرد گشته در خاطراتش مانده داغ زخم هایی که فکر کردی در نگاهش سرد گشته فرعون گونه کودکان را سر بریدند تا انتقام خون بابا را نگیرند اما خدا مامورشان کردست امروز خاک فلسطین را تماما پس بگیرند ظلم و جنایت را به حد خود رساندند با دخترانی که فرشته وار بودند قربانی جهل و جنایت گشت میناب آخر مگر اینان حریف کار بودند؟ دنیای اسلامی بزرگ است و تنومند با ریشه های محکمی در قلب مردم آماده و در انتظار حکم رهبر تا برکند بنیاد هر دژخیم و کژدم با گوشه ی چشمی که ما در قدس دیدیم باید که اسرائیل فرجامش سرآید آری نیازی به تمام قدرتش نیست نیروی قدس از عهده ی کارش برآید این روزها حرف از صدای بمب ها نیست حرف از زیاده خواهی یک قوم جانیست قومی که وحشت می‌کنند از زائری که میثاق آن با حاج قاسم آسمانیست این پیروان مکتب عشق و رشادت راهی نمیپویند جز راه سعادت ما را نمی‌ترساند این تهدید ها چون ما ملت مولا حسینیم و شهادت وقتی ترور پشت ترور ،خون پشت خون شد وقتی که پرواز رئیسی سرنگون شد آنجا که قلب رهبری از غصه میسوخت اما برای ملت خود رهنمون شد وقتی هنیه رفت و داغش برجگر ماند سیدحسن آرام در اوج خطر ماند تا اینکه در راه خدا لبیک گویان تا پای جان خود ز سازش برحذر ماند مرغ سعادت باقری را برد باخود آخر رشادت باقری را برد باخود آری خدا یاران خوبش را جدا کرد شوق شهادت باقری را برد باخود از حاج زاده مانده چیزی یادگاری لبخند شادی توی اوج بی قراری او بی قرار دیدن یاران خود بود پایان خوبی داشت این چشم انتظاری اینجا سخن از سربداران شهید است از شیرمردان غیور روسپید است روی زبان گر صحبت از اسطوره باشد بی شک سخن از شادمانی و رشید است پاکپور ها و موسوی ها زنده هستند در یاد تاریخ هزاران سال ایران هرگز نمی‌میرد کسی که جان خود را اهدا کند در اعتلای راه ایمان اکنون رسانه در کنار مرد جنگ است با بینشی که بهتر از صدها تفنگ است حالا که دوشادوش هم هستند دیگر آینده ی ایران جاویدان قشنگ است از موشک فتاحِ سردارِ سلامی تا غرش طوفانیِ بانو امامی باید نتانياهو بلرزد بی مهابا باید به خاک و خون بیفتد این حرامی وقتی که اسرائیل در فکر عناد است حکم ولی مسلمین اینک جهاد است بی شک سرانجام تلاش و پایداری نابودی جرثومه ی جنگ و فساد است طوفان الاقصی شروع ماجرا بود آری مسیر قدس از کرب و بلا بود حالا جهان فهمیده اسلام است پیروز این وعده ی پیروزی روح خدا بود ما بیعتی داریم با یار جماران تجدید شد میثاق با یار خراسان تا پای جان بر عهد و پیمان استواریم سوگند به خون همه فجرآفرینان داغی به دل داریم تا روز قیامت گرچه سعادت روزی مولایمان شد تسکین این غم با خود صاحب زمان است آری شهادت روزی مولایمان شد یک عمر می‌گفتیم جان ما فدایش با رفتنش آتش به پا در جانمان کرد او قائد و مولای کل شیعیان بود جان عزیزش را فدای شیعیان کرد در قلب ما سید علی پاینده باشد ما رهروان راه آقای شهیدیم داغ پدر در سینه های ما نهادند کی ما به فکر صلح با قوم پلیدیم؟ هرگز نمی افتد علم از دوش اسلام تا صاحب اصلیِ این بیرق بیاید ما پیرو هر نائب صاحب زمانیم تا خود ز پشت پرده ی غیبت درآید هرگز به سازش تن نخواهیم داد هرگز سازش به معنای رفاقت بایزید است این بر خلاف سنت دیرینه ی ماست پامال خون سربداران شهید است صهیون مگر یک لحظه دیگر در امان است ایران پر از سردارهای بی نشان است آخر مگر این سرزمین صاحب ندارد فرمانده کل قوا صاحب زمان است رخصت بده آقا که ما بی تاب هستیم ما طالب خونخواهی اصحاب هستیم ما موشکیم و بر سر دشمن بباریم در انتظار لحظه ی پرتاب هستیم باران موشک از چه تا اکنون نبارید؟ زیرا که اسرائیل رسمیت ندارد آن خاک با ارزش که دست غاصبان است باید برای صاحبانش خون ببارد پرونده ی موساد را بسته بدانید چیزی که تا امروز هم پا در هوا بود مویی به نابودی اسرائیل مانده توفان الاقصی شروع ماجرا بود انگشتمان بر ماشه های انتقام است قطعا که این را خون یاران میپذیرد این جنگ تحمیلی که آغازش نمودند با مرگ اسرائیل پایان میپذیرد هر مشت کوبنده نشان این پیام است انگشتمان بر ماشه های انتقام است آری به حول و قوه ی باری تعالی کار رژیم نحسشان دیگر تمام است وقتی ترامپ اینگونه گستاخی نماید کاری بجز تنبیه آمریکا نشاید دیگر مماشاتی نخواهد بود درکار باید به زودی کار این جانی سرآید حالا که دستان کثیف این حرامی آغشته به خون عزیزان شهید است مقصود ما از انتقام خون یاران ویرانی یکباره ی کاخ سفید است خون شهیدان نکته ای را میرساند سر می‌دهیم و جان ولی دشمن بداند باید که اینجا تا ظهور عجل الله جمهوری اسلامی ایران بماند 📍چهارمحال و بختیاری ✍ محمد بهرامی عیسی آبادی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
-3504561740142797055_598027994802481.mp3
زمان: حجم: 6.2M
🎙 الهام سنجابی شیرازی 📍مشهد مقدس ✍ الهام سنجابی شیرازی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چهلمین برگ از جاودانگی ورق می خورد ساعتی است خیره به دفتر مانده ام، واژه ها را از پس یکدیگر فرا می خوانم،ذهنم به اینطرف و آنطرف روانه می شود،قلم تقلّا می کند برای نوشتن... اما مگر می شود راحت از تو نوشت؟ اصلا نوشتن از آن همه خوبی و صلابت و علم را در کدام دفتر و منظومه میتوان جای داد؟ یا چون منی را لایق نوشتن از چون «تویی» هست؟! از تویی که همیشه از زمانت جلوتر می زیستی، در شاعری و سخنوری متبحّر، در علم و دانش هم تراز اندیشمندان، در مهربانی زبانزد، در صلابت و اقتدارت به وقت حوادث چون کوه.... اما راستش را بخواهی نوشتن از نبودنت بسی دشوار و جان فرساست، هنوز باورمان نشده که چهل روز از عدم حضورت گذشته، هر چند که تو به وسعتِ یک ملت تکثیر شدی از همان لحظه ای که خبر شهادتت رسید. همیشه برایم متفاوت بودی، حتی عزاداری برای تو هم شکل و رنگ دیگری به خود گرفته است و متفاوت است، عزاداریمان در نبود تو حماسی شده و خبری از خم شدن و کم آوردن نیست، با دستی اشک از گونه می زُدایم و با دستی دیگر تکبیرگوییم. آسوده بخواب پدرم؛ پرچمی که تو به دست ما دادی به فضل پروردگار تا ابد در اوج می ماند. کتاب زندگی ات هنوز به برگ چهلمش رسیده و این کتاب تا پایان نابودی صهیون و ظهور حضرت حجت (عج) باز می ماند و چراغ هدایتی است برای ملت ایران 🇮🇷 ✍ تکتم عبداللهی 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لاله و گـل در چـــــمــــن داریــــــــم ما رســـم زیـبایِ کـــــــهـــن داریــــــــــم ما درخیابان هشت شـب عیدانه است وقـت دیــــــدار وطـــــــن داریـــــــــم ما 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دوست داشتم آنجا باشم. دلیلش را هم نمی‌دانستم.گفته بودند اگر کسی خواست بیاید، باید ساعت هفت جلوی در خانه‌ی شهید باشد. تا افطار کنم ساعت نزدیک هفت شده بود. با خودم گفتم تا بخواهم نماز هم بخوانم مراسم تمام میشود. نمازم که تمام شد ساعت به هشت نزدیک شده بود. دو دل بودم بروم یا نه، چادرم را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هیچ کس توی کوچه نبود آدرس منزلشان را هم نداشتم. جلوی مسجد هم کسی نبود که آدرس بپرسم. با خودم گفتم لابد مراسم تمام شده. ولی دلم نیامد برگردم. گفتم میروم، لااقل یک فاتحه‌ای دم درشان میخوانم و برمیگردم. چندباری خواستم از