#دویستوشصتونهم
#سروده_بیستوسه
ایران من
ایران من ای سرزمین عشق و عرفان
پاینده باشی کشورم مهد دلیران
تاریخ تو یکسر وفاداری وایثار
مردانی از جنس غرور وفخر دوران
دشمن بداند با شهادت سرفرازیم
از وحدت ما می شود افسرده شیطان
تا پرچم ایران بدست مرشد ماست
ترسی نداریم از ستمکاران نادان
اینجا سرای شیر مردان خدایی است
رزم آورانی عاشق و شیدا ی قرآن
سردار هایی که شهادت را گزیدند
آزادگی را خونشان کرده است بنیان
اینجا حرم باشد وخاکش لاله گون است
دنیا بداند دشمن ما گشته حیران
پیمان وحدت بسته ایم وجان نثاریم
سستی نگیرد هیچگاه در نقش ایمان
با اتحاد ویکدلی پیروزی از ماست
ایران توسل می کند بر حی سبحان
ما حافظان آن خلیج فارس هستیم
مهمان ناخوانده شود آنجا پریشان
یاران دانشمند را یارب نگهدار
از همت آنان شود میهن گلستان
فرمان دهد رهبر اگر آماده هستیم
در جنگ با دشمن هراسی نیست از جان
📍یزد
✍پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتاد
قرمزترین غروب، جاودانهترین طلوع
آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقهای بر دشت خاموش، که ریشه در جانها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعلههایش تا دورترین نقاط این دیار کشید.
میدانها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد میزد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچههای تنگ تا خیابانهای عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشمها اشکبار شد و دستها به دعا.
تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشمهای معصوم خود، غمی را حس میکردند که شاید درک نمیکردند، تا پیرانِ سالخوردهای که سالها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیادهروها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمهی خاطرات، مرورِ سالها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین.
دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیمهای گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریبهایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمانهای رهبرشان ایستاده بودند، رنگ میباخت. هرچند زخمِ این ویرانیها بر پیکرِ شهر باقی بود، اما روحِ مردم، استوارتر از هر بنایی، در پیِ آن بود که راهِ نور را ادامه دهد.
یادِ شهدا، آن سروهایِ آزاد، دوباره زنده شد. در میانِ این اندوهِ فراگیر، حماسهی مقاومتِ آنان، الهامبخشِ ادامهی راه بود. شهدا، چراغِ راهِ رهبر بودند و اکنون، یادِ رهبر، چراغِ راهِ ما.
موکبها، که معمولاً بویِ عطرِ خدمت و ارادت داشتند، این بار بویِ اشک و اشکبار داشتند. رژههای موتوری، که نمادِ اقتدار و صلابت بود، این بار در سکوتِ عزاداری، نوایِ دیگری سر داد. راهپیماییها، نه در پیِ شادی، که در پیِ تجدیدِ عهد بود؛ عهدی با آرمانهایی که رهبر، تمامِ زندگیاش را وقفِ آن کرده بود.
از کودکانی که در آغوشِ مادرانشان، اشک میریختند، تا جوانانی که با نگاهی مصمم، پیمانِ استواری میبستند، تا میانسالانی که خاطراتِ دور را زنده میکردند، و پیرانی که با تسلیمِ رضایِ الهی، بر صبر تأکید داشتند؛ همه و همه، در این اقیانوسِ اندوه، موجی واحد بودند.
رهبر رفت، اما حکایتش آغاز شد. داغِ شهادتش، نه نقطه پایان، که سرآغازِ تبلورِ ارادهای پولادین شد. نسلی که با نفسِ او جان گرفته بود، اکنون با یادِ او، قویتر از پیش، پرچمِ هدایت را به دوش خواهد کشید. و این، آغازِ جاودانگی بود، در دلِ قرمزترین غروبِ تاریخ.
✍ خانم عباسی
📍 چهار محال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادویکم
#سروده_بیستوچهار
عکس هایت را تماشا می کنم...
تک به تک، با آهِ سردی از دلم،
عکس هایت را تماشا می کنم...
عکسِ آن روزی که با دستانِ خود،
می نشاندی دانه ای در صدرِ خاک،
آب می دادی به آن خرّم نهال،
کاش بودم آن نهالِ سبز و پاک...
عکس هایت را تماشا می کنم...
عکسِ دلچسبِ رباعی خواندنت...
شعر می خواندیّ و آن تک بیت ها،
با چه شوقی می پریدند از لبت...
کاش بودم واژه ی آن بیت ها...
