#روایت_دویستوشصتوهفتم
#سروده_بیستودو
رفتی تو ولی ما به دعایت ماندیم
با قدرت ِ مانده در صدایت ماندیم
دشمن به هزار چهره آمد ،اما
ما پیرو ِ امر مجتبایت ماندیم
📍چهارمحال و بختیاری
✍ میعادعلیجانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوشصتوهشتم
«هفتساله، مفقودالاثر»
اولین بار از معلم مدرسه اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایهی سوم، با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. میگفت با هم فوتبال بازی میکردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم میگذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچهاش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همهی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش میترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچهاش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد».
چیزی که مادر را میکُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین میچسبد به گوشهی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش میکند. اما امان از چشمانتظاری! انتظار مثل سراب میماند که شبانهروز دست از سر مادر برنمیدارد. فکر میکند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه میدود نمیرسد. در تمام ثانیهها و دقیقهها و روزها آتش به جگر دارد که بچهام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه میخورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت میگذارد میگوید زیر سر بچهام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟
مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را میشنود، جوانهی امید در دلش سر بلند میکند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچهای در کوچه بیاید میگوید نکند ماکان است. هر بچهای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش میپیچد و میگوید جانم مامان!
ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشمانتظاری...
✍ صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_ششم
#پویش_قائد_امت
🔹در مجموع هر سه بخش (دلنوشته، سروده و پادکست) استان هایی که در این پویش مارا همراهی کردند:
🔸 استان تهران: ۶۰ روایت
🔸 استان گیلان: ۴۷ روایت
🔸 استان چهار محال و بختیاری: ۴۰ روایت
🔸 استان کردستان: ۳۶ روایت
🔸 استان سمنان: ۲۷ روایت
🔸 استان لرستان: ۲۱ روایت
🔸 استان همدان: ۱۹ روایت
🔸 استان فارس: ۱۷ روایت
🔸 استان خراسان جنوبی: ۱۷ روایت
🔸 استان خراسان رضوی: ۱۵ روایت
🔸 استان یزد: ۱۳ روایت
🔸 استان آذبایجان شرقی: ۱۱ روایت
🔸 استان اصفهان: ۹ روایت
🔸 استان قم: ۶ روایت
🔸 استان زنجان: ۴ روایت
🔸 استان قزوین: ۳ روایت
🔸 استان بوشهر: ۳ روایت
🔸 استان مازندران: ۲ روایت
🔸 استان کرمان: ۲ روایت
🔸 استان ایلام: ۱ روایت
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#دویستوشصتونهم
#سروده_بیستوسه
ایران من
ایران من ای سرزمین عشق و عرفان
پاینده باشی کشورم مهد دلیران
تاریخ تو یکسر وفاداری وایثار
مردانی از جنس غرور وفخر دوران
دشمن بداند با شهادت سرفرازیم
از وحدت ما می شود افسرده شیطان
تا پرچم ایران بدست مرشد ماست
ترسی نداریم از ستمکاران نادان
اینجا سرای شیر مردان خدایی است
رزم آورانی عاشق و شیدا ی قرآن
سردار هایی که شهادت را گزیدند
آزادگی را خونشان کرده است بنیان
اینجا حرم باشد وخاکش لاله گون است
دنیا بداند دشمن ما گشته حیران
پیمان وحدت بسته ایم وجان نثاریم
سستی نگیرد هیچگاه در نقش ایمان
با اتحاد ویکدلی پیروزی از ماست
ایران توسل می کند بر حی سبحان
ما حافظان آن خلیج فارس هستیم
مهمان ناخوانده شود آنجا پریشان
یاران دانشمند را یارب نگهدار
از همت آنان شود میهن گلستان
فرمان دهد رهبر اگر آماده هستیم
در جنگ با دشمن هراسی نیست از جان
📍یزد
✍پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتاد
قرمزترین غروب، جاودانهترین طلوع
آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقهای بر دشت خاموش، که ریشه در جانها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعلههایش تا دورترین نقاط این دیار کشید.
میدانها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد میزد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچههای تنگ تا خیابانهای عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشمها اشکبار شد و دستها به دعا.
تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشمهای معصوم خود، غمی را حس میکردند که شاید درک نمیکردند، تا پیرانِ سالخوردهای که سالها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیادهروها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمهی خاطرات، مرورِ سالها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین.
دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیمهای گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریبهایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمانهای رهبرشان ایستاده بودند، رنگ میباخت. هرچند زخمِ این ویرانیها بر پیکرِ شهر باقی بود، اما روحِ مردم، استوارتر از هر بنایی، در پیِ آن بود که راهِ نور را ادامه دهد.
یادِ شهدا، آن سروهایِ آزاد، دوباره زنده شد. در میانِ این اندوهِ فراگیر، حماسهی مقاومتِ آنان، الهامبخشِ ادامهی راه بود. شهدا، چراغِ راهِ رهبر بودند و اکنون، یادِ رهبر، چراغِ راهِ ما.
موکبها، که معمولاً بویِ عطرِ خدمت و ارادت داشتند، این بار بویِ اشک و اشکبار داشتند. رژههای موتوری، که نمادِ اقتدار و صلابت بود، این بار در سکوتِ عزاداری، نوایِ دیگری سر داد. راهپیماییها، نه در پیِ شادی، که در پیِ تجدیدِ عهد بود؛ عهدی با آرمانهایی که رهبر، تمامِ زندگیاش را وقفِ آن کرده بود.
از کودکانی که در آغوشِ مادرانشان، اشک میریختند، تا جوانانی که با نگاهی مصمم، پیمانِ استواری میبستند، تا میانسالانی که خاطراتِ دور را زنده میکردند، و پیرانی که با تسلیمِ رضایِ الهی، بر صبر تأکید داشتند؛ همه و همه، در این اقیانوسِ اندوه، موجی واحد بودند.
رهبر رفت، اما حکایتش آغاز شد. داغِ شهادتش، نه نقطه پایان، که سرآغازِ تبلورِ ارادهای پولادین شد. نسلی که با نفسِ او جان گرفته بود، اکنون با یادِ او، قویتر از پیش، پرچمِ هدایت را به دوش خواهد کشید. و این، آغازِ جاودانگی بود، در دلِ قرمزترین غروبِ تاریخ.
✍ خانم عباسی
📍 چهار محال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادویکم
#سروده_بیستوچهار
عکس هایت را تماشا می کنم...
تک به تک، با آهِ سردی از دلم،
عکس هایت را تماشا می کنم...
عکسِ آن روزی که با دستانِ خود،
می نشاندی دانه ای در صدرِ خاک،
آب می دادی به آن خرّم نهال،
کاش بودم آن نهالِ سبز و پاک...
عکس هایت را تماشا می کنم...
عکسِ دلچسبِ رباعی خواندنت...
شعر می خواندیّ و آن تک بیت ها،
با چه شوقی می پریدند از لبت...
کاش بودم واژه ی آن بیت ها...
عکس هایت را تماشا می کنم...
عکسِ دستت، با همان انگشترت...
آن که میدادی به هر یار و رفیق،
کاش بودم آن عقیق...
من شنیدم موقعِ آن معرکه،
مشت بوده دستِ پر زورِ شما
من همانم... ما همانیم، یک به یک،
مشتِ دستِ قرص و پرزورِ شما...
📍چهارمحال و بختیاری- شهرکرد
✍ صالحه ارشادی فارسانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org