eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
«هفت‌ساله، مفقودالاثر» اولین بار از معلم مدرسه‌‌ اسمش را شنیدم. چهل روز گذشته بود و از ماکان خبری نبود. خانم ناصری معلم پایه‌ی سوم، با ماکانِ کلاس اولی خیلی صمیمی بود. می‌گفت با هم فوتبال بازی می‌کردند و با تفنگ آبپاش سر به سر هم می‌گذاشتند. همانجا دلم برای مادرش هُرّی ریخت. چهل روز شده بود که از بچه‌اش خبر نداشت. هشت روز از آن چهل روز گذشت تا اعلام کردند ماکان برای همیشه مفقودالاثر شده. از او فقط یک پلیور آبی و یک لنگه کتانی پیدا شد. حتی با آزمایش دی ان ای هم چیزی از او پیدا نکردند و عاقبت جستجو در مدرسه تمام شد. دلم دوباره هری ریخت. به خودم دلداری دادم لابد مادرش باور کرده شهید شده. پذیرفته که برود سر آن قبر خالی و مثل صد و پنجاه و شش مادر دیگر برای آن سنگ سرد لالایی بخواند و موقع باران، چتر بالای مزار بگیرد. عدد روزها به پنجاه و سه رسیده بود که آن مصاحبه را دیدم و نه دلم که همه‌ی وجودم هری ریخت. همان شده بود که ازش می‌ترسیدم. مادر ماکان باور نکرده بود که بچه‌اش شهید شده: «ورزش داشتند، در حیاط بوده، شاید ترسیده و فرار کرده، منتظر هستم خودش برگردد». چیزی که مادر را می‌کُشد داغ فرزند نیست. غم بچه مثل یک آهن سنگین می‌چسبد به گوشه‌ی قلب و برای همیشه همانجا جا خوش می‌کند. اما امان از چشم‌انتظاری! انتظار مثل سراب می‌ماند که شبانه‌روز دست از سر مادر برنمی‌دارد. فکر می‌کند آبی هست که قرار است به آن برسد و عطشش را برطرف کند اما هر چه می‌دود نمی‌رسد. در تمام ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و روزها آتش به جگر دارد که بچه‌ام کجاست؟ پای کدام سفره نشسته و چه می‌خورد؟ اصلا چیزی برای سیر شدن دارد؟ سر که روی بالشت می‌گذارد می‌گوید زیر سر بچه‌ام نرم است یا سفت؟ سردش است یا گرمش؟ پتو از رویش کنار رفته یا نه؟ مادر منتظر، هر بار که صدای زنگ خانه را می‌شنود، جوانه‌ی امید در دلش سر بلند می‌کند که شاید ماکان است. هربار که صدای دویدن بچه‌ای در کوچه بیاید می‌گوید نکند ماکان است. هر بچه‌ای که صدا کند مامان، آهنگ صدای ماکان در گوشش می‌پیچد و می‌گوید جانم مامان! ای کاش مادر ماکان دلش به آن قبر خالی، آن پلیور آبی و آن کتانی خاکی راضی شود، امان از چشم‌انتظاری... ✍ صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔹در مجموع هر سه بخش (دلنوشته، سروده و پادکست) استان هایی که در این پویش مارا همراهی کردند: 🔸 استان تهران: ۶۰ روایت 🔸 استان گیلان: ۴۷ روایت 🔸 استان چهار محال و بختیاری: ۴۰ روایت 🔸 استان کردستان: ۳۶ روایت 🔸 استان سمنان: ۲۷ روایت 🔸 استان لرستان: ۲۱ روایت 🔸 استان همدان: ۱۹ روایت 🔸 استان فارس: ۱۷ روایت 🔸 استان خراسان جنوبی: ۱۷ روایت 🔸 استان خراسان رضوی: ۱۵ روایت 🔸 استان یزد: ۱۳ روایت 🔸 استان آذبایجان شرقی: ۱۱ روایت 🔸 استان اصفهان: ۹ روایت 🔸 استان قم: ۶ روایت 🔸 استان زنجان: ۴ روایت 🔸 استان قزوین: ۳ روایت 🔸 استان بوشهر: ۳ روایت 🔸 استان مازندران: ۲ روایت 🔸 استان کرمان: ۲ روایت 🔸 استان ایلام: ۱ روایت دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ایران من ایران من ای سرزمین عشق و عرفان پاینده باشی کشورم مهد دلیران تاریخ تو یکسر وفاداری وایثار