عکس هایت را تماشا می کنم...
عکسِ دستت، با همان انگشترت...
آن که میدادی به هر یار و رفیق،
کاش بودم آن عقیق...
من شنیدم موقعِ آن معرکه،
مشت بوده دستِ پر زورِ شما
من همانم... ما همانیم، یک به یک،
مشتِ دستِ قرص و پرزورِ شما...
📍چهارمحال و بختیاری- شهرکرد
✍ صالحه ارشادی فارسانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادودوم
سلام ملت عزیز،قهرمان و مقاوم ایران
روز نهم اسفند۱۴۰۴ قرار بود با یکی از دوستان که از یک هفته قبل میخواستیم یک تیم فرهنگی تشکیل بدیم برای مشورت و کمک به یکی از نهاد های فرهنگی تبریز برای جلسه برویم که ساعت ۱۱ صبح میرفتیم من هم از شب روز قبل هماهنگ شدم دوستم از خونه شون از اون طرف شهر و من از خونه مون اینطرف شهر به جلسه بریم من طبق روال همیشه هر جلسه صبح ساعت هشت بلند شدم و لباس های رو پوشیدم و سر و صورتم و لباسم رو مرتب کردم برای رفتن به جلسه
داشتم محاسبه میکردم که کدوم تایم مترو نزدیکه زود برم که یهو مادرم هراسان به پذیرایی خانه آمد که کانال های خبری داخلی از آغاز جنگ و حمله به پاستور و خیابان جمهوری با موشک سنگر شکن حکایت دارد و تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکه خبر که بعد از چند دقیقه حملات و آغاز جنگ تائید شد و مادرم دائماً نگران بود و میپرسید آقا سالمه؟برای آقا دعای سلامتی میخواندند من هم نگران طبق برنامه راهی جلسه شدم با دوستم هم هماهنگ شدم به موقع برسیم وقتی رفتم مترو داخل قطار سکوت کامل بعضی تازه خبر رو میدید و پچ پچ میکردند بعضی ها هم هنوز خبر نداشتن از اتفاقات که بنده رسیدم دوستم یک ربع دیر کرده بود من درحالی که جلوی مکان جلسه منتظر دوستم بودم هم زمان هم خبر ها رو دنبال میکردم و برای آقا دعای سلامتی میکردم و زمزمه میکردم یا صاحب الزمان (عج) ما عمری سینه سپر کردیم و گفتیم جانم فدای رهبر انشاالله که رهبرمون سالم باشه خودت مراقبش باش تو اون لحظه بی خبری نفس تنگی می آمد انگار قلبم داشت منفجر می شد شهر هم خیلی ساکت و افسرده بود و ما هم زبان روزه بعد یک ربع که دوستم آمد داشتم تا دفتر که جلسه بود میرفتیم صحبت میکردم و بعد که رسیدیم وارد شدیم با مسئول آنجا دیدار کردیم و احوالپرسی و عرض ادب بعد رفتیم سر جلسه تلویزیون اونجا هم شبکه خبر بود ما هم نگران و مضطرب می پرسیدیم حاج آقا ،آقای ما حالش خوبه؟آقا سالمه؟آقا جای امنیه؟ایشان هم میگفت بله تا اونجایی که خبر داریم آقا در سلامت هستند و ما بعد از اتمام جلسه و تصمیم به شروع فعالیت خداحافظی کردیم و از آنجا خارج شدیم و رفتیم تا مترو که بریم به خونه خودمون تا تو اون مسیر چند حملات و انفجار مهیبی در چند نقطه تبریز به گوش رسید که در جنگ اخیر(دوازده روزه) به این شدت نبود بعد ولی هنگام برگشت ایستگاه مترو و قطار مترو مثل رفت نبود همه ملتهب،نگران مدام با خانواده در تهران تماس میگرفتن همه دنبال خبر بودند خیابان ها هم شلوغ و ترافیک بود شدید،مردم ترسیده بودند اونوقت تکلیف هم معلوم نبود همه چی در ابهام بود بعد که برگشتم به خونه در راه خونه هم صدای چند انفجار مهیبی هم شنیدیم و نگران برگشتم خونه و دیدم خانواده نگران نشستن پشت تلویزیون شبکه خبر رو نگاه میکنند و دائما دعای سلامتی آقا و پیروزی سوره فتح و آیت الکرسی میخواندند که میدیدیم دائما کارشناسان و مسئولین و برخی فرماندهان روحیه میدهند که نگران نباشید آقا در حال فرماندهی هستند و بزودی با ملت ایران صحبت خواهند کرد هم زمان هم حملات کوبنده نیروی هوافضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی هوایی ارتش هم حملات مهیب