کسبه‌ای یا کسی آدرس منزل شهید را بپرسم، ولی نپرسیدم. محدوده را میشناختم ولی مقصد را نه. دلم یکجور عجیبی میزد. حال عجیب‌تری هم داشتم. تا رسیدم، جمع خانمها هم جمع شد. گرم حرف زدن و سلام و احوالپرسی بودم که چند تا از بچه‌های مسجد هم آمدند. همه از همه جا آمده بودند. بغضی غریب گلویم را گرفته بود ولی چشمهایم برای چند دانه اشک خساست می‌کردند. راه را باز کردند تا خانم جوان که عکس شهید توی بغلش بود رد شود. می‌گفتند نامزد شهید است و عید عروسی‌شان بود. می‌خواستند به خانه‌ی خودشان بروند. یکی میگفت، حتی جهیزیه‌اش را هم چیده بودند. آن یکی میگفت، چطور می‌خواهند وسایل‌های خانه‌ی‌شان را جمع کنند. یکی دلش می‌سوخت و آن یکی با گوشه‌ی چادرش اشک چشمش را پاک میکرد‌. آن یکی میگفت خدا به داد دل مادرش برسد. یاد عروس حضرت قاسم افتادم. من فقط گوش میکردم. دلم میسوخت. چشمهایم هم، ولی نم پس نمی‌دادند. همه حیدر حیدر می‌گفتند و شعار می‌دادند. نزدیک به یک ساعت سر پا ایستاده بودم. هم پاهایم هم کمرم درد گرفته بود. به مادر یکی از بچه‌های کلاس گفتم، بروم جایی پیدا کنم بلکه کمی تکیه بدهم. جلوی در، جمعیت کمتری بود. به در تکیه دادم. عکس شهید روبه‌رویم بود. انگار خون توی رگهایم فوران کرد.‌ جگرم سوخت. گر گرفتم، نفسم بالا نمی آمد. هی صدایم را بلند کردم و هی بلند کردم. دیگر به جیغ کشیدن رسیده بودم. آن لحظه دوست داشتم بلندترین صدای دنیا را داشته باشم تا بتوانم فریاد بزنم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگویم. کسی مرا نمی شناخت. خانمهایی که کنارم بودند. داشتند یک جور عجیبی نگاهم می‌کردند. شاید هم رفتار من عجیب بود. انگار جنون گرفته بودم. شاید هم،خونم به جوش آمده بود. عکس شهید جلوی چشمم بود.همسرش یک قاب عکس گرفته بود و صورت به صورت قاب گذاشته بود. کوچه از خشم پر بود. غم از آسمان می‌بارید. کوچه بارید آسمان بارید من هم ... ✍ فریده حیدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
خسته ام خسته از غزل گفتن خسته از شعر بی عمل گفتن از شراب و قدح نوشتن ها از گل و شهد و از عسل گفتن وقت شعری پر از حماسه شده خون، برایم فقط شناسه شده در سرم شور و شوق پرواز است زندگانی در این خلاصه شده سر بروی تنم چه سنگین است زندگی با یزید ننگین است چه مبارک شبی شود آن شب که ز خونم پیاله رنگین است من نه آنم که رام میمیرم در صف معرکه چنان شیرم روز مرگم‌ شوم چنان آتش دشمنم را بکام میگیرم من نگهبان دین‌ و ایمانم عاصمم جان فدای ایرانم مستم اما نه از می انگور سرخوش از باده های قرآنم 📍تهران ✍ حمید خانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
قانلار (خونها) هر کسی پوستر را می‌گرفت و چشم‌اش به واژه‌ی شهیدِ زیر عکس می‌افتاد، خشک‌اش می‌زد. پوسترها را دو مرد جوان پخش می‌کردند. دو روز از خبر شهادت رهبر گذشته و در مصلا مراسم بزرگداشت برگزار بود. مردمِ سیاه‌پوش، سرازیر بودند سمت مصلای امام‌خمینی. اغلب توی خودشان بودند و آرام راه می‌رفتند. تک‌وتوک پرچم‌های کوچک دست بچه‌ها بود و تعداد کمی پرچم‌ بزرگ روی دست. قاب عکس خانه‌ها توی بغل مردم، همراه‌شان بود. توی ازدحام بازرسیِ ورودی، آنهایی که پوستر داشتند، کارشان شده بود جواب دادن به آنهایی که می‌پرسیدند: «عکس آقا رو از کجا گرفتی؟» عکس رهبر شهید با نوار سیاه گوشه‌‌اش به درودیوار چسبیده و پرچم‌های سه‌گوش مشکی به ستون‌های داخل مصلا آویزان بود. گوشه گوشه‌ی مصلا پر بود از چشم‌های قرمز، دستمال‌های خیس مچاله شده توی دست، زانوهای جمع شده توی سینه و سرهای افتاده روی شانه که به عکس رهبر روی صفحه‌های گوشی زل زده بودند و صورت‌های زیر پرِ چادرها و شانه‌هایی که تکان می‌خورد. دختری سرش را تکیه داده بود به ستون پشت سرش و قاب عکس رهبر را توی بغل‌اش داشت. رود باریک گوشه‌ی چشم‌اش برق می‌زد. آنهایی که توی رفت و آمد همدیگر را بغل می‌کردند و تسلیت می‌گفتند را نشان بغل دستی‌اش داد؛ خانمی میانسال که سوره فتح می‌خواند. - مامان یادته؟ روزی که حاج‌قاسم رو شهید کردن هم اینطوری بودا. مادرش بدون اینکه سرش را از صفحه قرآن بردارد، سری به تایید تکان داد. دختر لب‌هایش لرزید. - شاید اون روزا رو دیدیم که الان از غصه دق نمی‌کنیم. مادر سر بلند کرد و دم بلندی کشید و بیرون داد. چشم‌های خیس‌اش را پاک کرد و سرش را به ستون پشتی تکیه داد. کمتر کسی سرپا بود. انگار نای ایستادن نداشتند. به جایی تکیه داده بودند یا دست زیر چانه، سر تکان می‌دادند و مویه می‌کردند. بعضی‌ها عکس‌ رهبر را جلوی خودشان گذاشته بودند و نگاه می‌کردند. خانمی روی صندلی‌ نماز، پوستر رهبر را روی میز گذاشته بود با قرآنی روی آن. به عکس دست می‌کشید و با گریه یاسین می‌خواند. دختری نوجوان پاهایش را به شکم جمع کرده بود. عکس رهبر را جلوی زانوهایش چسبانده و دو دستش را دور عکس حلقه کرده و از پشتِ پوستر، سرش را چسبانده بود به سر رهبر. شعار که دادند، سرش را بلند کرد. مثل بقیه حنجره‌اش جان گرفت. ابروهای گره افتاده، چشم‌های بارانی و مشت‌هایی که توی هوا ضرب می‌زدند. فریادها بلند شد. «نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا.» دختری جوان دست‌نوشته‌اش را بلند کرد. «ملت ایران تسلیم شدنی نیست.» صدای رهبر شهید توی فضا پیچید. خشم توی چهره‌ها به یکباره رفت و آه و داد بلند شد. مشت‌ها باز شد و روی سرها نشست. سخنران که تسلیت گفت، بعضی زدند زیر گریه، بعضی زدند به سینه، بعضی‌ صورت‌شان را با دست پوشاندند و هق‌هق کردند و بعضی‌ با چهره‌های بغض‌آلود، فقط بقیه را نگاه کردند. مادری نوزادش را که لباس نظامی تنش‌اش کرده بود، روی دست بلند کرد. پسربچه‌ها با لباس‌ نظامی و پرچم به دست می‌دویدند و سروصدا می‌کردند. پسربچه یکی دو ساله‌ای روی زمین دراز کشیده بود و جیغ می‌زد. مادرش مستاصل کنارش نشسته بودند. دو دختر نوجوان شکلات به دست رفتند سمت‌شان و شروع کردند به آرام کردن بچه. مادر تکیه داد و نفس عمیقی کشید. چشم‌هایش قرمز و پف کرده بود. قامت نماز ظهر بسته شد. بعد نماز مکبر تکبیر گفت. به خامنه‌ای رهبر که رسید، از صدای گریه و شیون مردم، کمی مکث کرد. تعدادی جوان خودجوش شعار ‌دادند. «بیز اولماغا حاضیروخ. شهید آقانین سربازیوخ.» (ما آماده مرگ هستیم؛ سربازهای آقای شهید هستیم.) بعد از نماز دوم، وسط رفت و آمد، مکبر فرازی از دعایش را جوید. «خامنه‌ای رهبر به لطف خود...» بغض‌اش را همه فهمیدند. هوای نزدیک در خروجی گرفته بود. بخاطر ازدحام، جمعیت آرام پشت سر هم حرکت می‌کردند. خانمی با بغل‌دستی‌اش حرف می‌زد. - میگن شهدای مدرسه میناب 60 نفر رو رد کرد. چند نفر چرخیدند سمت‌اش. - ای‌وای! زخمی‌ها شهید شدن؟ - زخمی کجا بود؛ بچه‌ها تیکه‌تیکه شدن. دارن از زیر آوار میارن بیرون. پیرزنی اوخشاما (1) خواند. - نجه گلریمیز پرپر اولدی! نجه اورکلریمیز داغلی اولدی! (چطور گلهای ما پرپر شد! چطور قلبهای ما داغدار شد!) اشک کسی بند نمی‌آمد. پیرزن برای مادرهای مینابیِ شهید داده هم خواند. فقط «پارچالان اورکلریزه قوربان ...» (قربان قلبهای تکه تک شده تان) اش کافی بود تا زن‌ها زار بزنند. خانمی پسربچه‌ی توی بغل‌اش را گذاشت زمین. - بو قانلار بوغسون سیزی. بو قانلار ییخسین سیزی. (این خونها خفه تون کنه؛ این خونها زمین تون بزنه) خم شد و کفش‌های پسرش را پوشاند. پسرک با یک دست اسلحه پلاستیکی و با دست دیگر، پرچم کوچک توی دست‌اش را محکم گرفته بود.