مردانی از جنس غرور وفخر دوران دشمن بداند با شهادت سرفرازیم از وحدت ما می شود افسرده شیطان تا پرچم ایران بدست مرشد ماست ترسی نداریم از ستمکاران نادان اینجا سرای شیر مردان خدایی است رزم آورانی عاشق و شیدا ی قرآن سردار هایی که شهادت را گزیدند آزادگی را خونشان کرده است بنیان اینجا حرم باشد وخاکش لاله گون است دنیا بداند دشمن ما گشته حیران پیمان وحدت بسته ایم وجان نثاریم سستی نگیرد هیچگاه در نقش ایمان با اتحاد ویکدلی پیروزی از ماست ایران توسل می کند بر حی سبحان ما حافظان آن خلیج فارس هستیم مهمان ناخوانده شود آنجا پریشان یاران دانشمند را یارب نگهدار از همت آنان شود میهن گلستان فرمان دهد رهبر اگر آماده هستیم در جنگ با دشمن هراسی نیست از جان 📍یزد ✍پروین امیدواری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
قرمزترین غروب، جاودانه‌ترین طلوع آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقه‌ای بر دشت خاموش، که ریشه در جان‌ها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعله‌هایش تا دورترین نقاط این دیار کشید. میدان‌ها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد می‌زد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچه‌های تنگ تا خیابان‌های عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشم‌ها اشکبار شد و دست‌ها به دعا. تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشم‌های معصوم خود، غمی را حس می‌کردند که شاید درک نمی‌کردند، تا پیرانِ سالخورده‌ای که سال‌ها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیاده‌روها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمه‌ی خاطرات، مرورِ سال‌ها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین. دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیم‌های گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریب‌هایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمان‌های رهبرشان ایستاده بودند، رنگ می‌باخت. هرچند زخمِ این ویرانی‌ها بر پیکرِ شهر باقی بود، اما روحِ مردم، استوارتر از هر بنایی، در پیِ آن بود که راهِ نور را ادامه دهد. یادِ شهدا، آن سروهایِ آزاد، دوباره زنده شد. در میانِ این اندوهِ فراگیر، حماسه‌ی مقاومتِ آنان، الهام‌بخشِ ادامه‌ی راه بود. شهدا، چراغِ راهِ رهبر بودند و اکنون، یادِ رهبر، چراغِ راهِ ما. موکب‌ها، که معمولاً بویِ عطرِ خدمت و ارادت داشتند، این بار بویِ اشک و اشکبار داشتند. رژه‌های موتوری، که نمادِ اقتدار و صلابت بود، این بار در سکوتِ عزاداری، نوایِ دیگری سر داد. راه‌پیمایی‌ها، نه در پیِ شادی، که در پیِ تجدیدِ عهد بود؛ عهدی با آرمان‌هایی که رهبر، تمامِ زندگی‌اش را وقفِ آن کرده بود. از کودکانی که در آغوشِ مادرانشان، اشک می‌ریختند، تا جوانانی که با نگاهی مصمم، پیمانِ استواری می‌بستند، تا میانسالانی که خاطراتِ دور را زنده می‌کردند، و پیرانی که با تسلیمِ رضایِ الهی، بر صبر تأکید داشتند؛ همه و همه، در این اقیانوسِ اندوه، موجی واحد بودند. رهبر رفت، اما حکایتش آغاز شد. داغِ شهادتش، نه نقطه پایان، که سرآغازِ تبلورِ اراده‌ای پولادین شد. نسلی که با نفسِ او جان گرفته بود، اکنون با یادِ او، قوی‌تر از پیش، پرچمِ هدایت را به دوش خواهد کشید. و این، آغازِ جاودانگی بود، در دلِ قرمزترین غروبِ تاریخ. ✍ خانم عباسی 📍 چهار محال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