کوبنده و بزرگی انجام دادند ولی تا شب از پیام تلویزیونی آقا که مثل روال قبلی پخش می شد خبری نشد میگفتیم شاید شرایط مناسب نیست شب شد خوابیده بودیم که هنگام یک ساعت مانده به اذان صبح به افق تبریز خانواده از خواب بیدار شدند برای درست کردن سحری که من چند دقیقه خواب بودم یک دفعه تو حالت نیمه خواب چون صدام میکردند بیدار بشم برای خوردن سحری و اقامه نماز صبح جهت انجام روزه که چشمام بسته بود ولی گوش هام میشنید که یکدفعه زیر نویس آمد شهادت قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنه ای(قدس الله سره و نفس الزکیة) که مادرم و خواهرم شروع کردند به گریه کردن من یک لحظه هراسان یکدفعه از خواب بیدار شدم و نگاه کردم به تلویزیون که هم زمان مجری شبکه خبر با حالت بغض و چشمانی اشک آلود و پیراهن مشکی شهادت آقا را اعلام کرد که انا لله و انا الیه راجعون قائد امت حضرت آیت الله العظمی امام سید علی حسینی خامنهای(قدس الله سره و نفس الزکیة)به درجه رفیع شهادت نائل گردید تا این رو شنیدم یک لحظه در شوک فرو رفتم قلبم درد شدیدی گرفت و نفس تنگی شدیدی آمد که لحظه سردم شد و لرزش شدیدی آمد که دندان هایم محکم به هم میخورد دست و پاهایم می لرزید و صدایم هم می لرزید بغض گلویم را گرفته بود و اشک چشمانم را پر کرده بود ولی از شدت بغض و لرزش شدید نه می توانستم فریاد بکشم و نه میتوانستم راحت گریه بکنم کم بود تا تشنج کنم تا یکمی آب خوردم تا یکم به خودم آمدم اصلا باور نمی کردم هیچ وقت به این لحظه اصلا فکر هم نمی کردم و در در این باره اصلا حرف هم نمی زدم خیلی از دوستان و رفقا و آشنایان هم در شوک بودند، که بعد از صداوسیما گفتند همه
بیان مصلی ها به خیابان ها وقت حماسه هست عزاداری برای بعد که تا الان که روز سی و هشتم جنگ تحمیلی سوم ادامه دارد تا پیروزی کامل ایران اسلامی و جبهه مقاومت انشاالله که بعد امام جمعه به صدا و سیمای استان آمد و با مردم تبریز صحبت کرد در حالت ناراحتی چشمان اشک آلود و صدای لرزان مردم بیایید مصلی تاکید کردند بیایید مصلی من بعداً یکم سحری خوردم و اقامه نماز صبح بعد اذان و آغاز روزه آماده شدیم چفیه به گردن لباس مشکی پوشیدیم راهی مصلی شدیم همه گریه میکردند بسیار عزادار و ناراحت بودیم و تا الان هم هستیم ولی نبرد کوبنده ما آغاز شده و روز به روز پیروزی های مختلف بدست می آوریو و انشاالله خواهیم آورد به رهبری خلف صالح امام شهید انقلاب(قدس الله سره) از آیت الله امام سید مجتبی حسینی خامنهای(حفظه الله) که انتخاب شایسته توسط مجلس خبرگان رهبری بودند پیروز این نبرد خواهیم بود و راه امامین انقلاب اسلامی ادامه خواهیم داد و ابر قدرت منطقه و جهان خواهیم شد انشاالله یک پیچ تاریخی تا رسیدن به قله انشاالله.
و ماالنصر الا من عندلله العزیز الحکیم
✍ امیرحسین فرهودی
📍 آذربایجان شرقی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
زمان:
حجم:
4.2M
#روایت_دویستوهفتادوسوم
#پادپخش_بیستودوم
🎙 مطهره سمیعی
📍سمنان
✍ مطهره سمیعی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادوچهارم
#سروده_بیستوپنج
با آن که جهان کفر جنگ افروز است
این واقعه یک حقیقت جان سوز است
ما ملت مکتب شهادت هستیم
«ایران حسین (ع) تا ابد پیروز است»
📍مشهد مقدس
✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادوپنجم
قرمزترین غروب، جاودانهترین طلوع
آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقهای بر دشت خاموش، که ریشه در جانها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعلههایش تا دورترین نقاط این دیار کشید.