(1) نوعی مویه و عزاداری ترکی که بداهه بصورت شعر خوانده می‌شود. ✍ زهرا رحیمی 📍 آذربایجان شرقی - تبریز 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«به کجا چنین شتابان...!» پر کشیدی...؟! ای بغض رسوب کرده در گلو حسرت به دل مانده خار در چشم پادوان شیطان تو با خون خود پروراندی،پیکر صد چاک انقلاب را...! ثمره اش عقدی نا گسستنی اتحاد رنگ ها و زبان ها و نژاد ها تشنه ی انتقامند با بغض و کینه موشک ها بانک خروششان شخم و شالیزار کند دیار خصم را پهباد ها بسیجی وار به تن کنند جلیقه های انتحاری را غرش کنان سر دهند،فریاد خون خواهیت...! کنند چاک چاک اژدران سینه چاک سینه ی ناو ها و جت های شوریده بخت را... بر زمین افتاد،اگر علم از دست علم گیرد بازوانی صالح دگر برافراشت آنرا... به کجا....؟! ای ساربان،در بغض و بهت و آه ما...؟ از «مردمان » افتادی و از چشم اما نه...! در کنج خانه ی پر درد دل چه خالیست،نقش و نگارت باز می کنیم عقده ی دیدارت به امید روزهای «رجعت»آمدنت...!!! 📍کردستان-قروه ✍ محسن سامی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
2920234283239874304_853376645898507.mp3
زمان: حجم: 5.5M
🎙 ریحانه خدایار 📍کردستان ✍ ستایش محمد پور 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
رفتی تو ولی ما به دعایت ماندیم با قدرت ِ مانده در صدایت ماندیم دشمن به هزار چهره آمد ،اما ما پیرو ِ امر مجتبایت ماندیم 📍چهارمحال و بختیاری ✍ میعادعلیجانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«هفت‌ساله، مفقودالاثر» اولین بار از معلم مدرسه‌‌ اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایه‌ی سوم، با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. می‌گفت با هم فوتبال بازی می‌کردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم می‌گذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچه‌اش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همه‌ی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش می‌ترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچه‌اش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد». چیزی که مادر را می‌کُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین می‌چسبد به گوشه‌ی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش می‌کند. اما امان از چشم‌انتظاری! انتظار مثل سراب می‌ماند که شبانه‌روز دست از سر مادر برنمی‌دارد. فکر می‌کند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه می‌دود نمی‌رسد. در تمام ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و روزها آتش به جگر دارد که بچه‌ام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه می‌خورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت می‌گذارد می‌گوید زیر سر بچه‌ام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟ مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را می‌شنود، جوانه‌ی امید در دلش سر بلند می‌کند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچه‌ای در کوچه بیاید می‌گوید نکند ماکان است. هر بچه‌ای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش می‌پیچد و می‌گوید جانم مامان! ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشم‌انتظاری... ✍ صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org