eitaa logo
امتداد
991 دنبال‌کننده
677 عکس
269 ویدیو
21 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
با آن که جهان کفر جنگ افروز است این واقعه یک حقیقت جان سوز است ما ملت مکتب شهادت هستیم «ایران حسین (ع) تا ابد پیروز است» 📍مشهد مقدس ✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
قرمزترین غروب، جاودانه‌ترین طلوع آسمان، نه از ابر، که از بغض سنگین شد. خبری آمد، چونان صاعقه‌ای بر دشت خاموش، که ریشه در جان‌ها دواند. رهبر، آن فانوس هدایت، خاموش شد. خبر، چونان آتشی در دل شهرها پیچید و شعله‌هایش تا دورترین نقاط این دیار کشید. میدان‌ها، که پیش از این، فریاد وحدت و همبستگی را شنیده بودند، این بار در سکوتی غریب فرو رفتند. سکوتی که فریاد می‌زد؛ فریاد از دست دادنِ پدری مهربان، رهبری دلسوز، و کوهی استوار. از کوچه‌های تنگ تا خیابان‌های عریض، از شهرهای پرهیاهو تا روستاهای دورافتاده، چشم‌ها اشکبار شد و دست‌ها به دعا. تجمعات خودجوش، نه از جنس شادی، که از جنس اندوهی عمیق، آغاز شد. مردمی از هر قشر، از کودکانی که با چشم‌های معصوم خود، غمی را حس می‌کردند که شاید درک نمی‌کردند، تا پیرانِ سالخورده‌ای که سال‌ها در رکاب رهبر، ندای حق را شنیده بودند و اکنون قامتشان از داغِ او خمیده شد. در پیاده‌روها، در مساجد، در هر گوشه و کناری، نجواها آغاز شد؛ زمزمه‌ی خاطرات، مرورِ سال‌ها استقامت، و حسرتی برای استوارترین ستونِ این سرزمین. دیوارهای شهر، که شاید شاهدِ بسیاری از هیاهوهای رژیم‌های گذشته بود، این بار شاهدِ استقامتی دیگر بود. تخریب‌هایی که شاید روزگاری نمادِ صلابتِ دیکتاتورها بود، اکنون در برابرِ عظمتِ اتحادِ مردمی که بر پایِ آرمان‌های رهبرشان ایستاده بودند، رنگ بعضی نبودن ها برای ما خیلی سخت و حتی زجر آور هستند، از رفتن رهبر عزیزمان تا شهدای عزیزی که در راه همان مسیر ، در میان ردیف صندلی های مدرسه میناب جان سپردند... با این که چهل روز از نبودنشان میگذرد اما هنوز هنگامی که از میان کوچه ها و مدرسه ها می گذرم یاد آن روزهای تلخ و از دست دادن می افتم از دردی که با رفتن رهبرمان بر دل همه نشست، تا آن جوانانی که در اوجِ زندگی، مسیرِ راه را با خونشان روشن کردند. شاید یادشان در میانِ این همه هیاهو کم‌رنگ شود، اما در قلب ما، جای خالی‌شان را هیچ چیز نمی‌تواند پر کند. چهل روز گذشت اما انگار زمان از آن لحظه ایستاده است.امروز چهلمین روز نبودن آن تکیه گاه بزرگ است. رهبری که سایه اش بر سر همه ما بود‌ در این میان، یاد شهدای عزیز مدرسه ی میناب هم قلبمان را بیشتر می فشارد. انگار تمام آن مسیر، با خون و ایثار آنها و با هدایتشان برای ما ساخته شده بود. این جای خالی نه با روز می گذرد نه ماه؛ یادشان همیشه در قلب ماست ✍ فاطمه پورعینی 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در حماسه مردمانمان هم درسند با خون به میان معرکه می‌رقصند بیهوده نباشد که شیاطین پلید از مشت گره کرده ی ما می‌ترسند 📍تهران ✍ حمید خانی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