میدانها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد میزد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچههای تنگ تا خیابانهای عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشمها اشکبار شد و دستها به دعا.
تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشمهای معصوم خود، غمی را حس میکردند که شاید درک نمیکردند، تا پیرانِ سالخوردهای که سالها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیادهروها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمهی خاطرات، مرورِ سالها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین.
دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیمهای گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریبهایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمانهای رهبرشان ایستاده بودند، رنگ بعضی نبودن ها برای ما خیلی سخت و حتی زجر آور هستند، از رفتن رهبر عزیزمان تا شهدای عزیزی که در راه همان مسیر ، در میان ردیف صندلی های مدرسه میناب جان سپردند...
با این که چهل روز از نبودنشان میگذرد اما هنوز هنگامی که از میان کوچه ها و مدرسه ها می گذرم یاد آن روزهای تلخ و از دست دادن می افتم
از دردی که با رفتن رهبرمان بر دل همه نشست، تا آن جوانانی که در اوجِ زندگی، مسیرِ راه را با خونشان روشن کردند. شاید یادشان در میانِ این همه هیاهو کمرنگ شود، اما در قلب ما، جای خالیشان را هیچ چیز نمیتواند پر کند.
چهل روز گذشت اما انگار زمان از آن لحظه ایستاده است.امروز چهلمین روز نبودن آن تکیه گاه بزرگ است. رهبری که سایه اش بر سر همه ما بود
در این میان، یاد شهدای عزیز مدرسه ی میناب هم قلبمان را بیشتر می فشارد.
انگار تمام آن مسیر، با خون و ایثار آنها و با هدایتشان برای ما ساخته شده بود. این جای خالی نه با روز می گذرد نه ماه؛ یادشان همیشه در قلب ماست
✍ فاطمه پورعینی
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادوششم
#سروده_بیستوشش
در حماسه مردمانمان هم درسند
با خون به میان معرکه میرقصند
بیهوده نباشد که شیاطین پلید
از مشت گره کرده ی ما میترسند
📍تهران
✍ حمید خانی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادوهفتم
دیشب یکی از بهترین شبهای این چهلوچند شبِ قرارگاه بود...
شبی که حال و هوایش خیلی فرق داشت...
🔸دمِ غروب، یکی از روحانیون تماس گرفت...
با احترام گفت:
«اگر مزاحم جلساتتان نیستیم، امشب با دو نفر از همکاران چند دقیقه ای وقتتان را بگیریم»
هماهنگ شد...
ولی بچهها خبر نداشتند.
گفتم:
«۲۳:۳۰ بیایید که اوایل جلسه است، و هنوز وارد بحثهای عمیق نشدیم»
ساعت ۲۳ جلسه شروع شد...
چند موضوع کوتاه را مرور کرده بودیم
که در زدند...
سه روحانی وارد شدند... با یک سبد گل!
نه یک گل معمولی...
چندین شاخه گلِ دستسازِ زیبا
ساختهی دستهای کوچک دختران مدرسهای...
گفتند:
«بچهها این گلها را برای تشکر از شما که میدانیم بیصدا زحمت میکشید ساخته اند»
همهچیز همانجا عوض شد...
ارزش آن گلها، فقط به زیباییشان نبود...
به دستهایی بود که آنها را ساخته بودند...
دستهایی کوچک...
اما شبیه همان روزهای جنگ در دهه ۶۰
که بچهها میخواستند سهمی در دفاع از میهن خود داشته باشند و برای رزمندگان نامه مینوشتند ، گل میفرستادند یا با کمک به بزرگترها مربا و کمپوت اماده میکردند!
🔸اما ماجرا به همینجا ختم نشد...
یکی از بچههای قرارگاه
از سادات خوش فکر، که ارتباطات خوبی با جبهه مقاومت دارد
گفت:
«خداّم عتبات عالیات از عراق که مهمان شهرمان در اربعین قائد شهید بودند...
برای تشکر، هدیهای برایمان آوردند»
🟢 تربت
🟢 و چند قطره آب از سرداب حضرت ابالفضل علیهالسلام در یک ظرف کوچک!
گفت:
این تربت فرق دارد...
از عمق ۱۴ متری زمین...در محدوده حرم امام حسین علیهالسلام...»
سکوت عجیبی فضا را فرا گرفت...
درخواست شد قبل از تقسیم هدیه روضهای خوانده شود.
روضه شروع شد...
❇️ آنجا قرار گاه بود اما دل دیگر در آن قرار نداشت !