عکس هایت را تماشا می کنم... تک به تک، با آهِ سردی از دلم، عکس هایت را تماشا می کنم... عکسِ آن روزی که با دستانِ خود، می نشاندی دانه ای در صدرِ خاک، آب می دادی به آن خرّم نهال، کاش بودم آن نهالِ سبز و پاک... عکس هایت را تماشا می کنم... عکسِ دلچسبِ رباعی خواندنت... شعر می خواندیّ و آن تک بیت ها، با چه شوقی می پریدند از لبت... کاش بودم واژه ی آن بیت ها... عکس هایت را تماشا می کنم... عکسِ دستت، با همان انگشترت... آن که میدادی به هر یار و رفیق، کاش بودم آن عقیق... من شنیدم موقعِ آن معرکه، مشت بوده دستِ پر زورِ شما من همانم... ما همانیم، یک به یک، مشتِ دستِ قرص و پرزورِ شما... 📍چهارمحال و بختیاری- شهرکرد ✍ صالحه ارشادی فارسانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
سلام ملت عزیز،قهرمان و مقاوم ایران روز نهم اسفند۱۴۰۴ قرار بود با یکی از دوستان که از یک هفته قبل می‌خواستیم یک تیم فرهنگی تشکیل بدیم برای مشورت و کمک به یکی از نهاد های فرهنگی تبریز برای جلسه برویم که ساعت ۱۱ صبح میرفتیم من هم از شب روز قبل هماهنگ شدم دوستم از خونه شون از اون طرف شهر و من از خونه مون اینطرف شهر به جلسه بریم من طبق روال همیشه هر جلسه صبح ساعت هشت بلند شدم و لباس های رو پوشیدم و سر و صورتم و لباسم رو مرتب کردم برای رفتن به جلسه داشتم محاسبه میکردم که کدوم تایم مترو نزدیکه زود برم که یهو مادرم هراسان به پذیرایی خانه آمد که کانال های خبری داخلی از آغاز جنگ و حمله به پاستور و خیابان جمهوری با موشک سنگر شکن حکایت دارد و تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکه خبر که بعد از چند دقیقه حملات و آغاز جنگ تائید شد و مادرم دائماً نگران بود و می‌پرسید آقا سالمه؟برای آقا دعای سلامتی می‌خواندند من هم نگران طبق برنامه راهی جلسه شدم با دوستم هم هماهنگ شدم به موقع برسیم وقتی رفتم مترو داخل قطار سکوت کامل بعضی تازه خبر رو میدید و پچ پچ میکردند بعضی ها هم هنوز خبر نداشتن از اتفاقات که بنده رسیدم دوستم یک ربع دیر کرده بود من درحالی که جلوی مکان جلسه منتظر دوستم بودم هم زمان هم خبر ها رو دنبال میکردم و برای آقا دعای سلامتی میکردم و زمزمه میکردم یا صاحب الزمان (عج) ما عمری سینه سپر کردیم و گفتیم جانم فدای رهبر انشاالله که رهبرمون سالم باشه خودت مراقبش باش تو اون لحظه بی خبری نفس تنگی می آمد انگار قلبم داشت منفجر می شد شهر هم خیلی ساکت و افسرده بود و ما هم زبان روزه بعد یک ربع که دوستم آمد داشتم تا دفتر که جلسه بود می‌رفتیم صحبت میکردم و بعد که رسیدیم وارد شدیم با مسئول آنجا دیدار کردیم و احوالپرسی و عرض ادب بعد رفتیم سر جلسه تلویزیون اونجا هم شبکه خبر بود ما هم نگران و مضطرب می پرسیدیم حاج آقا ،آقای ما حالش خوبه؟آقا سالمه؟آقا جای امنیه؟