دیشب یکی از بهترین شب‌های این چهل‌وچند شبِ قرارگاه بود... شبی که حال و هوایش خیلی فرق داشت... 🔸دمِ غروب، یکی از روحانیون تماس گرفت... با احترام گفت: «اگر مزاحم جلسات‌تان نیستیم، امشب با دو نفر از همکاران‌ چند دقیقه ای وقتتان را بگیریم» هماهنگ شد... ولی بچه‌ها خبر نداشتند. گفتم: «۲۳:۳۰ بیایید که اوایل جلسه است، و هنوز وارد بحث‌های عمیق نشدیم» ساعت ۲۳ جلسه شروع شد... چند موضوع کوتاه را مرور کرده بودیم که در زدند... سه روحانی وارد شدند... با یک سبد گل! نه یک گل معمولی... چندین شاخه گلِ دست‌سازِ زیبا ساخته‌ی دست‌های کوچک دختران مدرسه‌ای... گفتند: «بچه‌ها این گل‌ها را برای تشکر از شما که می‌دانیم بی‌صدا زحمت می‌کشید ساخته اند» همه‌چیز همان‌جا عوض شد... ارزش آن گل‌ها، فقط به زیبایی‌شان نبود... به دست‌هایی بود که آن‌ها را ساخته بودند... دست‌هایی کوچک... اما شبیه همان روزهای جنگ در دهه ۶۰ که بچه‌ها می‌خواستند سهمی در دفاع از میهن خود داشته باشند و برای رزمندگان نامه مینوشتند ، گل میفرستادند یا با کمک به بزرگترها مربا و کمپوت اماده میکردند! 🔸اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد... یکی از بچه‌های قرارگاه از سادات خوش فکر، که ارتباطات خوبی با جبهه مقاومت دارد گفت: «خداّم عتبات عالیات از عراق که مهمان شهرمان در اربعین قائد شهید بودند... برای تشکر، هدیه‌ای برایمان آوردند» 🟢 تربت 🟢 و چند قطره آب از سرداب حضرت ابالفضل علیه‌السلام در یک ظرف کوچک! گفت: این تربت فرق دارد... از عمق ۱۴ متری زمین...در محدوده حرم امام حسین علیه‌السلام...» سکوت عجیبی فضا را فرا گرفت... درخواست شد قبل از تقسیم هدیه روضه‌ای خوانده شود. روضه شروع شد... ❇️ آنجا قرار گاه بود اما دل دیگر در آن قرار نداشت ! دلها کنده شد و رفت کربلا... اشک‌ها آرام سرازیر شد... و حالِ جمع، چیزی نبود که بشود با کلمه توصیفش کرد... و چه شبی شد... شبِ چهل‌وچهارمِ قرارگاه مردمی جنگ ✍ کاظم درخشان 📍 چهارمحال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
تقدیم به سردار شهید غلامرضا سلیمانی در ساحل چشمان ُسرخش بُغض باران داشت در سینه اش آرامشی از جنس طوفان داشت آتشفشان در پیش پای صبر او ُافتاد مردی که در کُنج دلش صد داغِ پنهان داشت داغ "درختِ طَیّبه" در پیش چشمش بود مردی که در دل داغ طفلان دبستان داشت او دید داغ غّزه را غم رو غم انباشت داغی همانند ُبلندی های جولان داشت ذکر لبان شرقی اش "والتّین والزّیتون" ُکنج دلش جغرافیای ُسرخ لبنان داشت نامش سُلیمانی، بُزرگ اندیش چون سَلمان در دل غمی اندازه مُلک سلیمان داشت طرح دلش جغرافیای سبز ایران بود در لوح جانش نقشه زیبای ایران داشت بود از غلامان رضا جان، جَلد مشهد بود مثل کبوتر عزم سلطان خراسان داشت