دلها کنده شد و رفت کربلا...
اشکها آرام سرازیر شد...
و حالِ جمع، چیزی نبود که بشود با کلمه توصیفش کرد...
و چه شبی شد...
شبِ چهلوچهارمِ قرارگاه مردمی جنگ
✍ کاظم درخشان
📍 چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادوهشتم
#سروده_بیستوهفت
تقدیم به سردار شهید غلامرضا سلیمانی
در ساحل چشمان ُسرخش بُغض باران داشت
در سینه اش آرامشی از جنس طوفان داشت
آتشفشان در پیش پای صبر او ُافتاد
مردی که در کُنج دلش صد داغِ پنهان داشت
داغ "درختِ طَیّبه" در پیش چشمش بود
مردی که در دل داغ طفلان دبستان داشت
او دید داغ غّزه را غم رو غم انباشت
داغی همانند ُبلندی های جولان داشت
ذکر لبان شرقی اش "والتّین والزّیتون"
ُکنج دلش جغرافیای ُسرخ لبنان داشت
نامش سُلیمانی، بُزرگ اندیش چون سَلمان
در دل غمی اندازه مُلک سلیمان داشت
طرح دلش جغرافیای سبز ایران بود
در لوح جانش نقشه زیبای ایران داشت
بود از غلامان رضا جان، جَلد مشهد بود
مثل کبوتر عزم سلطان خراسان داشت
مثل کبوتر می شد و سمت حرم می رفت
وقت پریدن در دلش شوق فراوان داشت
راز "اَشدّا علی الکُفّار" بود این مرد
خصمِ ستم بود و به راه عشق ایمان داشت
بر روی چشمش داشت شمشیری از ابرویش
در کف کمان آرش و تیری زِ مژگان داشت
لرزید از خشمش تنِ حیفا و تل آویو
اخطار بر صهبونیان از قلب تهران داشت
در پیش رویش لشکری از دیو و شیطان بود
در پشت سر جُرثومه های دیو و شیطان داشت
روی لبش "هَیهات منّ الذّلّه" جاری بود
خون حُسینی در رَگ این مرد جریان داشت
همسنگر سردار دلها بود این سردار
سرتابه پایش عطر و بوی مرد کرمان داشت
عطرش بهاری طرح لبخندش بهاری بود
مردی که با عشقش قراری در زمستان داشت
یک عمر جانش بی قرار از داغ یاران بود
سمت خدا پر زد قراری با شهیدان داشت
مرد مُجاهد در دل میدان به خون غلتید
وقت شهادت جلوه ای از مرد میدان داشت
تسبیح سرخ اشک هایش گرم تسبیحات
روی لبان زخمی اش آیات قرآن داشت
شد در دل میدان شهید و مرد میدان بود
در روز تشییعش شکوهی در خیابان داشت
شاعر میان خیل جمعیّت پُر از تب شد
داغی نشسته بردلش نظمی پریشان داشت
📍زنجان
✍ ناصر دوستی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_دویستوهفتادونهم
آزمون
همراه یکی از اقوام رفته بودیم تجمع شبانه. آخرهای مراسم بود که نگاهمان به عدهای افتاد که دور یک نفر جمع شده بودند. گویا یک خانم از حال رفته بود. بین جمعیت که بیشترشان خانم بودند، مرد جوانی را دیدم که عید سال گذشته در مسجد جامع سرایان با او آشنا شده بودم. جمعیت دور زن چندان مضطرب به نظر نمی آمدند و برای همین حس کردیم مشکل خاصی نیست.
مراسم ادامه داشت... رسیدیم به دعای فرج آخرهای مراسم. هنوز جمعیت دور آن زن را گرفته بود. با وجودی که دلم میخواست از ماجرا سر درآورم ولی با خودم گفتم احتمالا از اقوام یکی از آنهاست. شاید فامیل همان مرد جوان.
دعا به الغوث الغوث آخرش رسیده بود که شنیدیم میگویند زن اصلا تکان نمیخورد. همراه پسرداییام رفتیم جلو و او که قد بلندتری داشت دستش را روی شانهي مرد گذاشت و پرسید «چی شده؟» مرد که گویا تحت فشار شرایط کمی عصبی شده بود، گفت «یکی دارد اینجا میمیرد، آن وقت ملت دارند شعار میدهند! رها کنید دیگر این میدان را!» هم نگران شدم و هم از حرفش جا خوردم.