ایشان هم می‌گفت بله تا اونجایی که خبر داریم آقا در سلامت هستند و ما بعد از اتمام جلسه و تصمیم به شروع فعالیت خداحافظی کردیم و از آنجا خارج شدیم و رفتیم تا مترو که بریم به خونه خودمون تا تو اون مسیر چند حملات و انفجار مهیبی در چند نقطه تبریز به گوش رسید که در جنگ اخیر(دوازده روزه) به این شدت نبود بعد ولی هنگام برگشت ایستگاه مترو و قطار مترو مثل رفت نبود همه ملتهب،نگران مدام با خانواده در تهران تماس میگرفتن همه دنبال خبر بودند خیابان ها هم شلوغ و ترافیک بود شدید،مردم ترسیده بودند اونوقت تکلیف هم معلوم نبود همه چی در ابهام بود بعد که برگشتم به خونه در راه خونه هم صدای چند انفجار مهیبی هم شنیدیم و نگران برگشتم خونه و دیدم خانواده نگران نشستن پشت تلویزیون شبکه خبر رو نگاه میکنند و دائما دعای سلامتی آقا و پیروزی سوره فتح و آیت الکرسی می‌خواندند که می‌دیدیم دائما کارشناسان و مسئولین و برخی فرماندهان روحیه میدهند که نگران نباشید آقا در حال فرماندهی هستند و بزودی با ملت ایران صحبت خواهند کرد هم زمان هم حملات کوبنده نیروی هوافضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی هوایی ارتش هم حملات مهیب کوبنده و بزرگی انجام دادند ولی تا شب از پیام تلویزیونی آقا که مثل روال قبلی پخش می شد خبری نشد می‌گفتیم شاید شرایط مناسب نیست شب شد خوابیده بودیم که هنگام یک ساعت مانده به اذان صبح به افق تبریز خانواده از خواب بیدار شدند برای درست کردن سحری که من چند دقیقه خواب بودم یک دفعه تو حالت نیمه خواب چون صدام میکردند بیدار بشم برای خوردن سحری و اقامه نماز صبح جهت انجام روزه که چشمام بسته بود ولی گوش هام می‌شنید که یکدفعه زیر نویس آمد شهادت قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه ای(قدس الله سره و نفس الزکیة) که مادرم و خواهرم شروع کردند به گریه کردن من یک لحظه هراسان یکدفعه از خواب بیدار شدم و نگاه کردم به تلویزیون که هم زمان مجری شبکه خبر با حالت بغض و چشمانی اشک آلود و پیراهن مشکی شهادت آقا را اعلام کرد که انا لله و انا الیه راجعون قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه‌ای(قدس الله سره و نفس الزکیة)به درجه رفیع شهادت نائل گردید تا این رو شنیدم یک لحظه در شوک فرو رفتم قلبم درد شدیدی گرفت و نفس تنگی شدیدی آمد که لحظه سردم شد و لرزش شدیدی آمد که دندان هایم محکم به هم میخورد دست و پاهایم می لرزید و صدایم هم می لرزید بغض گلویم را گرفته بود و اشک چشمانم را پر کرده بود ولی از شدت بغض و لرزش شدید نه می توانستم فریاد بکشم و نه می‌توانستم راحت گریه بکنم کم بود تا تشنج کنم تا یکمی آب خوردم تا یکم به خودم آمدم اصلا باور نمی کردم هیچ وقت به این لحظه اصلا فکر هم نمی کردم و در در این باره اصلا حرف هم نمی زدم خیلی از دوستان و رفقا و آشنایان هم در شوک بودند، که بعد از صداوسیما گفتند همه
بیان مصلی ها به خیابان ها وقت حماسه هست عزاداری برای بعد که تا الان که روز سی و هشتم جنگ تحمیلی سوم ادامه دارد تا پیروزی کامل ایران اسلامی و جبهه مقاومت انشاالله که بعد امام جمعه به صدا و سیمای استان آمد و با مردم تبریز صحبت کرد در حالت ناراحتی چشمان اشک آلود و صدای لرزان مردم بیایید مصلی تاکید کردند بیایید مصلی من بعداً یکم سحری خوردم و اقامه نماز صبح بعد اذان و آغاز روزه آماده شدیم چفیه به گردن لباس مشکی پوشیدیم راهی مصلی شدیم همه گریه میکردند بسیار عزادار و ناراحت بودیم و تا الان هم هستیم ولی نبرد کوبنده ما آغاز شده و روز به روز پیروزی های