مثل کبوتر می شد و سمت حرم می رفت وقت پریدن در دلش شوق فراوان داشت راز "اَشدّا علی الکُفّار" بود این مرد خصمِ ستم بود و به راه عشق ایمان داشت بر روی چشمش داشت شمشیری از ابرویش در کف کمان آرش و تیری زِ مژگان داشت لرزید از خشمش تنِ حیفا و تل آویو اخطار بر صهبونیان از قلب تهران داشت در پیش رویش لشکری از دیو و شیطان بود در پشت سر جُرثومه های دیو و شیطان داشت روی لبش "هَیهات منّ الذّلّه" جاری بود خون حُسینی در رَگ این مرد جریان داشت همسنگر سردار دلها بود این سردار سرتابه پایش عطر و بوی مرد کرمان داشت عطرش بهاری طرح لبخندش بهاری بود مردی که با عشقش قراری در زمستان داشت یک عمر جانش بی قرار از داغ یاران بود سمت خدا پر زد قراری با شهیدان داشت مرد مُجاهد در دل میدان به خون غلتید وقت شهادت جلوه ای از مرد میدان داشت تسبیح سرخ اشک هایش گرم تسبیحات روی لبان زخمی اش آیات قرآن داشت شد در دل میدان شهید و مرد میدان بود در روز تشییعش شکوهی در خیابان داشت شاعر میان خیل جمعیّت پُر از تب شد داغی نشسته بردلش نظمی پریشان داشت 📍زنجان ✍ ناصر دوستی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
آزمون همراه یکی از اقوام رفته بودیم تجمع شبانه. آخرهای مراسم بود که نگاهمان به عده‌ای افتاد که دور یک نفر جمع شده بودند. گویا یک خانم از حال رفته بود. بین جمعیت که بیشترشان خانم بودند، مرد جوانی را دیدم که عید سال گذشته در مسجد جامع سرایان با او آشنا شده بودم. جمعیت دور زن چندان مضطرب به نظر نمی آمدند و برای همین حس کردیم مشکل خاصی نیست. مراسم ادامه داشت... رسیدیم به دعای فرج آخرهای مراسم. هنوز جمعیت دور آن زن را گرفته بود. با وجودی که دلم می‌خواست از ماجرا سر درآورم ولی با خودم گفتم احتمالا از اقوام یکی از آن‌هاست. شاید فامیل همان مرد جوان. دعا به الغوث الغوث آخرش رسیده بود که شنیدیم می‌گویند زن اصلا تکان نمی‌خورد. همراه پسردایی‌ام رفتیم جلو و او که قد بلندتری داشت دستش را روی شانه‌ي مرد گذاشت و پرسید «چی شده؟» مرد که گویا تحت فشار شرایط کمی عصبی شده بود، گفت «یکی دارد اینجا می‌میرد، آن وقت ملت دارند شعار می‌دهند! رها کنید دیگر این میدان را!» هم نگران شدم و هم از حرفش جا خوردم. چند لحظه بعد در حالی که به خانمی اشاره می‌کرد ادامه داد: «ایشان هم که نیروی هلال احمر است، اما کاری نمی‌کند». آن خانم به دفاع از خود پاسخ داد: «ما اینجا نمی‌توانیم کاری بکنیم! داوطلبانه آمده‌ایم و تجهیزات نداریم.» بیشتر نگران شدم. از جمعیت دور زن بیهوش پرسیدم: «به اورژانس اطلاع دادید؟» -تماس گرفتیم. اما هنوز نرسیدند... گفتند جمعیت مانع حرکت است. تازه توانستم تا حدی به مرد جوان حق بدهم. رفتم سراغ بچه‌های جبهه‌ی انقلاب. یکی از مسئولین را دیدم که گرم صحبت بود و جوابم را نمی‌داد. فایده‌ای نداشت... باید خودم فکری می‌‌کردم. ۱۱۵ را گرفتم: «سلام، از میدان اجتماعات شهید رئیسی