چند لحظه بعد در حالی که به خانمی اشاره میکرد ادامه داد: «ایشان هم که نیروی هلال احمر است، اما کاری نمیکند». آن خانم به دفاع از خود پاسخ داد: «ما اینجا نمیتوانیم کاری بکنیم! داوطلبانه آمدهایم و تجهیزات نداریم.»
بیشتر نگران شدم. از جمعیت دور زن بیهوش پرسیدم: «به اورژانس اطلاع دادید؟»
-تماس گرفتیم. اما هنوز نرسیدند... گفتند جمعیت مانع حرکت است.
تازه توانستم تا حدی به مرد جوان حق بدهم. رفتم سراغ بچههای جبههی انقلاب. یکی از مسئولین را دیدم که گرم صحبت بود و جوابم را نمیداد. فایدهای نداشت... باید خودم فکری میکردم. ۱۱۵ را گرفتم: «سلام، از میدان اجتماعات شهید رئیسی تماس میگیرم. یه خانمی از حال رفته و روی زمین افتاده...»
- بله اطلاع داده بودند. الآن همکاران من در حاشیه میدان هستند. ولی نمیدانند آن خانم کجاست!
خانم اپراتور شد واسط من و همکارانش و با کمی بالا پایین کردن آدرس و کمک گرفتن از موقعیت موکبها، توانستم پیدایشان کنم. البته که سفیدی ماشین اورژانس هم راهنمای خوبی بود.
رفتم سراغ راننده و پرستار. داشتم توضیح میدادم برای کار فلان مریض آمدهام که گفت: «بیمار را بیاورید اینجا». با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد: «به کمک بچه های هلال احمر!» اضطراب آن لحظات اجازه نمیداد درست فکر کنم. داشتم به سمت موقعیت اولیه برمیگشتم که پسرداییام رسید. او که آرامتر بود با پرستار صحبت کرد و شرایط را توضیح داد. اینکه برانکار لازم است و نداریم! همینطور که پرستار همراه پسرداییام به طرف بیمار میرفتند، به ذهنم رسید که راننده را برای ورود به میدان راهنمایی کنم. هنوز جمعیت داخل میدان زیاد بود و صدای شعار فضای شب را پر کرده بود. به راننده گفتم «آژیرت را روشن کن. کمک میکنم از میدون رد شی.» گفت: «نگران نباش. احتمالا فشارش افتاده. سربازها هم توی خدمت اینجوری میشن». در ذهنم مسیر را چک میکردم. وسط راه رسیدیم به قسمتی که ورود ممنوع بود. ولی نیروهای پلیس متوجه موقعیت شدند و راه را باز کردند. حالا نوبت رد شدن از خان بعدی بود. درب اتوماتیک ورودی میدان تجمعات. پیاده شدم و داشتم فکر میکردم مسئولش را چهطور پیدا کنم که دیدم درب در حال باز شدن است. خوشحال شدم. احساس کردم خدا دارد یکی یکی سنگها را از سر راه برمیدارد. جمعیت را به حاشیهی راه هدایت کردم تا بالاخره راننده توانست در بهترین موقعیت نسبت به مریض پارک کند. کناری ایستادم و نگاه کردم. مریض خیلی جوانتر از تصورم بود. دختری نوجوان با سرِ باز و مانتویی سیاه و بلند. راننده به کمک پرستار رفت. بیمار را سوار برانکار کردند و داخل ماشین فرستادند.
دیگر خیالم راحت شده بود. نقطهی پایان ده دقیقهي پر تپ و تاب گذاشته شد و خندهای با چاشنی اضطراب به لبم نشست.
داشتم در ذهنم به مرور اتفاقات میپرداختم که دوباره نگاهم به مرد جوان افتاد. قصه از آنجا شروع شده بود. پیشش رفتم و گفتم «دیدید حل میشود؟ کافی بود همان اول به جای بحث کمی پیاش را میگرفتید.» حالا او جا خورده بود. تقریبا منکر ماجرا و برخورد نامناسب اولیهاش شد و در حالی که زیر لب غر میزد از ما دور شد...
حالا که همه چیز تمام شده بود به این فکر میکردم که ما آدمها گاهی فقط بحث بیهوده میکنیم و به شرایط موجود غر میزنیم. غافل از اینکه شاید اولین قدم مفید را باید خودمان برداریم! و فرقی نمیکند در چه موقعیتی باشیم؛ نیروی هلال احمر یا پلیس یا فقط یک رهگذر ساده... اصلا شاید همین موقعیتهای کوچک آزمونهای ما باشند
✍ نعمتی نیا
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org