مختلف بدست می آوریو و انشاالله خواهیم آورد به رهبری خلف صالح امام شهید انقلاب(قدس الله سره) از آیت الله امام سید مجتبی حسینی خامنه‌ای(حفظه الله) که انتخاب شایسته توسط مجلس خبرگان رهبری بودند پیروز این نبرد خواهیم بود و راه امامین انقلاب اسلامی ادامه خواهیم داد و ابر قدرت منطقه و جهان خواهیم شد انشاالله یک پیچ تاریخی تا رسیدن به قله انشاالله. و ماالنصر الا من عندلله العزیز الحکیم ✍ امیرحسین فرهودی 📍 آذربایجان شرقی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
با آن که جهان کفر جنگ افروز است این واقعه یک حقیقت جان سوز است ما ملت مکتب شهادت هستیم «ایران حسین (ع) تا ابد پیروز است» 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
قرمزترین غروب، جاودانه‌ترین طلوع آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقه‌ای بر دشت خاموش، که ریشه در جان‌ها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعله‌هایش تا دورترین نقاط این دیار کشید. میدان‌ها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد می‌زد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچه‌های تنگ تا خیابان‌های عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشم‌ها اشکبار شد و دست‌ها به دعا. تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشم‌های معصوم خود، غمی را حس می‌کردند که شاید درک نمی‌کردند، تا پیرانِ سالخورده‌ای که سال‌ها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیاده‌روها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمه‌ی خاطرات، مرورِ سال‌ها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین. دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیم‌های گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریب‌هایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمان‌های رهبرشان ایستاده بودند، رنگ بعضی نبودن ها برای ما خیلی سخت و حتی زجر آور هستند، از رفتن رهبر عزیزمان تا شهدای عزیزی که در راه همان مسیر ، در میان ردیف صندلی های مدرسه میناب جان سپردند... با این که چهل روز از نبودنشان میگذرد اما هنوز هنگامی که از میان کوچه ها و مدرسه ها می گذرم یاد آن روزهای تلخ و از دست دادن می افتم از دردی که با رفتن رهبرمان بر دل همه نشست، تا آن جوانانی که در اوجِ زندگی، مسیرِ راه را با خونشان روشن کردند. شاید یادشان در میانِ این همه هیاهو کم‌رنگ شود، اما در قلب ما، جای خالی‌شان را هیچ چیز نمی‌تواند پر کند. چهل روز گذشت اما انگار زمان از آن لحظه ایستاده است.امروز چهلمین روز نبودن آن تکیه گاه بزرگ است. رهبری که سایه اش بر سر همه ما بود‌ در این میان، یاد شهدای عزیز مدرسه ی میناب هم قلبمان را بیشتر می فشارد. انگار تمام آن مسیر، با خون و ایثار آنها و با هدایتشان برای ما ساخته شده بود. این جای خالی نه با روز می گذرد نه ماه؛ یادشان همیشه در قلب ماست ✍ فاطمه پورعینی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در حماسه مردمانمان هم درسند با خون به میان معرکه می‌رقصند بیهوده نباشد که شیاطین پلید از مشت گره کرده ی ما می‌ترسند 📍تهران ✍ حمید خانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org