تماس می‌گیرم. یه خانمی از حال رفته و روی زمین افتاده...» - بله اطلاع داده بودند. الآن همکاران من در حاشیه میدان هستند. ولی نمی‌دانند آن خانم کجاست! خانم اپراتور شد واسط من و همکارانش و با کمی بالا پایین کردن آدرس‌ و کمک گرفتن از موقعیت موکب‌ها، توانستم پیدایشان کنم. البته که سفیدی ماشین اورژانس هم راهنمای خوبی بود. رفتم سراغ راننده و پرستار. داشتم توضیح می‌دادم برای کار فلان مریض آمده‌ام که گفت: «بیمار را بیاورید اینجا». با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد: «به کمک بچه های هلال احمر!» اضطراب آن لحظات اجازه نمی‌داد درست فکر کنم. داشتم به سمت موقعیت اولیه برمی‌گشتم که پسردایی‌ام رسید. او که آرام‌تر بود با پرستار صحبت کرد و شرایط را توضیح داد. اینکه برانکار لازم است و نداریم! همین‌طور که پرستار همراه پسردایی‌ام به طرف بیمار می‌رفتند، به ذهنم رسید که راننده را برای ورود به میدان راهنمایی کنم. هنوز جمعیت داخل میدان زیاد بود و صدای شعار فضای شب را پر کرده بود. به راننده گفتم «آژیرت را روشن کن. کمک می‌کنم از میدون رد شی.» گفت: «نگران نباش. احتمالا فشارش افتاده. سربازها هم توی خدمت اینجوری می‌شن». در ذهنم مسیر را چک می‌کردم. وسط راه رسیدیم به قسمتی که ورود ممنوع بود. ولی نیروهای پلیس متوجه موقعیت شدند و راه را باز کردند. حالا نوبت رد شدن از خان بعدی بود. درب اتوماتیک ورودی میدان تجمعات. پیاده شدم و داشتم فکر می‌کردم مسئولش را چه‌طور پیدا کنم که دیدم درب در حال باز شدن است. خوشحال شدم. احساس کردم خدا دارد یکی یکی سنگ‌ها را از سر راه برمی‌دارد. جمعیت را به حاشیه‌ی راه هدایت کردم تا بالاخره راننده توانست در بهترین موقعیت نسبت به مریض پارک کند. کناری ایستادم و نگاه ‌کردم. مریض خیلی جوان‌تر از تصورم بود. دختری نوجوان با سرِ باز و مانتویی سیاه و بلند. راننده به کمک پرستار رفت. بیمار را سوار برانکار کردند و داخل ماشین فرستادند. دیگر خیالم راحت شده بود. نقطه‌ی پایان ده دقیقه‌ي پر تپ و تاب گذاشته شد و خنده‌ای با چاشنی اضطراب به لبم نشست. داشتم در ذهنم به مرور اتفاقات می‌پرداختم که دوباره نگاهم به مرد جوان افتاد. قصه از آنجا شروع شده بود. پیشش رفتم و گفتم «دیدید حل می‌شود؟ کافی بود همان اول به جای بحث کمی پی‌اش را می‌گرفتید.» حالا او جا خورده بود. تقریبا منکر ماجرا و برخورد نامناسب اولیه‌اش ‌شد و در حالی که زیر لب غر می‌زد از ما دور شد... حالا که همه چیز تمام شده بود به این فکر می‌کردم که ما آدم‌ها گاهی فقط بحث بیهوده می‌کنیم و به شرایط موجود غر می‌زنیم. غافل از اینکه شاید اولین قدم مفید را باید خودمان برداریم! و فرقی نمی‌کند در چه موقعیتی باشیم؛ نیروی هلال احمر یا پلیس یا فقط یک رهگذر ساده... اصلا شاید همین موقعیت‌های کوچک آزمون‌های ما باشند ✍ نعمتی نیا 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org